بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

طفل شادی
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، شفیعی کدکنی ، سیاست

 

دیدم بعضی از دوستان خوش سلیقه به مناسبت اتفاقات اخیر مطالبی نوشته اند و از طفل گمشده شادی یاد کرده اند که تعبیری است از شعر دکتر شفیعی کدکنی، گفتم اصل شعر را اینجا بنویسم. امیدوارم حالا که بعد از مدت ها این طفل گریزپا پیدایش شده، دیگر هیچ وقت گم نشود!

 

طفلی به نام شادی،

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشن  ِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو


هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:


یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر


 
بگذرد ایام هجران نیز هم
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

الحمد لله رب العالمین


 
آن صوت داوودی
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مرگ ، انسان ، ایران

 

همسرم دوست داشت عقد ما در حرم امام رضا جاری شود. بلیت گرفتیم برای مشهد. صبح جمعه 15 ذی حجه روز تولد امام هادی که آن سال مصادف بود با 15 ماه قشنگ دی ساعت 9 صبح خطبه عقد ما در حرم امام رضا جاری شد. حاج رضا انصاریان یکی از خادمان و مداحان حرم امام رضا خیلی زحمت کشید برای این قضیه. عاقد ها رو او جور کرد که دو سید محترم بودند. اجازه اجرای مراسم را هم او گرفت. بعد از مراسم ما را دعوت کرد به آسایشگاه خدام که در طبقه فوقانی حرم است. وسط دیوارهای حرم آسانسوری است که با آن بالا می روی و بعد وارد قسمت اداری می شوی. به ما چای و نبات تعارف کرد. یک پنجره ای هم آنجاست رو به حرم. از من خواست که شعر بخوانم. گمانم این غزل را خواندم:

مرا هرچند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر دردم نمی بینی؟ مگر حالم نمی دانی؟

شنیدم میهمان ها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی ...

خود حاج رضا هم چند بیت با صدای زیبایش خواند. بعد هم دو تا ژتون ناهار حرم هدیه داد به من و عروس خانوم. آقای انصاریان وسیله ای شد برای رقم خوردن یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی ما را.

حاج رضا انصاریان را از سالها قبل می شناختم که برای شب شعر عاشورا با آقایان اکبرزاده و شفق و موید و خوش چهره از مشهد به شیراز می آمد. خودش شاعر نبود اما شعرهای زیبا و سنگینی را با صوت دلنشین اش اجرا می کرد. بسیار خوش اخلاق و متواضع بود. اهل دل بود.

امروز که خبر پروازش را شنیدم خیلی دلم گرفت. حالا یک خط در میان دلم می رود به رواق دارالولایه ...

پی نوشت

مصاحبه مجله خیمه با حاج رضا انصاریان


 
... بس که شد این دایره تنگ
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، بیدل ، حافظ ، سیاست

از مقتضیات زندگی در غربت خانه به دوشی است. از آنجا که آدم ها در غربت اصالتی ندارند، کمتر وابستگی دارند ‌و سبکبار تر هستند. چند صباحی با تو هستند و می روند. (البته آنها که چند وجب خاک را به اسم خودشان سند می زنند قدری گیر می افتند.) در این شرایط آدم اگر دوستان تازه ای پیدا نکند دایره دوستانش تنگ تر و تنگ تر می شود یک وقت می‌بینی کار به جایی می‌رسد که به قول بیدل: مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ.

 خیلی از دوستان خوبی که می روند جایگزینی ندارند. من هنوز کسی پیدا نکرده ام که جای سعید و عباس و طه را بگیرد. تهران که بودم عباس و سعید را دیدم. دوبار رفتم به دانشگاه امیرکبیر که عباس آنجا استاد شده. سه شنبه روزی، ناهار را با هم خوردیم. عباس با همان صفا و صداقت قدیمی اش، مهربان بود و دل نشین. خوش حال شدم که عوض نشده. دعوت کرد فردا شب به خانه اش برویم گفت سعید و چند تا از بچه های واترآباد هم می آیند. ما عازم قم بودیم به قصد زیارت و دیدار با استاد.

