بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بن بست اول
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خوردم به بن بست اول. آمده‌ام به یکی از این کافی شاپ های سوسول که یک کاپوچینو بخورم در این هوای گرفته سربی رنگ و غم ایام از یاد ببرم.

صبح برای انجام پاره ای امور اداری رفته بودم به قلهک و تجریش. گفتم یک سر بروم امامزاده صالح. رفتم داخل بازار تجریش. کف را سنگفرش کرده بودند و نما هم عوض شده بود. فکر کردم اشتباه آمده‌ام. دنبال بازار میوه فروش ها می‌گشتم که به تصورم زیباترین جای بازار است. میوه ها آن رنگ و برق قبل را نداشتند به جای طبق، میوه ها را در همان کیسه های پلاستیکی چیده بودند. 

 رسیدم به صحن امامزاده صالح. وضو گرفتم در حیاط. این چند سال زندگی در کانادا مرا بیمه کرده در برابر سرما. حرم خلوت بود و آرام. دو رکعت نماز خواندم و رفتم زیارت. آقایی در همان مضجع مداحی می کردم‌ برگشتم نگاهش کنم. پیرمردی بود با کت  شلوار و کراوات. در حیاط قبر تعدادی از شهدای هسته‌ای بود‌. دنبال قبر دکتر علی‌محمدی گشتم که استاد ما بود در دوره المپیاد. آنجا نبود.

 تاکسی ها صدا می زدند دربند خیلی جلوی خودم را گرفتم که نروم. می‌گویم این نهصد و نود و چند کار باقیمانده را بی خیال شوم و امشب با همسر و مریمات بروم دربند. این روزها درست سالگرد نامزدی ماست. اولین جاهایی که با هم رفتیم دربند بود و میدان تجریش.

سوار تاکسی که شدم ترانه تازه‌ای از آقای اقبالی را پخش می‌کرد. حس کردم صدای داریوش خش افتاده و ترانه اش هم آبکی شده. آهنگ که تمام شد خانمی گفت: ترانه" مردونه تمومش کن" با صدای خشایار اعتمادی. ایشان هم از رویش های این سالها هستند.

نوشتن اکسیری است که آرامم می کند. در کافه آهنگ نازنین مریم را گذاشته‌اند. بروم خانه.


 
تهران بارانی و کارهای نکرده
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از روز شنبه نگاهم به آسمان بود، بلکه ابری گشاده دستی کند یا بادی بوزد. قرار بود مریم و مادرش یکشنبه به تهران بیایند.

از دیروز نم نم باران هوا را مسیحایی کرده. 

مریم آمده و من پس از چهارماه احساس شیرین بودن با خانواده را دارم. شب که می آیم کسی از پشت آیفون می گوید سلام بابایی! دوران گذار هنوز ادامه دارد اما ما دیگر با همیم. دیروز دو نویت خانه خودمان بودم. کارگرها مشغول کار بودند و فکر می کنم بعد از ماه صفر برویم به آنجا که به کوه نزدیک تر است و آسمان وسیع تری دارد و هوایش قدری پاک تر. حدوداً هزار کار باقی مانده دارم که با حوصله یکی یکی انجام می دهم. بعضی کارها هم خودشان جور می شوند. من خودم را برای شرایط سخت تری آماده کرده بودم ولی تا به حال که به لطف خدا اوضاع بهتر از انتظارم پیش رفته.

پریروز با رییس دانشکده ملاقات کردم. حدود دو ساعت با هم بودیم. انسانی بسیار شریف و دلسوز. از هر دری سخن گفتیم و با هم در دانشکده قدم زدیم. تک تک آزمایشگاه ها را نشانم داد و مرا به مسوولان آزمایشگاه ها معرفی کرد. یکی دو تایشان مرا به یاد می آوردند. یکی گفت چند سال اینجا نبودی؟ گفتم 12 سال. گفت من 42 سال است که اینجا کار می کنم 12 سال زمان زیادی نیست. خدا او را حفظ کند که جزیی از تاریخ دانشکده است و هنوز فعال و سرزنده.

روز قبلش با استادی که یکی از بهترین معلم های دانشکده است و بسیار معروف، صحبت می کردم. راهنمایی های خوبی می کرد برای درس کارشناسی که قرار است ترم بعد ارایه بدهم و نحوه برخورد با دانشجویان. می گفت بیست سال بعد ثمره این تصمیمی را که گرفتی می بینی. 

این اولین متنی است که از اتاقم می نویسم. اتاقی در طبقه پنجم دانشکده که پنجره دارد.


