بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شب محاسبه
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

ماجرای امشب از آنجا شروع شد که بک دفعه یادم آمد این جانماز رنگ و رو رفته ی نخ کش شده بیست سالش شده...

سال 72 سال خاصی در زندگی من بود با آدم هایی آشنا شدم که هر کدام بر بخشی از شخصیت و زندگی ام تاثیر گذاشته اند. این جانماز هم هدیه ایست که بیست سال قبل یکی از آنها در اردوگاه رامسر به من داد و از آن روز تا به امروز همسفرم بوده، در شیراز، تهران، اهواز، واترآباد، تورنتو و ...

بیست سالگی برای من خیلی معنا دارد. زمان تحول است، زمان بلوغ. یادم آمد که یک شعر گفته بودم برای بیست سالگی خودم. امشب دفتر شعرم را ورق زدم تا آن شعر را برای خودم بخوانم. پیدایش نکردم. 

رفتم پرونده شعر های ناتمامم را باز کردم از همان برگه اول هجوم خاطره ها شروع شد. ( قیصر یک شعری دارد که می گوید: رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم/ و سطر سطر نامه ها را/ دنبال آن افسانه ی موهوم/ دنبال آن مجهول می گشتم). بالاخره آن شعر را پشت برگه ای پیدا کردم. بخش از این شعر را می نویسم:

 

... هشت ماه

مثل قایق شکسته ای در آب

مثل غنچه ای در آرزوی آفتاب

دست و پا زدم

 

ای که چشمهای تو

نردبان مستی من است

این گناه تلخ را ببخش

 

لحظه ها چقدر بی مروت اند

روزها چقدر بی اصالت اند

ابرها به آسمان نمی رسند

آب ها به تشنگان نمی رسند

درس

زندگی

بیست سالگی

قطره قطره خشک می شوم

در کویر این کتاب های کور ...

 

امشب نبض آسمان بی قرار است. هر دقیقه برقی می درخشد. امشب، دارم مرور می کنم این بیست سال را. شب سختی است: شب محاسبه.

پی نوشت:

امشب وقتی روی آن نیمکت نمناک نشسته بودیم به تو گفتم: معلوم نیست ما چه مدت با هم باشیم پنج ماه؟ یک سال؟ اما مهم این است که در خاطره هایمان حتی به اندازه نوشیدن یک فنجان قهوه مطبوع، جایی برای هم داشته باشیم. زندگی حاصل جمع همین خاطره هاست.


 
بی تمنا
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

مردمانی که بی تمنایند

از حدود بهشت می آیند

آفتابند شب که تاریک است

شاهراه اند ره که باریک است ...


 
خیالی که با من است
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: برگزیده ها ، انسان ، تهران

من چند خاطره شیرین دارم از سال های دور که نگه داشته ام برای خودم. اما گاهی از سینه ام سر می روند و وادارم می کنند که به نوشتن فرو بنشانم شان...

باور نمی کردم که اهل کرمان باشد. قیافه اش به شمالی ها یا ترک ها می خورد. لااقل تصور من این بود که کرمانی ها سبزه تر هستند. حتی به گمانم این را به خودش هم گفتم. او هم شاید گفته باشد که پدرش اصالتا از شهری دیگر است. شیرازی ها و کرمانی ها همیشه دوستان خوبی بوده اند. نمونه ی معروفش خواجوی کرمانی است.

 اولین بار که دیدمش زمستان بیست سال پیش بود، دومین مسابقات شعر مدارس سمپاد، سالن اجتماعات دبیرستان علامه حلی تهران. من روی سن داشتم شعر می خواندم. یک غزل مثنوی بود:

دلم برای سرودن بهانه می گیرد / غم آمده است و در این سینه جا نمی گیرد

آن روزها قدری تحت تاثیر رضا امیرخانی بودم -که آن ایام بیشتر شاعر بود- و سعید شریعتی. عادت داشتم موقع شعر خوانی نگاهم را آهسته بین حضار بچرخانم تا با آنها ارتباط برقرار کنم. یک دفعه نگاهم جایی گیر کرد. "او" داشت با دقت عجیبی به شعرم گوش می داد. هنوز هم بعد از بیست سال یادم نمی آید کسی آن طور به شعرم گوش داده باشد. خوب یادم هست پیراهن آبی خوش رنگی پوشیده بود که با رنگ روشن موهایش ترکیب قشنگی ساخته بود. آن روزها مردم زیاد رنگ شاد نمی پوشیدند. 

نمی دانم از حیا بود یا از غرور که بعد از شب شعر سراغش نرفتم. شب به اتاق هایمان رفته بودیم که استراحت کنیم اما مگر شاعران وقتی با هم بیفتند می خوابند؟ چندتا از رفقای پارسال، امسال هم آمده بودند. داشتیم دور هم شعر می خواندیم و بحث ادبی می کردیم. خوب یادم هست که یکی دو تایشان اهل لرستان بودند به قول خودشان لر پشتکوه. اتاق ما دو در داشت: یک در اصلی و یک در کاذب که قفل بود. من به آن در تکیه داده بودم و حین حرف زدن با دستگیره در بازی می کردم. یک دفعه یک نفر گفت: بفرمایید تو! دستپاچه گفتم: در قفله. صدا گفت: خوب ما میایم پیش شما. بعد دو نفر آمدند به اتاق ما. یکی از آن دو نفر "او" بود.

یادم نیست و مهم هم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، آنقدر هست که طعم شیرین آن لحظه ها هنوز زیر دندانم باقی است. یادم هست که شعر سپید می گفت و به شاملو علاقه داشت و من به هیچ کدام! صحبت از درس و بحث شد. برایش گفتم که فردا قرار است به مرکز المپیاد بروم تا بچه های تیم فیزیک را ببینم. دوست سفرکرده ام رضا صادقی -که آن سال مدال نقره المپیاد جهانی ریاضی را گرفته بود و شاعر هم بود- این ملاقات را جور کرده بود. آدرس دقیق هم داده بود که از چارراه لشکر پیاده می روی میدان منیریه سوار اتوبوس فلان می شوی تا میدان ولیعصر. یعد از آنجا سوار تاکسی های ونک می شوی از ونک تا شیرخوارگاه آمنه پیاده می روی ... حتی یادم هست که سوار تاکسی که بودم رادیو پیام آهنگ شادی از سراج گذاشته بود: 

دردم از یار است و درمان نیز هم / دل فدای او شد و جان نیز هم

و من در حیرت بودم که این تهرانی ها چقدر رادیوی شان شاد است! 

گفت که او هم به المپیاد شیمی علاقه دارد و دوست دارد با بچه های تیم شیمی صحبت کند. شادان قرار گذاشتیم برای فردا و مسواک زدیم و هر کدام به اتاق خودمان رفتیم و خوابیدیم.

فردا از او خبری نشد. هیچ راهی نداشتم که خبری از او بگیرم. راهم را گرفتم و رفتم به ونک. بچه های تیم فیزیک را دیدم. یک آقای شیرازی هم در تیم شیمی بود به اسم رضا منصوری. درباره المپیاد شیمی هم از او کلی اطلاعات گرفتم. عصر رفتم به مهرآباد. حتی یادم هست که ساعت پروازهایمان به هم نزدیک بود (15:45 و 16:10). در دلم کورسوی امیدی بود. من زودتر رفتم به فرودگاه. او را ندیدم. ساعتی بعد پرواز کردم به شیراز. نه آدرسی از او داشتم نه شماره تلفنی. یادم هست که اسمش آرین بود.

ایمان داشتم که آرین را تابستان سال بعد در دوره المپیاد خواهم دید. وقتی برگشتم سرم با فیزیک گرم بود. از عجایب روزگار این بود که مدرسه ما آن سال دبیر فیزیک برای سال سوم دبیرستان نداشت. اما من و یک نفر دیگر در مرحله کشوری المپیاد پذیرفته شدیم. آدم خودش بنشیند درس بخواند مفید تر است انگار! 

غیر از شادی قبولی در المپیاد -که خوب یادم هست وفتی زنگ زدند خانه ما و خبر را دادند رفتم توی حیاط، جیغ زدم و پریدم روی گردن پدرم و سینی از دست او افتاد و استکان ها شکست- یک شادی دیگر هم داشتم که آرین را خواهم دید و دست کم سه ماه با هم هستیم.

تهران که رسیدم آرین را ندیدم. یک نفر از کرمان در المپیاد شیمی قبول شده بود به نام آقای علوی. از قضا هم مدرسه ای آرین بود. سراغش را گرفتم. گفت که قبول نشده. احساس کردم خیلی با هم صمیمی نبوده اند.

روزهای گرم تابستان می گذشتند. شیرازی ها و اصفهانی ها هم اتاقی بودند. هشت نفر در هر اتاق. من دوستان خوبی پیدا کردم که تا به امروز بعضی از این دوستی ها به گرمی ادامه دارد. تا اینکه یک روز همان آقای علوی گفت که یک نفر اینجاست که می خواهد تو را ببیند.

آخرین باری بود که آرین را دیدم. گفت که اسم مرا دیده که قبول شده ام و خیلی خوش حال شده. داشت برای کنکور پزشکی آماده می شد. حدود یک ساعت با هم بودیم. مهم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، برای هم شعر خواندیم یا نخواندیم؟ مهم این است که در حافظه ابدی من دو نفر ساعت 5 عصر روز چندم مرداد روی یک تخت در حیاط مرکز المپیاد نشسته اند و دارند صمیمانه ترین حرف های عالم را با هم می زنند. آن دو نفر از حصار زمان و مکان بیرون آمده اند حتی الان هم که من دارم این سطرها را در سحرگاه دوم ماه رمضان سال ۱۴۳۴ هجری تایپ می کنم، آن دو نفر هنوز روی آن تخت نشسته اند و برق شادی در چشمان شان پیداست.


