بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مرغ دریایی
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

به جز مشتی صدف های شکسته

چه در این ساحل خالی نشسته؟

 

نه مروارید می بینم نه ماهی

به دریا می زنم دل را الهی !

 

برو ای مرغ دریایی به دریا

چه می جویی در این صحرای سودا؟

 

ز جان وا می کنم زنجیر گِل را

به دریا می سپارم جان و دل را ...


 
قبله اهل دل منم!
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

می فرماید:

پیشِ نماز بگ‍‍ذرد سرو روان و گویدم: 

قبله اهل دل من‍‍م سهو نماز می‌کنی!

امیدوارم خدا قبول کند این نمازهای مرا در حضور گل گلی! در حالت قیام که هستم، می آید مُهر مرا بر می دارد و به سرعت فرار می کند. (عین همین بلا را خودم بر سر مادرم می آوردم!) من باید رکوعم را طول بدهم و پشت سر هم صلوات مستحب بفرستم تا همسر گرامی مهر را از چنگ گل گلی خارج کند و به دستم بدهد. بعد کنار سجاده کمین می کند. تا سر از سجده اول بر می دارم دوباره مهر را بر می دارد و فرار می کند. من باید استغفرالله بگویم تا همسر گرامی متوجه ماجرا بشوند.

دیدم که این طور نمی شود باید یک مهر زاپاس داشته باشم. گل گلی به تدریج متوجه شد. حالا تا شروع می کنم به نماز، می گردد ببیند مهر دوم کجاست. گاهی هم بین دو سجده می آید راحت در بغلم می نشیند و جناب کرام الکاتبین را مدتی سر کار می گذارد! گاهی هم وقتی سجده می روم روی کمرم سرسره بازی می کند. یک بار هم وقت تشهد، به اصرار می خواست انگور در دهانم بگذارد.

یک روز عینک تازه‌ای خریده بودم. مریم شیشه عینک قبلی را در آورده بود. یک مدل محکم گرفته بودم که اگر مریم با آن بازی کرد جان سالم به در ببرد و ضمنا خیلی هم ظاهر جذابی نداشته باشد. وقتی آمدم خانهف مریم یک طور عجیبی نگاهم می کرد. معلوم بود که از عینک تازه خوشش نیامده. داشتم نماز می خواندم. رفت سر کیفم. جعبه عینک آفتابی ام را در آورد و عینک را از آن بیرون کشید. همین طور که در حال تشهد بودم عینکم را برداشت و عینک آفتابی جایش گذاشت. بعد کلی ذوق کرد و گفت: این بختره (بهتره) !


 
خوابگردی (۹)
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، گارسیا مارکز ، خواب

خواب دیدم در جایی هستم مثل سالن انتظار نمایش که شلوغ بود و پر از آدم هایی که دو تا دو تا با هم صحبت می کردند. آدم هایی که می رفتند و می آمدند. انگار این سالن، سالن انتظاری ابدی بود. آدم هایی که آنجا بودند همه نویسنده هایی بزرگ بودند از زمان های مختلف که در سن و سال پیری یا آخرین سالهای عمرشان به این سالن آمده بودند اما همدیگر را نمی شناختند. من به هبات زنی جوان و جذاب در آمده بودم که پیرمردهای نویسنده او را حسابی تحویل می گرفتند. خودم هم ظاهرا نویسنده بودم و چون اهل زمان معاصر بودم همه نویسنده های قدیمی و درگذشته را از روی عکس ها و نقاشی هایی که دیده بودم به قیافه می شناختم. از میان همه آن ها با دو نفر بیشتر گپ می زدم یکی گابریل گارسیا مارکز که در همین سن و سال پیری اش بود با موهای سفید. البته هنوز راه می رفت ولی لنگ لنگان. لباس یک دست سفیدی پوشیده بود. دیگری هم داستایوسکی بود که در عالم خواب به شکل فیدل کاسترو در آمده بود. با قامتی بلند و ریشی بلند که رنگ کرده بود. وقت راه رفتن سینه اش را جلو می داد. صدایش بلند و جمله هایش کوتاه بود.

در پرده ای دیگر داشتم وارد سالن می شدم که در شیشه ای آن قاب آهنی آبی رنگی رنگ و رو رفته ای داشت . کمی قبل از ورود داستایوسکی را دیدم که در حال خروج بود. به او گفتم که خیلی دوستش دارم و به نظرم بزرگترین نویسنده دنیاست. پرسید اهل کجا هستم. گفتم: ایران همسایه شما. خیلی گرم گرفت. از حافظ می گفت. حرف های شیرین می زد و بلند می خندید. در همین وقت، گارسیا مارکز عصا زنان از کنار من رد شد و به داستایوسکی محل نگذاشت. وقتی رفتم داخل گارسیا مارکز گفت: این آقایی که با او حرف می زدی که بود؟ گقتم داستایوسکی. گفت: داستایوسکی بزرگ! سراسیمه، با آن حالش از سالن بیرون رفت و خودش را به سرعت به داستایوسکی رساند. او را دربغل گرفت و گریه کرد. من هم گریه ام گرفت. احساس می کردم که دو دریا به هم رسیده اند. یا دو نیمه گمشده یکدیگر را پیدا کرده اند...

پی نوشت:

 قبل از خواب فیلم ساعت ها را دیده بودم که بر مدار ویرجینیا ولف نویسنده آشفته حال انگلیسی می گردد.


 
خار
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سعدی

می فرماید:

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گل ها چون گل میان خاری

انگار آدم ها مجبورند دل خودشان را خوش کنند که یک چیزشان بهترین است. یکی به خانه‌اش می نازد، دیگری به ماشین، مدرک، شهر تولد،... کجای کاری حاجی!

بگذریم آقا، سعدی بخوانیم بهتر است!

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...


 
پنج سرباز
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

دلم می سوزد برای این پنج سرباز. دلم می سوزد برای همه آدم هایی که بی گناه حبس شده اند. اللهم فک کل اسیر....

آزادی چه نعمت بزرگی است.


 
خنک آن قماربازی که ...
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

هر چه به روز واقعه نزدیک تر می شوم فکر و خیالم بیشتر می شود. چاره ای ندارم جز توکل:

دست به دامان توکل زدند        بر همه واسطه ها پل زدند ...

اتفاقا کسی مثل من که غرق شده در کار و روزمرگی و جریان آدم های معمولی بسیار محتاج این حال و هواست. باید صیقل بخورم. عباس آباد هنوز تسبیح سفید مرا به یاد دارد. حس آدمی را دارم که می خواهد با همه دارایی اش قمار کند.


 
دکتر گـارفیلد
ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

نوشتن برای من داروست. درمانی است در روزهای خستگی و کلافه گی، روزهای سخت بیماری. هر روز مریضی فرزند یک سال به سن پدر و مادر اضافه می‌کند. 

دکتر مریم گلی آدم جالبی است. فکر می‌کنم اگر اینجا از او ننویسم مشغول الذمه‌اش هستم. از نام مبارک شان گرفته تا ادا و اطوارشان: جناب دکتر گارفیلد که با حفظ سمت استاد دانشگاه تورنتو هم هستند. ظاهرشان بسیار جدی و بد اخلاق است. قد بلند و سابقا بسکتبالیست. در مطب روپوش سفید نمی‌پوشد به جایش یک متر دور گردن‌اش آویزان می کند که هر که نداند خیال می‌کند به خیاطی آمده. ایشان ظاهرا از امت حضرت موسی (ع) هستند. این را روز اولی که به مطب‌اش رفتیم فهمیدم. شرط کردند که اگر قرارمان را بدون اطلاع قبلی لغو کنیم 20 دلار، اگر نامه بخواهیم برای مدرسه 20 دلار، اگر پرونده پزشکی بخواهیم 20 دلار، ... ضمنا یک سری آمپول هم خارج از برنامه رسمی می‌زنند که هر کدام 180 دلار می‌شود. این کارها باعث شد که بنده ملقب کنم ایشان را به لقب گارفیلد آمپول زن! وقتی مریم چند ماهه بود شعری هم برایش ساختم که مریم با شنیدن‌اش حسابی قهقه می زد:

ای گـــارفیـــلد آمپول زن       آمپول به بچم نزن

استقبال شدید مریم گلی از این اثر فاخر و سروده حکمت آمیز باعث شد که آن را به عربی هم ترجمه کنم: 

یا گـــارفیـــلد الآمپولی       لا تمپل بالتوپولی

ایشان سه اتاق برای ویزیت موازی بیماران دارد. همیشه مطب پر از دانشجوها و رزیدنت هاست. جلوی بیماران از آن ها سوال می‌پرسد و اگر بلد نباشند خفّت شان می‌دهد که یادشان بماند. معمولا امور دم دستی مثل آمپول زدن را به آنها می سپارد. اما تجربه ما نشان می‌دهد که خودش بهترین آمپول زن است (منبع: شعر فوق). الان دکتر رفتن برای مریم گلی یک سرگرمی است یعنی ترس و لرزی ندارد. یک مشت چسب زخم با نقش گربه دارد که تا مریم دو تا از آنها را نگیرد نمی‌گذارد به او دست بزند. معاینه که تمام می شود با لهجه عربی می گوید: خلاص!

فلسفه کاری پروفسور گارفیلد این است که پدر و مادر باید شجاع و صبور باشند و اجازه بدهند بدن کودک به صورت طبیعی با بیماری بجنگد تا مقاوم بشود. به همین دلیل به ندرت دارو تجویز می‌کند. آنتی بیوتیک که محال است. یک بار مریم خیلی حالش بد بود مادرش  او را برد پیش گارفیلد و گفت که مریم دیشب تا صبح نخوابید. گفت: خوب بچه من هم دیشب تا صبح نخوابید. گفت امروز هم اصلا غذا نخورد. گفت :خوب، بچه من هم غذا نخورد. شما خودت اگر مریض باشی غذا می خوری؟ بعد مریم را معاینه کرده بود و همسرم هم راضی شده بود که اتفاق خاصی نیفتاده. موقع رفتن به همسرم گفته بود البته فرزند من 26 سال دارد! ما سراسیمه سراغش می رویم و خندان بر می‌گردیم.

سه روز گذشته، مریم تب داشت. پیشانی اش داغ بود و لپ هایش قرمز شده بود. شب ها از خواب می پرید. ناله می‌کرد و پشت سر هم می گفت: حالا چیکار کنیم؟ حالا چیکار کنیم؟ من پاشویه‌اش کردم و تبدیل شدم به شخصیت بد هفته! از دیروز همسرم هم بیمار شد. امروز هم نوبت به من رسید. صبح بالاخره مریم را بردیم پیش گارفیلد. موقع معاینه، مریم لگد زد به شکم قلمبه گارفیلد. گارفیلد گفت: مرا بزن مرا شکنجه بده اما من باید گلویت را ببینم. معاینه که تمام شد گفت: شما نمی دانید بچه ای که تب دارد چگونه است. انقدر بی حال روی تخت می‌افتد که من راحت معاینه‌اش می کنم و اینقدر کتک نمی خورم. 

دوست دارم این دکتر گارفیلد را.