بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

لالایی
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، پدرانه

اینکه آدم پدرش شاعر باشد دست کم یک فایده اش این است که می تواند مدام برایش لالایی های تازه بسراید و خودکفایی در تولید لالایی حاصل شود:

 لالا لالا گل سوسن

چراغ شام تار من

لالا لالا گل شب بو

چشات نازه مثه آهو

لالا لالا گل مینا 

تویی زیباترین زیبا

لالا لالا گل مریم

ندارم تا تو هستی غم 

لالا لالا گل سوری

ندارم طاقت دوری

لالا لالا گل نرگس

نبینم داغ تو هرگز

لالا لالا گل ریحون

تویی لیلا، منم مجنون

لالا  لالا گل نازم

به بالای تو می نازم

لالا لالا گل نعنا

رفیق کوچک بابا

لالا لالا امید من

گل سرخ و سفید من

 

وقتی که لالایی می گویم  ریتمی1 در ذهنم هست که مادرم با آن برای من و خواهرم لالایی می خواند. داستان دختری را می گفت که مادرش می میرد و نامادری اش او  را آزار می دهد تا اینکه یک روز که برای برداشتن آب به سر چشمه می رود دو نفر او را نجات می دهند:

دو تا ترکی ز ترکستون

منو  بردن به هندستون

جزییات داستان یادم نیست اما هرچه بود هیچ وقت برای  ما تکراری نمی شد و با صدای شیرین مادر خواب را به چشم ما می آورد.

 

1-بیشتر لالایی ها از لحاظ وزن در شاخه مفاعیلن مفاعیلن قرار می گیرند.


 
همبازیان خواب تو خیل فرشتگان*
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، پدرانه

 

برگشته ام به دنیای آدم ها، دنیای کار، دنیای تکرار. دلم تنگ شده برای مریم گلی و ساعت های با او بودن، برای تماشای خواب معصومانه اش، گریه هایش و چرخش نگاه جستجوگرش.  شب ها نا آرام است و عصر ها به خوابی شیرین می رود. وقتی می خوابد دست هایش را به حالت تسلیم بالا می آورد.

مادرش می گفت امروز برای اولین بار خندیده ..

 

سحر دیدم غزل می خواند شمشاد

هوا شاد و زمین شاد و زمان شاد

همه گل های عالم را خبر کن

که مریم زاده شد در ماه خرداد.

 

به یادش که می افتم گوش می دهم به این آهنگ  شاه اومده با لشکرش، شاهزاده ها دور و برش ...  لبخند

 

* شعری از قیصر برای دخترش آیه


 
گل مریم
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه

 

مسافر کوچولوی ما -دخترم مریم- روز پنج شنبه 11 خرداد (برابر با 10 رجب و 31 ماه می) ساعت 7 عصر به دنیا آمد.

 

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز!


 
نامه ای به مسافر کوچولو
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نامه ، پدرانه

 سلام مسافر کوچولو!

تو تا چند روز دیگر از سیاره ات به زمین می آیی. نمی‌دانی چقدر منتظر دیدن تو هستم. منتظر آن لحظه رویایی که تو چشمهای کوچکت را باز می کنی و دنیای ما را برای اولین بار می بینی و ما تو را.

نمی دانم تو چه شکل و شمایلی داری و چقدر به تصویری که از تو در ذهنم ترسیم کرده ام شبیهی. بی صبرم تا بیایی و همه خیال هایم را به واقعیت تبدیل کنی. خیلی حرف ها دارم برای تو. نمی دانم آن روز کی می رسد که ما با هم بنشینیم و مثل دو دوست، فارغ از اختلاف سن و سال، با هم حرف بزنیم. آیا گذشت زمان و اختلاف سلیقه ها و عقیده ها این فرصت را به ما خواهد داد؟ یا هر کدام از ما در حصار باورها و تعصب های خودمان حبس خواهیم شد؟ خدا نیاورد آن روز را ...

تو را پاک از هر آلودگی، در جامه ای سپید تصور می کنم. انگار تو را می بینم که بزرگ شده ای، دوست داشتنی، مهربان، پرسش گر، خوش صحبت اما جویای تنهایی.

من برای تو درخت انگوری می کارم در باغچه خانه ای که نداریم. بعد سایبانی درست می کنم که شاخه های تاک دامن آن را بگیرند و ببالند، تا زیر آن بنشینیم و در گوش هم سخنهای نهان بگوییم.

برای تو بوته ی یاسی می کارم در کنج حیات، از همان ها که در خانه ی پدربزرگ بود، تا هر وقت جانمازم را باز می کنم عطر عبور تو در هوا پراکنده شود.

