بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آزاده مرد
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عاشورا

ثم ضرب فرسه قاصدا إلى الحسین (علیه السلام) و یده على رأسه و هو یقول اللهم إلیک أنبت فتب علی فقد أرعبت قلوب أولیائک و أولاد بنت نبیک و قال للحسین (علیه السلام) جعلت فداک أنا صاحبک الذی حبسک عن الرجوع ...  

اسبش را راند تا به امام حسین رسید. دستش را بر سرش گذاشت و گفت خدایا توبه می کنم به سوی تو. من کسی هستم که دلهای دوستان تو و فرزندان دختر پیامبرت را به لرزه انداخت.

رو به امام کرد و گفت: جانم فدایت باد ...

حر به کاروان شهادت پیوست

 

یک شب ز سپاه کوفیان مهلت خواست

تا حر به بهشت کربلا بر گردد


 
۷- جون : آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عاشورا

یکی از ماجراهای شیرین عاشورا قصه جون jawn است. او غلامی سیاه پوست بود که اما علی او را خرید و به ابوذر بخشید. جون با ابوذر به ربذه رفت پس از شهادت ابوذر به مدینه و نزد امام علی برگشت و به اهل بیت خدمت می کرد. گفته اند مردی اسلحه شناس بود در واقعه کربلا هم شمشیر امام را صیقل می داد. داستان معروفی از قول امام سجاد نقل شده. می فرماید شب عاشورا جون داشت شمشیر پدرم را صیقل می داد که پدرم مشغول خواندن اشعار غمگینی شد

یا دهرٌ أفٍّ لک من خلیـل

کم لک بالإشراق والأصیل

من صاحب أو طالبٍ قتیل

والدهر لا یقنع بالبــدیل

وإنما الأمر إلى الجلیــل

وکلُّ حیٍّ ســالک سبیلی

ای دنیا! اف بر دوستی تو که بسیار از دوستان و خواستارانت را سپیده دمان و شامگاهان به کشتن می‌دهی و هرگز به بدیل آنان قناعت نمی‌ورزی! همانا کارها به خدای بزرگ واگذارده و هر زنده‌ای رهروی ناگزیر این راه است 

روز عاشورا دلش می خواست به میدان برود با آن که سن او زیاد بود، ولى از امام اذن میدان طلبید. امام او را رخصت داد تا از کربلا برود و آزادش کرد. جون چیزی بالاتر از آزادی می خواست. او سعی کرد با گفتن این جملات دل امام را نرم کند و اجازه میدان بگیرد:

 گر چه من نسب‌ام پست و بویم ناخوش و چهره ام سیاه است، ولى مى خواهم با شما به بهشت بروم و شرافت یابم و رو سفید شوم. از شما جدا نمى شوم تا خون سیاهم با خون‌هاى شما آمیخته شود.

پس از نبرد، وقتى بر زمین افتاد، امام خود را به بالین او رساند و چهره بر چهره خونین او گذاشت و برایش دعا کرد: خدایا! رویش را سفید و بویش را معطر کن و او را با نیکان محشور گردان «اللهم بیض وجهه و طیب ریحه واحشره مع الابرار و عرف بینه و بین محمد و آل محمد». 

جون سر بر زانوی آفتاب جان داد.

 امام باقر علیه السلام از امام سجاد علیه السلام روایت مى کند که پس از عاشورا که مردم براى دفن کشته ها به میدان مى آمدند (و بنى اسد براى دفن شهدا آمدند)، پس از ده روز، بدن جون را در حالى یافتند که بوى مشک از آن به مشام مى رسید. [منبع: کتاب فرهنگ عاشورا، نوشته جواد محدثی]

 

یکی از دوستان خوش ذوق ما 20 سال قبل در شب شعر عاشورا غزل زیبایی خواند که لحظه شهادت جون در دامان امام را تصویر کرده بود:

بر صورت خون گرفته‌ی عشق
زیباست جلای آن دو لبخند
لبخند حسین(ع) و خنده‌ی جون
عالم به فدای آن دو لبخند
بس کشته که غرق خون فتاده
در کرب و بلای آن دو لبخند
جاری است تبسم خداوند
در آینه‌های آن دو لبخند
سهل است هزار بار مردن
هر دم، به ازای آن دو لبخند
از قدرت این جهان برون است
تعیین بهای آن دو لبخند

            محمد حسین صادقی

عنوان این نوشته مطلع غزلی است از حافظ


 
آن سفر کرده ...
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ٦ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

نمی‌کنم گله‌ای، اما از روزی که رفیق‌مان رفت استرالیا ما اینجا غریب شدیم. مولا می‌فرماید از دست دادن دوستان غربت است، فقد الأحبة غربة. ما کلا دو سال هم با هم نبودیم. از این دو سال لا اقل نه ماهش را آنها شهر دیگری بودند، اما عوضش چند ماه آخر همسایه بودیم. اصلا مگر دوستی به سال و ماه است؟ 

طبیعت زندگی دانشجویی و زندگی در غربت این است که آدم ها می‌روند و می‌آیند . دوستان قدیمی در دل می‌مانند و دوستی های جدید شکل می‌گیرند، یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند. اما این رفیق ما چیز دیگری بود. من با همه عزّت نفسی که دارم -که اگر زیر سنگ بروم برایم راحت تر است که از کسی چیزی بخواهم- با او راحت بودم. بین ما از این حرف ها نبود. تا دل‌مان می‌گرفت زنگی می‌زدیم و دقیقه‌ای بعد چهارتایی دور هم بودیم. کار ما فقط حرف زدن نبود. تاریخ می‌خواندیم با هم...

خیلی هم این رفیق ما ذوق ادبی نداشت که مثلا با هم بنشینیم و حافظ و بیدل بخوانیم اما آدم عاقلی بود (هم آدم بود و هم عاقل). عقلش هم از سن‌اش بیشتر بود. حالا نمی دانم دور از ما در سیدنی با کانگوروها حال می‌کند یا نه؟ من در این یک سالی که نیست شاید دو بار بیشتر صدایش را نشنیده باشم. عیب از من است می دانم، هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست... اما چه کنم؟ لطفی در دیدار است که در شنیدار نیست.  

پیداست که امشب دلم هوای رفیق کرده؟


 
خمار صدشبه دارم
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حافظ

بعضی غزل های حافظ غزل کامل اند. یعنی هر بیت آن به تنهایی زیباست و تمام ابیات هم در کنار هم منظومه واحدی می سازند به قول شاعران محور عمودی شعر استوار است. مثل این غزل:

اجازه بدهید از یک زاویه تازه به این شعر نگاه کنیم: زاویه صدا. این شعر پر از ساز و صدا و نواست. دو بار در شعر نام مطرب می آید که هر دو بار ساز و صدایش حافظ را از خود بیخود کرده. در بیت چهارم با کلمه "پرده"به زیبایی بازی می کند. در بیت ماقبل آخر هم دوباره به مطرب بر می گردد که سازش کوک است و عجب سازی دارد. حافظ در جای دیگری می گوید:

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

بیت آخر کولاک است. پایانی زیبا برای شعری زیبا. صَدا یعنی پژواک (اکو). صدا پاسخ و عکس العمل نداست. مولانا می فرماید:

این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا

حافظ می گوید: دیشب در دل من ندای عشق تو جاری شد. تا هنوز فضای سینه ام لبریز از پژواک آن ندا است. در بیت سوم هم اشاره می کند که ظاهر من خاموش است اما در درونم غوغایی برپاست که با توجه به بیت آخر همان ندای عشق است و آشوب شیدایی، آهنگی که گویی تا آخر عمر در ذهن حافظ جاری است.