بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

داستان گوی نومید، نگاهی به شعر مهدی اخوان ثالث
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اخوان ثالث

مقدمه:

آشنایی من با شعر اخوان بر می گردد به سال اول دبیرستان، همان ایامی که در محیط کوچک مدرسه به شاعری شهره شده بودم. آن سال و سال قبل از آن عطش بی اندازه ای به مطالعه شعر و تاریخ ادبیات ایران داشتنم. چون کتابخانه خوبی دور و بر خانه و مدرسه ما نبود محبور بودم دیوان شاعران مورد علاقه را با پول تو جیبی خودم خریداری کنم. از این رهگذر کتابخانه ی کوچک و عزیزی در خانه ما شکل گرفت که بخشی از آن در این دوازده سالی که از شیراز دور شده ام به غارت ایام رفته.

در آن سال ها علاقه من به شاعرانی از جنس خاقانی و ناصرخسرو بود که به نظرم شعرشان پایان ناپذیر بود ( فردوسی و حافظ و سعدی و خیام و عطار را پیش از ان خوانده بودم) و بسیار متفاوت از قاطبه شاعران پارسی گوی. این سیر مطالعاتی ناخودآگاه بر شعر من هم تاثیر گذاشته بود.

در آن سال معلم ادبیاتی داشتیم که درست نقطه عکس من بود. عاشق شعر نو بود و شاملو را بزرگترین شاعر معاصر می دانست. من اما نمی توانستم برای آدمی که در همان ایام آن توهین ها را به فردوسی بزرگ کرده بود پشیزی ارزش قایل باشم. نتیجه این می شد که بارها در کلاس بین شاگرد و استاد بحث در می گرفت. هم کلاسی ها هم از خدا خواسته ناخن می زدند و به این بحث ها دامن. یک روز استاد که آدم کم حوصله ای بود از کوره در رفت و گفت فی الواقع اگر همه کتاب هایی را که من خوانده ام در یک کفه ترازو بگذارند و همه شما بیست سی نفر را یک طرف دیگر باز کفه به سمت من مایل می شود.

 یک روز هم استاد در کلاس دیگری زبان به نقد شعر شاگرد گشوده بود و گفته بود فلانی ذهنش خاک گرفته و از قافله زمان عفب افتاده. این حرفها از دیوار گذشت و به گوش من رسید، رگ غیرت من جنبید، رفتم و سرمست شدم... رفتم و کتابهای شاعران بزرگ نسل نو را یکی یکی خواندم* . در میان پنج شاعر بزرگ شعر نو (نیما، فروغ، سهراب، شاملو و اخوان). موسبقی شعر فروغ مرا به تحسین و تفکر وا داشت اما صلابت شعر اخوان چیز دیگری بود. تا مدتی فکر می کردم چون اخوان سبکی تازه ایجاد کرده قاعدتا باید خیلی از شاعران امروز پیرو او باشند اما هرچه بیشتر گشتم دیدم سبک او بر خلاف فروغ و سهراب به آسانی قابل تقلید نیست. نمکی و رمزی در سخن اوست که دیگران ندارند ...

* پی نوشت: با سهراب و اخوان از قبل آشنا بودم. مادر یکی از دوستانم به نام نیما که شعر نو می گفت روزی نواری به من داد که در آن اخوان بعضی از شعرهای معروفش را می خواند. سال 70 هم  مدتی بعد از مرگ اخوان به توس رفتم و وقتی قبر او در زیر سایه فردوسی دیدم از عاقبتش خوشم آمد. البته برخی معلمان من در وادی شعر مخالف اخوان و مطالعه آثار او بودند به دلایلی که ذکر آن اینجا لزومی ندارد..


 
سر خط خبرها
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سیاست

 

از مترو پیاده می شوم. پسرک روزنامه به دستم می دهد. دلم نمی آید نگاهش را پس بزنم. روزنامه را باز می کنم. صفحه سوم، چارم، پنجم، ... 

این روزهای در به در ای کاش بگذرند ...

پی نوشت:

در راستای قطع روابط دو کشور. ره میخانه و مسجد کدام است؟


 
توله سگ
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

این منشی ما خیلی دختر خوش قلبی است. اوایل دلم برایش می سوخت. فکر می کردم هیچ کاری جز فیلم دیدن ( سر کار) بلد نیست. سعی می کردم برای هیچ کاری به او مراجعه نکنم بس که بی خیال و ریلکس بود. یک بار برای من بلیت هواپیما گرفت. قرار بود از طریق ونکور (پرواز داخلی) به تایوان (پرواز خارجی) بروم. تنها چند ساعت قبل از پرواز دیدم که بلیت پرواز داخلی را بیست و دو ساعت  بعد از پرواز خارجی گرفته  ... بماند که چه استرسی به من وارد شد.

تا اینکه مریم به دنیا آمد و نوع رابطه ما عوض شد. مرتب پیش من می آمد از احوال مریم می پرسید و عکس هایش را نگاه می کرد. یک دنیا ذوق می کرد و گاهی درباره فوت و فن های بچه داری چیزهایی می گفت1. ابتدا حرف هایش را جدی نمی گرفتم اما اتفاقا این توصیه ها کارگر افتادند و ارادت من به ایشان بیشتر شد. بعدها تعریف کرد که دختر عمویش2 در سن خیلی پایین سه بار بچه دار شده و او در نگه داری بچه ها کمک می کرده. خلاصه از این طریق کلی تجربه به دست آورده. به او توصیه کردم که شغل منشی گری را رها کند و مهد کودک بزند ...

مدتی پیش با کلی ذوق و شوق به من و دوستم -که او هم تازه پدر شده- گفت که بچه من هم در راه است و دو ماه دیگر می رسد. چشم های من گرد شد. آخر این منشی ما تازه قرار بود ماه نوامبر عروسی کند. حالا گیرم اشتباهی اتفاقی افتاده باشد نمی شود که به این سرعت ... 

من هنوز گیج و منگ بودم که گفت می خواهی عکس بچه ام را ببینی؟ بعد آیفونش را روشن کرد و عکس یک توله سگ شکلاتی را به من نشان داد. ظاهرا توله سگ ها را از لحظه تولد تا حدود 2 ماه در قرنطینه نگه می دارند. در این مدت هر روز عکس هایشان را برای صاحبان احتمالی شان می فرستند.

 چند روز پیش دوباره مرا دید و گفت: من حالا احساس تو رو وقتی که منتظر بودی مریم متولد بشه درک می کنم. من می خوام همین حالا پاپی3 ام رو ببینم!

زیر لب گفتم لا اله الا الله ...

پی نوشت:

1- از جمله پخش صدای نویز برای آرام کردن نوزاد. اپ اندرورید و آیفون نویز سفید موجود است.

2- این انگلیسی ها برای دختر عمو، پسر عمو، دختر عمه، پسر عمه، دختردایی، پسر دایی، دختر خاله، پسر خاله، نوه دختری عموی پدر، نوه پسری عموی پدر و ... فقط یک کلمه دارند cousin لذا وقتی حرف می زنند معلوم نیست به کدام قوم و خویش شان اشاره می کنند.   

3- پاپی puppy یعنی توله سگ


 
واحه ای در بیابان
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی ، کتاب

 

هر جمله از نوشته های استاد مثل در و گوهر است برایم. جام پر شهدی است که دلم می خواهد تا قطره آخرش را بنوشم.

این روز ها مشغول خواندن دو کتاب تازه از دکتر محمدرضا شفیعی‌کدکنی، صاحب شعر معروف به کجا چنین شتابان؟، بوده ام یکی حالات و مقامات م امید که درباره مهدی اخوان ثالث است و دیگری چراغ و آینه، در جستجوی ریشه ها تحول شعر معاصر ایران. هر دو کتاب را دو دوست عزیز اخیرا از ایران برایم آورده اند. نوشته های این دو کتاب در طی نیم قرن شکل گرفته اند (1341-1390). نوشته های اخیر استاد کاملا با یادگارهای سالهای جوانی او متفاوت اند. حاصل بیش از شصت سال تجربه، قلمی است که به کمال رسیده و شحصیتی که به جامعیت. در ورای این کتاب ها سیمای جامعه شناسی متفکر و تاریخدانی پر درد را می بینیم که در قالب اشاره ها و کنایه ها یافته های خود در این سال ها و دردهای مزمن جامعه ما را به ما می نمایاند. مثلا در مقدمه کتاب اخوان می نویسد:

