بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روزهای خوب
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ ، پدرانه ، رمضان
عصر چهارشنبه ایست که احتمالا آخرین روز ماه شعبان است. نشسته ام در اتاقم. ایام امتحانات است و دانشکده خلوت. صبح خبرهای خوبی شنیدم. انگار روزهای خوب در راه اند.
تصور می کردم با پایان کلاس ها سرم خلوت شود اما مصاحبه دانشجوهای ورودی دکترا و تکمیل و ارسال یک مقاله، چند روزم را گرفت. هفته بعد هم که امتحان درس هایم برگزار می شود و به طراحی سوال و رفع اشکال خواهد گذشت.
این روزها به روش های تدریس و تحصیل فکر می کنم. مشغول جمع بندی کلاس هایم هستم. یادداشت بر می دارم از نقاط قوت و ضعف. با میرزا رضا هفته قبل که اینجا بود قرار گذاشتیم که کار مشترکی بکنیم روی روش های تدریس. هدف دیگرم این است که برای دانشجویان جدید که مهر می آیند کارگاهی برگزار شود درباره مهارت های حضور در کلاس و گوش دهی فعال. معاون آموزشی دانشکده -که بسیار انسان نازنینی است- استقبال کرد از این ایده و مرا پاس داد به معاون دانشجویی که سرش خیلی شلوغ است!
احساس و مشاهداتم در ترم قبل این بود که بچه ها از فرصت کلاس خوب استفاده نمی کنند. بخشی بر می گردد به استاد که باید مهارت های تدریس را بالا ببرد و قسمتی هم به دانشجو که باید از فرصت کلاس بهتر استفاده کند و حواس اش را جمع کند در این دوران که پر از حواس پرتی است. اگر عمری باشد و فرصتی، بیشتر خواهم نوشت.
علی غلت زدن را یاد گرفته و باید خیلی مواظبش باشیم. همسرم شک دارد که از اول مهر سر کار برود بس که به علی دل بسته. مادرم گفته می آید به کمک ما. مریم شاید از اواسط تابستان به مهد برود. صبح پرسید بابا داری کجا میری؟ گفتم دانشگاه. گفت چون دلت برای من تنگ میشه بیا با هم نقاشی بکشیم. نشستم و دایره هایی را که کشیده بود طبق دستور او رنگ کردم. دیروز هم می گفت بابا لطفا بیا با هم پازل بدن انسان درست کنیم. مرا از پای لپ تاپ و برگه ها بلند کرد و آورد کنار بساطش. بعد هم گفت: بابا چون تو بلد نیستی من بهت یاد میدم خوب نگاه کن که یاد بگیری. شب که برایش قصه می گفتم زودتر از او خوابم برد.
نسیمی دارد ماه مبارک که اگر بر آدم بوزد جان و دلش را صفا می دهد. فرصتی به تو می دهد که از روزمرگی ها جدا شوی، بشکنی این دایره تکرار را. هُوَ شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَى ضِیَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کَرَامَةِ اللَّهِ
فرمود درهای بهشت در این ماه باز است: أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَبْوَابَ الْجِنَانِ فِی هَذَا الشَّهْرِ مُفَتَّحَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّکُمْ أَنْ لَا یُغَلِّقَهَا عَنْکُمْ
پی نوشت:
خطبه شعبانیه را امام رضا (ع) با واسطه پدرانشان از امیرالمومنین نقل می کنند که آخرین جمعه ماه شعبان - رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای ما خطبه خواند و چنین فرمود :

 ... هوَ شهرٌ دُعِیتُم فیهِ الی ضِیافَةِ الله، وجُعِلتُم فِیهِ مِن أهلِ کرامةِ اللهِ، أنفاسُکُم فِیهِ تسبیحٌ، ونَومُکُم فِیهِ عِبادَةٌ، وَ عَمَلُکُم فِیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُکُم فِیه مُستجابٌ،فَسئلوا اللهَ ربَّکم بِنِیّاتٍ صادِقَةٍ،و قلوبٍ طاهِرَةٍ أن یُوَفّقکم لِصِیامِهِ،وَ تَلاوة کتابِهِ،فإنّ الشّقی مَن حُرِمَ غفرانُ اللهِ فی هذا الشَّهرِ العَظیم ...
 ای مردم، ماه خدا، همراه برکت و رحمت و آمرزش گناهان به شما روی آورده است.

