بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز دهم
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

امروز گودبای پارتی خانم لیان و خانم سیندی دو تا از بچه های قدیمی شرکت بود. لیان مدیر داخلی و سیندی حسابدار شرکت بود. رفتن آن ها با رفتن من همزمان شده. مدیر شرکت خواسته درباره رفتن ام به کسی چیزی نگویم تا جو  به هم نریزد. من هم که علاقه‌ای به گودبای پارتی و این برنامه ها ندارم استقبال کردم اما بچه ها یکی یکی خبردار می‌شوند. مثلا امروز صبح کریگ مرا دید. مدیر گروه دیجیتال است، اهل انگلیس و طرفدار تیم لیورپول. با لهجه زیبایش اظهار تاسف می کرد از رفتنم.

دوشنبه هفته پیش، لیان ماژول‌های جدید را که از کالیفرنیا آمده بودند برایم آورد و با ایما و اشاره به من حالی کرد که دارد از شرکت می‌رود. رفتیم بیرون تا راحت تر حرف بزنیم. گفت که شغل جدیدش در یک بیمارستان است هم حقوق بهتری می گیرد هم بازنشستگی بهتری دارد. من هم گفتم که دارم می‌روم، گفت حدس زده بودم ... من و لیان و جناب سرهنگ قدیمی های شرکت هستیم و مناسبات ما با هم از جنس دیگری است. اوایل از لیان خوشم نمی‌آمد. دختر جوانی بود با اخلاق خاص خودش اما بعد خیلی به من کمک کرد و در این چند سال هوای مرا داشت. محذوریت های دینی مرا می‌دانست و مراقب بود. وقت نماز  یکی از اتاق ها را برایم خالی می‌کرد. ماه رمضان هم رعایت مرا می‌کرد. گمانم یک روز هم برای همدردی با من (!) روزه گرفت یا تلاش کرد. وقتی فهمید چرا در مهمانی های شرکت حاضر نمی‌شوم ساعت سرو شراب را از ساعت مهمانی جدا کرد و هرچه من اصرار کردم که شما حال و حولتان را بکنید گفت ما همه یک تیم هستیم و باید به هم احترام بگذاریم. البته این نوع رفتار برخاسته از اخلاق والای کانادایی هاست. این طور تربیت شده اند. امیدوارم ما ایرانی هم روزی یاد بگیریم که به حقوق اقلیت -حتی اگر یک نفر باشد- احترام بگذاریم.

فردا آخرین روز لیان است.

 من چندین ماه قبل تصمیم گرفته بودم از شرکت بروم. چند دقیقه با من حرف زد فهمیدم که خودش هم با مدرک لیسانس از کاری که می کند راضی نیست اما به خاطر پرداخت شهریه همسرش به حقوق شرکت احتیاج دارد. بعد چیزی گفت که در نهان خانه دل من باقی می ماند. حسی آمیخته به شادی و غم دارم. دلم برایش تنگ می‌شود.

 

پی نوشت:

همسر گرامی یکی از کرامات خانم لیان را یادآوری کردند. یک بار قرار بود از طرف شرکت به تایوان بروم. پرواز من از ونکوور به تایپه بود و لازم بود یک پرواز 5 ساعته داخلی از تورنتو به ونکوور داشته باشم. از بس که این کشور پت و پهن است. صبح پرواز متوجه شدم لیان پرواز داخلی را یک روز بعد از پرواز خارجی گرفته. بماند که چه استرسی به من وارد شد تا خودم را به ونکوور رساندم. بعد از آن تصمیم گرفتم زیاد در کارهای اداری مزاحم ایشان نشوم.


 
روز یازدهم
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، دنیا

امروز با داداشی و آقا بیژن رفتیم فرودگاه که چمدان های باقی مانده را تحویل بار بدهیم. صبح، هوا 9 درجه زیر صفر بود. برف سنگینی در بوفالو باریده بود که حاصلش برای ما باد سرد و هوای یخ زده بود. دیشب داداشی شک داشت که آیا می شود هفت چمدان را در ماشین جا داد، تازه آقا بیژن هم قرار بود با ما بیاید. من می دانستم کاری که یک جوری مربوط به مریم گلی باشد حتما انجام می شود. هر دو زودتر آمدیم خانه تا وسایل را سوار کنیم و البته همه چمدان ها جا شدند.