فردایش در دانشگاه شریف سخنرانی داشتم. سعید آنجا استاد شده. ناهار میهمان استادم بودم. سعید هم همان موقع رسید و باب آشنایی بین این دو بزرگوار باز شد. سعید آنقدر صمیمی بود که یادم رفت چهار پنج سال است همدیگر را ندیده ایم. همیشه بحث کردن با او را دوست داشته ام بس که مستدل حرف می زند. از صحنه های به یاد ماندنی سفر این بود که در رستوران دانشگاه تعداد زیادی از دوستان قدیمی را دیدم که حالا هر کدام در دانشکده ای استاد شده بودند. حس کردم در آنجا بیشتر از اینجا دوست دارم. دلم بد جور هوس برگشتن کرد. البته امکان زندگی در تهران معمای بزرگی است برایم.

 اما این قصه را نوشتم به خاطر همان بیت بیدل که حکایت این روزهای آب و خاک ماست. تو هم اگر این روزها دل توی دلت نیست می توانی شروع کنی به حفظ کردن شعر های حافظ:

 پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان

ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن!

 آن اتفاقی که من دوست داشتم نخواهد افتاد. مانده ام با افسردگی بعد از این ماجرا چه کنم؟!


 
یک سالگی اخل بابا
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، شعر خودم

دخترکم، عروسکم دیروز یک ساله شد. به همین سرعت یک سال شیرین و پر ماجرا گذشت. من کمتر وقت برای نوشتن یا تماشای فیلم یا کارهای شخصی دارم اما همیشه دلم می خواهد زمان بیشتری را با مریم باشم. روزهایی که دیر از سر کار بر می گردم ناراحتی در چهره هر سه ما پیداست. این روزها کارم کمی زیاد شده.

مریم حالا صبح ها کنار ما می نشیند و نان و کره می خورد. انگور و پرتقال را بسیار دوست دارد. این یکی را حتما به پدربزرگش برده. یک و دو و پنج (!) را هم می شمارد. وقتی به او می گویم عسل بابا جواب می دهد اخل! موقع نماز می نشیند روی سجاده و سجده می رود البته به جای پیشانی دهانش را بر مهر می گذارد. گاهی شبها قبل از خواب برایش قصه می سازم. دیشب قصه سهراب و گردآفرید را بازسازی کردم. نکته داستان هم اینجا بود که همه سوار اسب می شدند و پی تی کو پی تی کو می کردند. مریم این حرکت را دوست دارد. صدای بعضی حیوانات را هم در می آورد. عروسک هایش را نوازش می کند. یک ببعی دارد که خیلی دوستش دارد گاهی موقع خواب ببعی را بغل می کند. یک جفت کفش های جیغ جیغو دارد که پایش می کنیم و به زمین بازی بچه ها می بریمش. مریم از اکثر بچه ها کوچکتر است زیاد تحویلش نمی گیرند اما او دنبال بچه ها راه می افتاد و اسباب بازی هایش را به آنها می دهد.

( این چند خط را هم همین الان مریم گلی تایپ کرد:

=ج= =

 :=

جج

-چچ)

گل خردادی ام پاینده باشی

همیشه خرّم و خوش خنده باشی

بهار زندگانی با تو زیباست

الهی تا قیامت زنده باشی


 
به یاد عارف
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، سیاست

 

من در دوره فوق لیسانس 3 واحد با دکتر عارف درس گذراندم. آن موقع دکتر رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی بود. همان ترم انتخابات ریاست جمهوری هم برگزار شد و آقای خاتمی با 22 میلیون رای دوباره رییس جمهور شدند. دکتر عارف هم به معاونت اولی رسید.

