بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زان یار دلنوازم ...
ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سفرنامه ، پدرانه

بالاخره هوا رفت بالای صفر و یخ نوشتن من هم آب شد. البته بعد از سردی هوا و گرفتاری های کاری دلیل ننوشتنم این بود که مدتی پیش لپ تاپ بنده به دست پر برکت مریم گلی نابود شد و الا از من بعید است که ماه زیبای دی بیاید و چیزی ننویسم.

آنچه در ادامه می آید از یادداشت های سفر اخیر به جنوب کالیفرنیاست.

چند دقیقه قبل از غروب بود که بالاخره مریم گلی خوابش برد. به همسرم گفتم برود لب آب، از باقیمانده غروب لذت ببرد. خودم هم روی نیمکتی کمی دور از اقیانوس نشستم. کفش ها را کندم و آخرین جرعه خورشید را تماشا کردم. جماعت یکی یکی پراکنده می شدند و من به فکر فرو رفته بودم که چقدر زندگی عوض شده.

روز سومی است که اینجاییم و اولین باری است که اقیانوس را می بینیم. یاد آن صبحی افتادم که در کیپ اسپیر، شرقی ترین نقطه قاره آمریکا، طلوع خورشید را دیدیم. یاد آن شب افتادم در فلوریدا که ماه کامل بود و ما دو نفر تنهای تنها بر ساحل نقره ای نشسته بودیم در آرامشی مطلق و بازی مهتاب و ابرها را تماشا می کردیم. یاد آن سفر پرتغال که هر جا هوس می کردیم توقف می کردیم و گشتی می زدیم. یاد آندلس، گرانادا ... چقدر زندگی عوض شده.

این اولین سفر ماست بعد از آمدن مریم گلی. سفر به آن مفهومی که در ذهن من است، اینکه آدم رها باشد و کاملا تعطیل باشد!

خوانده بودم از لذت تماشای اقیانوس بر این ساحل صخره ای. مردم نوشته بودند شده باشد روزی چند دقیقه می آییم اینجا و موج ها را تماشا می کنیم، اگر نشد لا اقل هفته ای یک بار. همیشه دلم می خواست در شهری زندگی کنم که چنین دریایی داشته باشد. یاد آن شاعر بندرعباسی می افتم:

دریا شده است خواهر و من هم برادرش...

 رفتیم به سمت ساحل اما از ترس اینکه برای مریم، که حالا دارد مفهوم استقلال و نظر داشتن را یاد می گیرد، اتفاقی نیفتد از ساحل دور شدیم. هنوز از بزرگی اقیانوس سهمی به ما می رسید اما اینکه بنشینی و ساعت ها به آب نگاه کنی یا طفل درونت را رها کنی که پاچه ها را بالا بزند و در آب برود و گوش ماهی جمع کند خیال محالی بود.

***

روز چهارم سفر است. همسرم به لطف گوگل یک زمین بازی پیدا کرد در ساحل خلیج میشن. مریم تاب بازی می کند و من و همسرم به نوبت روی این نیمکت می نشینیم و قلم می زنیم.  زندگی عوض شده و ما تابع مریم گلی شده ایم. اینجا شاد است و تصویر روبه رو هم بسیار زیباست. مرد و زنی ایستاده، پارو زنان از وسط آب ها به ساحل می رسند. هر کدام انگار روی تخته پاره ای ایستاده اند. غبطه می خورم به حالشان. چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من!

خانمی با همسرم مشغول حرف زدن می شود. سه قلو دارد که هفده ماهه هستند. آن ها را آورده که بازی کنند. کلمه سه قلو که به گوشم می خورد بلند می شوم و می روم کنار آن ها. زن اهل ایندیاناست و شوهرش اهل تگزاس. همسرم می پرسد زندگی با سه قلوها چه شکلی است؟ 

-شلوغ!

کمی بعد معلوم می شود که یک دختر سه سال و نیمه هم دارند! مریم را بغل می کنم و می بوسم.