آقا بیژن سی سال پیش آمده کانادا. تنهای تنها زندگی می کند. شصت و چند ساله است، بچه گیلان. قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بوده فوق لیسانس اش را  می گیرد و بر می‌گردد که تدریس کند. تعریف می‌کرد زمان دانشجویی پول نداشته در فروشگاهی شاگردی می‌کرده. استادکارش آدم ایتالیایی مهربان اما زودجوشی بوده که هر وقت از دست بیژن عصبانی می‌شده به ایتالیایی فحش می‌داده. آقا بیژن می گفت من هم به فارسی به او فحش می‌دادم! چند سالی در ایران می‌ماند اما مشکلاتی برایش ایجاد می‌کنند که بر می‌گردد. سالهاست دفتری دارد برای حمل و نقل بین المللی بار.

به خاطر تحریم ها نمی‌توانستیم وسایل زندگی را با کشتی بفرستیم ایران. بیشتر وسایل مان را همین جا رد کردیم. کتاب هایمان ماندند با لباس ها و اسباب بازی های مریم و خرده ریزها. همسر گرامی از راه دور آقا بیژن را پیدا کرد. وقتی به او زنگ زدم، گفت اگر خودش با ما بیاید فرودگاه به نفع ماست چون چند سال آنجا کار کرده و همه او را می‌شناسند. راست می‌گفت. کار ما را سریع انجام داد و چند کیلو هم به ما تخفیف داد. در طول راه هم از هر دری گپ زدیم. آدم محترمی بود اما تنها بود.

برای ناهار رسیدم شرکت. ساعت یک جلسه داشتیم، جلسه ی نقشه راه که محصولات آینده شرکت را بحث می کنیم. مدیر شرکت گفته بود احمد را هم به جلسه دعوت کنم تا راه و چاه را یاد بگیرد. احمد در گروه من کار می‌کند. بعد از جلسه رفتیم بیرون قهوه خوردیم. عکس ابوالهول روی میز بود. یاد کشورش افتاد. این را بگویم که نصف مصریها یا اسم خودشان احمد است یا اسم پدرشان. شاکی بود که چرا من دارم می روم. می گفت حداقل تا فوریه بمان تا پسرت در کانادا به دنیا بیاید و من هم بر کارها مسلط بشوم. برایش از زندگی گفتم، از کوتاهی عمر، از شیرینی های زندگی در غرب و قصه آن آدمی که فیل دنبالش کرده بود، پرید داخل چاهی که چهار مار در آن بود دستش را گرفت به دو شاخه که دو موش سیاه و سپید مشغول جویدن آن بودند. همان وقت دید کندوی عسلی آنحاست و مشغول لیسیدن عسل شد. فیل از بالا، مارها از پایین، موش ها که نماد روز و شب اند مشغول جویدن عمر.

  پسر خوبی است نگران اش هستم.


 
یکی هست که دیگه نیست
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران

صبح از طریق اسکایپ جلسه ای داشتم با بچه های دانشگاه شریف. چند تا از استادان جوان دانشکده برق تیم خوبی تشکیل داده اند و روی موضوعی که مورد علاقه من هم هست کار می کنند. قرار شد جلسه بعدی در تهران باشد چهره به چهره، رو به رو!

بعد برف بارید، خدا شهر مرا آمرزید. خیلی سر حال نبودم اما گفتم اگر در خانه بمانم می خوابم و می افتم. آشپزی که تمام شد و باقالی پلو و ماهیچه به عالم هستی قدم نهاد  سوار مترو شدم که بروم به کافه همیشگی. خدا کند کنار پنجره جا گیرم بیاید و الا بعد از هفتاد سال که محاسنم را در راه اسلام سفید کردم باید بروم زیر علم استارباکس.

باد و برف که به صورتم خوردند حالم بهتر شد. من به همین بادها محتاجم در این روزهای موقت. آخرین ساعات کاری روز جمعه استعفا دادم. حالا فردا صبح که بروم سر کار صدای دُهُل ها در می‌آید. حسی دارم مثل شعر مسافر سهراب آن جا که می گوید "من از هجوم حقیقت به خاک افتادم" من ده سال مثل مسافر زندگی کردم حالا همه این خواب و خیال ها دارد تمام می‌شود و حقیقت مشت بیدارباش بر در می کوبد.