کلاس ما روزهای سه شنبه بود دکتر ساعت 1/5 می آمد دانشگاه. تا ساعت 3 با دانشجوهای دکترایش جلسه داشت. ساعت 3 تا 4/5 جلسه اول کلاس را برگزار می کرد و بعد از 15 دقیقه استراحت جلسه دوم را. برای هر جلسه هم تمرین هایی را مشخص می کرد که باید تا هفته بعد تحویل می دادیم. 20% از نمره کل ما به همین تکالیف اختصاص داشت. در طول ترم هیچ وقت کلاس ما تعطیل نشد. با همه مشغله هایی که دکتر داشت تا آخرین سه شنبه اسفند سر کلاس آمد و گفت جلسه بعدی 6 فروردین. گفتیم آقای دکتر تعطیلات عیده چطور بیایم سر کلاس؟ گفتند در تقویم رسمی کشور 6 فروردین تعطیل نیست. خلاصه کلی چانه زدیم تا دکتر حاضر شد کلاس بعدی را تعطیل کند.

من خودم خیلی دلم می خواست دکتر یک بحث خارج از درس بکند تا بهتر بشناسمش اما در سر کلاس جز مباحث درسی هیچ حرف دیگری نمی زد. آدم جدی ای بود. درسی که به ما می داد (تئوری اطلاعات و کدینگ) رشته تخصص خودش در دانشگاه استانفورد آمریکا بود که یکی از بهترین دانشگاههای جهان در رشته مهندسی برق است. استاد راهنمایش هم آدم خیلی بزرگی بود. ضمنا دکتر عارف استاد استاد راهنمای دوره فوق من هم بودند. استاد من اگر اشتباه نکنم اولین فارغ التحصیل دوره دکترای برق داخل کشور بود که به همت دکتر عارف راه افتاد.

روزگار عجیبی است، تا خدا چه بخواهد ...


 
خوب من! عاشق بد نداری
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

روزی ای آشنای قدیمی

عابر کوچه های صمیمی

یاد من کن که این گوشه گیرم

مثل گل های قالی اسیرم

یاد من کن که یاری ندارم

بگذر از کوچه ی بی بهارم

وای! اگر بگذری عاشقانه

می زنم تا بخواهی جوانه

عاشقی می کنم بی اجازه

می سرایم غزل های تازه

می گشایم کتاب و قلم را

می نویسم از اول خودم را

فارغ از قیل و قال بقیه

می روم روز و شب حافظیه

 

از همان دم که یاد تو در زد

شعله خاطرات تو سر زد

آرزوهای از یاد رفته

شادی عمر بر باد رفته ...

از تو پنهان شدم ذرّه ذرّه

رفتم از قلّه تا قعر درّه

بال پرواز من! آسمانم

حیف من نیست اینجا بمانم؟

تو نباشی فنا می شوم من

کاهِ بی کهربا می شوم من

خنده ای کن که باران بگیرد

سالِ بی آب پایان بگیرد

در بیابان جان گل بروید

روی هر شاخه بلبل بروید

باغ رویای من! باغ انگور!

عاشق خنده هاتم من از دور

بی نهایت شدی حد نداری

خوب من عاشق بد نداری

نمره ات بیست! کارت درست است

زندگی بی تو از پایه سست است

* * *

آشنا! آشنای سبک بال!

از تو دورم نه یک سال صد سال

حرف دل بر زبانم نیامد

شادی اندازه غم نیامد

واژه هایم تلاطم ندارند

سر به صحرای غم می گذارند

 گوشه ای رفته از یاد مردم

می شوم در غبار زمان گم

تورنتو - اردیبهشت ۹۲


 
امید داشته باش
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

آن نازنین گفت:

من امروز چندان هم مکدّر نیستم : تلک الایّام نداولها بین الناس؛ بلکه تا حدودی هم – به عللی که بعدها معلوم خواهد شد – خوشبینم و در حقیقت به آینده مانند همیشه امیدوارم و اکنون امیدی بیشتر یافته ام...

امید سرمایه اصلی یک ملت است.