بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برق غیرت
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

شنبه سفر کوتاهی داشتم به تهران برای ملاقات با یکی از مقامات. این دیدار به همت دوست عزیزی که از رفقای شریف است و غیرت دارد میسر شده بود. این غیرت خیلی کلمه مناسبی است که یکی از روسای سابق دانشگاه شریف، سه هفته پیش به من یاد داد. می گفت: برای حل مشکل ها قانون کافی نیست، غیرت لازم است.

فصل بازگشایی دانشگاهها بود و بلیت هواپیما گیر نیامد. توفیقی شد که پس از ده سال فاصله ملک سلیمان تا تهران را با اتوبوس طی کنم و دو شب متوالی پشت سر جنابان راننده از انواع آهنگ های فرح بخش فارسی و ترکی و عربی استفاده کنم. ظاهرا دیگر جوات یساری و هایده و داریوش از مد افتاده اند و چهره های جدیدی وارد دنیای موسیقی جاده ای شده اند. مخفی نماند که راه ها بهتر شده اند. اتوبوس ها و کیفیت استراحتگاه ها نیز. پلیس هم حضور مستمر دارد در جاده و مسافران را مجبور می کند به بستن کمربند ایمنی.

سفر پر برکتی بود. در همان فرصت کوتاه چند دوست خوب را دیدم. حتی چند دقیقه ای که دانشگاه بودم رضا را که از دانشجوهای اهواز بود و حالا دارد پایان نامه دکترایش را با موفقیت می نویسد دیدم و روان و دوان چند بحث خوب کردیم. رفتم به خانه بهترین دوست و از آنجا تلفنی با او که هزاران مایل دورتر است صحبت کردم. یکی از راننده هایی که مرا سوار کرد آدم با حالی بود از او خواستم که مرا چند جای دیگر هم ببرد. در طول راه مفصل گپ زدیم. سال ها قبل ناخواسته آدمی را زیر گرفته بود و زندان افتاده بود. وثیقه گذاشته بود که از زندان بیرون بیاید تا پول دیه را جور کند. سراغ قوم و خویش ها رفته بود اما رویش را زمین انداخته بودند تا اینکه رفقای هیأتی اش از ماجرا خبردار شده بودند همه پول روی هم گذاشته بودند، کارگرها دو روز حقوق شان را و ... نهایتا پول جور شده بود. می گفت اگر خوب زندگی کنی در تلخ ترین شرایط هم خدا رهایت نمی کند. می گفت: با مردم خوب باش، گذشت کن، شکر کن ...

دوستی را دیدم که مسافر بود و رفت. از عوض شدن آدم ها برایش گفتم بی آنکه خودشان بفهمند. خدا به همراهش

اینکه با آن مقام چه گفتیم بماند تا بعد لبخند


 
اولین حافظیه
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، ایران ، پدرانه

دیروز بالاخره رفتیم حافظیه. گل گلی را هم با خودمان بردیم. توی راه برایش توضیح دادیم که داریم میریم خونه "دل می رود ز دستم"  
این شعر لالایی یک سالگی مریم بود و خوب به یاد دارد. به محض ورود گریه کرد که چرا آقاهه بلیتش را پاره کرد؟ بعد هم تا چشمش به حوض های آبی افتاد جناب حافظ را بی خیال شد و  و تا کمر رفت توی آب. تعداد مسافران تابستانی بیش از حد تصور من بود بیشترشان هم متوجه نبودند کجا هستند. خلاصه آن خلوت خاصی که دلم می خواست حاصل نشد. 
با هزار کلک گل گلی را راضی کردیم تا روی پله های مدور اطراف آرامگاه بنشیند تا فال بگیریم. من این روزها ذهنم زیاد درگیر است این را مادرم خوب می فهمد از سکوتم. به جامعه ای فکر می کنم که سال ها به عقب رفته. به شهری که دیگر زیبا نیست و انگار یک لایه غبار رویش نشسته. به اختلاف طبقاتی و مردمی که عصبی تر از قبل شده اند. به خیابانهایی که عجیب شلوغ شده اند و ماشین هایی که مدام بوق می زنند ...

شب اولی که تهران بودیم گل گلی از خواب پرید. گریه وحشت ناکی کرد. در میان گریه هایش می گفت: من خونه ندارم! دلم کباب شد برایش. دیشب هم دو ساعت گریه کرده بود.  بهانه بالش سبزش را گرفته بود و گفته بود: اینجا مسافرت نیست. دخترکم تمام خاطره هایش را، تمام شناسایی اش را،  از دست داده. ما چیز زیادی با خودمان نیاوردیم:

با شش چمدان آمدم از شهر شمالی

تا باز کنم پنجره ای رو به زلالی.

