بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پنج شنبه‌ی قشنگ من تویی*
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

چند روزی است که احوال عجیبی دارم. دلشوره‌ای دارم و شادی های کوچکی. می توانم از شادی هایم بنویسم، از دیدار دوستانی خوب.

مسعود، یکی از دانشجوهای سال های اهواز (۸۲-۸۳) که حالا دکترایش را گرفته و استاد دانشگاهی است در غرب کشور، دیروز به دیدنم آمده بود. بعد از ۱۱ سال همدیگر را می‌دیدیم. کُرد است و با معرفت. زمان دانشجویی‌اش بسیار کم حرف بود. به نظرم خیلی باهوش بود. یک بار که به اتاقم آمده بود به او اصرار کردم که حرفی بزن! من می‌دانم که تو با بقیه فرق می‌کنی... فقط لبخندی زد. بعضی آدم ها این طوری‌اند. سکوت بزرگی دارند.

دیروز اما حرف می‌زد، از اینکه دلش می‌خواهد برای شهرش، برای دانشجوهایش، کاری بکند. خیلی حرف ها داشتیم با هم. در نیمه باز بود و سایه چند نفر را دیدم. در آن ساعت، پرنده در طبقه پنجم پر نمی‌زند. حدس زدم با من کاری دارند بیرون آمدم. سه دانشجو بودند که دو تایشان با من درس دارند و سومی به گمانم شاعر بود. از تناقضات من ! می‌پرسیدند که سمند خاطره ها مرا برد به پنج شنبه های شیراز:

پنج شنبه‌ها که درس نیست

پنج شنبه‌ها که ترسی از حساب و جبر نیست

من چه شاد و پر شکوه می شوم ...


در فضایی عمود بر این روزمرگی ها بالا می رفتیم که وقت جلسه با دستیاران آزمایشگاه شد. نگاهی کردم به مسعود که حرف های ما هنوز ناتمام ... گفت جواب سوالهایم را گرفتم.

پی نوشت:

* دفتر شعرهایم را ورق زدم که متن کامل این شعر را بخوانم. در دفتر نبود ...

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
نسل جدید و انتخابات
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سیاست

امروز فرصتی شد که بعد از نماز چند کلمه با دکتر عارف -که این روزها سخت مشغول انتخابات مجلس است- صحبت کنم. به استاد گفتم کسانی امسال برای اولین بار رای می دهند که بعد از دوم خرداد به دنیا آمده اند و آن سال ها و شور و قال ها را ندیده اند اما بعضی از دوستان شما هنوز در حال و هوای آن روزگار مانده اند و شرایط امروز را نشناخته اند. دکتر گفت این نسل جدید عقلانیت بیشتری دارد در مقایسه با نسل قبلی، که احساس و هیجان بر آن ها غلبه داشت. بعد هم نقد تندی کرد از برخی رفتار اصلاح طلبان در سال های قدرت. 

شرایط انتخابات به گونه ایست که دکتر و هم فکرانش نخواهند توانست اکثریت کرسی ها  را به دست بیاورند و فکر می کنم خیر و صلاح کشور هم در همین باشد که هیچ جناحی اکثریت را تصاحب نکند، تا گروه ها یاد بگیرند با هم تعامل کنند. با این همه، برای ایشان آرزوی موفقیت دارم.

فردا ترم جدید با نسلی جدید شروع می شود.


 
تصفیه هوا با گیاهان
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال

شوری دارم و نوری.

امروز که یک سال از آمدنم به دانشگاه گذشت، دو کار مهم کردم. اول با مسوول فضای سبز دانشگاه صحبت کردم. طرح هایی داشتم برای یک گلدان در هر اتاق، باغ-بام و باغچه های عمودی. ایده بعضی از این کارها را از سفری که به تایپه داشتم گرفتم. تایوان کشور کوچکی است با جمعیت نسبی زیاد که کمبود فضای سبز را با توسعه عمودی باغ ها جبران کرده اند. شکل زیر طرح برج آگورا را نشان می‌دهد.

برای گلدان ها چند نوع گیاه مقاوم که هوا را تصفیه می کنند پیدا کرده بودم. یکی از این ها سان سه وریا است که فقط ماهی یک بار آب می خواهد. مسوول فضای سبز، گفت که پدرش کشاورز بوده و خودش از کاردانی تا دکترا در رشته باغبانی تحصیل کرده. با هم در فضای دانشگاه قدم زدیم و تک تک کارهایی را که کرده بود نشانم داد. شکوه می‌کرد که کسی به فکر فضای سبز نیست و خیلی از کارها را بدون هزینه انجام داده. محاسبه کردم اگر نیم درصد قرارداد های صنعتی دانشگاه را به او بدهند می تواند کل سیستم آبیاری را عوض کند و چمن ها و گیاهان بهتری در دانشگاه بکارد.

ظهر هم با معاون فرهنگی دانشگاه جلسه کوتاهی داشتم و یک دنیا حرف. ورودی ۱۳۵۴ دانشگاه بوده و ۱۷ سال معاون وزیر خارجه. حرفم این بود که عدالت به معنای تساوی نیست و برخی بچه ها توجه بیشتری می‌طلبند، دیوار بلندی است بین استاد و دانشجو، کسی برنامه فرهنگی برای دانشجویان ارشد و دکترا ندارد و خیلی حرف های دیگر... ظاهرا من بی نام و نشان را شناخته بود. یک نفر دیگر هم آنجا بود که استاد زبان و ادبیات فارسی بود و حرف هایم را گوش می‌داد. از خاطره فالوده خوردن با قیصر امین‌پور برایش گفتم. به یاد یکی از آرزوهایم افتادم که تدریس ادبیات در دانشگاه است.

صبح با سه تا از بچه هایی که در ترم آینده دستیارم هستند درباره روش های طراحی تکالیف موثرتر بحث می‌کردیم که بچه ها کپ نزنند و دنبال یاد گیری باشند. 

عصر اولین جلسه گروهی با دانشجوهایم را داشتم بالاخره یک تیم  ۵ نفره شکل گرفت. سطح بحث ها بسیار خوب بود و بچه ها فعال بودند و پیشنهادهای خوبی می‌دادند به هم. 

روز بلندی بود امروز...

پی نوشت:

وسط این رفت و آمدها چند دقیقه هم با یک نفر که خیلی به او امید دارم صحبت کردم.


 
هاوارد پیرمرد دوست داشتنی
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، پدرانه

هاوارد پیرمرد دوست داشتنی بود که هر از گاهی به شرکت ما می‌آمد. مامور فروش یک شرکت بزرگ بود که محدوده انتاریو و کوبک را پوشش می‌داد. ساکن اتاوا بود و بیشتر با قطار رفت و آمد می‌کرد. شرکت ما هم نزدیک ایستگاه قطار بود. همین باعث می‌شد به ما زیاد سر بزند. یک روز می‌خواستم چند تا اسلاید نشان بدهم. عکس زمینه لپ تاپ مریم گلی بود در آغوش من، که داشت گل های درخت ارغوان را لمس می‌کرد.

هاوارد گفت که سه پسر دارد با اختلاف سنی سه سال. گفت از فرزند اولت روزی سیصد تا عکس می‌گیری و خاطراتش را به دقت ثبت می‌کنی. فرزند دوم روزی سه عکس می‌گیری. 


 
زیباترین غریق جهان*
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، گارسیا مارکز

به شهر دور، مگر خواب ها تو را ببرند ...

مگر ترنّم مضراب ها تو را ببرند ...

شبیه پنجره بیدار مانده‌ام، نکند

شبی بخوابم و مهتاب ها تو را ببرند

 

تو شاه ماهی دریای آرزوی منی

کدام صبر که قلاب ها تو را ببرند؟

درخت خاطره‌ای، باغ حسرتی، ناچار

به روی طاقچه در قاب ها تو را ببرند

 

برای دیدن "زیباترین غریق جهان"

امید هست ... اگر آب ها تو را ببرند

 

۱ بهمن ۹۴ 

 * داستانی از گارسیا مارکز

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel