بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سمو، سیگارفروش محل
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدربزرگ

سمو (Somoo)، سیگار فروش محله ما بود. یک دکه چرخ دار داشت که سیگار و پفک و آدامس می فروخت. عرب بود، اهل خرمشهر و فارسی را به سختی حرف می زد. جنگ او را به شیراز و محله ما آورده بود. مادر بعدا برایم گفت که همسر سمو در جنگ کشته شده بود.

بچه های محل اذیتش می کردند. سمو چاق بود و قد بلند و چشمهای ریزی داشت. یک تکه شلنگ داشت که بچه ها را با آن تهدید می کرد و می گذاشت دنبالشان. کاری به من نداشت یکی به احترام پدرم که خوزستانی بود و دیگر اینکه من اذیتش نمی کردم. هنوز هم نمی دانم اسم واقعی اش چه بود. پدربزرگم که تنها سیگاری خانواده ما بود و 55 سال با عزت و افتخار سیگار همای فیلتر دار کشید وقتی به خانه ما می آمد مشتری او بود. پدر بزرگ هم سال ها در آبادان زندگی کرده بود و همین باعث دوستی اش با سمو شده بود. فقط نمی دانم چرا به او می گفت: سمور!

یک روز دکه سمو را دزدیدند. سمو مثل شیری شده یود که یال و کوپالش ریخته. دیگر آن ترسناکی همیشه را نداشت. تا مدتی سمو در پیاده رو می نشست و یک کارتن می گذاشت جلویش با چند تا جعبه سیگار. بعد هم محو شد در غبار خاطره ها.

جنگ خیلی از خوزستانی ها را یه شیراز آورد. خانواده ما هم به خاطر کار پدر و پدر بزرگ سال ها در آبادان زندگی کرده بود. در احمدآباد لین 1، لین 2، بهمنشیر، ... البته دایی های من ساکن شیراز بودند و خانواده ما هم خانه کوچکی در شیراز داشت که در گرمای تابستان خوزستان به آنجا پناه می آورد.

سال 70 که جنگ تمام شده بود و اجازه سفر به آبادان دادند من و مادرم نوروز را به آبادان رفتیم و مهمان پدر شدیم که در پالابشگاه آبادان کار می کرد. خیلی دوست داشتم خانه ای را که در آن به دنیا آمده بودم ببینم. خاطره من از آن خانه چند عکس بود و قصه هایی که مادر می گفت از باغچه پرگلی که داشتیم و گل های لاله عباسی و بوته های رز درختی. یکی از این عکس ها مرا نشان می دهد میان چند گل که با نگاهی مظلومانه به دوربین خیره شده ام... یک گلوله توپ خورده بود وسط خانه و دیوارها را خراب کرده بود. آجرها پخش شده بودند توی کوچه و حیاط خانه. هنوز بعضی وسایل ما و تعدادی از کتاب های برادرانم در خانه بود و اسباب بازیهای کودکی ما.

جنگ چیز کثیفی است  ...

پی نوشت:

این، آن عکس که اشاره کردم نیست ولی من و خواهرم را در حیاط همان خانه در آبادان نشان می دهد.


 
غزل های غزالی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

چشم تو چـراغی است در این کوچه‌ی خالی

آبی است که جان داده به این جسـمِ سفالی 

آن چشمه‌ی در متنِ کویری که چشیدند

از سطح تو وُ کم نشد از حجــمِ زلالی

یوسف تر از آنی که در این چاه بگنجی 

بـالاتــــری از قلّـه ی ادراکِ اهــالی 

انگار که برگشته‌ام از خاک به خورشید 

می‌جوشدَم از سینه غزل های غزالی 

یک غنچه بخند ای گلِ صدبرگِ بهاران 

باشد که تحمّل کنم از عمـر، دو سالی 

هر گوشه، خروش‌ام من و در پیش تو خاموش 

تو طوطی ایــن باغــی و مـن آخــرِ لالی 

 

                                    فرانکفورت - تیر ۹۴


 
ز ملک تا ملکوت
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، رمضان

ترم تمام شد و تصحیح برگه ها و اعلام نمره ها و اعتراض دانشجویان که بعضی هایشان برای پنج صدم نمره با تو چانه می زدند و باید قبول کنی که زمانه دیگر شده و آدمها نیز.

