بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پدرانه
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه

 

فردا که بزرگ بشوی دلم تنگ می شود برای این روزها. این روزها که قلمبه می شوی در آغوشم. سرت را یله می کنی روی شانه ام دستهایت را رها می کنی بر بازویم.

موهای مخملی‌ات را، نگاه کنجکاوت را، چال گونه هایت را، ... باید به عمق حافظه بسپارم.

 


 
نشانه ها
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، آمریکا و کانادا

آمده ام به شیکاگو برای کنفرانس. از شهر خوشم نمی آید و ذوقی چنان ندارم برای گشت و گذار. اولین باری است که از مریم دور می شوم اما سفر پر از نشانه های عجیب است، نشانه هایی که باید بنویسم ولو به اختصار.

* از خانه بیرون آمدم. تاکسی گرفتم برای فرودگاه. برای راننده توضیح دادم که توقفی دارم در وسط راه و .. راننده برگشت و  به فارسی گفت: چشم! خسته نباشد! حال شما خوبه؟

تمام طول راه را حرف زدیم. 21 سال پیش از تهران آمده بود. پدرش کنابفروشی داشت در خیابان بوذرجمهر خودش هم تا مدتی شغل پدر را ادامه داد.  فقط کتاب عربی می فروختند. چه حکایت ها کرد! از مشتری هایش می گفت. از استاد جواد فاضل، استاد مینوی، آیت الله مرعشی نجفی، علامه جعفری، ... از بزرگانی می گفت که وقتی می مردند بازماندگانشان کتاب هایشان را می فروختند، از کتاب ها و کتاب خانه هایی می گفت که با یک عمر خون دل خوردن جمع شده بودند و به یک آن از کف می رفتند.

* رفتم به هتل کنفرانس، به میز ثبت نام، تا کارتم را بگیرم، فامیلم را برای پسری که آنجا بود تهجی (اسپل) کردم. برگشت و به زبان فارسی گفت: سلام آقای ... از برنامه افتتاحیه کنفرانس گفت که در موزه شیکاگو برگزار می شد. گفتم که علاقه ای به این جور برنامه ها ندارم. اصرار کرد که حتما شرکت کنم. عصر رفتم به تور قایق سواری که از معماری شهر آسمان خراش ها می گفت. اندکی علاقه ام به شهر بیشتر شد. بعد تحت تاثیر حرف های محمد رضا رفتم به موزه. در همان ابتدای موزه نقاشی های ونگوگ و کلود مونه را آویخته بودند. همین جور تابلوی پل واترلوی لندن را نگاه می کردم. چقدر خوشم آمد از کارهای مونه.

* در نمایشگاه کنفرانس قدم می زدم. چشمم به غرفه شرکتی افتاد که دست و سر انسان را مدل کرده بودند. علاقه مند شدم که بپرسم مدل شان تا چه فرکانسی کار می کند و ... مرد قد بلندی که آنجا بود به سراغم آمد. همان اول کار پرسید اهل کجایی؟ گفتم ایران. اهل ترکیه بود و تا می توانست به من کمک کرد. یک نسخه از نرم افزارشان را هم به من داد...

* اتاقم در هتل کوچک است. دوستش ندارم. صبح که برای نظافت آمده بودند یادشان رفته بود شامپو و کیسه لاندری (خشک شویی) در اتاق بگذارند. زنگ زدم به خدمات. بعد از چندین دقیقه پسری آمد که لباس هایم را بگیرد. جانمازم را که هنوز پهن بود دید. گفت من هم مسلمانم. اسمش عارف بود، اهل بنگلادش. پسر باصفایی بود. رفیق شدیم با هم. شکایت کردم از غذاهای بد و بی کیفیت شیکاگو. زنگ زد به دوستش که راننده تاکسی بود و آدرس رستورانی را به من داد.   

* رفته بودم به فروشگاه نزدیک هتل که به قیمت خون پدر بزرگش میوه ارگانیک می فروشد. میوه خوار شده ام این شب ها. بیرون که امدم سایه چند گدا را دیدم. شهر پر از گداهای شکم گنده است. شهری است بی ظریفان وز هر طرف سیاهی! پریشب یکی از اینها مزاحمم شده بود. قدمهایم را تند کردم و نگاهم را به دور دست ها دوختم. دیدم پیرمرد ریش سفیدی نشسته یاد آن حدیث افتادم که آن افسر عراقی در خانقین برایم گفت : ان الله یستحی من اللحیة البیضا (خدا شرم می کند از ریش سفید...) دست کردم توی جیبم. پیرمرد داشت کارت پستال مینیاتور می فروخت. سکه ها را در کلاهش گذاشتم. گفت تو مسلمانی؟ سلام! سلام کردم و قدم هایم را تند

از ذلت سوال کسانی که واقفند

مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند.

پی نوشت:

1- نشسته ام در طبقه دوم مک دونالد. اینترنت اینجا ده برابر از اینترنت هتل سریع تر است. این خواهر و برادر بانمک دهن پله برقی های مک دو نالد را سرویس کردند! آمدند پله برقی بالا رو را خاموش  کردند، حالا پسرک دارد از پله پایین رو سربالا می آید

2- حالا سفر یک لذت تازه دارد برایم. لذت سوغاتی خریدن برای مریم.


 
ساعت ناهار
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

 امروز در محل کار مشکلی پیش آمده بود. همه در تکاپو بودند که ایراد را پیدا کنند. راه حلی به ذهنم رسید و با یکی از بچه ها که مسوول پروژه بود مطرح کردم. گفت بعد از ساعت ناهار با هم بحث می کنیم. ساعتم را نگاه کردم 12:01 بود.

بیشتر جاها از ساعت 12 تا 1 ساعت ناهار نامیده می شود. البته بعضی جاها که کارمندانشان را استثمار می کنند فقط نیم ساعت وقت ناهار می دهند. بیشتر مردم آشپزی نمی کنند و غذای آماده مصرف می کنند. همین نکته باعث شده که در زیر زمین برج های بلند انواع غذاهای چینی و ژاپنی و کره ای و هندی و  لبنانی و یونانی و ایتالیایی و مکزیکی و ... عرضه شود. البته آدم هایی هم هستند که تن به این تصنع نمی دهند و به دلایل مذهبی یا برای سلامتی از خانه غذا می آورند.

خیلی ها این ساعت ناهار را جدی می گیرند و از یک دقیقه اش هم نمی گذرند. مثلا ما یک گروه چینی داریم که سر ساعت 12 با هم می روند بیرون و هیچ وقت هم زودتر از یک بر نمی گردند. اینها البته همه شان قبلا در شرکتی با هم کار می کرده اند و خیلی متحد هستند (در خوزستان مثلی بود که می گفتند وقتی یک دزفولی در اداره ای برود همه دزفولی ها را به آن اداره می آورد).

سال اولی که دانشگاه واترآباد رفته بودم، یک رفیق اصفهانی داشتیم به اسم هادی که ارشد ما بود. هادی سر ساعت 12 بچه های ایرانی را از اتاق هایشان بیرون می کشید و مثل فرماندهی گروهانش را به دانشکده ریاضی هدایت می کرد. در کافه دانشکده ریاضی دو دستگاه مایکرویو بود که به نوبت غذاهایمان را در آن گرم می کردیم. در حین صرف غذا هادی با شیرین زبانی هایش سر ما را گرم می کرد. دو سه سال بعد یک خانم رییس دانشکده برق شد و یکی از اولین کارهایش این بود که یک دستگاه مایکرویو برای دانشجویان ارشد و دکترا تهیه کرد و بالاخره ما از زیر منت ریاضی ها بیرون آمدیم اما آن همبستگی مان از بین رفت.

من غالبا از خانه غذا می آورم  و هر وقت دلم بخواهد ناهار می خورم چون نمی توانم خودم را به یک نظم خشک مقید کنم. غذای حلال در تورنتو به راحتی پیدا می شود اما طعم آشپزی ایرانی و کیفیت غذای خانگی چیز دیگری است. البته از شما چه پنهان گاهی هم هوس غذای بیرون می کنم من باب یادآوری نعمت های خداوند و دانستن قدر غذای خانگی، چنانکه سعدی فرماید: قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

 امروز ساعت ناهار هوس کردم بیرون بروم و قدم بزنم. دیدم  در کنار یکی از این برج های چهل و چند طبقه فضای سبز با صفایی ساخته اند که مردم در آنجا مشغول غذا خوردن اند. به یاد شهر سن فرانسیسکو افتادم. مرکز اداری شهر یکی از پرتراکم ترین مناطق آمریکا است. ساعت ناهار که می شود عین کندوی زنبور ، آدم ها در پیاده رو ها موج می زنند، روی پله ها پر آدم هایی است که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک :)  یکی از جالب ترین صحنه های زندگی صنعتی را در آنجا دیدم. آدم های بی‌شماری که در روزنه های بین آسمان خراش ها پهن شده بودند  روی پله ها  و غذای بسته بندی شده می خوردند.

lunchtime

عکس تزیینی است


 
یک ماهگی
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، پدرانه

 

فردا مریم یک ماهش می شود. همین الان که دارم این سطور را می نویسم در آغوش من منتظر است تا نماز مادرش تمام شود. باید برایش آواز بخوانم و حرکات موزون انجام بدهم تا حواسش پرت بشود. روزهای گذشته روزهای آسانی نبود اما نتیجه شیرین بود. طولانی شدن فرآیند تولد، درد های مادر، اسباب کشی در روز بارانی و استرس های آن و عزت نفس ما (!) حکایت دامنه داری است که شاید روزگاری در جای دیگری برای مریم بنویسم.

