بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دیدار یار غایب
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

پنج شنبه قم بودیم.

هفتاد دقیقه در محضر استاد بودیم که هر دقیقه اش به اندازه دنیایی برایم ارزش داشت. تازه از سفر برگشته بود و کمر دردش شدت گرفته بود. عبایی بر دوش انداخته بود. در همان سرداب با صفا که در و دیوارش و حتی کنار ستونهایش پر از کتاب بود نشستیم. او روی زمین نشست، به پایه ی تختش تکیه داد و از سختی های زندگی در پایتخت برایمان گفت. لحن دلنشین صدایش و جمله هایی که با شیوایی و تامل ادا می شدند مرا در خلسه ای شیرین فرو می برد (جمعه صبح رفتیم حافظیه. فالی زدیم. فرمود:

سینه تنگ من و بار غم او هیهات  /  مرد این بار گران نیست دل مسکینم)

آخرین لحظات دیدار غزل راه را خواندم برای استاد: قدم می زنم راه را می شمارم... با هر بیت شعر نفسی می کشید و اظهار محبتی می کرد.

پنج شنبه ظهر قبل از نماز برای دیدار با دکتر یوسف که سالها در واترآباد تفسیر قرآن می گفتند رفتم به موسسه ای که دفتر کار شیشه ای شان در طبقه پنجم آنجا بود. احساس کردم نهنگی را در آکواریوم انداخته اند. من سوالی درباره معاد داشتم که با لبخند ملیحی نگاهم کردند و به جایش بحثی شد درباره فیزیک کوانتوم و فعل الهی که جالب بود. وقت خداحافظی از راز آن لبخند پرسیدم. ظاهرا ایشان از وقتی به قم آمده اند مباحث تفسیری را ادامه نداده اند. می گفتند مشابه آن جمعی که در خارج داشتیم اینجا پیدا نمی شود.

نماز ظهر و عصر را در حرم خواندم. مریم را بردم به زیارت بانو و بعد رفتیم سر مزار علامه. لبم به این شعر علامه مترنم شد:

من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم / او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

هفته قبل سری زدم به دانشگاه تهران و شریف. فرصتی شد برای بحث علمی و دیدار رفقای سابق که حالا استاد دانشگاه شده اند. قبل از سخنرانی در دانشگاه تهران محمد که پنج سال در واترآباد هم اتاقی بودیم مرا معرفی کرد و نواخت. دیروز هم در دانشگاه شیراز با دانشجوهای مهندسی  دور هم بودیم و از کار و تحصیل و هنر حرف می زدیم.

امروز هم دوباره به تهران می روم.


 
آسمان آبی تهران
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: تهران

تهران وقتی باران ببارد شهری زیبا و دوست داشتنی است. آسمان آبی و برف تازه و سپید بر دامنه های البرز صحنه هایی فراموش نشدنی ترسیم می کنند.

امروز بعد از سالها راهی راهروهای بی معرفت اداری شدم... 

بگذار از خوبی های امروز بگویم. دیدار با دکتر سهراب پور رییس سابق دانشگاه شریف. برای دکتر یکی از شعرهایم را خواندم. به قیافه جدی دکتر نمی آمد اینقدر به شعر علاقه داشته باشد.


 
شب شعری در جهرم
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، شعر معاصر

دیشب به گمانم بعد از ۹ سال در یک شب شعر شرکت کردم. دعوت شده بودم به جهرم برای نهمین شب شعر فاطمی، یک برنامه مردمی که  با تلاش دهها نفر از جوانان جهرم و با استقبال خوب مردم برگزارشد. جهرم محل تولد پدر و مادر من است. اقامت ما بسیار کوتاه بود (نزدیک به ۹ ساعت) و فرصتی برای دیدار اقوام فراهم نشد. در عوض تا ساعت ۳ نیمه شب با شاعران میهمان دور هم بودیم.

