بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آخر داستان
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

از مزایای اسباب کشی برای من یکی این است که می نشینم کاغذ پاره هایی را که سالها تلنبار کرده ام زیر و رو می کنم به قصد سبک کردن و دور ریختن و این وسط شعرهای ناتمام را  که نیمه شبی پشت پاکتی، در حاشیه مقاله ای، روی قبضی، ... نوشته ام  پیدا می کنم، مثل این یکی:

 

کاتب سرنوشت من، چند ورق بخوان! بگو !

باز سر دو راهی ام آخر داستــان بگو !

من به کدام مذهبم؟ خانه و خاک من کجاست؟

چند پیاله می شود سهم من از جــهان؟ بگو !

از همه کس رمیده ام بس که دروغ دیده ام

من به زمین رسیده ام قدری از آسمان بگو !

شرق: اسیر جنگ و خون، غرب: رونده بی سکون

نسبت شرع و عقل را در گذر زمان بگو ...


 
پای آن کاخ بلند (3)- حکیمان شاهنامه
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: فردوسی

 

شاهنامه، تاریخ ایران باستان را از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا سرنگونی حکومت ساسانیان به دست اعراب بیان می کند. شاهنامه به سه دوره تقسیم می شود: دوره اساطیری، دوره پهلوانی و دوره تاریخی. در هر یک از این سه دوره حکیمانی در متن شاهنامه حاضرند.

دوره اساطیری که حجم کوچکی از شاهنامه را در بر می گیرد، با پادشاهی کیومرث آغاز و با پیروزی فریدون بر ضحاک و به شاهی رسیدن او پایان می یابد. خردمندترین چهره ی این دوران فریدون است: فریدون فرزانه که سروش خجسته بر او فرود می آید و دارای فرِّه (شکوه) ایزدی است. فردوسی در توصیف فریدون و شیوه کشور داری او داد و جود (دهش ) را راز نیک نامی و ماندگاری او می داند:

 بیا تا جهان را به بد نسپَریم              به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار                    همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج دینار و کاخ بلند                       نخواهد بُدن مر ترا سودمند

فریدون فرّخ فرشته نبود                       ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دِهش یافت آن نیکویی                      تو داد و دِهش کن فریدون تویی 

در دوره پهلوانی که عرصه هنرنمایی رستم، قهرمان شاهنامه، است، فردوسی از هر فرصتی برای یادآوری و بیان نکات حکمت آمیز استفاده می کند. علاوه بر این، شخصیت هایی در این دوره ظهور می کنند که نماد خردگرایی و حکمت هستند. حتی در میان تورانیان که دشمنان ایرانیان هستند دو چهره ِ خردمند را می بینیم یکی اَغریرَث برادر افراسیاب و دیگری پیران وزیر و سرلشکر افراسیاب. پیران به دنبال این است که جنگ بین دو کشور را برای همیشه خاموش کند (دو کشور بیاساید از کارزار) به همین دلیل به افراسیاب پبشنهاد می کند که به سیاوش شاهزاده پاکدامن ایرانی که از آتش خشم و بی خردی پدرش کاووس شاه و  دسیسه های نامادری اش سودابه در رنج است پناهندگی بدهد و بعد هم او را تشویق می کند که دخترش فرنگیس را به ازدواج سیاوش در آورد.

 شخصیت های شاهنامه سیاه مطلق یا سپید مطلق نیستند. هنر فردوسی در این است که بدون تعصب سیمای واقعی انسان و خلق و خوی او را ترسیم می کند. فردوسی فرقی بین زن و مرد در کمال و خردمندی قایل نیست. اگر سودابه فریبکار است، کاووس هم بی خرد است و اگر پیران خردورز و خیرخواه است همسر او گلشهر نیز زنی روشن روان و ستوده است. در داستان زال و رودابه بانویی به نام سیندخت (مادر رودابه، مادر بزرگ رستم) دیده می شود که با سیاست و تدبیر خود، هم مانع جنگ بین ایران و کابل و کشته شدن بی گناهان می شود و هم دو دلداده را به هم می رساند.

 گذشته از سیاوش که سیمایی پیامبرگونه و دوست داشتنی دارد، شگفت ترین شخصیت تمامی شاهنامه در این دوره ظهور می کند که همانا زال پدر رستم است. زال فره ایزدی دارد و در دامان سیمرغ که نماد خرد فرا انسانی است پرورده می شود.