 
سراج
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

شرق و غرب تهران دو اقلیم متفاوت اند. من این روزها در غرب تهران، سعادت آباد، ساکنم اما چندبار برای چند کار به شرق تهران رفتم. در شرق، خیابان ها باریک می‌شوند، خانه ها نزدیک، کاسب ها با معرفت، مردم سنتی تر، ترافیک بیشتر.

دیشب -که شب اربعین بود-  رفتم به جلسه مهندس حسینی که در شرق تهران بود. راننده مسیر بسیار بدی را انتخاب کرد. من دوست نداشتم دیر برسم و داشتم فکر می کردم که برگردم. اما دقیقا همزمان با مهندس رسیدم. مهندس از "ثار" می‌گفت که یعنی خون بها و فرق می کند با خون و اذا قام الحجة طلب بثار الحسین. نوبت شعر خوانی که شد شعری متناسب با بحث خواندم:

پرچمی سرخ که بر گنبد بی تابی ماست

می شود با وزش باد پر از حیرانی

و بعد شعری که یادگاری بود از اولین و تنها سفر من به کربلا

به یاد کربلا افتاده ام باز...

جلسه خوب و سنگینی بود و آدم هایی که آنجا بودند از اهالی فرهنگ. جلسه که تمام شد کنار مهندس نشسته بودم که یک دفعه حسام‌الدین سراج آمد و سلام کرد. حالا ترکیب بند آهنگ ها بود که در ذهن من نوسان می‌کرد: ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما  و حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد...به یاد جاده های ماسکوکا افتادم و قصه گیسو و... وقت شام کنار هم بودیم. بسیار خاکی و باصفا بود و چقدر دلم می‌خواست بگویم که ساعت ها و ساعت ها به صدای شما گوش داده‌ام و چقدر صدای تو را  دوست دارم اما فضای مجلس اجازه نمی‌داد و اصلا چه حاجت به بیان.


 
کافه نادری و آدم های اشراقی
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تهران ، شعر خودم

آمده‌ام به کافه نادری تا بنویسم، به یاد کافه های تورنتو.

امروز قدری قدم زدم در تهران قدیم. زیاد پیاده می‌روم این روزها. کمی قبل رفتم چارراه مخبر الدوله، مسجد هدایت. مراسم چهلم یک آدم خوب بود. گمانم آقای کاشانی را اولین بار بیست سال قبل دیده بودم و سالها بود که ندیده بودم. دهه فاطمیه با دوستانش می‌آمدند شیراز. مرد مدیری بود. اهالی بازار تهران فرهنگ و مرام دیگری دارند. گمانم تنها کسی که آنجا مرا می‌شناخت امام جماعت مسجد بود -آقای تهرانی- که همسفر حج بودیم و قبلا از او نوشته‌ام. خبر داشت که برگشته‌ام و آرزوی موفقیت کرد.

کم کم دارم کار و زندگی را شروع می کنم. روز دوشنبه و چارشنبه رفتم دانشگاه. روز اول اتفاق جالبی افتاد. استاد راهنمایم از واترآباد در دانشگاه ما سخنرانی داشت! یکی دو بار هم در طول سخنرانی به کارهای من اشاره کرد. ناهار با هم بودیم و بعد یکی از اساتید برجسته دانشگاه که سالها قبل شاگرد استادم بوده و حالا ماهواره می‌سازد کارگاه و آزمایشگاههایش را به ما نشان داد. استاد می‌گفت که برنامه‌ای در هند دارد و سر راه هند آمده ایران. دیدار او خاطره خوبی بود برای اولین روز کار. دو ماه آخری که کانادا بودم چند بار تلاش کردم که او را ببینم اما میسر نشد حالا استاد خودش آمده بود.
دو سه دانشجوی ارشد و دکترا از درسی که قرار است ترم بعد ارایه کنم با خبر شده‌اند و ابراز علاقه می‌کردند. یکی‌شان می‌گفت که پایان نامه دکترای مرا خوانده و بخش هایی از کار مرا ادامه داده. روز چارشنبه هم همان جلسه‌ای که قرار بود رو در رو تشکیل شود برگزار شد. پنج تا از استادها بودند و به نظرم جلسه خوبی بود.
 شب رفتم به  جلسه سخنرانی مهندس حسینی به مناسبت اربعین. بیست و یک سال است که مهندس را می‌شناسم و همیشه برایم حرف های تازه دارد. مطالعات عمیق دینی دارد و به مسایل روز و زبان امروز آشناست. یاسر -دوست نازنینم- که مدتی است از اتاوا آمده خبر این برنامه را داده بود. قرار است فردا شب هم بروم شاید برنامه ای هم اجرا کنم. مهندس هفته قبل برای شب شعر آمده بود شیراز. چند ساعتی با هم بودیم حرف های خوبی زدیم و قرارهایی گذاشتیم برای آینده. یکی از دلایل بازگشت من به شرق دیدار همین آدم های خوب است، آدم های اشراقی. خدا را شکر که چه زود این دیدارها  میسر شد.
سه شنبه رفتم دنبال لباس شویی و ظرف شویی و گاز و یخچال و قیر و قیف و تیر و تخته و ... این ماجرا حالا حالا ادامه دارد. 
من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غم باران و ناودان ز کجا!
امروز صبح هم دنبال یک کار اداری بودم. از مزایای زندگی در ایران یکی این است که کلا سر آدم گرم می شود با کارهای اداری و احساس بیکاری نمی کند.
وقت برگشتن از کافه نادری آن حس عجیب لحظه‌ی سرودن سراغم آمد:
تو می آیی و می خندی و بهتر می شود حالم
شکوفا می شود بر شانه های خسته ام بالم