... ماه رمضان ماهی است که شما به میمانی خدا دعوت شده اید و خدا شما را در این ماه گرامی داشته. نفس های شما در ماه رمضان تسبیح است و خوابتان عبادت و عمل شما مورد قبول درگاه خداست و دعایتان در این ماه عزیز مستجاب است.
 با نیت های درست و دلهای پاک، خواسته هایتان را از خدا بخواهید...

 
مثنوی و مهندسی
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عطار نیشابوری ، آجرهای سرخ

وبلاگ نویسی با آی پد اشتباه بزرگی است که من دوباره مرتکب شدم با آن آ کلاه دار زشتش... 

هفته گذشته فرصتی شد که آقای دکتر سنگری را ببینیم. این ارادت 22 ساله که هیچ کهن نشده بلکه زیادت یافته، مشوق من بوده در تمرین راه های تازه و دریچه ها به روی من گشوده. دکتر سنگری مولف کتاب های فارسی مدارس است. در حاشیه بحث کتاب کودک* که با حضور پر رنگ مریم گلی موضوع اصلی صحبت های ما بود، درباره مشکل  دانشجوها گفتم و اینکه تجربه آنها از زندگی اندک است و فشار درس ها و فضای رقابت مانع شده که مهارت های اجتماعی خود را گسترده کنند. دکتر غافلگیرم کرد وقتی گفت که مدتی برای بچه‌های دانشگاه ما مثنوی می گفته اما چون پایگاهی در دانشگاه نداشتند با مشکلات لجستیک روبرو شده، حتی از روزی برفی گفت که یک ساعت و نیم ایستاده در پارک روبه روی دانشگاه کلاس مثنوی را برگزار کرده.  

توصیه می کرد که این کار را ادامه بدهم. من از گستردگی دریای مثنوی و بیم موج و گردابی چنین هایل گفتم و منطق الطیر عطار را پیشنهاد دادم، اما دکتر تاکید می کرد که مثنوی درس زندگی است و توصیه می کرد که از دفتر دوم شروع کن یا داستان هایی را انتخاب کن و برای بچه ها پروژه هایی تعریف کن که خودشان در مثنوی مطالعه کنند. شرح دکتر کریم زمانی را هم برای گره گشایی از ابیات غامض مثنوی پیشنهاد دادند.

نمی دانم اصلا این کار شدنی است یا نه، اما رویای شیرینی است خواندن مثنوی در دانشکده...

پی نوشت:

* دکتر که دو نوه اش همسن مریم گلی هستند تعداد بسیار ریادی کتاب کودک در منزل داشت. نزدیک به 50 جلد کتاب به ما نشان داد که به نظرش کتاب های خوبی بودند و بعضی از آن ها را برای مریم خواند. چند جلد هم به مریم هدیه داد از جمله سلیمون، بچه ی خوب کرمون که کار دیگری است از مرحوم منوچهر احترامی سراینده ده شلمرود . 

از اوضاع شاعری من هم پرسید و اینکه آخرین شعری که از من شنیده سه سال قبل بوده و هشدار می داد که نکند این چشمه بخشکد. من هم نگرانم...


 
دیدار یار غایب
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، تهران ، پدرانه

امروز آن سفر کرده، را دیدم.

هنوز غبار سفر بر تنش بود. هفته قبل از استرالیا آمده بود. برای تولد مریم دعوت بودند خانه ما، اما نتوانستند بیایند. خدا به او دختری داده که هنوز ندیده ام... برای مریم کیکی با طرح آکواریوم سفارش داده بودیم. قنادی محل با سلیقه است. بعد که کیک را بریدیم، دیدم مریم غیبش زده. دنبالش گشتم. رفته بود دستشویی، چارپایه را زیر پایش گذاشته بود و داشت ماهی های تزیینی را می شست، بعد آن ها را گذاشت توی یک بشقاب و برد به اتاقش تا با آنها بازی کند، بی خیال جشن تولد و مهمان ها. شبی هم که با مریم و پدربزرگ رفتیم مسجد، ماهی ها را توی کیفش گذاشت و با خودش آورد. وسط راه هم گیر داد و گریه کرد که جایزه مسجدش را باید قبل از نماز برایش بخرم، چون مامانی اینطوری گفته...