آمدیم به شیراز. بدجور ماه رمضان در تهران احساس غربت می کردم. انگار از یاد همه رفته بودیم. دیشب افطار آمدم به خانه پدری؛ تنها، به یاد ایام شباب. مادر خانه نبود رفته بود از علی آقا زولبیا بخرد. زولبیا یا به قول شیرازی ها زلیبی های او برشته اند و طعم دیگری دارند. بعد با هم رفتیم به مسجد محل،  بعد از شاید بیست سال. البته دو مسجد در محل ماست که به دلیلی به یکی از آنها نمی رفتم و بعد هم که کلا از شیراز رفتم.

 گمان نمی کردم کسی باشد که مرا بشناسد، اما دم در مسجد، فرهاد کوچکترین برادر مهران که حالا مردی شده بود مرا شناخت. از مسجدی های قدیم فقط 3 نفر را تشخیص دادم. خادم و امام جماعت مسجد هم از برادران عزیز افغان بودند. یاد کل حبیب خادم مسجد و آقای شیخ الاسلامی بخیر. روح شان شاد. 

حالا بعد از سال ها ماه رمضان را با مادر تجربه می کنم. سحر با رادیو مثل سال های دور، فقط قدری صدای رادیو بلندتر شده. به جای آقای لرنژاد مجری دایمی و هنرمند رادیو فارس که فکر می کنم فی البداهه حرف می زد و متن و نوشته ای جلویش نبود، مجری دیگری آمده بود و رنگ بندی برنامه ها بیشتر شده بود.اما صحبت های شهید دستغیب را بسیار کوتاه کرده بودند. جالب ترین نکته، عنوان برنامه سحر بود از ملک تا ملکوت که اشاره دارد به آن شعر زیبای خواجه شیراز:

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 عنوان برنامه افطار رادیو فارس هم بسیار زیبا بود: لحظه دیدار، که برگرفته از آن شعر بی نظیر مهدی اخوان ثالث است.  در تیتراژ برنامه هم بخشی از این شعر با صدای خود او پخش می شد:

لحظه دیدار نزدیک است 

باز من دیوانه ام،  مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم... 

تصور کنید از بلندگوی مسجد هر شب دم افطار صدای اخوان ثالث پخش شود!

سحر با میگو پلوی مادر طعم دیگری داشت اما جای صدای قرآن پدر چقدر خالی است.


 
خاطره تیرماهی
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال

بیدار مانده ام که سوالات امتحان را طرح  کنم. نمی دانم چرا اینقدر این امتحان برایم دشوار است. ذهن بازیگوش من مدام فرار می کند از این کار. شاید دلیل اش این باشد که من الگوی دیگری را برای طرح سوال می پسندم اما فضای دانشکده و جوی که دانشجوها به آن عادت کرده اند از جنس دیگری است. من سوالات کوتاه و نکته ای را دوست دارم که دانشجو بعد از حل آن لبخند بزند و آن ها سوالات پیچیده  و دراز را که نیازمند حمالی است تا مهارت های دانشجو سنجیده شود.

اول نشستم قسمت هایی از برنامه خندوانه را دیدم. نیاز داشتم به خندیدن پس از چند ماه سخت پر بن بست. دیروز، دوشنبه اول تیرماه، آن اتفاق سبز افتاد و میان من و اژدها صلح افتاد!  و جمل از ته سوزن رد شد. حالا من هم خاطره شیرینی دارم از تیرماه! من البته همه چیز را در این چند ماه به اشاره و استعاره نوشتم تا بعد ها که مرور می کنم این روزها را یادم باشد که بر من چه گذشت. سربسته بگویم که به مرحله اضطرار رسیده بودم، که امن یجیب می خواندم ... خواننده کنجکاو می تواند سطور خالی این روزها را با هرچه که تخیل اش جولان می دهد پر کند. عادت من نیست که از جزییات در زمان خودش بنویسم، شاید وقتی دیگر.

و باید یاد کنم از کریم عزیز که از جنس رفیقان قدیم است و سطور نانوشته را می خواند و گاهی بیش از خود من پی گیر این کارها بود و در روزهایی که تنها بودم، واقعا تنها بودم، به کمک من آمد و راه حلی اتمی پیدا کرد ... و نیز از سه بزرگوار دیگر

قال الکاظم علیه السلام

إنَّ لِلّهِ عِبادا فِی الأرضِ یَسعَونَ فی حَوائجِ النّاسِ هُمُ الآمِنونَ یَومَ القِیامَة

کافى : ج 2 ، ص 197 

دیروز یک دل سیر علی را خنداندم.