 
شیار ۱۴۳ و مهران
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق ، فیلم

بعد از قرنی دیشب با همسر گرامی رفتیم سینما و فیلم شیار ۱۴۳ را دیدیم. آخرین باری که با هم سینما رفتیم فیلم هوگو اثر مارتین اسکورسیزی را دیدیم در سینمای سه بعدی. آن موقع مریم در ظلمات ثلاث بود.

نظرات مثبت زیادی درباره این فیلم شنیده بودم. حتی دکتر سنگری هم در شب شعر اسم این فیلم را آورد و از بانوی کارگردان آن خانم آبیار تقدیر کرد. فیلم داستان قشنگی داشت و هنرپیشه نقش اول خانم مریلا زارعی بسیار تاثیر گذار بازی می کرد اما به نظرم از ظرفیت های هنر سینما می شد بهتر استفاده کرد. فیلم برداری خیلی معمولی و ابتدایی بود و انگار از موسیقی هم خبری نبود. فیلم نامه نویس هم گویا بچه تهران بود و با اینکه هنرپیشه ها لهجه کرمانی داشتند اما ضرب المثلها و اصطلاحات تهرانی ها را به کار می بردند که خیلی نمی چسبید. اوج فیلم جایی بود که مادر بعد از ۱۵ سال انتظار با استخوانهای فرزندش روبرو می شد و آن را مثل قنداقه ای در آغوش می گرفت. یاد زن عمویم افتادم که ۲۳ سال منتظر پسرش مسعود بود. فیلم شیار ۱۴۳ یادآوری خوبی بود برای من که از خون جوانان وطن لاله دمیده ...

حالا امده ام فرودگاه تا جناب رییس تشریف بیاورند و بارهایی را که آقا بیژن فرستاده بود و ۱۶ روز است در گمرک گیر کرده آزاد بفرمایند. گیر داده بودند که باید فرستنده و گیرنده بار یک نفر باشد. در واقع با این کارشان فلسفه پست و حمل ونقل را منهدم کرده بودند. در بدو ورود سید مهران یکی از رفقای قدیمی را دیدم که بچه محل بودیم و حالا در  گمرک فرودگاه کار می کند. تا جناب رییس تشریف بیاورند من و مهران از خاطرات قدیم گفتیم و بچه های مسجد فخرآباد. خیلی کمک کرد به من و نگذاشت زجر بکشم در پیچ و خم های اداری. مهران غیرت دارد و در  شهر بی قانون غیرت خیلی لازم است.


 
منزل بیست و نهم
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران ، شب شعر عاشورا

قطار زندگی با شتاب شیرینی به راه افتاد. یک روز پس از آمدنم شب شعر عاشورای شیراز شروع شد و من برگشتم به بیست و یک سال قبل و سالهایی که در این برنامه حضور داشتم. در این یازده سالی که نبودم چهره های جدیدی آمده اند که بیشترشان را نمی شناختم یا فقط اسمشان را شنیده بودم و بین آنها که عصبه بودند غریب می نمودم. طبیعی بود که آنها هم به چهره یا اسم مرا نشناسند. با این حال دیدن دوستان قدیمی آنقدر شادم می کرد که غم گوشه نشینی از یادم می رفت. خواسته بودند اجرای مراسم شب ها را به عهده بگیرم. برای منی که گویی از خواب اصحاب کهف بیدار شده بودم و ساعت بدنم هم هشت ساعت و نیم عقب بود این کار آسان نبود اما عهدی بسته ام با خودم که به  کاری که برای امام حسین باشد نه نگویم. هر شب سه ساعت شعرخوانی بود و نزدیک به بیست شاعر برگزیده شعر میخواندند. امسال بیست و نهمین شب شعر بود. هیچ برنامه مردمی در ایران این سابقه را ندارد. خیلی از اتفاقات شیرین زندگی من ریشه در این شب شعر دارند و برایم بسیار عزیز است.