من هیچ گاه سیاسی نبوده ام  ولی متجاوز از شصت سال ناظرِ دقیق و پُرحوصلهٔ جریانهای سیاسی در ایران بوده‌ام. به‌تجربه دریافته‌ام که روشنفکرانِ ما، غالباً، فاقدِ «تقوای سیاسی» اند. به اندک خشم و نفرتی، حتی شخصی، انواع تهمت‌ها را به طرفِ مقابل می‌زنند ...

در زمانه ای که ادبیات ما دچار ایستایی شده (اگر به تنزل گرفتار نشده باشد)، خواندن نوشته ها نوشین استاد، به واحه ای در بیابان می ماند. اگر فرصتی باشد درباره این دو کتاب بیشتر می نویسم. فقط اشاره کنم به نکته دیگری در مقدمه حالات و مقامات م امید: 

"من هرگز اهل به کتاب سازی نبوده ام آن مایه کارهای قریب به اتمام دارم که در باقی مانده عمر مجال کتاب سازی نخواهم یافت"

و ارزو کنم که عمرت دراز باد استاد.


 
حنجره غزل امروز
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، حسین منزوی

 

دومین شب بی خوابی است برای آدمی مثل من که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارد.

یکی از دوستان جوانم - که سال هاست اینجاست- اخیرا سفری به ایران داشت و در بازگشت کتابی از استاد شفیعی کدکنی برایم هدیه آورد. این دوست من هویت ایرانی خودش را به خوبی حفظ کرده و با اینکه در گرایش های پزشکی تحصیل می کند آتش اشتیاق به زبان مادری و شعر و ادب را در دلش زنده نگه داشته. اولین باری که او را دیدم در جلسه ای در دانشگاه واترلو بود که درباره قیصر امین پور صحبت می کردم. برایم جالب بود که در اینجای عالم، جوان لاغر اندام کم سن و سالی با شعر قیصر آشنا بود در حالیکه بزرگترها چندان شناختی از این شاعر خوب معاصر نداشتند. 

دوست با معرفتی است، گاهی سراغی از من می گیرد و دیدارهایمان از دقیقه به ساعت می رسد. این بار کتابی دیگری هم از مرحوم حسین منزوی آورده بود (ترمه و تغزل). چند نمونه از شعرهای خوب منزوی را با هم می خواندیم بحث می کردیم که چگونه غزل را با شور و هیجان آغاز می کند و بعد هرچه پیش می رویم از آن انرژی اولیه کاسته می شود:

شتک زده است به خورشید خون بسیاران

بر آسمان که شنیده است از زمین باران ؟

منزوی اصرار دارد که غزل هایش طولانی باشد. در این دوران که شاعران به سرودن غزل های چهار و پنج بیتی روی آورده اند، اتفاق خوبی است اما گاهی که شاعر وزن یا قافیه ای دشوار را انتخاب کرده در انتها به اصطلاح کم می آورد:

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام

 که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام ...*

نکته دیگر اینکه منزوی شاعری عاشقانه سراست. حجم عمده سروده های او و آنچه از او در یادها مانده "همچنان از عشق" است. از چند غزل توفانی او که بگذریم بیشتر این عاشقانه ها شبیه هم اند و گاهی ملالت آور و سست می شوند به ویژه آنجا که به تقلید حافظ یا سعدی غزلی می سراید: 

"یک قصه بیش نیست غم عشق" و هر کسی

زین قصه می کند به زبانی روایتی

با این همه سکه برخی از بهترین غزل های معاصر ما به نام حسین منزوی زده شده و برخی از شعرای جوان امروز که اسم و رسمی به هم زده اند پیروان موجی هستند که او آغاز کرد:

شاعر! تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت

 

پی نوشت:

*  با مراجعه به متن کامل شعر، بیتی که قافیه جلبکی دارد را ببینید. اصلا رنگ آبی که جلبک دارد سبز است آبی نیست.

