بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قمر! قمر!
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، مولانا ، طنز

ماه رمضان تمام شد و من دوباره برگشتم به همان کافه تا یک فنجان قهوه بنوشم و بنویسم.

مریم گلی بزرگ می شود و دایره کلماتش نیز. حالا برخی خواسته هایش را به زبان می آورد. به گفتگو های من و مادرش هم گوش می دهد و کلماتی را که می شناسد تکرار می کند.

مریم هر روز یک اتفاق تازه برای ما دارد. پریروز دیدم که به من نگاه می کند و می گوید قمر! قمر! اما داستان چه بود:

چند شب سوار مترو بودیم. دیر وقت بود. دستور دادند با مریم گلی حرف بزنم که خوابش نبرد. من هم که جز شعر چیزی بلد نیستم شروع کردم به خواندن آن غزل محشر مولانا:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو  /  پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

مریم همین طور هاج و واج به من نگاه می کرد تا رسیدم به این مصراع

من به گوش تو سخن های ...

یک دفعه مریم گفت: گوش! گوش! و اشاره کرد به گوش من. بعد گفت: عینک! بعد گفت: دماغ ... خلاصه هر چه از اجزا صورت بلد بود به زبان آورد. ما حسابی خندیدیم، مریم هم. حالا منظورش از قمر قمر این بود که این شعر را بخوانم تا بخندد!

دیروز هم بعد از یک ماه رفتیم دوچرخه سواری. مادر مریم آدم ماجراجویی است. مدتی پیش پیشنهاد داد که برای یک سالگی مریم صندلی کودک بخریم که پشت دوچرخه ی خودش ببندد و بعضی وقت ها مریم را این دور و بر ها بچرخاند. من می دانستم که می شود قصه همان یارو که یک دکمه پیدا کرد رفت خیاطی ...

مدتی بعد گفتند که تو هم دوچرخه ات را راه بینداز تا سه تایی با هم برویم گردش. فردا روزی که برویم ایران حسرتش به دلمان می ماند. من هم دوچرخه را از انبار در آوردم و مرتبش کردم. یک گشت کوتاهی در محله های اطراف زدیم. بعد هم دوچرخه را جایی در اطراف ساختمان بستم. فردا دوچرخه را دزیده بودند من هم خوشحال که دیگر به تکلیف عمل کرده ام و در پیشگاه خدا و ملت سر بلند هستم!  تا اینکه یک روز آمدم خانه دیدم همسر بزرگوار بچه به بغل رفته اند و یک دوچرخه برای من خریده اند. یک قفل گردن کلفت هم خریده بودند که هیچ دزدی حریفش نشود. ما هم که در مقابل این همه بزرگواری شرمنده شده بودیم، یکی دو بار رفتیم گشت و گذار که حقا و انصافا خیلی خوش گذشت.

تا اینکه ماه مبارک رمضان رسید و بک ماهی نجات پیدا کردیم از دوچرخه سواری. اما عید فطر که رسید دوچرخه ما هم از حصر خانگی آزاد شد. معظمٌ لها داشتند برنامه ریزی می کردند برای سفر با دوچرخه. بنده نظرم این بود که برویم یک جایی مثل جناب حافظ بر لب جوی بنشینیم و گذر عمر را ببینیم و سیر انفس کنیم و آیات آفرینش را مرور کنیم. صبح شنبه ساعت 8  فرمودند: من کوله پشتی را بستم! مریم هم کلاه ایمنی اش را گرفت دستش و هی می گفت: بیرون! بیرون! خلاصه چنان ذوق زده پیش من آمد که دلم نرم شد و به خانم گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم برویم!

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. اول کار که من هرچه رکاب میزدم از مریم و مادرش عقب می افتادم. چو غنچه غرق عرق بودم و خجالت که این روزه با ما چه کرده و ای جوانی کجایی و ... سه چهار کیلومتر با همین وضع افتضاح رفتیم که همسر گرامی نگاهی کردند و فرمودند چرخ عقب عملا صاف است! به لطف دوست عزیزم گوگل دات کام یک پمپ بنزین باد دار پیدا کردیم و ...

مقصد ما پارکی بود که در واقع پیشرفتگی خاک در دریاچه انتاریو است. ورود خودرو و سگ به پارک ممنوع است. در حاشیه پارک یک جایی یک دفعه رنگ ها عوض شدند تالابی پر از گل های زرد و بنفش مثل کارتونهای دیزنی پدیدار شد. پیاده شدم و مریم را روی گردنم سوار کردم که بهتر فضا را ببیند یک دفعه یک قوی سفید از وسط نیزارها و علف ها بیرون آمد و با وقار از جلوی ما رد شد. مریم هیجان زده شده بود. طفلک چه ذوقی کرد.

بعد هم مادرش کلاه آفتابگیرش را زیر کلاه ایمنی اش بست که کمتر آفتاب بخورد. مریم خوشش نیامد و غر می زد. ما اعتنا نکردیم و راه افتادیم یک دفعه شروع کرد به داد زدن و مثل کسانی که راه چاره ندارند گفت: خدا! خدا! خدا! ما هم دلمان سوخت. ایستادیم و آفتاب گیرش را برداشتیم ...

شکرپاره ای شده برای خودش!


 
باید نامش محمد باشد
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

 این مطلب از نوشته های آن یکی وبلاگ است که برای ثبت در تاریخ می آورمش به این یکی وبلاگ تا یادی کنم از ماه رمضان سه سال قبل که بی نظیر بود. دلم تنگ شده برای یکی از این محمدها..

 

اینکه آدم هر شب یک جایی برود که کلی آدم دیگر هم هست چند تا خوبی واضح دارد: اولا حتما آنجا یک آدم خیلی خوب آمده که تو هم خیلی دوستش داری، دوم اینکه بُعد اجتماعی وجودت که بدجوری در قفس غربت و بی همزبانی پژمرده نفسی می کشد، سوم اینکه دوستان قدیمی ات را می بینی به خصوص دوستان باصفای واترآبادی ات را -که از تو ایشان را حسابی یاد باد- و دست آخر اینکه دوست تازه پیدا می کنی.

 

یک شب که زود رسیدم مسجد دیدم یک نفر  رو به محراب ایستاده و با صدایی زیبا اذان می گوید. با خودم گفتم احتمالا عرب است. وقتی اذانش تمام شد و رویش را برگرداند دیدم نه! تیپ و قیافه اش ایرانی است. چند بار هم در حین افطار و طول مراسم دیدمش. لبخند از گوشه ی لبهایش نمی افتاد با خودم گفت باید اسمش محمدباشد. تنها اسمی که برازنده ی او بود. شبهای دیگر هم دیدمش. از آن بچه مسجدی های گل گلاب بود که سرشان درد می کند برای کار فی سبیل الله. همانهایی که دیده نمی شوند اما از خواب و خوراکشان می زنند تا تو سر ساعت افطار کنی و راحت روی صندلی بنشینی و با حرفهای آسمانی دکتر پرواز کنی.  

دلم می خواست که با او دوست بشوم. یک شب هم خیلی به هم نزدیک شدیم: محمد آمد روبروی من نگاههایمان در هم گره خورد یک لحظه مکث کرد، تا خودم را جمع و جور کردم که سلام کنم کاغذ اعلانی را به دستم داد و رفت سراغ نفر بعدی!

من اما درسم را خوب بلدم! می دانم که اگر قرار باشد بشود می شود... یک شب تنها رفتم مسجد. در آخرین ایستگاه مترو پیاده شدم و سوار اتوبوس شدم. در اولین ایستگاه محمد سوار شد. سرم را از روی کتاب بالا آوردم مرا ندید و گذشت!

