بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قلم
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال

قلم باید پر بشود از شیدایی تا نوشته هایش شیرین باشند. به اجبار و الزام نمی شود قلم را به نوشتن وا داشت.

احساس موجودی را دارم که از سیاره دیگری آمده و خیلی چیزها را نمی فهمد و کسی هم نیست که زبان او رابفهمد. به قول اخوان وصله ناجور آفرینش.

ماه مهر انگار  برای نوشتن بر سر مهر نبود. صبر می کنم.


 
صد و چهارده روزگی
ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه

زیاد از تو ننوشته‌ام و ناراحتم. تو بزرگ تر و شیرین تر می شوی و من می ترسم که روزی حسرت بخورم برای ثبت نکردن این لحظه ها. 

تو به سنی رسیده‌ای که توجه کامل ما را می‌طلبی. حتی اگر پیشت باشم و نگاهت نکنم ناراحت می شوی و یکی از آن جیغ های نارنجی ات را می کشی.

چند روز پیش کشف کردی که دو دست داری. تا پیش از آن یک دستت را جلوی چشمت می آوردی و مبهوت نگاهش می گردی اما کشف تازه ات وقتی رخ داد که دو دستت به هم رسیدند. حالا نوبت به پاهایت رسیده. پاهایی که در هوا معلق نگه می داری و وقت شادی محکم به زمین می کوبی شان. امروز هم غلت کامل زدی

پریروز مادرت تو را برد دکتر. اولین باری بود که مریض می شدی. شب تا صبح کنارت خوابیده بودم که خدای ناکرده نفست نگیرد... دکتر می خواست تو را معاینه کند. لباست را در آورد و دستش را برای معاینه روی شکمت گذاشت، تو قهقهه زدی! دکتر می گفت اینکه حالش از من بهتر است. اما دیگر مریض نشو! دیدن چهره ی خسته تو تاب از تن ما می گیرد.

امروز تو باعث شدی که با تعدادی از دوستان خوبمان دور هم جمع شویم. چقدر شیرین بود دیدار آدم هایی که به هر کدام شان علاقه داشتم و به یادم آوردند که در این دیار غربت تنها نیستیم.

امروز تو صد و چهارده روزه شدی.