خبر مرگ اندوهناک آن خواننده جوان مرا برد به دنیای دیگری. من نه اسم او را شنیده بودم نه آثارش را. فیلم کوتاهی از مراسم تشییع اش را می دیدم آن جا که پدرش آواز می خواند: وقتی حسین بن علی تنهای تنهاست ... صدای سوزناک پدر داغدار دل مرا هم به درد آورد. گشتی زدم در دنیای مجازی. در این سال ها که من دور بودم از وطن چه اتفاق ها افتاده! نسلی از خواننده های جوان از زیر زمین به میان جوان ها آمدند. جوان هایی که در سال های جنگ به دنیا آمدند. همان سال هایی که موسیقی حرام بود و ترانه ما نوای حاج صادق آهنگران عزیز بود.  اسم حداقل چهارتا از این خواننده ها محسن است! من پیش از این فقط آثاری از مازیار فلاحی و محسن چاووشی را شنیده بودم. (مریم گلی هم ترانه لیلا مازیار را بلد است!) قضیه هم از آنجا شروع شد که در نظر سنجی های پایان سال یک وب سایت خبری کسی به اسم محسن چاووشی، اصغر فرهادی برنده اسکار را شکست داد. خواستم ببینم این محسن کیست. دیدم بر خلاف خیلی ها شعرهای با معنی و عمیق هم می‌خواند: دوش چه خورده‌ای دلا؟ راست بگو نهان مکن! صدای محزون و شکسته ای هم دارد. برخی از کارهای او نزدیک به یک و نیم میلیون بار در یوتیوب مشاهده شده و تازه یوتیوب در ایران آزاد نیست.

تحقیق در دلایل گرایش جوانان به این سبک موسیقی و ظرفیت های اجتماعی آن، موضوع تحقیقاتی خوبی است برای دوستان جامعه شناس.


 
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سنایی

 سخت گیری می کنم در انتشار نوشته های اخیر. شاید چند ماه بعد این سه نوشته نامرئی را آشکار کنم. روزهای پر هیجانی را می گذرانم.

چند وقتی است که با این قصیده سنایی سرخوشم:

...

چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید

گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا1

ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود

تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا2

ترا بس ناخوش است آواز لیکن اندرین گنبد

خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا3

ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید

که با داوود پیغمبر رسیلی کن در این صحرا4

تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان

مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا5

چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب

چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا

از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید

مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا6

گرت نزهت همی باید به صحرای قناعت شو

که آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و وا در وا7

 

به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم

بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا8

1- بطحاء: سرزمین مکه
2- هیجا: جنگ
3- صدا یعنی پژواک. زیر گنبد آواز می خوانی خیال می کنی صدایت قشنگ است
4- رسیل: هم آواز
5- عمیا: کوری
6- بودردا یکی از صحابه رسول خدا کع بین او و سلمان عقد برادری بود.
7-خوان: سفره.  وا: نوعی طعام
8- استسقا: طلب آب، بیماری ای که هرچه آب می خوری سیراب نمی شوی

 
رفیق ماه محرم
ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق

این مطلب را می نویسم برای روزی که از راز این صفحات با خبر می شوی و گذشته ها را ورق می زنی تا برسی به نیمه های آبان  93 و دنبال اثری از خاطره مشترک ما بگردی ...

 

گمنامی لذتی دارد وصف ناپذیر. اینکه جایی باشی که آدم ها تو را نشناسند و ذهنیتی از تو نداشته باشند و بدون پیشداوری به حرف های تو گوش بدهند نعمت بزرگی است...

من بسیار به تو علاقه داشتم زیرا در نگاه تو چیزی می دیدم ورای آدم های دیگر و این چند روز هم که با هم بودیم و این سه سالی که  یکی دو روزی با هم بودیم در خاطرهای ثابت من حک شده است.  

پرواز ما غالبا محدود می شود با سقف قضاوت آدمها. وای که اگر سقفی نباشد تا کجاها می شود پرید. آدم ها اصالتا خوب اند اما بیهوده پیجیده شده اند و این پیچیدگی در مواجهه اول ترس دارد و احتیاط و سکوت. 

  خوشا به دلهای بزرگ!


 
امیری حسین و نعم الامیر
ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عاشورا

حالی است مرا که با تو گفتن نتوان.

هواپیما تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه تورنتو می‌نشیند من اما دلم پیش بچه های اتاوا جا مانده. همان حس سال های دانش آموزی را دارم وقتی که از اردوهای کشوری بر می‌گشتیم، وقتی می‌خواستیم با رفقای تازه خداحافظی کنیم. گاهی قطره اشکی یا یادگار و هدیه ای همراه این وداع می‌شد ... و تو تا برسی به شیراز بارها نگاه می‌کردی به انگشتری که رضا به تو داده بود یا شعری که عادل در دفترت نوشته بود...


