بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

فیلم های عاشقانه
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: فیلم ، عاشقانه

من فیلم های عاشقانه را دوست دارم. این را بیست سال قبل فهمیدم که سه بار برای دیدن فیلم روسری آبی به سینما رفتم، تنها فیلمی که ۳ بار برایش به سینما رفتم.

یا همین سه سال پیش که پروازی طولانی از تورنتو به سئول داشتم. از سر بیکاری و گرسنگی داشتم یک فیلم عاشقانه آرام می‌دیدم (نامه هایی به ژولیت). بعد یک دفعه گریه‌ام گرفت. همین جور مثل باران بهاری اشک می ریختم. ظاهراً وضعم به قدری رقت انگیز بود که مهمان دار بد اخلاق کره‌ای -که ساعتی قبل سرم غر زده بود- رفت و برایم غذای گیاهی آورد۱.

یا مثلا در سالهای اتوبوسی فیلم شکسپیر عاشق را بارها و بارها در اتوبوس می‌دیدم و دیالوگ هایش را تقریبا حفظ شده بودم ... 

از اتفاقات قابل ذکر این روزها، بلکه شب ها، تماشای فیلم نیمه شب در پاریس بود. فارغ از محتوای فیلم که مثل دیگر فیلم های وودی آلن رنگی از عشق و کمدی دارد و هیچ چیز سر جایش نیست، حاشیه‌های فیلم برای من بسیار جذاب بود. اینکه جیل، نویسنده بادپیما، سفر می کند به نود سال قبل و گروهی از هنرمندان بزرگ آن روزگار را می‌بیند، مثل پیکاسو، دالی، الیوت و همینگوی. هر جمله‌ای که از زبان همینگوی خارج می‌شد برای من درسی بود:

نویسنده ها رقیب هم هستند اگر می‌خواهی نویسنده باشی باید خودت را بهترین نویسنده دنیا بدانی.

تو اگر از مرگ بترسی هیچ وقت نویسنده‌ی خوبی نخواهی شد.

[خطاب به اسکات فیتزجرالد] تو یک نویسنده‌ای! تو وقت می‌خواهی که بنشینی و بنویسی اما همسرت وقتی برای تو باقی نمی‌گذارد ...

عشق راستین فرجه‌ می‌دهد تو را از مرگ. ریشه همه ترس ها عاشق نبودن است یا خوب عاشق نبودن که هر دو یکی است2

فعلا درگیر حاشیه های فیلم هستم. مطالعه درباره شخصیت های حقیقی فیلم. این فیلم هنوز در ذهن من ادامه دارد.

 

پی نوشت:

۱- دلیل آن گریه بی اختیار را وقتی فهمیدم که برای بار دوم فیلم را دیدم. مادربزرگ فیلم بسیار شبیه مادربزرگ من بود. بانویی قد بلند با صورتی کشیده و چشمهایی روشن. رحمت خدا بر او باد

2- I believe that love that is true and real creates a respite from death. All cowardice comes from not loving, or not loving well, which is the same thing


 
سفرنامه پرتغال (۱) - پورتو
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سفرنامه

امر است بر سیر و سفر؛ اگر روش کنی عجایب جهان بینی در هر منزلى (عین القضات).

  

خاطره‌ای که از پرتغال در ذهن من مانده خاطره مردمانی صمیمی و مذهبی است که تن به آفات تکنولوژی نیالوده‌اند و رقص بادبادک ها و قایق ها در امواج اقیانوس اطلس و قلعه هایی شگفت انگیز و رویایی.

پرتغال، غربی ترین کشور اروپا، کشور کوچکی است. مساحتی نزدیک به ۹۲ هزار کیلومتر مربع دارد تقریبا به اندازه استان سمنان و جمعیتی در حدود ۱۰ میلیون. تنها کشور همسایه اش اسپانیاست از شرق و شمال، و از سمت غرب و جنوب همسایه با اقیانوس اطلس. دو شهر مهم آن پورتو و لیسبون (لیزبوآ) هستند.

سفر ما از شهر پورتو آغاز شد. ما یک شبانه روز آنجا بودیم، اواخر ماه اوت سال ۲۰۱۱، و از آنجا با ماشین به لیسبون رفتیم و چند توقف بین راه داشتیم.

