بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قصه کوین
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خداحافظ دوستان!

عنوان ایمیل‌اش این قدر تکان دهنده بود که در آن خستگی ساعات آخر شب تا انتهای نوشته اش را بخوانم :

من آخر این هفته دفترم را تعطیل می کنم و خانه ام را می فروشم تا بهتر از همسرم نگهداری کنم. فصل جدیدی از زندگی من شروع شده باید بیشتر در خانه بمانم و کمتر مسافرت کنم.

  We know that God will walk us through this well and that she will be healed, but for now it is a change in season and possibly a new normal.

Thank you for all your support, prayers, and business.  I don’t know what the next chapter holds, but I hope it includes you – stay in touch.  Please know that I have been truly blessed with great resources and great customers.  If you want to know more of the story you can read about it at http://www.caringbridge.org/visit/jonikendrick


 
رفیق
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رفیق

غر می زنم که غریبم ولی بهترین و پایدارترین رفیق زندگی ام در این شهر است.  مشکل این است که ما هر دو بزرگ شده ایم به قول معروف مرد شده ایم!


 
شهر بی قانون
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

 چمدان های خسته منتظرند

تــا کـــه آواز اِرجـِـعـی بـرسـد

پیچ و تاب سفـــــر تمام شود

روز و شب های واقعی برسد

 

آدم اینجـا اصالتــاً تنهاست

دوستان می‌روند و می‌آیند

به مسافـر نمی‌شود دل بست

شاید "آهن دلی کنم" یک چند

 

زندگــی سخــت می شود وقتـی

حس کنی اندکی از "ایـن" بیشی 

بـه زوال زمـــانه تــــن مسپــار

کــارگـــردان بـــازی خویشـی !

 

هـــر کجـــا می‌روم  غریبـــم مــن

    شهرم آنجاست! شهر بی قانون!

            ساربان سفــر که خواهد بود؟

                         عقــل طـراح یا دل مجنـــون؟

 

                                                         هفت اردیبهشت- تورنتو

پی نوشت: برای آقای راننده

سایه" «شعر را باید در ایران گفت!...در اون آب و خاک و برای اون مردم....در فضائی که اگر گرد و خاک هم بلند میشه، انگار گرد و خاک زمان سعدی و حافظه!»

 


 
رویاها و سنت ها
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، قیصر امین پور ، اخوان ثالث

گفتی که نوشته هایت زیباست اما نوشته های قدیمی‌ات چیز دیگری است. خودم هم قبول دارم. نمی‌خواهم دلم را خوش کنم به اینکه جریانی در لایه های درون من فعال است و روزی این آتشفشان سر باز می‌کند. من ماهی دور از دریایم، موج سر خورده از ساحل! 

آدمی مثل من باید آزاد باشد که ساعت ها و روزها و ماه ها به یک نقطه، به یک کلمه، به یک خط، فکر کند تا در آن لحظه اسرارآمیز تصویرها زاده شوند. اما با این اشتغال ها و دغدغه ها مگر می‌شود؟ چه خوب درک می کنم قیصر را که گفت:

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من! برای غزل شور و حال کو؟ 

بزرگترین شاعر پارسی گوی پنجاه سال اخیر هیچ وقت در زندگی‌اش شغل دایمی نداشت. بهترین شعرهایش مال سال هایی است که یا در زندان بود یا دکتر خانلری ماهی یک چک برایش می فرستاد در خانه.

من باید با یک مشت بچه که عاقل ترین شان مریم گلی است سر و کله بزنم. بچه هایی که هیکل شان بزرگ است اما ... 

آدم شرقی بین رویاها و سنت ها و مسوولیت ها گیر افتاده. دلش چیزی می خواهد و دهانش چیز دیگری می گوید ...