بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کافه نادری (3)
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

آمده‌ام به کافه نادری. وقتی خانم کارمند مهربان انجمن گفت باید بروی به تقاطع حافظ و جمهوری فهمیدم که روزی امروزم جور شده.

امروز کافه با صفاتر از دیگر روزهاست. کنار پنجره رو به حیاط نشسته ام و می نویسم.  این دفعه قهوه فرانسه سفارش دادم بلکه بفهمم کدام قهوه اش بهتر است. دو خانم جا افتاده پشت سرم دارند از خاطرات قدیم می گویند. نمی توانم گوش ندهم به حرف هایشان...

روزهای پر خیالی داشتم از همان پنج ماه پیش که آمدم ایران. خودم را برای خیلی چیزها آماده کرده بودم. اما اتفاقاتی افتاد که فکرش را نمی‌کردم از جنس عسی آن تکرهوا ... و البته خدا را شاکرم در همه حال. اتفاقات خوشایند هم کم نبوده از تولد علی تا فرصت دیدار خانواده. روز پدر بی اطلاع قبلی رفتیم شیراز. همه را غافل گیر کردیم و خوشحال، که ما نزدیکیم و این 900 کیلومتر فاصله به یک ساعت شکسته می شود.

اینقدر می‌دانم که اتفاقات پیش بینی نشده زیادی رخ خواهد داد. آدم در ایران توکل اش زیاد می‌شود و اگر عاقل باشد پر کاهی می‌شود در دست تندباد. مولا فرمود آخر علم تفویض همه کارهاست به دست او.  

درس هایم این ترم، سنگین تر از آن چیزی بود که تصور می‌کردم. سخت‌گیری من هم البته دشواری کار را دو چندان می‌کرد. انتظار داشتم خارج از کلاس بیشتر با دانشجوها گپ بزنم. شاید ایراد از حودم باشد که مواظب و محتاطم خیلی زیاد. مثل یک بادکنک پر از گاز هلیوم‌ که اگر بندش را رها کنی می رود آن بالاها، یکی دو بار سر کلاس این بند رها شد. وقتی به خودم آمدم سریع بحث را عوض کردم و برگشتم به درس شیرین خودمان!  بدجور بچه ها حبس شده اند در قفس نمره. آن خلاقیت و شیطنت که اقتضای این سن و سال است کمتر مجال ظهور و بروز پیدا می کند. برنامه روز استاد قدری پرده را بالا زده بود. شاد شدم وقتی دیدم بچه های کلاس از همه فعال تر بودند از میان بیش از هزار دانشجوی دانشکده، هزار دانشجو! ناگفته نماند که فقط 20 درصد استادان در مراسم حضور داشتند. 

هفته گذشته برایم هفته پر خبری بود. کنفرانسی در دانشگاه ما برگزار شد که استاد من و یکی از استادان معروف دانشگاه UCLA به عنوان مهمان ویژه آمده بودند. فرصتی شد که ناهار را با استادم باشم و شام را با استاد دیگر. صحبت از آموزش در عصر مجازی بود، اینکه با وجود اینترنت و نسلی که پیش از رفتن به مدرسه جستجو در گوگل را می آموزد کارکرد کتاب و کلاس و استاد چه خواهد بودن؟ 


میرزا رضا هم برای کنفرانس آمده بود و فرصتی شد که در بوفه محترم دانشگاه غذایی بخوریم به یاد ایام شباب. حسنی دارد و ملاحتی این رفیق دیرینه ما. پایان هفته هم که سه روز تعطیل بود هوا هم خوب و با بچه ها رفتیم به پارک. علی هم قربانش بروم دارد سر و گوش می جنباند کم کم.    
هفته خوشی بود جز پنج شنبه که بن بست پشت بن بست بود. 

 قبلا متن مفصلی نوشته بودم درباره آموزش در عصر مجازی که پاک شد. ظاهرا پرشین بلاگ هم دچار مشکلاتی است.