رفیق ما می گفت برگشتنا هوشنگ ابتهاج را در فرودگاه دیده. داستان بانمکی هم از برخوردش با این شاعر بزرگ که در آن لحظه خسته و بدقلق بوده تعریف می کرد.


 
غرور ملی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا

 

امشب وسط این بی خوابی یاد آن راننده اتوبوسی افتادم که در هانولولو با هم گپ زدیم، شاید دلیل اش لالایی تازه ای باشد که برای مریم گفته ام:

لالا لالایی ...  میریم هاوایی لبخند

شاید هم به خاطر این است که من بخشی از زندگی ام را در اتوبوس گذرانده ام و ناخودآگاه واکنش های یک راننده اتوبوس برایم مهم و جذاب شده.

نکته در اینجا بود که آن راننده با مدرک دانشگاهی رانندگی می کرد. شاید اگر آن راننده در ایران بود تا نفس داشت داد و هوار می کرد که وااسلاما! خاک بر سر این مملکت و دولت که من باید با مدرک دانشگاهی رانندگی کنم (مشابه این داد و هوار ها را در کامنت های خوانندگان سایت های خبری ایرانی دیده ام. در همین زلزله اخیر هم دیدم خیلی از روشن فکرهای نق نقو مدام بد و بیراه می گفتند به دولت که چرا خانه های مردم سست و نا امن بوده؟ در حالیکه در هیچ کجای دنیا وظیفه دولت ساخت خانه برای مردم نیست.) 

اما بر خلاف انتظار من، طرف خودش را این طور معرفی کرد: من با تحصیلات ترین راننده اتوبوس هاوایی هستم. یک مقدار از این روحیه بر می گردد به غرور ملی آمریکایی ها. در میان مردمان ملل گوناگونی که دیده‌ام آمریکایی ها و ژاپنی ها غرور ملی بالایی دارند و جالب اینکه هر دو قدرت اقتصادی برتر دنیا هستند. (چه کار بدی می کنیم ما که پرچم آمریکا را آتش می زنیم. کاش دق دلی هایمان را بر سر آدمک سیاسیون خالی کنیم نه پرچمی که نماینده اتحاد 50 ایالت است) آدم وقتی به میهن اش علاقه داشته باشد و پیشرفت و آبادانی آن برایش مهم باشد از هیچ کاری ابا ندارد. 

نکته دیگر اینکه، یک هدف اشتغال امرار معاش و سیر کردن شکم است. خیلی ها شغل آرمانی خودشان را پیدا نمی کنند اما آدمی که تشنه است از باقی مانده وقت اش برای آموختن و رسیدگی به علاقه مندی هایش استفاده می کند.

 

پی نوشت:

نوشته بودم که بحث شیرینی با تیم، همان راننده با سواد که در سال 2007 دیدم اش، داشتم. مثلا به او  گفتم شما که اینقدر نخبه و دانشمند در کشورتان دارید چرا ابلهی مثل جورج بوش رییس جمهورتان می شود؟ تیم گفت به نظر من جورج بوش یک عذاب الهی بود برای ما که به خودمان بیاییم و سیاست هایمان را عوض کنیم.


 
من از بیگانگان هرگز ننالم
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: بوروکراسی

 

مدارک مریم را فرستاده بودم سفارت ایران در اتاوا برای صدور شناسنامه و گذرنامه. زنگ زدم به بخش کنسولی برای پیگیری کارها. آقای داخلی 288 که پشت خط بود برخورد نامناسبی با من کرد. حالم گرفته شد.

مدت ها بود دور شده بودم از فضای اداری ایران و کاغذ بازی ها. دوباره برگشتم به راهروهای بی معرفت و سقف های کوتاه.

مدارک کانادایی مریم را مثل آب خوردن به ما دادند، اما کشور خودمان جوری با ما رفتار می کند که انگار دزدیم، متقلبیم.