دیروز برنامه تمام شد. میهمان ها یکی یکی رفتند و همان بغض جدایی و دلتنگی سال های دور به سراغم آمد‌. با سه چهار نفر به صورت خاص دوست شدم و امیدوارم باز هم ببینم‌شان.

این چند شب برای من مثل دوره فشرده ای بود که با تحولات شعر آیینی در دهه گذشته آشنا بشوم. فکر می کنم خیلی کارها باید کرد...

پی نوشت:

مریم گلی هم مجری شده بود. می‌گفت خانم قو بیاد شعر بخونه ... حالا خانم کفشدوزک بیاد


 
روز گمشده
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دیروز روز گمشده من بود. روزی که بیشترش در آسمان ها گذشت و فقط ۱۶ ساعت بود به جای ۲۴ ساعت.

در هواپیما که نشستم شاد بودم و امیدوار. آقای بغل دستی اصالتا اهل کراچی پاکستان بود. گفتا تو از کجایی؟ گفتم که اهل شیرازم و گفت: شیخ سعدی! حافظ را هم می شناخت اما نمی دانست که هر دو اهل شیرازند و نسبتا نزدیک به هم می زیسته اند. برایش خاطره آن پیرمرد بنگلادشی را گفتم که در مدینه دیدمش و تا گفتم از کجایم گفت: شیخ سعدی علیه الرحمة. همسفرم گفت: این برادری که این طرف من نشسته اهل بنگلادش است بگذار امتحان کنیم: سلام برادر تو شیخ سعدی را می شناسی؟ گفت: بله دو کتاب دارد به نام بوستان و گلستان که من بخش هایی از هر دو را خوانده ام. ذکر جمیل سعدی در تورنتو بسی مرا به وجد آورد!

یک نفر در هواپیما حالش بد شد، به ناچار هواپیما در اولین فرودگاه پس از اقیانوس اطلس نشست یعنی فرودگاه دوبلین. دو ساعت و نیم آنجا بودیم تا بنده خدا را خارج کردند و بعد پرواز کردیم به سمت استانبول. در طول راه فیلم گتسبی بزرگ را دیدم بیشتر به خاطر نویسنده اش فیتزجرالد که این کار شاهکارش بوده و در زمان خودش پر فروش ترین رمان. این اقای فیتزجرالد خیلی هم آدم خوش قیافه ای بوده و رفیق همینگوی. البته آخر فیلم مثل این فیلم های هندی تمام شد.

گفتم فیلم هندی یاد پیغام محمدرضا از خواننده های وبلاگ افتادم. ما با هم همسایه بودیم و گاهی همدیگر را می دیدیم اما فرصتی که یک دل سیر حرف بزنیم پیش نیامد تا اینکه سعید روز آخر همه ما را دعوت کرد و نشستیم و حرف زدیم. تا فرودگاه هم با هم بودیم. گفت تمام نوشته های وبلاگ را در این چند روز خوانده. عجب همتی! پریسا همسر هنرمند سعید هم یک کتاب کفشدوزک خریده بود که ببرم برای مریم گلی. بسیار دلم تنگ خواهد شد برای این جمع های بی تکلف دانشجویی. امیدوارم قبای گشاد استادی مرا محروم نکند از این فضا.

علیرغم تاخیر پرواز اول، به موقع به پرواز دوم رسیدم. اما شیر تو شیری بود. دو پرواز ایران ایر و تورکیش ایر را با هم ادغام کرده بودند. برادران استانبولی هم از عقب مردم را سوار هواپیما می کردند هم از جلو. نتیجه این شد که وسط هواپیما ملت به هم می خوردند! تازه هواپیما هم عوض شده بود و شماره کارت پرواز بعضی از مسافران با شمار صندلی ها تطبیق نداشت. مثلا صندلیهای 25 و 26 آ و ب اصلا وجود نداشت و به جای آن یک دستشویی بود. حالا در دستشویی هم فوقش یک نفر جا بشود! برای من البته تمرین آمادگی خوبی بود برای ورود به جهان سوم. بعد از کلی جا به جا کردن و خواهش و التماس مردم را جا دادند و مادر محترمی بغل دست من نشست. او هم از تورنتو بر می گشت. آمده بود دخترش را ببیند. از ان جا که دنیای ما بسیار کوچک است دامادش شاگرد استاد من در دانشگاه واترآباد از آب در آمد. استاد و خانواده اش را به خوبی می شناخت و کلی هم اطلاعات به من داد!

حالا دارد روز اول شروع می شود من قرار بود امروز کلی کار اداری بکنم و شب بروم شیراز اما فکر نکنم به کاری برسم. نشسته ام در دفتر ابوالحسن در نزدیکی دانشگاه. حلیم و چای و اینترنت هم که هست!  کمی بعد می روم دانشگاه رفقا را ببینم.

رب ادخلنی مدخل صدق


 
روز آخر
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خداحافظ سرزمین برف.

خداحافظ سرزمینی که یازده پاییز با تو بودم و احساس بیگانه بودن نکردم. آنقدر خاطره زیبا از تو دارم که نمی دانم به خاطر کدامشان تو را سپاس بگویم! پایه هایت استوار! آبشارت برقرار! خداحافظ آبشار بزرگ! خداحافظ ای آیه جاری!

تو به من آموختی که می توان آدم های مختلف را با دین و نژاد و زبان گوناگون کنار هم جمع کرد بی آنکه با هم  بجنگند. تو به من آموختی که قانون یعنی چه؟ اجتماع یعنی چه؟ احترام به عقیده و اقلیت یعنی چه؟

تو به من فرصت پرواز دادی به سقف آرزوهایم و یادم دادی که سقف من آسمان است.

بادهایت، بال پرستو بودند برای من، برف هایت گل های خودرو!

تو را دوست دارم.

***

امروز گشتی زدم در شهر. می خواستم آن خانم چینی چمدان فروش را برای آخرین بار ببینم. تا رسیدم مغازه اش را بسته بود اما مرا دید و برایم دستی تکان داد.

زنگ زدم به سعید که با هم قهوه ای بخوریم. قهوه ای که تبدیل شد به یک خاطره شیرین. محمد رضا و همسرش هم آمدند و بالاخره فرصتی شد که یک دل سیر با هم حرف بزنیم در آخرین ساعات حضور در کانادا. امروز گل محمد اصلا تنها نبود. با دوستان خوبش بود و با خاطری شاد و دلی امیدوار سرزمین برف را ترک کرد.

صدا زدند که سوار هواپیما بشویم.

سلام ایران

سلام سرزمین مادری من!

سلام مادرم!

سلام ای که خاک تو هنوز عطر عطار و حافظ و سعدی دارد!

ای قبله من خاک در خانه تو!

بیا بگشای در بگشای دلتنگم!


 
روز دوم
ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

امروز جمعه سیاه1 بود و روزی تلخ برای من.

 صبح تا رسیدم عمو شاهد گفت امروز دیگه روز واقعه است. با خودم گفتم نکند وبلاگ مرا می خواند؟  آیات اول سوره واقعه را خواندم که احمد هم بفهمد از چه صحبت می کنیم. جلسه کوتاهی با میهای مدیر مهندسی داشتم. پیشنهاد هایی داد برای ادامه همکاری... بعد تک تک فایل های شبیه سازی این چهار سال و اندی را به احمد نشان دادم و آنهایی را که مهم تر بودند برایش کپی کردم. به چند نفر که تجهیزات آزمایشگاهی ما را تامین می کنند ایمیل زدم که دارم می روم و پس از من احمد کارها را پیگیری می کند. یکی از این ها اسمش بارنی است. بارنی معلول است و با ویلچر کار می کند اما بسیار بسیار انسان شاد و با روحیه و گرمی است. بیرون از اداره، مربی بیس بال است و به چندین هنر آراسته است. ایمیلی زد و جمله ای درباره من به احمد گفت که بزرگواری او را نشان می داد Ahmed, you have big shoes to fill. دیروز هم لیلا زنگ زد برای خداحافظی. از اتاوا آمده بود و وحید که از دوستان قدیمی و همرشته من است  به او گفته بود که من دارم می روم. لیلا اصالتا عراقی است یک روز که به شرکت ما آمده بود یکی از شعرهای عربی نزار قبانی را روی میز من دید. متعجب بود که من مهندس ایرانی و کشور انگلیسی زبان و شعر ... برایش یکی از شعرهای نزار را به عربی خواندم: «ان بین حب و حب احبک انت». او بود که مرا با کاظم الساهر2 آشنا کرد.

بعد وقت فضیلت ناهار شد.

 من و آرش هر روز با هم ناهار می خوریم. آرش بسیار انسان شریفی است و پایه است برای هر کاری. غالبا هم موقع ناهار ذکر جمیل خانداداش به میان می آید و اعصاب آرش خط خطی می شود. روزهای چهارشنبه جلسه ای با هم دارند و آنقدر به او فشار می آید که پنج شنبه ها سر کار نمی آید! آرش هم مثل من یک دختر دارد و در واترآباد دکترا گرفته. ما غالبا از خانه غذا می آوریم جز روزهای جمعه که بیرون غذا می خوریم. امروز اما برای آخرین بار رفتیم. هوا معادل 13 درجه زیر صفر بود.

بعد از ناهار باید میزم را مرتب می کردم برای نفر بعدی. خروار کاغذ های پخش و پلا، مجله ها و مقاله ها و قطعات و چیپ های الکترونیکی که آواره بودند روی میزم... داشتم کشوهای کمد را خالی می کردم که حاتم گفت: یعنی این شایعه ها واقعیت دارد؟ حاتم اصالتا مصری است و پنجاه و چند ساله. غیر از عربی و انگلیسی، فرانسه و آلمانی هم بلد است. کم حرف می زند و همسایه من است. لبخند زدم و گفتم: ظاهراً واقعیت دارد. سفره دلش باز شد. کمی حرف زدیم. می گفت در کشور ما وقتی استاد جوانی از خارج بر می گشت استادان قدیمی به او آرنج می زدند (یعنی راهش نمی دادند) مواظب خودت باش. گفتم من به فلان دانشگاه می روم که استادان محترمی دارد.ان شاالله مشکلی پیش نمی آید.

جانمازم را -که دایی همسرم در مکه به ما هدیه داده بود-  برداشتم که آخرین نمازم را بخوانم. همه اتاق ها پر بود . لیان هم دیگر نبود که اتاقی را برای من خالی کند. رفتم به انباری که کنار میز خانم سیندی بود. سیندی هم دیروز از شرکت رفت. بعد از نماز، جانماز را دادم به احمد.

حالا باید ایمیل خداحافظی را می نوشتم. خیلی سخت بود. مثل اینکه بخواهی خبری ناگهانی را بدهی. دستم، دلم می لرزید. سعی کردم خلاصه باشد و از همه تشکر کنم. تا ایمیل را فرستادم، مدیر شرکت مثل صاعقه نارل شد و گفت به دفترش برویم. موقع حرف زدن لبهایش می لرزید و من هم می لرزیدم. سعی کردیم حرف های امیدوار کننده بزنیم. به میزم که برگشتم خانداداش آمد و آرزوی موفقیت کرد و خاطره اولین دیدارمان را تعریف کرد. چند تا از بچه ها ایمیلم را با محبت جواب داده بودند. حالا می خواستم به میز تک تک بچه ها بروم به آن ها دست بدهم و خداحافظی کنم و عکس یادگاری بگیرم. انگار سیصد کیلو وزنه به پاهایم بسته بودند. نمی توانستم از جایم تکان بخورم. اول پیش نیما رفتم، بعد یات، اریک و آلن ...داداش کوچیکه با لحن معصومانه ای گفت: همه آدم های قدیمی که من می شناختم رفتند. دیدم اصلا نمی توانم ادامه بدهم. گردنم درد گرفته بود و دست هایم سرد شده بود. به عمو شاهد گفتم من حالم خوب نیست نمی توانم با بچه ها خدا حافظی کنم. کیف ام را برداشتم و رفتم. دم در که رسیدم برگشتم.  دیدم عمو شاهد ایستاده و دست تکان می دهد. نفسم به شماره افتاده بود. حالا گل محمد تنهای تنهای تنها شده.

ربّ لا تذرنی فردا

پی نوشت:

1- جمعه آخر ماه نوامبر معروف است به Black Friday

2- کاظم السهر خواننده و شاعر مشهور عراقی است که شعرهایی از نزار قبانی را خوانده و به نوعی شاگرد او بوده


 
روز سوم
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، پدرانه

من اندر خود نمی دیدم که یازده پاییز را در سرزمین برف ببینم. گمان می کردم روز واقعه زودتر از اینها برسد، اما چه کنم که در این نظام خلقت دایره اختیار انسان بسیار بسیار محدود است. این روزهای آخر مثل روزهای اولی که به این سرزمین آمدم تنها هستم و فرصت اندکی دارم برای قدم زدن و فکر کردن. این شب ها گاهی سرک می کشم به دنیای مجازی آدم های اینجا.  آدم هایی که تنها هستند از 18 ساله بگیر تا 66 ساله و بالاتر. تن هایی که دنبال چیزی می گردند که تنهایی شان را پر کند. آدم هایی که ترسی در درون شان خانه کرده، خودشان را روشن فکر تصور می کنند اما فکر روشنی در مغزشان نیست. آدم هایی که از پیری می ترسند و نقاب بر چهره دارند. آدم هایی که حرکت پر شتاب این قطار مدرن آن ها را خل کرده. می خواهند از پنجره بیرون را تماشا کنند اما شتاب قطار هیچ منظره ای را در خاطرشان باقی نمی گذارد.

امروز رفتم حساب بانکی مان را خالی کردم به جز حساب مریم که دلم نیامد. همسرم می گفت: مریم گلی امروز شده بود بابایی. از تورنتو برگشته بوده و خاطراتش را تعریف می کرده. می گفته برای مریم هدیه آوردم: کرم ابریشم، کفشدوزک، قاصدک، ستاره ای که از آسمون کندم!

خدایا این سفر کی می‌رود سر؟

جالب است که خیلی ها در شرکت هنوز از رفتن من خبر ندارند، مثلا جناب سرهنگ و زینت المجالس را تصور می کنم در صبح دوشنبه که می بینند عموشاهد را که بر جای من تکیه زده پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست! حس می کنم وظیفه اخلاقی ام این است که فردا ایمیلی به همه بزنم و خداحافظی کنم. قدیمی تر ها را هم حضوری ببینم. بالاخره من چهار سال و اندی با خوب و بد این آدم ها همسفر بوده ام همانطور که آنها با من. سیاست های شرکت را هم حواله می کنم به اسب حضرت عباس.

پی نوشت:

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم ...


 
روز چهارم
ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، گارسیا مارکز

امروز آخرین چارشنبه من بود. عمو شاهد برای من مهمانی خداحافظی گرفت. فقط خود ما بچه های ایرانی شرکت بودیم، ما چهار نفر! نیما و عمو شاهد 30 سال است که از ایران آمده اند. نیما می گوید من شش سالم بود که از ایران آمدم و فارسی من در حد اول دبستان باقی مانده. وسط بحث هم یک دفعه می زند کانال 2 و انگلیسی حرف می زند. مثلا امروز صحبت از دکتر فرجی دانا بود. ایشان شاگرد استاد من بوده اند در واترآباد. تا اینکه بحث رسید به استیضاح و من هرچه به مخیله ام فشار آوردم که استیضاح به انگلیسی چه می شود یادم نیامد. حالا خدا را شکر که درباره مجمع تشخیص مصلحت نظام بحث نمی کردیم و گرنه شکسپیر هم نمی توانست معادل انگلیسی اش را پیدا کند. نیما چند سال در کالیفرنیا (دره سیلیکان) کار کرده تا اینکه دلش هوس خانه و خانواده کرده و برگشته تورنتو. حالا 2 تا بچه دارد. پسر سالم و یکرنگی است.

عمو شاهد تنهاست. بسیار ساده لباس می پوشد. ظاهرش چیزی نشان نمی دهد اما بسیار اهل مطالعه است. این را روزی فهمیدم که گابریل گارسیا مارکز مرحوم شد. صحبت از کارهای مارکز و زندگی او بود. عمو شاهد گفت یک بار به کشور کلمبیا سفر کرده و با سختی خودش را رسانده به آراکاتاکا -زادگاه مارکز- بعد عکس های خانه مارکز و مغازه پدرش را نشانم داد. درباره سینما، فلسفه و لغت شناسی اطلاعات وسیعی دارد. فرانسه و ایتالیایی هم بلد است و بسیار به ایتالیا علاقه دارد. یک بار هم با ماشین ایتالیا را گشته.

امروز جلسه نقشه راه شرکت بود و آخرین ارائه من. مدیر شرکت راضی بود و امیدوار به ادامه همکاری...


 
روز ششم
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سالینجر

به قول سهیل محمودی "دوست عزیزم، عزیز دلم" آقای سالینجر داستانی دارد به نام دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم ... حالا حکایت من است که تنها، در طبقه چهل و هشتم این برج نشسته ام و دارم به زوزه سهمگین باد دیوانه گوش می‌دهم که سر بر دیوار می‌کوبد و الان است که مثل غول سیاه سریال لاست بیاید و بپیچد به بالای من.

آدمها جزیره های پراکنده‌ای هستند که در دریای هستی شناورند. لحظاتی پیش می‌آید که حس می‌کنی چقدر شبیه هیچ کس نیستی. زندگی این جزیره‌‌ها را با پل هایی به هم وصل می‌کند، مقید می‌کند اما جزیره آنتروپی دارد، میل به رهایی دارد.

خوب درک می کنم همینگوی را که سوار قایقش می‌شد و می زد به دل دریا، یا همین "دوست عزیزم، عزیز دلم" آقای سالینجر را که در گوشه دور افتاده ای در نیو همپشایر زندگی می‌کرد و بنی بشری را به خانه اش راه نمی‌داد.


 
روز هفتم
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: امام علی

امروز تعطیل بود. درگیر هدیه خریدن برای مریم بودم. هدیه ای که قرار است از طرف داداش کوچولو باشد. حدود ساعت 3 بود که رسیدم خانه. خیلی خسته بودم اما بنا به آن جمله مولا (ع) که عود نفسک التصبّر على المکروه رفتم شرکت آن هم عصر یکشنبه که پرنده پر نمی زند. یک اسپرسو برای خودم درست کردم که خواب از سرم بپرد. موتورم که روشن شد، مقاله ای را که مدت هاست درگیرش هستم و فقط مقدمه اش باقی مانده کامل کردم. بسیار وسواس دارم روی این مقاله. حالا هم باید یک بار دیگر بنشینم در کافه ای آرام و سطر سطر آن را بخوانم. 

در خلوت خودم بودم که سر و کله الکس پیدا شد. این بشر شب و روز ندارد. بسیار کار می کند، باهوش است و بی تمرکز. شاید یک روز مفصل درباره اش بنویسم. بعد روی مطالب اولین جلسه کلاسم کار کردم. خواب ها دیده ام برای این جلسه اول. این بچه ها باهوش اند و دیر یا زود اینجا را پیدا می‌کنند نمی نویسم که مزه اش بماند!

شب هم با داداشی انار خوردیم و سریال پایتخت نگاه کردیم. شاید آخرین شبی باشد که با هم‌ایم. فردا مسافر است. روزهای باقی مانده تنهای تنها می شوم عین گل محمد!

الان اسکایپ پیغام داد که امروز تولد خان داداش است. چه سعادتی! چه پسری! زینت‌المجالس را تصور می کنم که فردا اول وقت بر در اتاق خان داداش می ایستد و قصیده میلادیه می خواند:  عمر بسیار بباید ننه ی پیر فلک را / تا دگر بابای گیتی چو تو فرزند بزاید!

اگر گذاشت یک نفس راحت بکشیم!


 
روز هشتم
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

امروز رفتم به داروخانه محله قدیمی مان. آقای راجیت گفت نیم ساعت طول می کشد تا نسخه آماده شود. زنگ زدم به سعید که اگر جلسه قرآن هنوز ادامه دارد بروم بچه ها را ببینیم. گفت بچه ها در پنت هاوس رویایی جمع شده اند. از داروخانه آمدم بیرون. آن طرف خیابان یک چهره آشنا دیدم. خوب که دقت کردم بابای اریکا بود. داشت برای دخترش که این طرف خیابان بود دست تکان می داد. بابای اریکا آزاد شده بود. خدا را شکر.


 
روز نهم
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، طنز

خان‌داداش1 ایمیل زده بود که می خواهیم سیستم لینوکس تو را بدهیم به گروه نرم افزار. من هم گفتم به اسب حضرت عباس! می‌داند که من دارم می روم اما به روی خودش نمی‌آورد. خب یک هفته صبر کن! لامار- مدیر گروه نرم افزار- و یک جوانک موقشنگ آمدند و کامپیوتر را بردند. مدتی بعد جوانک مو قشنگ دوباره آمد و گفت کابل برق را نبرده. گفتم بفرما این را هم ببر. به لامار ایمیل زدم که بیا مونیتور را هم ببر. گفت میشل را می فرستم. همان جوانک مو قشنگ تشریف آورد و یکی از مونیتور ها را برد. به قیافه اش نمی خورد که لیسانس اش را گرفته باشد. گوگل فرمود که دانشگاه واترآباد بوده و استاد شطرنج است. از او خوشم آمد. گفتم بیا این کی برد و ماوس را هم ببر. عمو شاهد و احمد همین جور صحنه ها را مشاهده می کردند که یکی یکی ابزار من به تاراج می رود. خندیدم و گفتم دیده‌اید وقتی حیوانی می‌خواهد بمیرد لاشخور ها بالای سرش چرخ می زنند؟

این روزها عمو شاهد دل و دماغ ندارد دیشب هم با زینت المجالس2 دعوا کرد. تنها که شدیم گفتم من با مدیر شرکت درباره تو و احمد صحبت کرده ام. جای شما محکم است. اما  عمو شاهد نگران بود. احتمالا بعد از من او را می فرستند به گروه زینت که زیر مجموعه خان‌داداش است. گفتم شرکت به تو احتیاج دارد اما  اگر از جای دیگری پیشنهاد بهتری داری برو. گفت با یکی دو جا صحبت کرده ام. برایش توصیه نامه قوی نوشتم و امضا کردم. خیلی خوشحال شد. من اما احساس گل محمد کلیدر را داشتم در آخرین روزهای زندگی اش که تنها مانده بود.

 

پی نوشت:

1- یکی از مسولان شرکت که از وقتی برادرش را استخدام کرد او را به لقب خان داداش سرافراز کردیم.

2- یکی از عمله های خان داداش که در همه جلسه ها حاضر است و هیچ حرفی نمی زند تنها وقتی خان داداش فرمایشی بکنند او هم تایید می کند.