 
آب به خیمه نرسید فدای سرت
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

از صبح که بیدار شدم این نوحه ورد زبانم بود که بچه ها این دو سه سال شب های عاشورا می خواندند: آب به خیمه نرسید فدای سرت ... من این بچه ها را خیلی دوست داشتم. با خودم می گویم بی خیال این همه فاصله و درس و برنامه بشوم و امسال هم بروم پیش شان. یک بار دسته جمعی رفته بودند کربلا و بین الحرمین این نوحه را خوانده بودند. انگار در آن سفر راه صدساله را طی کرده بودند. بجه های آن طرف آب دین داری شان شاید عمیق نبود اما خلوصی داشت که می ارزد به خیلی چیزهای این طرف.

مولا دارد جمل را از ته سوزن رد می کند. من نگاه می کنم به علی. می بوسمش. دلیلی داشت که این نام را برایش انتخاب کردیم...


 
تست
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

آیا این متن را می بینید؟


 
حیات دوگانه
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

روزهای پنج شنبه فضای دانشگاه شاعرانه می شود شاید چون خلوت تر است. انگار همه این آجرهای قرمز زشت را سفید کرده باشند. پنجره را باز می کنم، نسیمی می وزد، میل نوشتن در من بیدار می شود.

روزهایی که هوا خوب  است از پنجره اتاقم دماوند را می توانم دید. حرف‌ها می زنم با این بزرگ زیبا، که نمی دانم چرا بهار به او گفته دیو سپید؟ کجایش به دیو می ماند این پریچهره؟

یاد آن اتاق بی صدای بی دریچه هم به خیر

هفته قبل سر یکی از کلاس ها بیتی از خودم را خواندم. حس آدمی را داشتم که قول و پیمانش را شکسته. خوشبختانه بچه های دانشگاه ما آنقدر سرشان شلوغ است که من می توانم به این حیات دوگانه ادامه بدهم. 

چند روز پیش یکی از استادان قدیمی می گفت جلسه ای با بچه ها بگذار و برای شان حرف بزن.  


 
جمل در ته سوزن
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

این مدت به امکان کسی دل بسته بودم که جمل را در ته سوزن می کند.

امروز پس از چهارمین مراجعه به قلعه اژدها در چهار روز گذشته نامه را گرفتم. روز اول مشاور وزیر نبود. دو ساعت و نیم نشستم تا آمدند. کلاس آزمایشگاهم رفت روی هوا. آمدند و دستور دادند اما خانم تایپیست ایشان نبود. در ساختمانی به آن عظمت مگر می شود تایپیست دیگری نباشد؟ روز دوم تایپیست بود اما آقای مشاور نبود که نامه تایپ شده را امضا کند. روز سوم آقای مشاور بود و تایپیست بود اما آقای منشی نبود که نامه را به من بدهد. خانم منشی هم انگار گلدانی که او را در گوشه اتاق کاشته باشند از هیچ چیزی خبر نداشت و مدام گله می کرد که بر اثر کار زیاد چشمش اذیت شده و وقت نمی کند برود قطره بخرد و در این سه روز من ندیدم که حتی یک کار مفید بکند. 

روز چهارم تایپیست بود و منشی بود و مشاور وزیر بود اما نامه رفته بود دبیرخانه و خانم کارمند که داشت با گوشی تلفن حرف می زد می گفت که نامه نیامده و من از طبقه همکف رفتم به طبقه چهارده و خانم رییس دبیرخانه گفت تو با آسانسور برو پایین و من خودم می آیم و نامه ات را پیدا می کنم.

طبیعی بود که من بروم طبقه اول اما خانم رییس نیاید و کارمند مردی که آنجا بود را دل بر حال من بسوخت و از هر دو نامه پرینت گرفت و به من داد و من ساعتی است که از قلعه اژدها بیرون آمده ام اما هنوز نمی دانم که خانم رییس به طبقه اول رسیده یا نه و می پندارم اگر به جای برخی از این خانم ها که در ادارات دولتی استخدام شده اند گلدان بکارند هم برای محیط زیست بهتر است و هم برای اعصاب ارباب رجوع و بودجه مملکت.


 
گرد و غبار
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

این گرد و غباری که در هواست، آینه صادقی از حال و روز ماست. گرد و غباری که بر دیانت ما، فرهنگ ما و سیاست ما نشسته. گرد و غباری که بر دانشگاه ما، صدا و سیمای ما و روزنامه های ما نشسته. همه امیدواریم که بارانی ببارد و این گرد و خاک را فرو بنشاند.  امیدی که قرن هاست با ماست.