اتاقت را پر از گل می کنم، گل های نرگس، گل های مریم، انی سمیت ها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم

من این گل ها را، درخت ها را می کارم تا خدای مهربان هم تو را چون نهالی زیبا برویاند. 

ما و پدران ما نتوانستیم زمین را جای چندان خوشایندی کنیم برای زندگی. جزیره های خوشبختی هستند، اما در همسایگی این جزیره ها مردم شب گرسنه می خوابند. دلم می خواست دنیایی که تو در آن قدم می گذاری زیباتر از این باشد. مردمانش با هم مهربان تر باشند، صادق تر باشند، خالی تر از غرور و خودپسندی. شاید تو و خواهران و برادران تو بتوانند برف شادی بر این دنیا ببارند.

خورشید کوچکم!

تو را من چشم در راهم!


 
پای آن کاخ بلند (4) - بزرگمهر دانا
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: فردوسی

 
در بخش سوم شاهنامه یعنی بخش تاریخی نیز گفتارهای حکیمانه فراوان دیده می شود. در این بخش حکیمانی می بینیم مانند ارسطو -معلم اول- که در شاهنامه از او با نام ارسطالیس یاد می شود (حکیمی که بُد اَرسَطالیس نام / خردمند و بیدار و گسترده کام) . ارسطو در نامه ای اسکندر مقدونی را اندرز می دهد که از کشتار بزرگان ایران دست بدارد و سیستم ملوک الطوائفی را در ایران بنیاد نهد.

اما "سرآمد حکیمان شاهنامه" بزرگمهر وزیر خردمند انوشیروان است که در شاهنامه بوذرجُمهر (بوزرجمهر) نامیده می شود. گاهی هم از او با لفظ دانا یاد می شود (استعاره).  ارسطو اسکندر را که پادشاهی بزرگ است نصیحت می کند و بزرگمهر انوشیروان را. یعنی شاه به نصیحت خردمندان نیازمند است بر عکس شاهان خودکامه چون کاووس و افراسیاب بهایی به اندرزها نمی دهند. پندهای بزرگمهر به انوشیروان در کتابی به زبان پهلوی به نام یادگار بزرگمهر بختگان گرد آمده است. برخی از معروف ترین شعرهای شاهنامه در بخش پندهای بوذرجمهر به انوشیروان آمده است:

ز نیرو بود مرد را راستی                                ز سستی کژی آید و کاستی
ز دانش چو جان تو را مایه نیست                     به از خامشی هیچ پیرایه نیست

توانا بود هر که دانا بود                             ز دانش دل پیر برنا بود

بزرگمهر شاه را اندرز می دهد که در کشورداری مدارا (تساهل) بایددر کنار خرد و  اندیشه پایه ی کارها باشد:

مدارا، خرد را برادر بود                    خرد بر سر جان چو افسر بود

داستان بزرگمهر در شاهنامه مفصل، شگفت انگیز و غمناک است. انوشیروان در پی بدگمانی به دانا او را به زندان می افکند. روزی احوال او را می پرسد تا در صورت عذرخواهی و تقاضای بخشش آزادش کند اما پاسخ می شنود:

 که حال من از حال شاه جهان                          فراوان به است آشکار و نهان

پاسخ صریح بزرگمهر شاه مغرور را عصبانی می کند. او شرایط بزرگمهر را در زندان سخت تر می کند و دستور شکنجه می دهد:

ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ                    ز آهن تنوری بفرمود تنگ

ز پیکان و از میخ گرد اندرش                           هم از بند آهن نهفته سرش

با همه این دردها باز هم بزرگمهر به شاه پیغام می دهد "که روزم به از روز نوشین‌روان" و بعد در مقابل تهدید شاه به قتل می گوید: 

چه با گنج و تختی چه با رنج سخت                 ببندیم هر دو بناکام رخت

نه این پای دارد بگیتی نه آن                 سرآیدهمی نیک و بد بی‌گمان

ز سختی گذر کردن آسان بود                    دل تاجداران هراسان بود

انوشیروان با شنیدن این سخنان از کرده پشیمان می شود و بوزرجمهر را از زندان تاریک آزاد می کند اما بر اثر سختیهای روزهای حبس حکیم دانا فرسوده شده و بینایی چشمش را از دست می دهد:

برین نیز بگذشت چندی سپهر                         پر آژنگ شد روی بوزرجمهر

دلش تنگ تر گشت و باریک شد                        دو چشمش ز اندیشه تاریک شد

فردوسی در این داستان به زیبایی حکایت تلخ رویایی اصحاب قدرت و صاحبان اندیشه و خرد را -که بارها در تاریخ این خاک تکرار شده- ترسیم می کند.