فاتحه ای خواندم و دیوان حافظ را وا کردم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند   باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی   آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال   که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب   مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد   اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود   که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 
برنگرد! پشیمون می شی!
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، شعر خودم

این جمله را این روزها بارها شنیده ام، از راننده تاکسی تا استاد برجسته دانشگاه شریف:

گیر کرده بودم در ترافیک میدان هفت تیر. ماشینی دربست کردم که مرا نجات بدهد از آن غوغای آهن و دود. راننده از من هم نا آشناتر بود به راههای زمین. بدترین مسیر ممکن را انتخاب کرد و ساعتی از محضرشان فیض بردیم. 25 سال لباس فروش بوده در پاساژ کویتی ها و حالا راننده تاکسی شده بود که ای کاش نشده بود! یک دفعه شروع کرد قصه یکی از آشناهایشان را گفت که در خارج دکترا گرفته بود و به وطن برگشته بود تا خدمت کند و حتی با 3 وزیر یا معاون وزیر ملاقات کرده بود. همه کارش را تحسین کرده بودند، اما آخر کار او را به بهانه ای واهی رد کرده بودند. قصه پشت قصه می گفت ... لبخندی زدم و به ملاقات طولانی ام با آن استاد شریف فکر کردم که از استانفورد دکترا گرفته بود و با چه اصراری می خواست مرا راضی کند که تهران جای تو نیست. آخر ملاقات جمله ای به او گفتم که به فکر فرو رفت. فردا صبح پیامکی فرستاد که روی حمایت صد در صد من حساب کنید ...

حالا در شیرازم، نشسته ام در حیاط خانه پدری روی تختی که ده سال پیرتر شده. یاکریمی (قمری) که بر شاخه های نارنج نشسته آواز می خواند. هر از گاهی هم توله سگ همسایه پارس می کند. من و مادر تنهاییم در این خانه. مریم گلی دیروز اینجا بود، مشغول کشف لذت آب بازی. دو سه بار لباسش را عوض کردم. انگشتش را فرو می کرد در شیر آب تا آب با فشار بزند بیرون. بعد روی گهواره ای خوابید که بیش از نیم قرن عمر دارد گهواره ای که همه بچه ها و نوه های مادر به نوبت در آن خوابیده اند.

مادر یک گونی نشانم داد. پر بود از کتاب ها و جزوه هایی که در دانشگاه اهواز تدریس می کردم. روی یکی از برگه ها چند بیت شعر ناتمام باقی مانده بود:

 

زندگی ات حجمی از نجابت و عشق است

زندگی ام موجی از جسارت و امید

من به همین دلخوشم که چند صباحی

در دل تنگم صدای پای تو پیچید

 

چشم من از جنس پنجره است همیشه

چشم تو از جنس ابرهای بهاری

تشنه یک قطره آب مانده دل من

پنجره را باز کرده ام که بباری


 
تهران و آدم هایش
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

چند روزی است که اینجا هستم. آدم ها را می بینم. آدم های بلند، آدمهای کوتاه. آدمهای پیچیده، آدمهای صاف. آدمهای شاگرد، آدمهای استاد. آدمهای متوهم، آدمهای آگاه.

قدم می زنم در محیط دانشگاه. قدم می زنم ، راه را می شمارم و آدم ها را...

یک روز باید بنویسم حکایت این روزها را.

فردا می روم به شیراز.


 
معمای زمان
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

از خوبی های خانه تکانی یکی هم این است که آدم شعرهای ناتمامش را پیدا می کند:

 

شکوه ها با آسمان دارم هنوز

در گلویم استخوان دارم هنوز

بعد از آن باران تلخ برگ ریز

خیمه در خاک خزان دارم هنوز

ابر می بارد زمین تر می‌شود

من کویری بی کران دارم هنوز

نیش ها از مار غفلت خورده‌ام

ترس ها از ریسمان دارم هنوز

اهل این گودال ویران نیستم

آرزوی نردبان دارم هنوز

بال های رفتنم را پس دهید

من هوای آسمان دارم هنوز

در درونم پیچ و تابی تلخ و سخت

از معمای زمان دارم هنوز

آفتاب غیرت آیا روشنی؟

در شب حیرت مکان دارم هنوز

۲۰۰۵- واترلو


 
آن مرد دانا
ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

کاملا متصور است که همچو منی در همچو شبی که هزار و یک کار نکرده دارد باید بنشیند و وبلاگ به روز کند. این مقاله آخر هم می تواند صبر کند تا یک روز آفتابی که من در ایوان خانه پدری بنشینم و چند پاراگراف باقی مانده را ناز نازان بنویسم:

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو 

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک، دست به دست هم دادند تا من یک ماه مرخصی بگیرم از این زندگی یکنواخت و راهی شوم به شهر بی قانون. این چند ماه که چمدان های خسته منتظر بودند از خیلی کارها که دوست دارم دور افتادم. یادم نمی آید یک فیلم کامل دیده باشم یا کتابی را تا آخر خوانده باشم.

آن مرد دانا که مرا می شناخت از کابینه افتاد تا به راه این امید پیچ در پیچ به دنبال لطف او باشم و دگر هیچ ...