نوزاد تا به دنیای ما عادت کند به زمان احتیاج دارد. ما هم برای درک و تشخیص واکنش های او به زمان احتیاج داریم. شب ها تا اذان صبح من در کنار مادرش مراقبش هستم و از آن به بعد مادر بزرگش پست را تحویل می گیرد. حضور مادربزرگ مریم در کنار ما نعمت بزرگی است. مادری مهربان و فداکار که خستگی نمی شناسد و هیچ چیز برای خودش نمی خواهد. خدا را شکر که با آن همه بازیهای سفارت کانادا بالاخره توانست به موقع به ما برسد. این ها را هم باید برای مریم بنویسم.

دارم سعی می کنم کارها و مطالعات گذشته را از سر بگیرم. ورزش می کنم  و در اندک لحظاتی که باقی می ماند کتابی درباره امام هادی (ع) می خوانم. شاید به زودی مطلبی درباره این کتاب و دلیل انتخاب آن بنویسم. مقاله ای هم درباره دلایل عقب ماندگی ملل شرق از قافله صنعت و مدرنیته می خوانم به نام تاریخ در تعطیلات. بخش هایی از این مقاله مرا به فکر فرو برده که در راستای واقعیت های تلخی است که پس از آمدن به غرب بیشتر متوجه آنها شدم. مثلا می گوید اینکه چهارصد سال است هیچ تحول فکری در جامعه ما رخ نمی دهد به خاطر این است که سوالات اساسی انسان شرقی حل شده. سوالاتی که درباره انسان و آسمان بود و به رابطه انسان با ماورا می پرداخت. هزار سال موشکافی عالمان دینی مشکلات را حل کرده و حالا انسان شرقی (ایرانی) فرمول هایی برای رسیدن به سعادت ابدی دارد و چون هیچ مساله دیگری به این اندازه برای او اهمیت ندارد دلیلی نمی بیند که به شناخت طبیعت و قوانین آن و راههای تسلط بر آن بپردازد. اما انسان غربی به دنبال این مسایل بود و به پیشرفت های چشمگیری نایل شد که انسان شرقی با بهت به آن نگاه می کند و اگرچه از محصولات آن استفاده می کند اما اشتیاقی برای شناسایی و تسلط بر آنها ندارد چرا که اینها را مسایل اصلی نمی داند ...


 
اُبیدُش- قلعه پریان
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سفرنامه

 

پرتغال کشور قلعه هاست، قلعه های رویایی. بیشتر قلعه های معروف این کشور، در شهر سینترا واقع شده که روزگاری دست مسلمانها بود. قلعه ی ابیدش هم بسیار فریبا و زیباست.

نبمه ی راه پورتو به سینترا، تقریبا در مرکز نوار ساحلی پرتغال، شهر ابیدش Óbidos قرار دارد. ابیدش بر روی تپه ای گسترده  شده که در بلندترین نقطه آن قلعه ای سنگی خودنمایی می کند. بارویی سنگی از شهر و قلعه محافظت می کند. سبک معماری قلعه شبیه آثار دوران مسلمانان (مور ها Moores) است که با این وصف بیش از 1000 سال قدمت دارد. یکی از پادشاهان پرتغال این آبادی را به ملکه اش می بخشد. یکی از شاهان دیگر هم در کلیسای مریم مقدس ابیدش پیوند ازدواج می بندد.

راه رسیدن به قلعه مسیری سنگفرش و سربالاست. هر دو سوی این راه باریک مغازه دارها به فروش صنایع دستی و سوغاتی مشغول اند. دیوارهای این کوچه سفیدند، سفید دوغابی با حاشیه های لاجوردی وگاهی نارنجی. از دیوار خانه ها شاخه هایی با گل های انبوه بنفش سرک کشیده اند بیرون. 

ابیدش حال و هوای عاشقانه ای دارد. آن کوچه افسونگر، آن آسمان آبی بلند، آن چشم انداز سحرآمیز بالای قلعه آدم را وسوسه می کنند که درنگ کند در این شهر.