بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

عطر مریم
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

آن شب که از عطاویچ بر می‌گشتیم، پشت چراغ قرمز حوصله بر، پیرمردی با چند شاخه گل مریم و نرگس زد به شیشه پنجره. دل نازک همسرم به رحم آمد که از پیرمرد چیزی بخر. تا آمدم چانه بزنم چراغ، سبز شد و دو شاخه گل مریم در کنارم بود. 

حالا خانه پر شده از عطر گل مریم. مریم گلی یک شاخه را برد مهد کودک که به دوستانش نشان بدهد. خودش آب می‌دهد به شاخه‌ی دیگر. 

امروز مهدکودک ها تعطیل شدند. من خانه ماندم و از صبح تا شب با مریم بودم. از مسی و رونالدو گرفته تا سعید معروف و شماره 13 تیم روسیه هم با ما بودند تمام وقت! 

پی نوشت

امشب، بچه ها که خوابیدند در دنیای تو ساعت چند است را با هم دیدیم. فیلم نازک لطیفی بود. موسیقی آرام، تصاویر آرام، بازی ها آرام ...

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
سیزده سالگی بهشت دل
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

گفته بودم که خیلی از اتفاقات خوب زندگی من متولد ماه دی هستند. امروز بهشت دل سیزده سالش تمام می‌شود و قدم در چهارده سالگی می‌گذارد. یادم باشد سال بعد بنویسم  می دو ساله و محبوب چارده ساله.

سال سیزدهم سال پر ماجرایی بود. سالی که عمده آن در خاک پاک میهنم گذشت. فرمود: مومن امیدش مثل مو باریک می‌شود اما قطع نمی‌شود. من نمی‌دانم به کدام مذهبم؟ اما روزهایی بود که انگار غم همه عالم بر شانه هایم بود. یادم نمی‌رود شب هایی که در مسجد دانشگاه، بعد از نماز امن یجیب می‌خواندم. این شعر هم یادگار آن ایام است:

اجابت می کنی امشب دعای اضطرارم را؟ 

این هم نوشته ای از آن روزها در دفتری برای آینده:

"روز هشتم بیماری است ، انگشت های دست چپم به سختی جمع می شوند..." در چنین روزهایی تدریس من در دانشگاه شروع شد. جلسه اول ماژیک و جزوه از دستم می‌افتاد، کاغذ در دستم مچاله می‌شد... اما به قول خواجه بگذرد ایام هجران نیز هم... جمل از ته سوزن رد شد.

حالا که این سطور را می نویسم همه در خانه ما خوابند. آرامش بدیعی دارم برای نوشتن، نوشتن حرف هایی که یک سال است در دلم نگه داشته ام و فکرهایی که یک سال است دارند پخته می شوند.

اینکه زندگی دوران عقربه هاست و اگر گاهی نایستی و به پشت سر نگاه نکنی عقربه ها تو را می برند تا ساعت آخر.اینکه زندگی حاصلضرب ثانیه هاست. ثانیه هایی که برق شادی را در چشمی شعله ور می کنی،

اینکه زندگی انتگرال خاطره هاست، انتگرال خاطره ها، انتگرال خاطره ها

اینکه، جانی که تو داری جان عاریت است که دوست به امانت به دست تو داده تا روزی رخش ببینی و تسلیم وی کنی.

قند عسلم بیدار شد!

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
فصل پنجم
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مولانا ، نزار قبانی

گاهی، می‌شود از لابه لای این آجرهای سرخ، آفتاب را دید حتی در روزی که آسمان سربی رنگ باشد. زیبا فرمود که:

ره آسمان، درون است پر عشق را بجنبان

پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

اوقات خوشی بود...

پی نوشت:

و ما بین فصل الخریف، وفصل الشتاءْ
هنالکَ فَصْلُ أُسَمِّیهِ فصلَ البکاءْ
تکون به النفسُ أقربَ من أیِّ وقتٍ مضى للسماءْ..