شهر پورتو پر از کلیساست. اما شاید دیدنی ترین جایش ایستگاه قطار سائو بنتو باشد با آن کاشی های آبی رنگش، ۲۰ هزار کاشی آبی رنگ صد ساله که صفحه هایی از تاریخ پرتغال را ترسیم می کنند. شاید اگر فروغ، پرتغال را دیده بود دیگر اصفهان را شهر کاشی های آبی نمی نامید. نقاشی با کاشی های آبی (Azulejo) در پرتغال قدمتی پانصدساله دارد. بناهای زیادی در پورتو با طیفی از کاشی های آبی رنگ تزیین شده اند. حتی نمای بیرونی آپارتمانها هم رایحه ای از رنگ آبی دارند. مریم گلی هم رنگ آبی را بسیار دوست دارد!

ایستگاه قطار شهر پورتو پرتغال

تصویر دیگری که در ذهنم مانده، بالکن خانه هایی بود که رخت هایشان را روی بند آویزان کرده بودند و پیاده روهایی که با موزاییک های سیاه و سفید منقش شده بودند.

پورتو یعنی بندر و می گویند نام کشور پرتغال هم از نام این شهر گرفته شده. رودخانه دورو شهر را دو نیمه می کند. یکی از زیباترین تصاویر به جا مانده در ذهنم تماشای پل لوییز بود در شب، پل فلزی ۳۸۰ متری که ۴۴ متر ارتفاع دارد. رود و پل در شب مرا دیوانه می کنند.

 

اما بهترین خاطره من از پورتو گپ زدن با میزبان ما بود. مردی چهل و چندساله که شاید معلم بود و به سختی انگلیسی حرف می زد و پایش را از پرتغال بیرون نگذاشته بود. زبان پرتغالی شباهت هایی با زبان اسپانیایی دارد و حدس زدن معنای بعضی از کلمات برای من میسر بود. میزبان ما کاتولیک معتقدی بود و در گروه کر کلیسای محل شان آواز می‌خواند. وقتی هم از او درباره‌ی جاهای دیدنی پورتو پرسیدیم اول از همه کلیسای خودشان را معرفی کرد و قبرستان کلیسا را ! و با هیجان از ارگ کلیسایشان گفت که نمونه ندارد و کذا و کذا... با غرور از اینکه در حضور پاپ بندیکت شانزدهم سرود خوانده یاد می‌کرد و می‌گفت ۳۰۰۰ نفر در گروه کر بوده‌اند و ۱۰۰ هزار نفر برای دیدن پاپ جمع شده بودند. من یادی کردم از پاپ مرحوم جناب ژان پل دوم (که رحمت خدا بر او باد). وقتی احترام مرا به پاپ مرحوم دید انگار که اشک در چشمانش حلقه زده باشد از خاطره دیدار پاپ از پورتو گفت و اینکه برای او گروه کر ۱۰ هزار نفری تشکیل داده بودند و ۲۰۰ هزار نفر یا بیشتر در میدان مرکزی شهر برای دیدار با او جمع شده بودند (بعدا که به سفرنامه فاطیما برسم اشاره خواهم کرد که پاپ ژان پل دوم در پرتغال بسیار محبوب بوده).

میزبان ما وقتی فهمید ما ایرانی هستیم گفت که او تاریخ زیاد خوانده و برای تمدن ایران بسیار احترام قائل است. دو سال قبل وجهه بین المللی ایران خوب نبود و شنیدن این حرف ها برای ما شیرین بود. 

در ابندای سفر من مریض بودم و زیاد سرفه می کردم. میزبان ما دو سه بار برایم چای لیمو و عسل آورد، همان دوای سنتی خودمان که بارها در سفر حج به دادم رسید.  وقت رفتن خواستم چایی ها را با او حساب کنم اصلا قبول نکرد. یک بار هم آدرس ایستگاه مترو را از او پرسیدم. یک کارت شارژ مترو به ما داد و پولش را نگرفت. مرد کریمی بود.

پورتو شهری فوتبالی است. دو بار در شهر تصویر بزرگی از خوزه مورینیو را دیدم که جملات قصاری از او نوشته بودند. از قضای روزگار همان روزی که من در پورتو بودم تیم شهرشان (اف سی پورتو) بازی فینال سوپرچام اروپا را به بارسلونا و مسی ! باخت. با مبزبان مان درباره فوتبال هم حرف زدیم. از مربی تیم ملی ایران گفتم که پرتغالی است. او هم بر خلاف انتظار من می‌گفت که از کریس رونالدو زیاد خوشش نمی آید و ... باز از قضای روزگار در ادامه این سفر گذار ما به شهر بارسلونا و استادیوم نیوکمپ هم افتاد! 


 
گوینده نمی‌داند که چه می‌گوید
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایتالیا ، عین القضات

 

چرا این قدر سخت گیر شده‌ام در انتشار نوشته‌هایم؟ شاید حس می‌کنم کامل نیستند اما هر چه منتظر می‌مانم این میوه ها نمی‌رسند. مثل شعرهای ناتمامی که در گوشه کاغذها و پشت پاکت ها نوشته بودم و حالا مریم دارد آنها را یکی یکی پاره می‌کند! مثل این یکی که دیشب کف اتاق خواب افتاده بود:

دو نیمه کرد جهان را به اسم آدم و حوا

یکی غریب و بلاکش یکی مقدس و زیبا ...

نمی‌دانم از خاطرات رم چیزی برایت نوشته‌ام یا نه؟ حال جستجو در آرشیو را هم ندارم .حداقل این شعر را که قبلا نوشته‌ام خوب یادم هست:

رم حالتی دارد برایم مثل تبریز 1 ...

یک نکته جالب در مورد رم این بود که مردم حتی توریست ها  در آنجا "زندگی" می‌کردند. مثل فلورانس یا بارسلونا -که جمعیت مدام در حال رفتن از جایی به جای دیگر بود- نبود. بلکه نشستن و تماشا وجه غالب شهر بود. حالا این ممکن است به معماری شهر یا آب و هوای نسبتا گرم آن برگردد اما چیزی که برای من ارزش داشت و الان دنبال آنم همین سکون و استراحت و خوردن یک قاچ هندوانه بود در ظهر گرم تابستان.

در شهر رم آب نماهای بسیاری است و میدان ها. بسیار کم پیش می‌آید که شما در شهر بزرگی در آمریکای شمالی میدان ببینید. میدان در شهرسازی مدرن غرب جایی ندارد. اسراف فضاست!  اما در رم میدان ها و آب نما ها فراوانند. بعضی از آن ها ساخته معماران و هنرمندان بزرگ هستند، بعضی هم به خاطر یک فیلم به شهرت جهانی رسیده‌اند مثل آب نمای Trevi که فدریکو فلینی در فیلم زندگی شیرین (La Dolce Vita) آن را نمایش داد. همیشه هم جمعیت زیادی دور و بر این میدان ها نشسته اند2. یک جایی هم دارد به اسم پلکان اسپانیایی (scalinata di spagna) که اوج این داستان است. مردم خاصه جوان ها ساعت‌ها آن‌جا می نشینند تا وقت غروب. و من چه دوست می‌دارم تماشای جوانان عاشق را.

 دیگر اینکه، یک سالی است ظاهر خانه ما تغییر کرده هیچ کتابی دم دست نیست و من نمی توانم مثل قدیما که یک دفعه دلم تنگ می شد برای کتاب، بروم سراغ کتابخانه و کتابی را به تصادف یا به دلیلی بکشم بیرون و ساعتی غرق خواندن آن بشوم. به همین خاطر میزان مطالعه من بدجوری پایین آمده. کتابخوان های الکترونیکی هم مثل سابق حال نمی دهند اگرچه همین چند کتابی هم که در این یک سال خوانده ام روی کیندل یا گوشی ام بوده، مثل تمهیدات عین القضات که  امروز داشتم می خواندم .به نظرم آدم باید بنشیند با یک رفیق اهل دلی و این کتاب را بلند بلند برای هم بخوانند و شرح کنند:

  • با تو گفتم، اگرچه مخاطب تویی اما مقصود و فایده دیگری و غایبی بر خواهد داشت. از آن بزرگ نشنیده ای که گفت: سی سالست که سخن با خدای تعالى میگویم و خلق می پندارند که با ایشان می گویم. ای عزیز معذور دار. قاضی فضولى همدانی از کجا، و این سخنهای اسرار ازکجا؟ گوینده نمی داند که چه می گوید شنونده چه داند که چه می شنود!

پی نوشت:

1- من تبریز را ندیده ام اصلا نمی دانم به رم شباهتی دارد یا نه. در این شعر منظورم آن تبریزی است که مولانا از آن سخن می گوید. آشیان عشق. دو شهر در ایران این خاصیت نمادین را دارند.

2- با این وصف رم به شیراز شبیه تر است! البته شیراز کودکی های من.


 
پله پله تا پاییز
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، حسب حال ، پدربزرگ


از اتفاقات این ایام، رفتن به سیبستان بود با مریم گلی که روی گردن من بنشیند و دستش را دراز کند و سیبی سرخ از شاخه بچیند و در سبد مادرش بیندازد. 


و دیگر اینکه رفتیم بالای آن تپه و از آنجا پله پله تا بالای آن دکل تا تماشا کنیم پاییز هزار رنگ را، از دروازه آلگان کوین تا دریاچه ماسکوکا. تا زنده شود برای من خاطره پارسال که با پدربزرگ مریم اینجا بودیم و چقدر دلم تنگ شده برایش و صدایش.

