بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از پیتر و گوجه فرنگی‌هایش
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

مدت هاست می‎خواهم درباره پیتر بنویسم. بعد از هر ملاقات‎مان هوس کرده‌ام چند خطی درباره‌اش بنویسم. تو هم شکوه می‌کردی که اینقدر از رفتن ننویس. حالا فرصت خوبی است که فضا را عوض کنم. 

پیتر کارمند بانک است و مشاور مالی. بعضی شنبه ها به خاطر مشتری هایی مثل من که در طول هفته گرفتارند سر کار می‌رود. هفته قبل هم پیغام گذاشته بود که بیا این شنبه همدیگر را بببنیم. فارغ از بحث های اقتصادی - که فکر می‌کنم در این زمینه بسیار بی سواد و بی حوصله‌ام-  در لابه‌لای صحبت هایمان از خودش می‌گوید، از خانواده‌اش و از اوضاع عالم. ما  هر دو به هم‌دیگر اعتماد داریم و برخی پرده ها بین ما افتاده. وقتی با هم هستیم ۹۰ درصد اوقات او حرف می‌زند (می‌دانی، این روزها به سکوت و کمتر حرف زدن احتیاج داشتم).

پیتر اصالتا یونانی است سالها قبل به کانادا مهاجرت کرده و ۲۰ سال قبل از دانشگاه تورنتو مدرک علوم سیاسی گرفته. حالا نمی‌دانم چطور شده که سر از بانک در آورده. به همین خاطر هم اقتصاد را از منظر سیاست نگاه می‌کند که مثلا، اگر هفته بعد کنگره طرح بیمه اوباما را رد کند فلان طور می‌شود یا سال ۲۰۱۴ اگر دوباره جمهوری‌خواهان در کنگره پیروز شوند بهمان می‌شود یا در انتخابات بعدی اگر جف بوش به جای جو بایدن رای بیاورد ....

قد کوتاه است و هیکل چاقی دارد. وقت راه رفتن می‌لنگد. مجرد است و بسیار مودب. هیچ وقت خیره به تو نگاه نمی‌کند. وقتی با همسرم پیشش می‌رویم مثل علمای اعلام سرش را پایین می‌اندازد و چشمش را درویش می‌کند. پارسال تازه توانست خانه بخرد، توی باغچه‌اش گوجه فرنگی کاشته و روزهای بارانی را دوست دارد چون لازم نیست به گوجه ها آب بدهد. دو خواهرزاده دارد که شادی‌های زندگی او هستند. از پدر ۸۴ ساله‌اش و مادرش نگهداری می کند. در ایام تحصیل یک هم کلاسی ایرانی داشته به اسم علی که همیشه نمره فیزیک‌اش عالی بوده و به نظر پیتر باهوش ترین دانش‌آموز کلاس بوده.

هر بار که همدیگر را می‌بینیم گریزی به اقتصاد خراب یونان می‌زند و خدا را شکر می‌کند که الان در یونان نیست. یک بار به او گفتم: ولی ۲۵۰۰ سال قبل یونان آقای دنیا بود. دنیای فلسفه، ادبیات و هنر بی یونان قابل تصور نیست. پیتر گفت: ما آنقدر به دنیا دادیم که چیزی برای خودمان نماند. امروز هم می‌گفت الان همه اروپا به نوعی زیر نفوذ آلمان ها و بدهکار آنهاست و یادی می‌کرد از زیرکی مارگارت تاچر که حساب بریتانیا را از حوزه یورو و اقتصاد اروپا جدا کرد.

آخر ملاقات امروز به من توصیه می‌کرد که هفته آینده بازار افت می‌کند و بهترین وقت برای خریدن سهام است.

نگاهش کردم و خندیدم :-) 


 
گاهی سکوت
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

گاهی فکر می کنم آدم که مجبور نیست زیاد حرف بزند. بد نیست گاهی سکوت کند، گاهی شنونده باشد. جایی برود کنار پنجره‌ای بنشیند، اگر نسیمی هم بوزد که بهتر می شود. همراه آدم هم نباید فکر کند این سکوت از سر بی مهری و سردی است. باید بماند کنارت


 
از عشق و عاشقی (۱۳)
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عاشقانه ، سعدی

وای به حال مسافری که عاشق شده باشد. مسافری که می داند چند صباح بیشتر در این شهر نیست. که می داند همه سهمش از محبوب شاید یکی دو تماشا بیشتر نباشد. مسافری که همه زندگی اش یک ساک جمع و جور است. مسافری که هر روز بلیت‌اش را عقب می اندازد به امید یک پنجره تماشای بیشتر...

چشم مسافر چو بر جمال تو افتد

عزم رحیل اش بدل شود به اقامت

دل عاشق جز به دیدار آرام نمی شود. نامه و چکامه لحظه ای درد را فرو می نشاند اما چاره ی عاشق نیست. عاشق، جز یار نمی بیند، جز یار نمی خواهد. و دیدار ... هر لحظه اش را باید قاب بگیری و جایی در خیالت آویزان کنی تا رزق روزهای بی کسی ات باشد. 

چه شکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

چو تو روی باز کردی در ماجرا ببستی

دیدار ... حیات حاصل جمع این دقیقه هاست. کاش زمان بایستد کاش شب بی نهایت باشد. کاش تنها او سخن بگوید تا تو سراپا نظاره باشی. کاش زمان همه او باشد، مکان همه او باشد، او باشد و جز او نباشد

 

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح ...


 
برای خواننده و برادرش
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

برای من شیوه تعامل با مخاطب در این وبلاگ یکی از پرسش های بی سرانجام بوده. یک دلیلی هم که من ده سال است با چراغ خاموش حرکت می کنم همین است. مخاطب عزیز است اما نوبسنده را دنبال خودش می کشد و بر اصالت نوشته های او تاثیر می گذارد. البته این تاثیر می تواند مثبت باشد. آن اوایل که این نوشته ها اصلا خواننده ای نداشت جز ابوالحسن و میرزا رضا و برادر برهان و دوستان خاصی که آخرین حلقه های زنجیر معرفت بودند و گرچه اکنون فارغ اند از یاد من، از من ایشان را حسابی یاد باد. بیشتر کسانی هم به این بهشت آمده اند از طریق جستجوی چیزی در اینترنت بوده و به اینجا رسیده اند. به همین دلیل همه ما (نویسنده و خواننده) به نوعی برای هم ناشناسیم، به قول قیصر هیچ کس خودش نیست. شیوه اشتباه برخورد حکومت ایران با اینترنت هم یک داستان است پر آب چشم که امیدوارم روزی حل شود.  

البته در عین ناشناسی (من و خواننده) پیوندی با هم داریم. من نازک تر از چیزی هستم که شاید به نظر برسد. همه نظر ها را هم می خوانم اما برای خیلی از حرف ها جوابی ندارم. بعضی ها هم پیغام خصوصی می گذارند بی آنکه رد پایی برای تماس باقی بگذارند. 

ماه رمضان یکی از خوانندگان از من سوالی پرسید و گفت که برادر نخبه اش در اوج جوانی دچار سرطان شده و دکترها نا امید شده اند. متن پیام بسیار غم انگیز بود. معلوم بود که عشق عمیقی بین این خواهر و برادر است. اما نمی دانی چطور آن شب را سحر کردم. شب قدر من آن سحرگاه ماه مبارک بود که این پیام را خواندم. 

دیروز پیام داد که برادرش پر کشیده ...


 
آزاد و آزاده
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

دخترکم، مثل خودم، باران را دوست دارد. بی سر و صدا توی کالسکه‌اش می نشیند و باران را تماشا می‌کند، گر چه سوراخ کفش هایم تحمل این باران را ندارند. نمی دانم از کجای راه رسیدم به این غزل بی نظیر حافظ که 

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور هم اند

این همه نقش می زنم از جهت رضای تو

تا به این کافه که تازه واشده برسم، مریم گلی خوابش برده. من در فکر این زندگی درویشی بودم که شکر خدا داریم و فکر اینکه نکند هجرت بعدی این صفای درویشی و خرسندی را از ما بگیرد. لذتی دارد عالم گمنامی، اگرچه گاهی غربت و تنهایی آزارت می دهند و خیال اینکه شاید کاری از دست تو بر بیاید و مثل همان شمع شهید چمران بتوانی دور و برت را روشن کنی. خوبی عالم درویشی این است که دست و بال آدم گیر نیست. به قول سلمان فارسی سبکباری و رهایی. وقتش که برسد همه زندگی ات را در چهار تا چمدان می پیچی و کوچ می کنی. 

اما بزرگترین مزیت زندگی در غرب برای من همین فنجان قهوه است که دارم آرام می نوشم و اینکه کسی کاری به کارم ندارد و آزادم از شرّ آدم های فضول، و اینکه در غرب متن بر حاشیه غلبه دارد، اینکه دین اسباب کاسبی نیست و هر چیز حساب و کتابی دارد و زندگی قاعده و قانونی. 

می اندیشم اگر من مثلا استاد فلان دانشگاه صنعتی در کشورم بودم آیا باز هم می توانستم با این کفش سوراخ و این پیراهن آدیداس سر کلاس بروم؟ آیا در خاک من زنجیر سنت آنقدر سنگین است که سقف پرواز آدم ها را کوتاه می کند؟ شاید کسی باید همین چیزها را به ما یاد بدهد که آزاد زندگی کنیم و آزاده باشیم...

گل گلی بیدار شد


 
مثنوی سکوت
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، پدرانه ، عاشقانه

 

... حرف که زیاد دارم برایت اما کلمه هایم مثل همیشه نیستند. چیزی، نمکی کم دارند. می‌نویسم و خط می‌زنم.  

آهنگ های قدیمی هم حال مرا عوض نمی‌کنند. سفری باید. اما وقتی امکان سفر نیست رانندگی بهتر از هیچی است. صبح بعد از خرید رفتم به سمت آن خیابان زیبا که امروز باید زیباترین خیابان جهان باشد. چیزی از جنس موسیقی دم دستم نبود. رادیو را روشن کردم کانال موسیقی کلاسیک، کاری از یوهان سباستین باخ. گاهی چقدر موسیقی بی کلام خوب است. به تخیل آدم عرصه جولان می‌دهد.

اول رفتم به فکر آدم هایی که رازی دارند و آنقدر بزرگ‌اند که می توانند این راز را در دل شان نگه دارند، تا روزی که با هم ندار می‌شوید، آن وقت تازه می فهمی که این آدم خندان بی خیالی که هر روز می‌دیدی چه موج ها در دل‌اش جاری است، یا تو گریه‌ات می گیرد یا او. او سبک می‌شود که رازش را به همدمی و محرمی گفته. تو سنگین می‌شوی که بار امانت بر شانه‌ داری.

باران موسیقی می‌بارید. چراغ ها همه سبز بودند. یک دفعه دیدم کنار بیمارستانی هستم که مریم گلی آنجا به  دنیا آمد. چه لطیف شد موسیقی باخ! به یاد لحظه‌ای افتادم که پس از سه روز سخت، پرستار آن فرشته کوچک را در بغلم گذاشت. مریم گلی چشمش را باز کرد. من به گوش او سخن های نهان گفتم و اذان. اشک نصف صورتم را پر کرده. چقدر دوست دارم این دخترک را و چقدر خدا را شکر می‌کنم که کریم است و رحیم است و ودود. صبح که از خواب بیدار می‌شود خانه را روی سرش می‌گذارد که: مریم گلی گشنه! ابدا صبر ندارد: بده گل گلی بخوره! با همه کوچکی‌اش دوست دارد کمک کند. صبح دوش که می‌گیرم سشوار را دستم می دهد و می‌گوید: هردم شانه. بعد که می‌خواهم بروم سر کار کفش هایم را بغل می‌کند و می‌آورد داخل اتاق خواب....

چراغ سبز می‌شود. موسیقی باخ تمام می‌شود. رسیده‌ام به زیباترین خیابان جهان. حواسم پرت آن جوان می‌شود که گفت بارها در این خیابان قدم زده و من حتی به ذهنم هم نرسید که بپرسم چرا. از بس که سوال بیخودی بود. خوشحالم که یک چیزی هست که ما را به هم نزدیک می‌کند. با وجب به وجب این خیابان، با هر انحنای جاده، نفس می‌کشم. خیال این خیابان سهم من از زندگی است.

