بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خرقه من صحبت است
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا

چند دقیقه طول می کشید تا پرینت فایلم آماده شود. به سرم زد بروم به مرکز فعالیت های دانشحویی و ببینم آنجا چه خبر است. کتابخانه ای دیدم و مشغول تماشا و تورق کتاب ها شدم. عنوان کتاب ها چشم نواز نبود. چند قفسه را رد کردم و ... آنچه را می خواستم پیدا کردم.

اسم نویسنده کافی بود که دست و پای مرا شل کند: دکتر محمدعلی موحد که عمرش دراز باد و به قول خودش اسیر خداست در زمین۱. عنوان کتاب "کهن ترین روایت از ماجرای شمس و مولانا" ست. همان صفحه اول کتاب، تیر خلاص را زده:

مولانا گفته:

خرقه نیست قاعده من 

خرقه من صحبت است و آنچه تو از آن حاصل کنی

خرقه گرفتن برای صوفیان مثل مراسم عمامه گذاری در میان طلبه های امروز بوده۲. به قول دهخدا خرقه گرفتن یعنی "از پیری یا مرشدی یا صوفی یا رئیس قوم یا مریدی خرقه صوفیانه پوشیدن و به دست او وارد سلک شدن." به همین خاطر برای سالکان خیلی مهم بوده که از چه کسی خرقه بگیرند. طبیعی است که مولانا هم مریدان زیادی داشته که آرزو می کردند روزی از او خرقه بگیرند. اما او می گوید خرقه من صحبت است... بسیار حرف عمیقی است.

پی نوشت

۱- در جشن نود سالگی استاد که از دکتر شفیعی کدکنی تا دکتر حداد عادل را یک جا جمع کرده بود، وقتی نوبت به استاد رسید سخن اش را با این حدیث آغاز کرد: رسول اکرم به علی فرمود: آدم که هفتاد سالش شد خداوند کارهای خوبش را به حساب می‌آورد ولی از خطا‌هایش چشم می‌پوشد و چون هشتاد ساله شود، بر گناهان گذشته‌اش هم قلم عفو می‌کشد و اما نود ساله می‌تواند برای زن و بچه و کس و کار خودش هم شفاعت کند و چون به صد سالگی رسید، «کتب اسمه عندالله اسیرالله فی ارضه» یعنی برچسبی رویش می‌زنند که بر آن نوشته است که این آدم اسیر خدا در روی زمین است. ادامه

۲- معادل دانشگاهی خرقه گرفتن می شود توصیه نامه گرفتن!


 
تالاپ
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، پدرانه

نشسته ام در کافه امیر شکلات، جای دنجی در شرق تهران. فرصتی دارم که بنویسم و بیندیشم و از یک فنجان قهوه و تکه ای کیک شکلاتی لذت ببرم.

دو هفته دیگر ترم شروع می شود و من باید ذهنم را خالی کنم از خیالات غم افزا و جانم را پر کنم از ترانه های روح افزا. زندگی جاری است چه من توقف کنم چه بدوم. بهتر آنکه آدم به این موج جاری بپیوندد نه اینکه بایستد و حسرت بخورد. زندگی ام این روز ها همان بیت حافظ است که از خلاف آمد عادت بطلب کام ... می اندیشم که اگر آدم خودش را بسپارد به موجی که نقاش ازل بر پرده، ترسیم می کند بادها بال پرستو می شوند و سختی ها آسان. 

چند تا از بچه هایی که ترم قبل با من درس داشتند حالا دستیارم شده اند. آن نردبانی که دلم می خواست، پله پله شکل می گیرد. هیجانی دارم برای شروع ترم و دیدار دانشجوهای تازه و کشف دنیاهای جدید، یکی از دلخوشی های من در این دنیایی که انگار آدم در آن غریب ازلی است:

دل پاییزی من گرمی بارانت کو

ای غریب ازلی حلقه یارانت کو ؟

بادش بخیر با برادر برهان تا نیمه شب در خیابان آلبرت و فیلیپس قدم می زدیم و این شعر را برایش می خواندم و از شبهای مه آلود واترآباد می گفتم که از دست ندهد این معجزه‌ی سالی دو سه بار را.

و آن شب را که با ماهان کنار زمین تنیس نشسته بودیم در پارکی که پاییز را به یاد من می آورد و برایش از چشمی می خواندم که چراغی بود در کوچه خالی و یوسف و چاه و حجم زلالی ...

و  آن شب رویایی را که با سامان قدم می زدیم در ساحل پیسمو در حاشیه ی آرامش اقیانوس. مردم دسته دسته، با فاصله نشسته بودند و آتش روشن کرده بودند. آن شب تصویر دیگری از غرب در ذهن من شکل گرفت که در کالیفرنیا که آخر دنیاست اینقدر آدم با حال پیدا می شود که شبی، نیمه شبی کنار اقیانوس گعده برپا کنند و دم را غنیمت بشمارند.  تو کفش هایت را می کنی و کیلومترها در مرز تلاقی آب و خاک قدم می زنی بی آنکه احساس تنهایی کنی یا کسی آرامشت را خط خطی کند. مثل روزی که در دامن دنا، در حاشیه شمالی سی سخت، روی تنه درختی که بر روی رود خم شده بود  خوابیده بودم و سر انگشتانم سرمای آب را هاشور می زد. من خاطره آن آرامش نیمروزی را با نیم دنیا عوض نمی کنم ... و چوپان نابینایی کنار تاکستان فرودست نی می زد.

دلم کوه می خواهد و آب باریکه ای که با مریم گلی کنارش بنشینیم و همه سنگ های دنیا را پرت کنیم توی آن و از صدای تالاپش غش غش بخندیم. و مریم که احساس می کند رستم دستان شده سنگ بزرگی را نشانه کند و من بیندازمش توی آب و نصف لباسمان خیس بشود و ...

 فنجانم را نگاه می کنم

فال قهوه ام بارانی است


 
پساسفر
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال

گاهی آنقدر حرف داری برای گفتن که نمی‌دانی از کدام‌شان شروع کنی. ماهی و بیش از ماهی در سفر بودم. حالا هم که برگشته ام به قول سهراب: "هنوز در سفرم". چقدر لازم بود این سفر برای من که هفت ماه پر فشار را تحمل کرده بودم و چقدر برکت داشت. صحنه هایش را قاب می گیرم در خاطراتم. شعرهایش را می گذارم اینجا محض صفای عابران.

حالا نشسته ام در اتاقم. گاهی دانشجوها می آیند، گپ می زنیم با هم. اوضاع خیلی بهتر از روزهای اول کارم شده. هنوز سه هفته تا شروع ترم مانده اما دانشکده شلوغ شده.

در راه برگشت غزلی گفتم با این مطلع:

دو بالت را گشودی ، آسمانی در تو پیدا شد

به سمت آسمان رفتی ، جهانی در تو پیدا شد

اگر حجم کارها امان بدهد کاملش می کنم. راستی، مریم می رود مهد کودک. علی هم می گوید بابا!