 
ماه بی خاطره
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

داشتم با خودم فکر می کردم من نسبت به ماه تیر هیچ احساسی ندارم. بیشتر اتفاقات شیرین زندگی من در ماه دی یا در بهار متولد شده اند. انگار که من هیچ خاطره ای از تیرماه ندارم. شاید یک دلیلش این باشد که مدرسه ها و دانشگاه های ایران در این ماه تعطیل هستند. هوا هم گرم است و آدم حوصله خیلی کارها را ندارد! 

بیچاره تیرماه!


 
در پرده بی هم کلامی
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

در نوشته های قدیمی‌ام یک عبارتی زیاد تکرار شده: « از آنهایی بود که در چشمانشان راز هبوط آدم دیده می شد». اینکه راز هبوط آدم چیست بماند اما بعد از مدت ها یکی از همین آدم ها را دیدم، چه دیر!

نمی دانم چه شد که یک دفعه شروع کردم به حرف زدن آبشار کلمات از بلندای خیال من فرو می ریخت و در دشت نگاه رام او جاری می شد. حرف هایی که سالها در پرده بی هم کلامی مستور بودند ناگهان پرده برانداخته بودند. دل از سینه به زبان آمده بود و آنجا که کلام بازایستاده بود نگاه، سخن آغاز کرده بود

اینکه چه گفتیم و از کجا گفتیم چندان مهم نیست اینکه مخاطب که بود مهم بود...


 
باغ ترانه
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: فرهاد ، پدرانه

دیشب هوای موسیقی کرده بودم . دیدم مدتی است یک دل سیر موسیقی نشنیده ام. تا دیر وقت تشستم پای یوتیوب. اول از آهنگ هایی شروع کردم که برای جزیره تنهایی ام پسندیده ام: گفتم غم تو دارم با صدای محمد معتمدی، آن قسمت از اپرای عروسکی مولانا که اولین  ملاقات با شمس (با صدای همایون شجریان) رخ می دهد، بعد آهنگ " شیدا شدم" شهرام ناظری که با رهبری چکناواریان خوانده، تا رسیدم به مستان سلامت می کنند با صدای سراج (آن میر غوغا را بگو و آن سرو خضرا را بگو ... مستان سلامت می کنند) ... و آخر کار رسیدم به یکی دو ترانه رپ و پاپ (استغفرالله و اتوب الیه)

 صبح هم که داشتم به مریم صبحانه می دادم آهنگ "یه شب مهتاب" فرهاد را گذاشتم. فعلا برای مریم زیاد موسیقی نمی گذاریم، اما دلیل گوش دادن به این آهنگ این بود  که چند روز پیش نوشته ای می خواندم از دختر میر حسین و رهنورد. نوشته بود مادرشان وقتی بچه بودند این شعر را زیاد برایشان می خوانده. اول کار، مریم که هنوز در حال و هوای جشن تولد یک سالگی است شروع کرد به دست زدن، من هم با او همراهی کردم. اما هر چه جلوتر می رفتیم دلم بیشتر و بیشتر می گرفت:

یه شب مهتاب

ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره

از توی زندون

مث شب‌پره

با خودش بیرون، ...

ما ایرانی ها معروفیم به ضعف حافظه تاریخی.

 

پی نوشت:

یک نکته تلخی هم در حین وبگردی -وقتی کامنت های پای بعضی ویدیو ها را می دیدم- ذهنم را آزرده کرد. اینکه چقدر بعضی از هم وطنان ما در محیط مجازی بی ادب و بی اخلاق هستند. همین آدم هایی که گیر می دهند به دولتمردان کشور، زیر نقاب یک اسم مستعار به خودشان اجازه می دهند که هر جفنگ و بی عفتی را بر زبان بیاورند. خیلی از این آدم ها ساکن خارج از ایران هستند، دیکتاتورهای کوچکی که هیج درکی از آزادی بیان ندارند... 


 
هنگام تنگدستی
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، حافظ ، مولانا

 

خواجه می فرماید: 

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

یعنی وقتی سرت شلوغ شده و فرصت سر خاراندن نداری یک دفعه بزن زیر همه چیز و بشکن این قاعده نظم های موازی را. این است کیمیای هستی! (من اگر پنج دختر داشتم اسم آخری را می گذاشتم کیمیا)

پریروز داشتم به مریم گلی شام می دادم. معمولا بعد از خوردن چند قاشق اول دهانش را می بندد یا سرش را بر می گرداند. یکی از راههای غذا دادن به او و شکستن طلسمش گذاشتن تکه های کوچک انگور روی قاشق غذای اوست. (ای شراب ناب در انگور می بینم تو را). راه دیگر پرت کردن حواس اوست با اسباب بازی، کتاب، خواندن شعر و ... داشتم این شعر مولانا را می خواندم

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

توی حال خودم بودم و از خواندن این شعر کم نظیر لذت می بردم که یک دفعه دیدم مریم می گوید :منم! منم! زدم زیر خنده. از ته دل خندیدم. مریم هم به موافقت من در خنده آمد و ادای خندیدن مرا درآورد. 

شکرپاره ای شده برای خودش.