میان  فصل پاییز و فصل زمستان 
فصلی ست که من آن را فصل گریه می‌نامم
فصلی که جان تو  از همیشه به آسمان نزدیک‌تر است  
نزار قبانی
کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel

 
دوران عاشقی
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: فیلم

بعد از قرنی، فرصت شد که با همسر گرامی برویم سینما. بچه ها را سپردیم به پدر بزرگ و مادربزرگ و رفتیم به سینما لبخند، به تماشای دوران عاشقی.

آخرین باری که با هم رفتیم سینما برای تماشای شیار ۱۴۳ بود در سینما سعدی شیراز. آن موقع علی آقا در ظلمات ثلاث بود. قبل از آن هم فکر می‌کنم فیلم سه بعدی Hugo جناب اسکورسیزی را در تورنتو با هم دیدیم، زمانی که مریم گلی هم در ظلمات ثلاث بود. خلاصه اینکه، وقتی خدا دو دسته گل به شما می‌دهد دور خیلی از چیزها را باید دایره قرمز بکشید. فیلمهایی بوده که خیلی دلم می خواسته، اما ندیده‌ام به امید اینکه روزی با هم ببینیم مثل: در دنیای تو ساعت چند است؟ من البته گاهی دزدکی فیلم می‌بینم. گمانم آخرینش Eat, Pray, Love بود که گفت: بچه دار شدن به خالکوبی روی صورت می‌ماند...

دلیلم برای تماشای دوران عاشقی، نام کارگردان بود، علیرضا رییسیان و خاطره خوشی که از فیلم چهارده سال قبل او داشتم: ایستگاه متروک که  از قضا هنرپیشه اصلی آن هم لیلا حاتمی بود. درباره این فیلم احتمالا  قبلا نوشته‌ام و هر کسی را که عشقی به شغل معلمی دارد به تماشای این فیلم دعوت می‌کنم. 

البته دوران عاشقی، حال و هوای دیگری داشت و باز هم از آن ماجراهای سه گانه بود که فکر می‌کنم نصف فیلمهای پانزده سال اخیر سینمای ایران موضوعش همین است از شوکران و لیلا و چتری برای دو نفر بگیر تا همین دوران عاشقی، که مردی گیر می‌کند بین دو زن...

و از خوبیهای دیگر تماشای این فیلم صرف قدری چیپس و پفک و هله هوله جات بود بعد از قرنی! و تماشای بازی خوب فرهاد اصلانی که شاید از بهترین های این دوران باشد.

پی نوشت:

کارگردان فیلم جایی فرموده «دوران عاشقی» تشریح انسان معاصر در موقعیت بحرانی است.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
بر ساحل خلیج
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه

چشمانم را می‌بندم. نشسته‌ام زیر سایه درخت انجیر معابد۱ ، نگاه می‌کنم به دریا و محو می‌شوم در موسیقی موج ها. این هوا و فضا عجیب مرا به یاد فلوریدا می‌اندازد. از آنجا می‌روم به کی وست و خانه همینگوی. درست روبروی خانه همینگوی فانوس دریایی بود و کنار آن درخت انجیر معابد. خروس رنگارنگی پریده بود روی درخت، خروسی که پرواز می‌کرد.

چشمانم را می‌بندم. نشسته‌ام زیر درخت انجیر معابد، کنار آب انبار نزدیک شهر سوخته، می‌گویند این درخت ششصد، شاید هفتصد سال عمر دارد. مردم شهر دخیل بسته‌اند به درخت. محو می‌شوم در خاطرات آن سیاح هلندی که نوشته بود نزدیک گامرون ( بندر عباس) درختی از این جنس  دیده که ۹۰۰ فوت (۳۰۰متر ) ارتفاع آن بوده. درخت اینقدر بزرگ بوده که چند هزار سرباز می‌توانستند زیر آن استراحت کنند.