سومین سالی بود که این ایام را اتاوا بودم. خیلی از دوستان واترآبادی حالا ساکن اتاوا شده‌اند، دوستان عزیزی که سالها عاشورا را با هم اقامه می‌کردیم. چند تا از همسفران حج هم اینجا هستند به اضافه دوستان تازه‌ای که در این سه سال پیدا کرده‌ام مثل امیر حسین که امروز وقتی زیارت عاشورا می‌خواند آن سوزی را که در هر ترجیع یا ابا عبدالله دنبالش بودم در صدای او پیدا کردم. از جنس همان سوزی که امام رضا به ریّان بن شبیب گفت و امام صادق به مسمع. از او خواهش کردم فرازهایی از دعای ندبه را هم بخواند از و قتل من قتل و سبی من سبی... تا این الطالب بدم المقتول بکربلاء.

هواپیما بالای تورنتو است و من نمی دانم آیا در زندگی باز از این فرصت ها پیش خواهد آمد؟

هوای شهر بارانی است.

پی نوشت:

حرف های آن پیرمرد مرا چو غنچه غرق عرق کرد ...


 
نامه ای به مسافر کوچولو (۲)
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه

شاخه گل خوشبوی من، مریم


این دومین نامه ایست که برای تو می نویسم. مدتهاست که دارم این نوشته را در ذهنم پرورش می‌دهم برای سال ها بعد که شنبه روزی یا جمعه‌ای بنشینی و گیسو بگشایی و این نامه را بخوانی.

اولین خطوط این نامه را روزی نوشتم که مبل خانه را فروختیم. تو که فهمیده بودی خبری در راه است، روی آخرین تکه سوفا نشسته بودی و تکان نمی‌خوردی. آن آقایی که یک لنگه جورابش سیاه بود و یکی سفید مبهوت به تو نگاه می‌کرد ... تا مدتی هم نگران بودی که نکند آقاهه دوباره بیاید و تختت را ببرد... ما رهسپار سرزمین مادری‌ات بودیم و باید از همه این تعلقات رها می‌شدیم. دست به قماری زده بودیم که مایه آن دار و ندار ما بود.

تو البته در خاک دیگری به دنیا آمده‌ای و دو سال در آن آب و هوا بزرگ شده بودی. خاطره های تو در آن محیط شکل گرفته بود و با اجزای آن آشنا بودی. حالا ما می‌خواستیم به یک باره تو را از همه داشته هایت جدا کنیم. تصمیم سختی بود و سرنوشت تو دغدغه بزرگ من. بسیار فکر کردم در خلوت خودم. دیدم ریشه های تو -دخترم- در آب و خاک دیگری است. هر کجای دنیا هم بروی تا به این زبان شیرین تکلم می کنی ایران خاک تو و خانه توست. مادربزرگ ها و پدربزرگ های تو آنجا هستند، دریای ما آنجاست، به قول پدرت:

دریا صدایم کرد ساحل ول نمی‌کرد

ساحل مرا از ریشه ام غافل نمی‌کرد

من خانه‌ام آنجاست در آبی‌ترین آب

ای کاش صیاد آب ها را گل نمی‌کرد ...

بله، سرزمین مادری‌ات درگیر مشکلاتی است. گمان کن که -زبانم لال- مادرت مریض باشد آیا تو مادرت را به حال خودش رها می‌کنی؟ قصد من از بازگشت، ساختن است اگر بتوانم فرهنگ‌ی، اگر نتوانم صنعت‌ی، اگر نشد انسان‌ی ...

انسان در سختی هاست که ساخته می‌شود. من همه تلاشم را می‌کنم که تو زندگی آرامی داشته باشی اما تو هم باید آماده باشی برای مشکلاتی که اصلاح آنها در توان و زمان من نیست.  می‌خواهم قدمی بردارم به اندازه خودم اما در سرزمین ما، در شهر بی قانون، آدم هایی هستند که جز سنگ انداختن کاری بلد نیستند. تو شادی بزرگ منی و باید یار و همراه پدر باشی، تا شب های تاریک خستگی را با شیرین زبانی هایت روشن کنی.

دیشب خیلی دلتنگ بودم. مادرت مدام عکس های تو را می‌فرستاد. عکسهای تو را با پدربزرگت،  با مادرم. بازتاب  شادی را در برق نگاهت، در چال گونه هایت، دیدم و دلم باز شد.. این یک ماهه که از تو دورم خوب فهمیدم که چقدر دوستت دارم که چقدر دوست دارمتان. تا صد روز دیگر تو خواهر می شوی و من باید کم کم برای برادرت هم نامه ای بنویسم!

فدای لبخندت