غلام نرگس جمّاش آن سهی سروم  ...   

من اما درسم را خوب بلدم... وقتی پیاده شدیم پشت چراغ قرمز به هم رسیدیم. سلام کردم، با همان لبخند قشنگش جواب داد. از ایستگاه اتوبوس تا مسجد پیاده ۱۰ دقیقه راه است. مسیر باصفایی است که از کنار نهری می گذرد. هوا هم عالی بود. حالا دوست شده بودیم. اسمش را پرسیدم گفت : محمد. بلند خندیدم... کمی بعد گفت که اهل شیراز است و تازه چند ماهی است که به کانادا آمده. من به یاد آن شعری افتادم که سال ۷۳ از علی معلم در حافظیه شنیدم:

هر خوب که در جهان بود شیرازی است۱!!!

حق است که خوبان همه از یک شهرند

محمد پرسید که دلت تنگ نمی شود برای شیراز؟ شروع کردم به خواندن شعری که تا ف را گفتم تا فرحزاد رفت:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد

شیراز را دوباره به یاد من آورد۲

به به! اهل شعر هم که هست!

میهمانی که تمام بشود دلم تنگ می شود برایش .

 

پی نوشت:

۱- تو ای خواننده وبلاگ! تو آدم خوبی هستی! برو از پدرت، پدر بزرگت، بپرس حتما یک رگ شیرازی داری!  (راستی، شاعر این شعر سلیم تهرانی است یعنی شیرازی نیست!)


 
فرشته در فرشته
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، رمضان

 

چه خوش است که در سحرگاه شب قدر باران ببارد و آدم زیر این باران خیس بشود. امام علی در خطبه قاصعه می فرماید: با هر قطره باران فرشته ای نازل می شود. از آن طرف شب قدر هم که شب نزول ملائکه است. امشب فرشته در فرشته است.

شب عاشقان را بامدادی مباد!

پی نوشت:

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی ...


 
یا واسع المغفرة
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ٦ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: رمضان

دیشب با چندتا از رفقا احیای خودمانی داشتیم. قبلش داشتم در یوتیوب دنبال دعای ابوحمزه با متن می گشتم که موقع احیا روی مانیتور پخش کنیم، آخر اینجا همه مفاتیح ندارند. در حین گشت و گذار رسیدم به دعای ابوحمزه با صدای شهید دستغیب.

دلم تنگ شده بود برای آن لهجه شیرین. نوجوان که بودم، سحرهای ماه مبارک مادر رادیو را روشن می کرد. چند دقیقه قبل از اذان، رادیوی محلی سخنانی از شهید دستغیب را پخش می کرد. با زبان خودمانی درس های اخلاقی می داد. 

شک داشتم این کلیپ را برای بچه ها بگذارم یا نه. من تنها شیرازی جمع بودم و ممکن بود بچه ها با لهجه شهید دستغیب آشنا نباشند. دل به دریا زدم و نتیجه بر عکس چیزی بود که فکر می کردم. چه نفس حقی دارد این مرد! سی و چند سال قبل در مسجد جمعه شیراز از اشک و توبه و مغفرت خدا گفت -و اینکه سید الآداب البکاء- دیشب در این گوشه عالم چند نفر با حرف های او قدر شب قدر را چشیدند.

جایی از دعا، شهید دستغیب عبارت یا واسع المغفرة را به زیبایی تفسیر می کند: ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخرة حسنه...

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...


 
قصه های محال
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

من پریشان تر از زلف بیدم

تازه از شهر طوفان رسیدم

 

از بیابان هجران گذشتم

تو چه می‌دانی از سرگذشتم؟

 

هر چه من دیده‌ام زخم کاری است

آخر مستی ما خماری است

 

راوی قصه های محالم

تشنه‌ی اتفاقی زلالم

 

قصه پر می زند در گلویم

طاقتش را نداری بگویم ...