روزگاری این جزیره صادر کننده آب شیرین بوده. همان روزگاری که سعدی آن بازرگان را دید که او را به حجره خویش در آورد و همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن ...  کاریز بزرگ جزیره گواه آن روزهاست. آن آب ها کجایند؟ درخت کهنسال گامرون کجاست؟ مقدس بودن درخت کهن بهانه‌ای بوده که این یادگار سال ها و ماه ها در امان بماند از شر تبرها، اما امان از این روزها و روزگار ما!

کاروانی از ارمنی ها زیر درخت عکس می‌گیرند، یکی هم بابا نوئل (سانتا کلاز) شده. مریم گلی امسال هم با سانتا عکس انداخت اما این بار نه در هوای سرد یخبندان که زیر سایه درخت انجیر معابد.

گرگ و میش صبح، بچه ها را از خواب بیدار می‌کنیم تا طلوع آفتاب را ببینیم بر کرانه ساحل شفاف مرجانی و عصر، شال و کلاه می کنیم تا غروب را به تماشا بنشینیم در کنار کشتی به گل نشسته یونانی. آسمان صاف صاف است بی زحمت یک لکه ابر. 

            آسمانش پاک

                      خاک اش از باران رنگین سحر نمناک

 

۱- شاد باد روان احمد محمود، که این نام را او به ما آموخت.


کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
نقطه ای عمود
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٤ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شعر خودم

 
جــان عاریت
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه ، حافظ

شب یلداست و من در این کافه نسبتا آرام و بی مشتری چند دقیقه وقت دارم برای نوشتن. 

هوای آلوده، مهدکودک ها و مدارس را تعطیل کرده. امروز خانه ماندم که هم زمان بیشتری با مریم گلی باشم و هم از هوای دانشگاه در امان.

تنها چیزی که مریم گلی گریزپا را به دام می‌اندازد قصــه است. ناهارش را و غذایش را با قصه می‌خورد و شب ها، تنها با قصه می‌توان سر ساعت خواباندش. ظهر موقع ناهار، داستانی با مریم ساختیم که هر دو در آن بازی کردیم. قصه از این قرار بود که مسی و رونالدو و آگوئرو می‌روند شهر بازی و آن جا می‌فهمند که اگر ۱۰ کارت امتیازی جمع کنند می‌توانند در مسابقه شرکت کنند و ... آخر کار که به مسابقه راه پیدا می‌کنند از دست کوتاه خود خجل می‌شوند و یک دفعه دی ماریا -که قامتش بلند باد- از راه می‌رسد و جایزه‌ها را درو می‌کند.

شاید بفرمایید این رطب و یابس ها چیست که به هم می بافی و تو را چه به فوتبال و مسی و ...؟ اگر شما هم مجبور باشید روزی چهل قصه بسازید کارتان به اینجا و بدتر از اینجا می‌کشد. روزهای شیرینی است که می‌گذرند.

یک بیت حافظ هست که روزی جایی خواندم، وقتی کسی از من درباره هدف زندگی پرسید و اینکه چرا برگشتی و ...

این جــان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخـش ببینم و تسلیم وی کنم

زیاد زمزمه‌اش می‌کنم این روزها. گاهی که کسی به اتاقم می‌آید و از گرایش ها و دانشگاه ها می‌پرسد مفصل جوابش را می‌دهم و بعد چیزی از این جنس برایش می‌خوانم. یک دقیقه به فکر فرو می‌رود اما از در اتاق که بیرون می‌رود دوباره غرق می‌شود در همان خیالات سبک، و سیر می‌کند در همان دایره‌ای که همه در آن افتاده‌اند. دانشجوی سال صفری هم که می‌آید از راه های رفتن می‌پرسد و سطح دانشگاه‌های آمریکا و ...

همه سودای رفتن دارند، من اما دیگر جایی نمی‌روم. در اتاقم می‌مانم به امید اینکه روزی دانشجوی ناشناسی در بزند و ساعتی با هم گپ لاهوتی بزنیم و احساس کند پاسخ سوال هایی را که نپرسیده یافته یا لا اقل در این کره خاکی یک نفر هست ...

ماه دی مبارک!

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel