بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

۶- انس بن حارث کاهلی
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عاشورا

انس بن حارث از بزرگان اصحاب رسول خدا است که درجنگ بدر و حنین شرکت کرده بود. اصحاب بدر جز سابقون صحابه هستند و شان والایی دارند. بعدها او ساکن کوفه شد.

ابن‌ اثیر می‌نویسد انس‌ بن‌ حارث‌ از رسول‌ خدا(ص) شنیده بود که‌: پسرم‌ حسین‌(( (در زمینی‌ در حوالی‌ سرزمین ‌عراق‌ به‌ شهادت‌ می‌رسد کسی‌ که‌ او را در آن‌ حال‌ درک‌ کند باید او را یاری‌ دهد. انس‌ بن‌ حارث‌ وقتی‌ فهمید امام‌ حسین‌ عازم‌ عراق شده‌ است‌، بی‌ درنگ‌ به‌ سوی‌ کربلا راه افتاد.

انس در کربلا مأموریت یافت تا پیام امام حسین علیه السلام را به عمر سعد برساند و او را نصیحت کند شاید به خود آید. وقتی به عمر سعد رسید سلام نکرد. عمر پرسید چرا سلام نکردی؟ آیا ما را کافر و منکر خدا پنداشته ‏ای؟! گفت: چگونه منکر خدا و پیامبر نیستی وقتی برای ریختن خون فرزند پیامبر مهیا شده‌ای! عمر سعد سر به زیر افکند و گفت: به خدا سوگند می‏ دانم که قاتل این گروه در دوزخ است ولی فرمان عبیدالله باید اطاعت شود.

 روز عاشورا، شیر مرد اسدی ، انس بن حارث ، از آفتاب عاشورا اذن شهادت گرفت. پیرمرد قد خمیده عمامه را از سربرداشت و آن را دو قسمت کرد، یک پاره اش را محکم به کمر بست تا قامتش راست شود و پاره دیگر را به پیشانی بست تا ابروان سفید و بلند خویش را از روی چشمانش کنارزده باشد .

 هنگامی که امام حسین علیه السلام این منظره را دید که صحابه سپید موی رسول خدا، چگونه خود را برای یاری فرزند او آماده می کند، اشک از دیدگانش سرازیر شد و فرمود شکرالله سعیک یا شیخ خدا را شکر می کنم که یارانی مانند تو دارم. انس به میدان رفت و رجز زیبایی خواند که مرز حق و باطل را از هم جدا می کرد:

آلُ علىٍ شیعَةُ الرَّحمنِ‏    وَ آلُ حَرْبٍ شیعَةُ الشَّیطانِ   

یاران و خاندان علی یاران خدای رحمان اند و بنی امبه یاران شیطان

 پیرمرد شیردل هشتاد ساله، دل به دریا زد و پس از آن که چهارده یا هیجده نفر از لشگریان یزید را کشت، شراب شهادت نوشید.


 
شهر رویایی
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

لالا لالایی ، مرغ دریایی

پشت دریاهاست ، شهر رویایی

 

شهر رویایی ، شهر آزادی

شهر امید و  لبخند و شادی

 

شهر رویایی ، شهر بی زندون

دل ها آیینه، چشما بی بارون 

 

مرغ دریایی! اینجا دل تنگه

سقفش کوتاهه دیوارش سنگه