از خوبی های اینجا برایش گفتم و قدری هم از سختی ها و دردهای خودم که برای کس دیگری نمی‌توانم گفت. گفتم که تعامل با انسان ها، لا اقل انسان های برگزیده، اینجا بسیار لذت بخش است، اما محیط سرد و لیبرال کانادا این چیزها را بر نمی‌تافت. او هم شکوه می‌کرد که در استرالیا به نسبت کانادا آدم همدل کمتر پیدا می‌شود. از آب و هوا و شغل استادی و دانشگاه آنجا بسیار راضی بود اما اینها، آن غم تنهایی و غربت را که همراه و همزاد ما آدم های شرقی است چاره نمی‌کند. البته گفتم اینجا  که اسمش تهران است دوستانت گرفتارند یا خودشان را گرفتار کرده‌اند یا خیال می‌کنند که گرفتارند و خلاصه باید سطح توقعت را پایین بیاوری و دل خوش کنی به صفای بی ریای چند دانشجو.

هفته دیگر بر می‌گردد پیش کانگوروها تا کی آسمان دوباره به کام ما بچرخد ...


 
سه سالگی و امید
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه ، نهج البلاغه

مریم گلی سه ساله شد.

حالا وقتی تلفن می زنم خانه، صدای کوچکی می گوید: سلام شما بابایی هستی؟ مامانی کار داره. من قطع می کنم. خداحافظ! من می مانم که چه بگویم اصلا!

خیلی چیزها یاد گرفته، خیلی بزرگ شده، زندگی ما با روزهایی که مریم نبود قابل مقایسه نیست. یواش یواش دارد سرک می کشد به کتابهای من. عاشق این است که برایش قصه بگویی. با این قصه ها زندگی می کند.

صبح رفتم به قلعه اژدها. برای دیدن آقای مشاور. بدیهی بود که ایشان وقت ندارند. من فقط می خواستم نامه ای را که نوشته بودم به رویت مبارک برسانم. آمدم پایین. در طبقه همکف نمایشگاه کتاب بود. چشمم به نهج البلاغه افتاد. یک جلد خریدم برای اتاقم. حالا هر از گاهی وسط کارهایم کتاب شریف را باز می کنم و حالم عوض می شود:

مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ
آبروى تو چون یخى جامد است که درخواست آن را قطره قطره آب مى کند،
فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ .
پس بنگر که آن را نزد چه کسى فرو مى ریزی؟

از قلعه که برگشتم، رفتم پیش رییس دانشکده. بنده خدا کار زیادی از دستش بر نمی آید اما لااقل به درد دل های من گوش می دهد.

می فرماید: مومن امیدش مثل مو باریک می شود اما قطع نمی شود. 

پی نوشت:

عصر حسن آقای عندلیب زنگ زد که تهران است و نزدیک دانشگاه. بعد آمد به اتاقم و ساعتی گپ زدیم. من و حسن آقا -که از جنس رفیقان قدیم است- هم ورودی بودیم و مدتها در اتاق ١٠۴ خوابگاه زنجان همقفس بودیم.


 
توت های فرحزاد
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

از احوال این روزهای من پرسیده بودی و اینکه چرا کم می نویسم و منتظر بودی که تحلیل مرا از بازگشت و اوضاع امروز مملکت بشنوی.

توت های فرحزاد رسیده اند. مدرسه ها تعطیل شده و پسرها انگار قسم خورده اند که یک توت نچیده بر درخت ها نگذارند. اجازه بده من از توت ها بنویسم که آب دارند و شیرین اند نه از اتفاقات خشک و تلخ.

در این مدت هوای تهران بهتر از چیزی بود که فکرش را می کردم، جو دانشکده و دانشجوها نیز. بعضی استادها واقعا انسان هستند و گفتگو با آن ها حالم را به می کند. پارک های تهران بسیار زیبا هستند. هفته ای یک پارک را امتحان می کنیم. اما زندگی در ایران به خصوص تهران اعصاب پولادین می خواهد. هر اداره ای که می روی اول کار به تو می گویند: نه! نمی شود! حتی هلال احمر رفته بودم برای گرفتن دارو، اول گفتند نداریم در حالی که داشتند. در واقع کارهایی که در کانادا بسیار عادی و تعریف شده بود اینجا چند برابر از تو وقت می گیرد اما گاهی که دماوند را از پنجره اتاقم می بینم خیلی از این دردها یادم می رود ...
و توت های فرحزاد البته شیرین اند و آبدار.