چنان گشت زال از بس آموختن                       تو گفتی ستاره است ز افروختن 
به رای و به دانش به جایی رسید                     که چون خویشتن در جهان کس ندید

زال تقریبا در تمامی دوره ی پهلوانی حاضر است از زمان منوچهرشاه تا مرگ رستم و پادشاهی بهمن. زال اگرچه به اندازه رستم نقش پررنگی ندارد اما همه جا پشت و پناه رستم و ایران است. عجیب است که ما مرگ او را در شاهنامه نمی بینیم. زال با شروع دوران تاریخی شاهنامه محو می شود و با رفتن او دوران حماسه های شکوهمند شاهنامه پایان می یابد.... 

 


 
پای آن کاخ بلند (2)
ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: فردوسی


حکمت یعنی شناخت، یعنی فرزانگی. گاهی به مطلق علم هم می گویند حکمت. مولا فرمود که الحکمة ضالّة المومن (دانش گمشده مؤمن است). گاهی هم حکمت را معادل فلسفه می گیرند.

قدما، حکمت را به دو شاخه نظری و عملی تقسیم کرده اند. حکمت عملی یعنی شناخت عواملی که در حوزه اختیار بشر می گنجند. اخلاق (فصیلت های فردی) سیاست منزل (فضیلت های خانوادگی) و سیاست مُدُن (آیین کشورداری،فضیلت های اجتماعی) زیر شاخه های حکمت عملی هستند.

با این وصف جلوه های حکمت عملی در شاهنامه فراوانند. شاهنامه تنها داستان جنگهای اسطوره ها نیست بلکه سرشار است از درسهای آموزنده. شاهنامه به ما یاد می دهد که حتی جان موری را نباید ستاند،کسی را به خاطر رنگ و نژادش نباید تحقیر کرد، در همه امور باید به خرد جمعی و مشورت روی آورد، عهد و پیمان را نباید شکست، دروغ بزرگترین گناه است، و حاکمان باید عدل و داد را برپا دارند. در مصرعی کوبنده حکیم توس حرف را تمام می کند:

ستم، نامه ی عزل شاهان بود

چند هفته ای است به بهانه برگزاری کارگاه فردوسی شناسی* بازگشته ام به شاهنامه، پس از بیست سال. تا جایی که می توانم در روزنه های روزانه شاهنامه می خوانم. حس می کنم دانش جویان ما، سیاستمداران ما، پدران و مادران ما هیچ کدام از خواندن شاهنامه بی نیاز نیستند.

باید بیشتر از شاهنامه نوشت.

 

پی نوشت:

*در این کارگاه داستان سیاوش از شاهنامه  فردوسی را به تفصیل بررسی می کنیم.


 
پای آن کاخ بلند (1)
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: فردوسی

 

عشق من به شاهنامه امروزی نیست. دیرگاهی است از این باده ی نوشین مستم. قدیمی ترین خاطره های کودکی من با شاهنامه آغاز می شود.

سال های جنگ بود. پدر -که روانش شاد باد- چهارده روز آبادان بود و چهارده روز شیراز. دو هفته ای که پیش ما بود صبح ها به من و خواهرم قرآن می آموخت و عصر ها برای ما قصه های شاهنامه را از بر می خواند. من شاید چهار ساله بودم که این ماجرا شروع شد. حافظه عجیب پدر و انبوه شعرهایی که از بر داشت، من و خواهرم را شیدای این وادی کرد. خواهر به حافظ قناعت کرد، من نه.

کلاس پنجم بودم. در مسابقات علمی استان مقامی آورده بودم و حالا پدر -که یادش همیشه با من است- می خواست برایم جایزه بخرد. من بی درنگ به یاد آن شاهنامه خوش آب و رنگی افتادم که پشت شیشه کتابفروشی ممتحن در خیابان لطفعلی خان زند چشمک می زد. ما در خانه شاهنامه نداشتیم.