(یاد شیرین کاری هایش می افتم دیشب که می گفت: بابایی وایپرز (برف پاک کن) بزن برامون! و کلی ذوق می کرد)

پی نوشت:

از تابستان دلم می خواست مریم را به تماشای دریا ببرم. مریم رنگ آبی را بسیار دوست دارد. آب را نیز.
شب سفر به او گفتیم که قرار است فردا به سفر برویم. مادرش چمدان را وسط هال گذاشت و به گل گلی گفت که هر چه دوست دارد با خودش بیاورد در آن بگذارد. گل گلی رفت، عروسک پاندا، یک بالش بزرگ و دو بادکنک پر از باد با خودش را آورد!


 
منهای سی و هفت
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

امروز صبح همین که دمای هوا را روی گوشی‌ام دیدم پای بیرون آمدنم سست شد. دمای هوا منهای سی و هفت بود که احتمالا سردترین روز زندگی مرا رقم زد. 


 
پیرمرد و دریا
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

 

آخرین دیدار مریم بود با دریا در ساحل پالوس وردس. ساحل صدف داشت و مریم سرشار از لذت کشف صدفها در لابه لای ماسه ها که آن ها را در جیب کوچکش می گذاشت. بردمش توی آب. دلم می خواست خاطره موج ها در ذهن پاهایش بماند تا در روزهای سرد سرزمین برف - روزهای بی برگی- آن ها را مرور کند. ساحل شیب داشت و وقتی موجهای بلند می آمدند آب تا زانوی من می رسید. درست در چند متری تو موج های بلند گردن می کشیدند و کاکل سفید موج ها آسمان را نوازش می کرد. آنجا به گمانم بهشت موج سواران تازه کار بود. موقع برگشتن، موج ها شن های زیر پا را می شستند و می بردند. توی آب دست هایش را محکم گرفته بودم. موج های بلند که می آمدند بلندش می کردم. او در آب پاهای معلّقش را تکان می داد و می گفت گل گلی شنا می کنه. 

دل نمی کند از دریا. اما ما فرصت زیادی نداشتیم. باید تا هوا روشن بود از بزرگراه 5 به سن دیه گو بر می گشتیم. آخرین روز سال آخرین روز سفر ما. چه سخت بود دل کندن از آفتاب و اقیانوس. مریم را آهسته آهسته از دریا دور کردم. بالن بزرگی که در هوا چرخ می زد کمک کرد که حواسش را از دریا پرت کنم.

مریم رسید به پای پله ها. حالا هیجان داشت که از پله بالا برود و استقلال خودش را نشان بدهد. دریا و موج ها و صدف ها را پشت سر انداخت و با سرعت از پله ها بالا رفت. به پیاده رو که رسیدیم دوباره دریا را دید. بغلش کردم تا سریعتر به ماشین برسیم. در ابتدای پارکینگ پیرمردی با پرستار مکزیکی اش از رو به رو می آمدند. قبل از هر چیز نوشته روی لباس پیرمرد توجهم را جلب کرد.

بالا نوشته بود همینگوی و زیرش تصویر دریایی توفانی بود و زیر آن نوشته بود پیرمرد و دریا. نگاه پیرمرد روی مریم ثابت مانده بود. مریم دست و پا می زد که رها کند خودش را. پیرمرد می خواست حرفی بزند اما انگار نمی توانست. لب هایش به هم می خوردند اما صدایی در نمی آمد. که بود این پیرمرد؟ ملاحی پیر در آستانه آخرین نبردش با زندگی؟ نمی دانستم چه باید بکنم. برای اینکه سکوت را بشکنم به پیرمرد اشاره کردم و به مریم گفتم: مستر همینگوی! به سن و سال پیرمرد می خورد که جوانی اش با دوران اوج همینگوی مقارن بوده باشد. تکیده بود. کلاهی بر سر داشت و چین هایی که چهره لاغرش و سفیدش را پر کرده بودند. عاقبت حرفی زد با صدایی لرزان و آهسته به مریم اشاره کرد و گفت:

SHE IS THE WINNER

اون برنده است.

 همه زیبایی های کالیفرنیا سرابی شد پیش چشمانم.