شاعر بسیار خوبی در آن جمع بود به اسم آقای محمد سهرابی که تا پیش از این برنامه ایشان را ندیده بودم. بیشتر شب نشینی به شعر خوانی ایشان گذشت که بسیار شیرین و دلنشین بود. مرد بزرگواری بود. کمتر شاعری به قوت ایشان دیده ام در این سالها. قلمش پر می باد!

ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن

خود را ببین به صفحه ی آب و ثواب کن

این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن

از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن

پر لاله کن به خون شهیدان بهار را

 

فردا به تهران می رویم. آسمان شیراز ابری است.


 
دیدار با آیت الله سیدان
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، اسلام

 

از اتفاقات مبارک آخرین روز اقامت ما در مشهد دیدار با آیت الله سیدان از بازماندگان مکتب تفکیک با به قول خودشان مکتب فقهای امامیه بود.آقای دکتر انصاری زمینه ساز این ملاقات شدند.

اسم خیابانهای مشهد را عوض کرده اند. راننده مرا اشتباها به بهجت ۹-که محل حسینیه بجنوردیها بود- برد. پرسان پرسان خودم را به منزل آیت الله که دفتر کارشان هم بود رساندم. بیست و چند دقیقه دیرتر از موعد رسیدم و شرم زده بودم.

آیت الله سیدان در هشتاد سالگی هنوز با شور و نشاط در زمینه اصول عقاید و تصحیح برداشت های نادرست از دین و مذهب فعالیت می کنند. صحبت ما از لزوم تفکیک معارف وحیانی از برداشت های بشری آغاز شد و بعد از نزدیک به دو ساعت با بحثی در زمینه ارتداد پایان گرفت. ایشان چندین جلد از آثار خودشان  را که در بحث ها مورد استناد قرار داده بودند لطف فرمودند. در حین بحث به بسیاری از چهره ها اشاره کردند و خاطراتی از آنها نقل کردند. از آیات عظام خویی و سیستانی گرفته تا دکتر یحیی یثربی و استاد محمد تقی جعفری. در کتابخانه شخصی ایشان چند جلد از کتاب های دکتر سروش را هم دیدم از جمله اولین کتاب دکتر سروش که شاید کمتر کسی دیده باشد. معلوم بود که آرا و اندیشه های مختلف را مطالعه می کنند. گاهی به کتابی با ذکر شماره صفحه استناد می کردند. آخر صحبت در حال خروج مرا صدا زدند و خاطره ای از آیت الله خویی گفتند به این مضمون که این حرف ها استنباط من از اسلام است و ممکن است من اشتباه کنم.

ناهار مهمان امام رضا بودیم.  قبل از پرواز در مشهد باران بارید.


 
دستم بگرفت و پا به پا برد
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادر ، پدرانه

مشهد شاید این روزها خلوت تر از هر وقت دیگری باشد. مریم با مادر و خواهرم دوست شده. تا مادر را می بیند شروع می کند به دست زدن. مادر برایش شعرهای محلی می خواند

عزیزم آی عزیزم آی عزیزم

قد و بالای قشنگت گل بریزم . . .

مریم دارد شبها در رواق خانوادگی حرم تاتی تاتی می کند.


 
هنوز باران می بارد
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حافظ ، قرآن

 

روز جمعه هوا از بامداد بارانی بود. سالها دلم لک زده بود برای پیاده روی در زیر باران شیراز. قبل از طلوع خورشید زدم به راه. بارها و بارها مسیرم را عوض کردم. بام شیراز دروازه قرآن و آخر سر بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی خودم را در حافظیه دیدم:

ساعت ۸ صبح 16 فروردین است نشسته ام روبروی بارگاه حافظ. شجریان دارد می خواند: دل می رود ز دستم... نطلبیده بود این دیدار. دیوان خواجه همراهم نیست. یاد آخرین دیدارمان افتادم پیش از سفر به غربت.

دلا !

رفیق سفر بخت نیک خواهت بس

طراوت باران بامدادی چه کرده با این فضا! این نسیم ملایم شاخه های سروها را می رقصاند. آفتاب کم کمک سرک می کشد از پشت سروها. قایم باشک بازی خورشید و ابرها دیدنی است. خلوت خوبی دارم . آمده ام که فکر کنم. آمده ام تا تو برایم حرف بزنی. آیا وقت برگشتن رسیده ؟

از حافظیه که بیرون آمدم پیرمرد فال فروش داشت می خواند :

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

هنوز چند قدم دور نشده بود که جوانی را دیدم که با همسرش و کودکی که در بغل داشت به سمت حافظیه می آمد. هر دو به هم نگاه کردیم. بعد از مکثی کوتاه به سمت هم رفتیم. حسین بود یکی از دانشجوهایم در اهواز. اهل شمال بود. همانی که در آخرین سفرم قبل از عزیمت به سرزمین برف با هم به جنگل تلار رفتیم و تمشک چیدیم. حالا بعد از 9 سال همدیگر را اینجا می دیدیم.

آمدم خانه ساعت 11 قرار است او را ملاقات کنم. چقدر دلم برای صدایش و صفایش تنگ شده بود. وقتی پدربزرگ مریم خبر داد که او به شیراز می آید گل از گلم شکفت. انگار هر چه آدم خوب در عمرم یافته ام قرار است در این سفر یک ماهه ببینم. هنوز باران می بارید. با مریم و مادرش نشسته بودیم که آمد با لبخند و محبت آغوش گشود. هنوز ما را به یاد داشت. 

یک ساعت با هم بودیم و خورجین سوالهایمان را گشودیم. از جسمانی بودن معاد، از ماجرای حور، از عصمت، از مکتب تفکیک، از تربیت فرزند.

شب هم به جلسه تفسیرش رفتم. از قاف می گفت و قرآن مجید. می گفت قرآن یعنی جای گودی که آب جمع می شود. یعنی هر چه از آسمان آمده اینجا جمع شده ... بعد از سخنرانی کسی به شانه ام زد. هم کلاسی پنجم دبستان بودیم. بعد از 23 سال! 

فردا می رویم به مشهد. مادر آنجاست و آدم های خوب دیگری که باید دیدشان.

اینجا هنوز باران می بارد. 


 
سلام شیراز!
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، مادر

 

در حیاط خانه پدری نشسته ام، روی تخت، زیر سایه درخت ازگیل که امسال حسابی بر داده. خواهرم حیاط را آب و جارو کرده. هوا لطیف و مسیح نفس است. نسیم سبکی‌ می وزد. عطر بهار نارنج فضا را پر کرده. مریم و پسر عمه اش ایمان در اتاق سابق من خوابیده اند. ایمان فقط یک روز از مریم بزرگ تر است. پسر خوش خنده و آرامی است. مادر خورش قیمه پخته برای ناهار.

خیالم آرام است.


 
سالی که نکوست
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال

سفر در اولین روز بهار به دیاری که دوستش داری. 

روزی عجیب داشتم پر از اسرار مگو. مثل آدمی که همیشه در صفحه زندگی می کرده و حالا فهمیده یک خط عمود بر این صفحه وجود دارد.

دیروز هم روز قشنگی بود. مامان  مریم گلی از پایان نامه اش دفاع کرد. انصافا پشتکار او در این ده ماه گذشته که هم مریم را داشت و هم کارهای علمی اش را پیش می برد نمونه بود. از اندک دقیقه هایی که داشت بهترین استفاده را می کرد. چه پایان شیرینی هم داشت. من و مریم خودمان را رساندیم. مریم برای استادها شیرین کاری می کرد. چه خوب است که فصل پایان عطر مریم داشته باشد. تبریک به تو که بهترینی.

سال همه مبارک.