و دخترکم، شیرینکم، تند حرف می زند مثل پدر بزرگش.


 
سیستر تونی Sr. Toni
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

 

دو ماه قبل ۹۰ ساله شد. هر بار که مدتی از او بی‌خبر می مانیم نگران می شویم که نکند ... اما مدتی بعد ایمیلی به ما می‌زند و احوالپرسی می‌کند. حتی تصور اینکه یک خانم ۹۰ ساله پشت کامپیوتر نشسته و دارد به تو ایمیل می‌زند و عکسی را که تو در آن هستی ضمیمه به ایمیل‌اش می‌کند به تنهایی شگفت انگیز است و حالی‌ات می‌کند که با یک آدم معمولی روبرو نیستی. 

سیستر تونی (خواهر روحانی) دومین فرزند از یک خانواده شلوغ است که ۹۰ سال قبل در شهر سنت کاترین انتاریو به دنیا آمد. خودش می گوید اولین مدرک من در رشته بچه داری بود چون از هشت خواهر و برادر کوچکترم نگهداری کرده‌ام. با این سن و سال و با اینکه هیچ وقت فرزندی نداشته، می‌تواند مریم گلی بازیگوش را رام کند، روی پایش بنشاند و برایش شعر بخواند. سیستر تونی اولین زنی بوده که در رشته خودش از دانشگاه تورنتو دکترا گرفته -حدود ۶۰ سال قبل- و به همین دلیل بخشی از وقت خود را به تلاش برای ادامه تحصیل زنان اختصاص داده. آشنایی ما هم از همین جا شروع شد. به همسرم جایزه‌ای تعلق گرفت. در مراسم اهدای جایزه با سیستر تونی آشنا شد و قرار شد یک روز به خانه ما بیاید.

سالها قبل، بعد از مرگ خواهرش بسیار افسرده می شود و برای فراموش کردن به سفر می رود. گمانم چهل کشور دنیا را تنهایی گشته. ده سال قبل از انقلاب هم به ایران آمده و از کوه‌های شمال تهران و کلیسای خیابان ویلا خاطرات خوشی دارد. 

به اندازه سر سوزنی این بشر به دنیا تعلق ندارد. همه حقوق باز نشستگی اش صرف امور خیریه می شود. آماده مرگ است هر لحظه که بیاید. پارسال که خبر تولد مریم را شنید همسرم به او گفت که یکی از آخر هفته ها به خانه ما بیاید و مریم را ببیند. گفت در اولین فرصت ممکن می آیم در سن و سال من فرصتی برای درنگ نیست  you do it now or never . 

در این سن و سال حافظه‌ی بی نظیری دارد و اعتماد به نفسی بالا. تا همین سه سال پیش که می‌دانم رانندگی می‌کرد. یک بار که سوار ماشین‌اش بودم گفت من هیچ وقت لنگ پارکینگ نمی‌مانم جور کردن آن با یوسف مقدس است. سر تا پای این آدم محبت خالص است. عکسی از او دارم که دارد پاهای مریم گلی را می‌بوسد. مریم هم دارد  با گل های پیراهنش بازی می‌کند. اول باری که مرا دید محکم بغلم کرد و صورتم را بوسید. من اول شوکه شدم بعد با خودم گفتم بالاخره حضرت عیسی (ع) و حضرت محمد (ص) آن بالاها یک جوری مساله را بین خودشان حل می‌کنند. 

دیروز به پانسیون محل اقامتش رفتیم مثل یک مادربزرگ مهربان به ما می‌رسید. برایمان بستنی و شیرینی خانگی و چای سبز آورد. یک هدیه هم برای مریم گلی درست کرده بود. مریم گلی را به دوستانش نشان می‌داد و می‌گفت این بهترین ملاقات کننده ای است که در عمرم داشته‌ام. همراه با دوستش، سیستر مری، شعرهای کودکانه می خواندند. مریم دست می زد و چند کلمه انگلیسی را که بلد است برای سیستر تونی تکرار می‌کرد و با او های فایو می‌کرد.

من از عمر طولانی خیلی خوشم نمی آید اما اگر مثل او باشم ۹۰ سال هم برایم کم است بس که کار نکرده دارم در این دنیا.


 
شکفتن
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

حالی است مرا که با تو گفتن نتوان

با اینکه ز دوستان نهفتن نتوان

در سینه‌ی من هزار گلشن عشق است

اندازه‌ی یک غنچه شکفتن نتوان

 

مهر 92- تورنتو