بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خوشه پروین
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پروین اعتصامی ، ایرج میرزا ، پدرانه

مریم برگشته، شیرین تر شده و کمی لاغر. حالا کلمات بیشتری را به زبان می آورد. به حرف های من و مادرش گوش می دهد و تا کلمه آشنایی پیدا می کند تکرار می کند. یکی از کلمات تازه اش "دبّه" است که با ملاحت و حلاوت ادا می کند. یک دبه پلاستیکی هم از شیراز آورده اند که بهانه ای باشد برای تکرار این کلمه. به آب سیب هم می گوید آب ایب. هفته قبل هر سه مریض شدیم. تنها چیزی که مریم می خورد همین آب سیب بود. چه سخت می گذرد روزهای بیماری اش.

جسته و گریخته دارم آثار شاعران دوره مشروطه را می خوانم، بیشتر عارف قزوینی و ایرج میرزا خجالت و از آنجا رسیدم به پروین اعتصامی که بعد از مشروطه بوده. آن شبی که با دکتر سنگری در فرودگاه مهرآباد بودیم بسیار از پروین سخن رفت. مترصد فرصتی بودم که پروین را دوباره بخوانم. یکی از اولین کتابهای شعری که در دوره دبستان خواندم دیوان پروین بود. مادرم هم چند شعر پروین را از بر بود و با سوز و اشک برای ما می خواند:

کودکی کوزه ای شکست و گریست   که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم اوستاد اگر پُرسد؟       کوزه ی آب از اوست از من نیست

زین شکسته شدن دلم بشکست   کار ایام جز شکستن نیست ...

اگر چه شعرهای مشابه در دیوان او زیاد است اما معمولا در هر شعر یکی دو بیت پیدا می شود که خواننده را به وجد می آورد. تا اینجا تاثیر دهخدا و ایرج بر زبان پروین برایم محرز شده. ابتدا باید اشاره کنم که نکته و دقیقه شعر ایرج زبان ساده و محاوره ای اوست:

دگر باره مهار از دست در رفت      مرا دیگ سخن جوشید و سر رفت...

گرت یک نکته گویم دوستانه      به خرجت می رود آن نکته یا نِه؟

این نوع بیان، هم ضرب المثل ساز است و هم به زیبایی می توان ضرب المثل های رایج را در دل آن آورد و لذت مخاطب را از شنیدن شعر افزون کرد:

ز گل نازک ترت گویند و رنجی
مجنب از جای خود عارف که گنجی

یکی گوید که این عارف خیالی است
یکی گوید که مغزش پاک خالی است

یکی گوید که آب زیر کاه است ...

پروین در برخی از شعرها زبانش به زبان ایرج نزدیک می شود و مثل او ضرب المثل ها را به راحتی در شعر خود جای می دهد مثلا در حکایت زیبای مور و سلیمان می گوید:

برو جایی که جای چاره‌سازی است   که ما را از سلیمان، بی نیازی است
نیفتد با کسی ما را سر و کار   که خود، هم توشه داریم و هم انبار ...
مرو راهی که پایت را ببندند   مکن کاری که هشیاران بخندند
گه تدبیر، عاقل باش و بینا   ره امروز را مسپار فردا
بکوش اندر بهار زندگانی   که شد پیرایه‌ی پیری، جوانی
حساب خود، نه کم گیر و نه افزون   منه پای از گلیم خویش بیرون

 درباره تاثیر دهخدا بر پروین هم امیدوارم در فرصت دیگری بتوانم بنویسم

پی نوشت:

1- رفته بودم برای مریم گلی ماهیچه گوسفندی بخرم. از مترو که پیاده شدم خانم محترمی پای پله برقی از من پرسید: آقا راه غرب از کدام طرف است؟ می خواستم بگویم مادر راه شرق را از من بپرس . دیدم خودم هم بین شرق و غرب گیجم.

ره میخانه و مسجد کدام است؟     که هر دو بر من مسکین حرام است

از پله که بالا آمدم، سه جوانک آدرس عرق فروشی را از من پرسیدند!

2- شعر ایرج مشکلاتی دارد. زبانش عفیف نیست و همین موضوع مدت ها مرا از مطالعه شعر او بر حذر داشته بود. اما در کتابهایی که ادبیات مشروطه را نقد می کنند ( مثلا با چراغ و آیینه دکتر شفیعی کدکنی یا سنت و نو آوری در شعر معاصر دکتر قیصر امین پور) تعابیر بسیار سنگینی در ستایش شعر او دیدم. مثلا معتقدند او می توانست قوی ترین شاعر دوره مشروطه باشد ...

3- اینکه روی ضرب المثل تاکید دارم به خاطر این است که به باور من وقتی شعری ضرب المثل می شود یعنی از صدها غربال گذشته و به مذاق عامه مردم خوش آمده به تعبیر دیگری چنین شعری جزیی از فرهنگ ما شده و به جاودانگی رسیده.

4- اما اوضاع و احوال این روزهای کشور. به نظرم تندبادی وزیده و فضا پر از گرد و غبار شده. شاید در این چند روز و هفته اتفاقات عجیب تری هم رخ بدهد. باید کمی منتظر باشیم تا این غبارها فرو کش کند شاید دوباره آسمان آفتابی شود.


 
خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید؟
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مولانا

تشریف آوردند از ایران لبخند اینجا هم بهار شده.

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟
خبرت هست که دى گم شد و تابستان شد؟

 

خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد


خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست‏افشان شد


خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص‏کنان در حرم سلطان شد

 

شاهدان چمن ار پار قیامت کردند
هر یک امسال به زیبایى صد چندان شد

 

نقشها بود پس پرده دل پنهانى

باغها آینه سّرِ دل ایشان شد


آنچ بینى تو ز دل جوى ز آیینه مجوى
آینه نقش شود لیک نتاند جان شد


مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد ...

جناب مولوی


 
دل طوفانی
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

نیستی 

تا که بخندی و غزل بنویسم

شعر ها نیمه تمام اند و 

دلم طوفانی است


 
باران خاطره ها
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، واتر آباد

امروز بعد از مدت ها رفتم دانشگاه واترآباد. دلم برای استادم تنگ شده بود. به رییسم تعارف کردم که شما هم بیا. او هم درجا پذیرفت. حالا من کلی حرف خصوصی داشتم با استادم. قرار شد من و رییس جداگانه بیاییم. صبح سوار اتوبوس شدم. می خواستم خاطرات سه سال و نیم اتوبوس سواری زنده شود بلکه بعد از مدت ها یک یادداشت اتوبوسی بنویسم. در مسیر رفتن دیدم میل چرت زدن دارم. یک حالتی هست بین خواب و بیداری که خیلی لذت بخش است. گفتم فعلا چرت بزنم بعد موقع برگشتن فرصت زیاد است دست به کار نوشتن خواهم شد. وقت برگشتن از اقبال بلندم از اتوبوس جا ماندم. 

در جاده و در واترآباد بهار شده بود. درخت ها با شکوفه های رنگارنگشان، سفید و صورتی و ارغوانی، خیابان ها را آذین بسته بودند. یک رنگ سبز روشنی هم هست که مخصوص این وقت سال است. دلم تنگ شد برای دوچرخه سواریها و دو سال و نیم زندگی در واترآباد. به دانشگاه که رسیدم قدری پیاده روی کردم. دیدم از هر وجب خاطره ای دارم. آن میز و صندلی آهنی که دانشجوی چینی ام روزی آنجا گریه کرد، آن مسیر شیب دار که روزی باران تندی می بارید من چتر نداشتم و خانم محترمی گفت بیا این چتر را با هم شریک شویم، دانشکده ریاضی و جلسه قرآن، ساختمان دی سی و جلسه نهج البلاغه و حمید و سعید، کتابخانه و جلسات حافظ شناسی و ...

داشتم با خودم فکر می‌کردم دیگر آشنایی ندارم در دانشگاه، که آرش را دیدم. آرش خیلی قبل از من دفاع کرده بود اما هنوز این دور و برها بود. از کار و بارش پرسیدم گفت تازگی اخراجش کرده اند. کاش چیزی نپرسیده بودم.  

به ساختمان مهندسی ۵ رسیدم. سوار آسانسور شدم. استادم داخل آسانسور بود! یعنی از همان ثانیه اول با هم بودیم. دلم به واقع برایش تنگ شده بود. آخرین بار تابستان پارسال در شیکاگو همدیگر را دیدیم. کنفرانس سالانه آنتن بود. گله می کرد که چرا دوری می کنی و سر نمی زنی. تولد مریم را بهانه کردم. 

از سفرم به ایران گفتم و امیدها و دغدغه ها. استاد قبل از اینکه به واترآباد بیاید استاد دانشگاه تهران بوده. هنوز ازتباطش را با دانشگاههای ایران حفظ کرده. در ایران هم بسیار قبولش دارند و معمولا سالی یکی دو بار برای کنفرانس ها دعوتش می کنند. بسیار پی گیر اخبار ایران است. چند دقیقه ای صحبت کردیم و طبق معمول سر از سیاست در آوردیم. 

سر و کله رییس که پبدا شد هم زبان بحث عوض شد هم فضای بحث. رییس هم مثل استاد آدم باهوشی است. دو تا دکترا دارد. به نظرم این دو بزرگوار باید بیشتر همدیگر را ببینند از بس که حرف دارند برای زدن. خلاصه که سه ساعت و نیم جلسه طول کشید. بازدید مفصلی هم داشتیم از آزمایشگاه های ۱۴ میلیون دلاری استاد. امکانات بسیار خوبی در این چند سالی که من نیستم فراهم شده اما شک دارم از همه آنها به خوبی استفاده بشود. استاد سیستمی را که در دوره دکترا روی قسمتی از آن کار کرده بودم به رییس نشان داد و می‌گفت این یک شاهکار مهندسی است. از محسنات استاد ما این است که شاگردانش را بعد از فارغ التحصیلی بسیار تحویل می‌گیرد. قول و قرار گذاشتیم برای جلسه بعدی. با ماشین رییس برگشتم به تورنتو.

 دلم تنگ تر شد برای دانشگاه.

دورها آوایی است که مرا می خواند ...

پی نوشت:

ساعت 11 و نیم شب است من در همان کافه هستم و می نویسم. اینجا چه شلوغ است. چه امن است. 


 
نامه ای به میم
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نامه

میم عزیز

سوالات شما را به صورت ناقص دریافت کردم. در انتهای طومار سوالات ارزشمندتان تهدید فرموده بودید که "اگر شما منو راهنمایی نکنید دیگه از کسی راهنمایی نمی خوام ... درحقیقت شما اخرین تیری هستید که اگه به خطا بره دیگه تیری ندارم که بخوام دوباره امتحان کنم"

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده لبخند

همین تهدید شما باعث شد که با همه گریزی که از پاسخ دادن دارم یک بعد از ظهر آفتابی را کنار بگذارم برای شما. در همین کافه ای که ساعت های زیادی از زندگی من و همسرم در آن گذشته. جایی که در آن هم پایان نامه ام را نوشته ام، هم شعر گفته ام، هم برخی از بهترین دوستانم را دیده ام.

همین اول کار بگویم که من به هیچ کدام از سوالات شما جواب نمی دهم چون زیاد بلد نیستم و شما را هم درست نمی شناسم. در عوض چند کلمه با کسی به اسم میم که هم سن شما و هم اسم شماست حرف می زنم.

میم عزیز!

شما بسیار جوان هستید. این نعمتی است که باید قدرش را بدانید. یاس و ناامیدی برای سن و سال شما نیست.  شاید از رشته تان راضی نیستید، شاید فضای غربت و دلتنگی روح نازک شما را آزرده کرده، شاید هدف بالاتری داشته اید که به آن نرسیده اید ... اما اینها هیچ کدام دلیلی نمی شود که لحظات زیبای زندگی را از دست بدهید. تصور می کنم شما زیاد از خودتان توقع دارید. شاید همین باعث می شود که هیچ وقت احساس رضایت نکنید. لازم است گاهی به مرخصی بروید!  من پری کوچک زیبایی را می شناسم که با یک بستنی شاد می شود.

همه حرف من در دانشگاه این بود که باید در زندگی استثنا داشت. استثتایی که آدم به خاطر آن قواعد را بشکند. شب امتحان بزند به جاده، برود حافظیه، تا وقتی بنده نمره و معدل باشی بزرگ نمی شوی. 

این سال ها می تواند بهترین سال های عمر شما باشد. چشمهایتان را باز کنید. در کنار شما دوستان خوبی هستند که شاید آنها را نمی بینید. عاشق بندگان خدا باشید. دوست پیدا کنید. درخت دوستی بنشانید. دنیا هنوز از زیبایی و از آدم های خوب خالی نشده. از کسی کینه ای به دل نگیرید. حتی با کسی که به شما بد می کند خوب باشید. تمام زندگی ما یک خواب کوتاه است. آذرخشی است در شب جنگل. این فرصت کوتاه را زندگی کنید.

کاش فرمولی برای موفقیت بود که به شما بدهم. کاش کتابی نوشته شده بود که رازهای موفقیت در آن بود. کاش دعایی بلد بودم که روزی سه بار آن را بخوانید ... اما زندگی راهی است که باید با کفش های خودتان، با قدمهای خودتان بپیمایید. راهی که دیگری رفته شاید برای شما بیراه باشد. 

بخواه که سر بلند باشی. ایمان داشته باش که می توانی. اگر زمین خوردی بلند شو. دنیا به آخر نرسیده و بدان که همیشه راه بهتری هست.

گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست        که شود فصل بهار از می ناب آلوده

از خدا پرسیدی. در درون همه ما موسایی هست و فرعونی، ابراهیمی و نمرودی. در لحطات بی تابی، بر سر هر دو راهی، برگرد و به خودت نگاه کن. ببین موسی می بینی یا فرعون. من گمان نمی کنم خدا دور باشد. من گمان نمی کنم خدا گم شده باشد. اگر موسی باشی خدا را پیدا می کنی ...

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی         که صفایی ندهد آب تراب آلوده

 
حجر بن عدی
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

 

می خواستم تا قبل از کامل شدن شعر تازه‌ام چیزی ننویسم در وبلاگ، که مثلا همه تمرکزم روی این شعر باشد:

روزی ای آشنای قدیمی

عابر کوچه های صمیمی

یاد من کن که این گوشه گیرم

مثل گل های قالی اسیرم ... 


اما این اتفاقی که در سوریه افتاد خیلی غمگینم کرد. کسانی که با تاریخ اسلام آشنایند می دانند که حجر بن عدی چه مرد نازنینی بود و چه شهادت پر شکوهی خدا نصیبش کرد. گفت پس از مرگ من، زنجیر از دست و پایم باز نکنید و خون پیکرم را نشویید زیرا مى خواهم روز رستاخیز با همین وضع با معاویه روبرو شوم...

من از هیچ چیز به اندازه ی سلفی ها برای آینده اسلام نمی ترسم. موجودات خشک مغزی که خود را حق مطلق می بینند و حق حیات برای دیگری قائل نیستند. آن انقلاب ساختگی که در مصر اتفاق افتاد و آنچه این روزها در سوریه می گذرد مثل گردبادی بود که این خس و خار ها را بر سر کار آورد.

خدا امت اسلام را از شر و شرارت این گروه حفظ کند.



 
آب تنی
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

من پر از ساز سفر

پر از آسایش رفتن بودم

عشق

          باران شد و از چشم قشنگش بارید

 

من زمین گیر شدم

به خیالی، شبحی دل بستم

 

هوس آب تنی دارم در برکه ی چشمانش

 

شیراز -  ۶ فروردین ۹۲


 
از کلمپه تا کاپوچینو
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

الان که این سطور را می نویسم همزمان در مطبخ مشغول طبخ یتیمچه کدو هستم. ما ایرانی ها در اسم گذاری نظیر نداریم. خدا نکند با یکی بد باشیم پدرش را در می آوریم. این غذای بینوا هم همین بلا بر سرش آمده. چون در طبخ آن از گوشت خبری نیست پدرش را کشته اند. 

حقیقتش حس کردم به قول قدیمی ها گرمی ام شده. رفتم از مغازه عبدل دو تا کدوی اسماً قلمی اما به واقع لندهور خریدم برای غذای امشب. گمانم تقصیر کُلُمپه های ابوالحسن است. این رفیق کرمانی ما وقتی از تهران می آمدیم یک جعبه پر و پیمان کلمپه (محصول قنادی رضا خیابان بهمنیار کرمان) به ما لطف کردند. اصل جنس است لامصّب! تا دلمان هوای وطن و اهل و عیال می کند بالاجبار یکی می اندازیم بالا. شاید فردا نصفش را خیرات کنم بین بچه های شرکت.

صبح سحر لوچان ایمیل زده که مقاله ما پذیرفته شده. فکر کنم از وقتی پدر شده دیگر خواب ندارد. همین هفته قبل بود که داشتیم جواب داورها را می نوشتیم. ندیده بودم به این سرعت جواب بدهند. معلوم است سردبیر مجله سمبه اش پر زور است. صبح هم که داشتم در آشپزخانه شرکت برای خودم کاپوچینو درست می کردم لوچان از راه رسید. گل از گل اش شکفته بود. گمانم اولین مقاله ژورنال اوست. حقیقتش وطن که بودم از کاپوچینو و این قرتی بازی ها خبری نبوده. دل تبعیدی ما هم لک زده بود برای کاپوچینو و اسپرسو. لوچان اینقدر مخ ما را گرفت به کار که کاپوچینو سر رفت و عیش ما منغص شد.

دو ساعت بعد دوباره سرو قامت آقا نمودار شد. فرمودند بیا امروز ناهار را با هم بخوریم و درباره موضوع مقاله بعدی صحبت کنیم. همین ظرایف را دوست دارم از کار کردن با او. این لحظات ناگهان را، که نظم خشک محیط کار را می شکنند.

معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست . . .


 
زن ها کر شدند!
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

یکی از آدم های خوبی که در این سفر مدتی با هم بودیم آقای محسن فرهمند آزاد بودند. حاج محسن آدم مشهوری است. صدای بسیار زیبایی دارد. زبان عربی را به خوبی بلد است، به این زبان تکلم می کند، مطالعات خوبی دارد و اهل سیاست بازی هم نیست. برای شب شعر جهرم از تهران دعوت شده بود. قبل و بعد شب شعر هم توقفی در شیراز داشت. 

یک زیارت شاهچراغ هم با هم رفتیم. در حرم خطبه فدک را خواند. بعد از مراسم، گوشه ای در حیاط حرم ایستاد. دعا و زیارت مختصری خواند و این بیت صائب را: 

ندهد فرصت گفتار به محتاج کریم

گوش این طایفه آواز گدا نشنیده ست

شب اول که آمده بود شیراز، ایام شهادت حضرت زهرا بود، رفته بود به جلسه روضه منزل یکی از دوستان. از او خواسته بودند چند دقیقه ای آخر مجلس مردم را به فیض برساند. می گفت من میکروفون را برداشتم و مشغول مداحی شدم که یک دفعه یک پسر بچه پنج، شش ساله آمد مقابل من و گفت: یواشتر! زن ها کر شدند. من که خنده ام گرفته بود ظرف یک دقیقه برنامه را تمام کردم.من 24 سال است مداحی می کنم کسی تا حالا با من این طور حرف نزده بود!


 
آن یار فیسبوکی...
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

امروز توی فیسبوک -لعنة ا... علیه- دیدم که امین آمده تورنتو. من و امین 2 سال و نیم در ایام تجرد در واترآباد هم خانه بودیم و قبل از آن در دوره فوق لیسانس در دانشگاه شریف هم کلاسی بودیم. بعد از ازدواج من بلافاصله ساکن تورنتو شدم و یک دفعه از هم جدا شدیم.

امین پایه سفر بود. بعضی از سفرهایی را که در این وبلاگ گزارش کرده ام همراه او بوده ام. از جمله سفر به کبک سیتی که جناب ایشان راننده بودند و ماشین مان چپ کرد و تا یک ده دقیقه ای نمی دانستیم که الان ارواح طیبه ما دارند همدیگر را می بینند یا اجسام مسخره مان؟ تا اینکه دستش را نیشگون گرفتم و فهمیدم هنوز تخته بند تن ایم.  

امین مدتی است که رفته کالیفرنیا. حقا و انصافا پسر با معرفتی است. تا برایش پیغام گذاشتم جواب داد و خودش را رساند به مرکز شهر. من امروز هم که تعطیل بود از سر بیکاری رفته بودم سر کار. دو ساعتی با هم بودیم. خیلی خوش گذشت.  امین گفت 5 سال است همدیگر را ندیده ایم. باورم نمی شد! هنوز هم باورم نمی شود. یعنی ما با آن همه سابقه رفاقت و سفر باید اینقدر از هم جدا باشیم؟! 

پی نوشت:

شبکه های مجازی اگرچه ارتباط انسان ها را تسهیل می کنند اما دید و بازدیدها را کاهش می دهند. انسان به اطلاعات اندکی که از دوستانش می رسد دلخوش می کند. اطلاعاتی که غالبا بایاس شده اند.


 
نه اینجایم! نه آنجایم! کجایم؟ *
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

 اشاره کردم به پای استاد و گفتم هنوز یادگار دوست با شماست؟ گفت امیدوارم که قابل باشم ... 

استاد می گفت تصمیم به ماندن یا بازگشت چیزی نیست که با فکر کردن به نتیجه برسد چون در هر دو سو دلایلی هستند که از یک جنس نیستند تا قابل مقایسه باشند. گفتم به نظر من حیات مجموعه ای از آنات است (اگر روزی از سن و سالم بپرسی / غزلهای ناگاه را می شمارم) مثل همین آنی که من پیش شما هستم و از هر ثانیه آن لذت می برم. در آن سوی آب از این آنات خبری نیست.

استاد گفت به شما هشدار می دهم که بر اساس احساس تصمیم نگیری. من دوستانی داشتم که به همین هوا به تهران آمدند و الان ۳۰ سال است که همدیگر را ندیده ایم. می گفت زندگی آنقدر درگیرت می کند که دیگر وقتی برایت باقی نمی گذارد. همین الان که تو به دیدار من آمدی به خاطر این است که چیزی کم داری و وقت داری که به این کمبودها فکر کنی. من می ترسم از روزی که فرصتی برای فکر کردن نداشته باشی.

ترسی شفاف مرا فرا گرفت...

پی نوشت:

* عنوان این نوشته حاصل پیاده روی های دیشب است. شاید روزی به هیات غزلی در آید!


 
از روز اول کار و بی خوابی ها
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

حالا ساعت ۴ بامداد است دو ساعت است که بیدارم. یک ساعت زور زدم که با ایران چت تصویری کنم و جمال مریم گلی را مشاهده کنم. به لطف شرکت ایرانسل هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

از فرودگاه تورنتو که می آمدم آسمان آبی و صاف بود. هوا ۱۴ درجه، بزرگراه ها خلوت و دریاچه مثل لعل کبود زیر آفتاب می درخشید. خانه پر از نامه و قبض هایی بود که عقب افتاده بودند. شهر خالی ... جاده خالی ... خانه خالی به قول آن خواننده تاجیک.

دیروز بعد از ۳۲ روز رفتم شرکت. فکر نمی کردم بچه ها دلشان برایم تنگ شده باشد! یک جعبه باقلوا در کافه تریا گذاشتم یعنی که باز آمدم ،باز آمدم، از پیش آن یار آمدم. آقای رییس آمد و مرا بغل کرد. این جلف بازی ها از شخصیت بزرگواری مثل ایشان بعید بود! بچه های دیگر هم آمدند. اخبار زلزله اخیر آنها را نگران کرده بودند و مدام می پرسیدند که آیا خانواده و دوستانم همه خوب هستند؟ سیندی -خانم حسابدار- بیش از همه نگران شده بود و آنتونیو -جناب سرهنگ- حتی آمار پس لرزه ها را هم داشت. امر فرمودند تو دیگر نباید به ایران بروی آنجا مشکل ایجاد می کنی. لیان -منشی شرکت- دارد عروس می شود. ده کیلو لاغر کرده بود. خیلی تشویقش کردم و یک جعبه باقلوا به او هدیه دادم که به وزن اولش برگردد! ظهر با لوچان غذای هندی خوردم و در حین ناهار نظرات داوران مقاله اخیرمان را با هم مرور کردیم. یک جعبه مسقطی لاری هم برای او آورده بودم. پسرش دیروز یک ماهه شده و او هم با هیجان از مهارتش در تعویض پوشک می گفت.

بچه های شرکت را دوست دارم.


 
وبلاگ نویسی در ارتفاع ۳۶۰۰۰ پا
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

 این که آدم در هواپیما نشسته باشد و وبلاگش را به روز کند یکی از معجزات علم مخابرات سیار است. 

عمر سفر به انتها رسید و من حالا جایی بر فراز آسمان اروپا آخرین صفحات سفر را ورق می زنم. به این می اندیشم که چقدر این سفر پر برکت بود و به لطف خدا حتی از دقیقه هایش استفاده کردم۱.

دیروز از تهران که برگشتم در فرودگاه شیراز با مهدی قرار داشتم. فاصله فرودگاه تا خانه را با هم بودیم. من و مهدی ۲۰ سال قبل در اردوی رامسر -مسابقات کشوری- با هم آشنا شدیم. بعد از آن همدیگر را ندیدیم تا اینکه از طریق بهشت دل یکدیگر را پیدا کردیم. لحظات شیرینی با هم داشتیم. مهدی از دایی اش می گفت که روحانی بزرگی است و هر سال دو ماه به روستای زادگاهش می رود تا در بین مردم عادی باشد، سنتی که کم کم فراموش می شود.

غروب رفتم برای خرید کفش. نردیک مغازه مسجدی بود. آخرین نماز جماعت را خواندم پشت سر آقای ادیب. در برگشت از مسجد چشمم به تابلوی مغازه ای افتاد که قبلا متعلق به امیر همکلاسی دانشگاه شیرازم بود. رفتم داخل. امیر هنوز آنجا بود. چند دقیقه گپ زدیم. خاطره دزدیده شدن کفش نویی را که از دبی خریده بود در مراسم ترحیم پدرم نقل کرد. وقتی برگشتم حاج کاظم را دیدم که از مداحان خوب شیراز است و برای او و رفقایش سه شعر خواندم. بعد چمدان ها را پیچیدم و وزن کردم و یک ساعت خوابیدم.

پرواز سه و نیم بامداد بود. با همسرم و پدر به فرودگاه رفتیم. مریم خواب بود و نیامد، دلم نیامد نا آرامش کنم. در سالن ترانزیت دکتر حسنلی را دیدم که شاعر، ادیب و از استادان برجسته دانشگاه شیراز هستند. فعلا در دانشگاه استانبول تدریس می کنند. جالب اینکه دیروز روز سعدی بود و ایشان همان کسی بودند که پیشنهاد گنجاندن روز سعدی و حافظ  در تقویم رسمی را دادند. آن زمانی که من در شیراز دانشجو بودم ایشان مرکز حافظ شناسی را در آرامگاه خواجه تاسیس و مدیریت می کردند.

وقت سوار شدن سینا را دیدم که سلمانی من بود در واترآباد. احوال دوقلوهایش را پرسیدم که حالا باید چهارساله شده باشند. در فرودگاه استانبول هم یکی از رفقای واترآبادی را دیدم که از اصفهان آمده بود و ساعات باقیمانده تا پرواز دوم را با هم بودیم.

خدا حافظ وطن و سلام به کار و تنهایی!

پی نوشت:

۱- خیلی از ملاقات های این سفر را روایت نکرده‌ام اما برای اینکه یادم بماند دو مورد را می نویسم. اول اینکه پنج سنبه شب از تهران تا شیراز با استاد عزیزم دکتر سنگری هم سفر بودم. پرواز دو ساعت تاخیر داشت و ما در سالن تراتزیت مهرآباد با هم گپ می زدیم. هیج وقت این اندازه از تاخیر پرواز خوشحال نشده بودم. از نبوغ پروین اعتصامی و همه فن حریفی سعدی و مهارت های صائب تبریزی می گفتیم. دکتر از ساحت واژه ها می گفت و از خاطراتش با قیصر و دکتر شفیعی کدکنی و از روزهای شیرینی که در ایام جنگ در شیراز و در حرم علی بن حمزه یا به قول شیرازی ها شامیرحمزه داشت.

دوم اینکه عصر شنبه استاد احد ده بزرگی را دیدم که در وادی شعر حق پدری بر گردن من و بسیاری از شاعران این آب و خاک دارند. در شب شعر جهرم میسر نشد که با هم باشیم. بزرگواری کردند و به منزل ما آمدند. از شاعران قدیمی شیراز فقط او باقی مانده. عمرش دراز باد.