با کمترین سرعت مجاز حرکت می‌کنم. تمام پنجره ها را پایین می‌کشم. موسیقی دم دستم نیست. می‌زنم زیر آواز:

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ...

ور از این بی‌خبری بی‌خبری بی‌خبری

رنج مبر

هیچ مگو!


 
آندرو
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: انسان

امروز روز آخر آندرو بود. براد برایش مهمانی خداحافظی گرفته بودند. من نتوانستم شرکت کنم. یک ایمیل دوستانه به او زدم و گفتم اولین باری که به ما سر بزند ناهار مهمان من است.

آندرو دانشجوی کارشناسی دانشگاه واترلو بود که یک ترم چهارماهه برای کارآموزی به شرکت ما آمده بود. اما با همه کارآموزهای و دانشجوهای دیگری که با انها کار کرده ام متفاوت بود. تفاوتش را خواهم گفت.

اگر بخواهم تصویر او را وقتی سراغ من می آمد برایتان توصیف کنم شبیه پسرکی بود در فیلم مارمولک که با کاغذ و قلمی در دست مدام دنبال حاج آقا می رفت و از او مساله می پرسید. حاج رضا هم مدام دست به سرش می کرد. 

آندرو از همان روز اول لبخند می زد سلام می کرد و لباس مردانه (!) می پوشید. برای برنامه نویسی و کار نرم افزار به شرکت ما آمده بود اما از پروژه ای که دست من بود خبر دار شده بود و به براد گفته بود که می تواند به من کمک کند. ابتدا قرار شد نصف روز در هفته به من کمک کند اما این نصف روز به سه روز در هفته و گاهی ده ایمیل در روز رسید. تفاوت آندرو با دانشجوهای دیگر این بود که برای کار تازه هر قدر که پر چالش باشد داوطلب می شد نکته ای که من به ندرت در دانشجوهای ایرانی دیده ام. آندرو عافیت طلب نبود. تفاوتش با دانشجوهای خارجی هم این بود که بسیار اجتماعی مودب و برون گرا بود.

حالا در فیس بوک کار می کند و هر از گاهی احوالی از من می پرسد.

 


 
آن جان عاشق
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عین القضات ، خیام ، امام محمد غزالی ، عاشقانه

عشق آسمان است و روح زمین، یعنی عشق فاعل است و روح قابل. بدین نسبت میان ایشان ارتباطی است معنوی، او این را در می کشد و این او را برمی کشد …


عشق را رهبر عقل است اما به نسبتی دیگر. هرچه او اثبات می کند این برمی دارد تا به حدی برسد که عقل نتواند که هیچ چیز اثبات کند. چون عقل از اثبات باز ایستاد عشق خود را بدو نماید و گوید در من نگر. عقل از هیبت این سخن روی در عالم نفی آرد ...

شاگرد نوکار را استاد چون خواهد که در کار آرد حرفی بنویسد پس انگشت او بگیرد و بر سر آن حرف نهد. اگر چه از راه معنی کاتب، استاد مکتب بود اما در عالم صورت انگشت شاگرد بر حرف بود. ای برادر هر کس و ناکس انگشت بر حرف عاشق کار افتادۀ دل به باد داده نهد در عالم صورت، اما چون به عالم معنی رسد بداند که آن حرف به معشوق مضاف بوده است و عاشق در میانه بهانه و بر ناوک ملامت نشانه

 

دارم لوایح عین القضات همدانی را می خوانم. پس از سال ها رسیده ام به آن جان عاشق. کسی که مشعل علم و شعله عشق را از دست خیام و غزالی گرفت و جان بی تابش را، حلاج وار، بر سر هویدا کردن اسرار نهاد.

او را نیمه شب دار زدند و فردا شب جسم او را از دار پایین آوردند و پوست بدنش را کندند و جسدش را در بوریایی پیچیدند و به نفت آلودند و آتش زدند.

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم

وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم

ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

پی نوشت:

1- بوریا حصیری که از نی می سازند.

2- قبلا هم نوشته ام که یک دورانی (قرن پنجم و ششم هجری) در تاریخ امت اسلام سالهای سیاه تعصبات مذهبی است. من به این سالها قرون وسطای تاریخ اسلام می گویم.