از آن روز تا یک سال بعد شاهنامه همدم روز و شب من شد. از دبستان که بر می گشتم شاهنامه را باز می کردم داستانهایش را می خواندم و هر کلمه ای را که معنی اش برایم دشوار بود در فرهنگ لغات همسایه مان پیدا می کردم. به راهنمایی که رفتیم یک روز معلم تاریخ مان داشت از درفش کاویانی صحبت می کرد. من چشمهایم را بستم و صحنه یکی از داستانهای شاهنامه* را در ذهنم مجسم کردم که بیژن شمشیرش را می کشد و درفش کاویان را دو نیمه می کند. یک دفعه کلاس از خنده منفجر شد. چشمهایم را باز کردم دیدم آقا معلم بالای سر من ایستاده و دارد هاج و واج مرا نگاه می کند. دیدم دستهایم را مثل کسی که شمشیر می زند در هوا دراز کرده ام. ظاهرا داشتم در خیالم نقش بیژن را بازی می کردم.

زنگ تفریح، کوروش و پویان به سراغم آمدند و پرسیدند از این اداها که در آوردم. آن داستان شاهنامه را برایشان تعریف کردم. سخت به شاهنامه علاقه مند شدند. حالا هر زنگ تفریح دور هم می نشستیم و من داستان های شاهنامه را نقالی می کردم. کوروش همان کسی بود که در مسابقات علمی اول شده بود. شاهنامه بهانه ی دوستی عمیق ما شد. داستان این دوستی را روزی باید بنویسم. (یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد...) هر دو مدتی بعد شاهنامه خریدند. وسط سال هر سه به مدرسه تیزهوشان که تازه افتتاح شده بود رفتیم. ما را از هم جدا کردند. در مدرسه جدید معلم ادبیات با سوادی داشتیم. او مرا که در مدرسه جدید شاعری ام لو رفته بود با دکتر شمیسا و وزن و قافیه آشنا کرد. کم کم به مطالعه کتابهای دبیرستان و دانشگاه کشیده شدم و عاقبت فردوسی روشن روان جایش را به خاقانی دشوار گوی داد.

سال ها گذشتند. من بزرگ تر و بزرگ تر شدم. از دبیرستان به دانشگاه، از شیراز به تهران و از ایران به سرزمین برف آمدم. مثل ماهی کوچکی که بر خلاف جریان آب شنا می کند در همه این بیست و دو سال نگذاشتم ترس درس و قال مقاله شور شعر و شیرینی شاعری را از من بگیرد. اگر شده بود در برفابرف تهران خودم را به پارک ساعی می رساندم، در عصر سرد و مه آلود پاییز به پارک واترلو می رفتم، یا حتی روی دوچرخه جوشش واژه ها را زمزمه می کردم که جوانه شاعری در من نمیرد. چه شب ها که تا نیمه شب، تا موعد آخرین  اتوبوس، دانشگاه می ماندم اما بعد از نیمه شب در اتاق کوچک و درویشانه خودم بیدار می ماندم و دیوان بیدل را، شراب حافظ را، غزل های سعدی را ... زمزمه می کردم. اما در همه این سالها دیگر از شاهنامه خبری نبود ... 

 

 پی نوشت:

* آن داستان شاهنامه داستان فرود فرزند سیاوش است که بیژن -نوه رستم- درفش کاویان را از چنگ فریبزر پسر کاووس بیرون می کشد:

یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش                            بزد ناگهان بر میان درفش

به دو نیمه کرد اختر کاویان                      یکی نیمه بگرفت و رفت از میان


 
یعنی انار
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

گرانادا یعنی انار. انار میوه بومی ایران است. چه کسی هست که انار دوست نداشته باشد؟

در خیابانهای فرودست قصر الحمراء، مسلمانانی زندگی می کنند که بیشتر سوغاتی های عربی-اسلامی می فروشند یا رستوران های حلال دارند که غذاهای سنتی عربی-آفریقایی سرو می کنند. گاهی قهوه خانه ای سنتی هم می بینی با تخت و تشکچه و بالش یا به قول اسپانیایی ها almohada و قلیان.

کمی پایین تر از میدان نو چشمم به یکی از این قهوه خانه ها افتاد. پیش خدمت که لباس ترکان عثمانی را پوشیده بود تا ما را دید گلبانگ مسلمانی سر داد و سلام کرد. همین سلامش ما را به داخل برد. غذایی خوردیم و استراحتی کردیم. مرد پیش خدمت هر وقت از مقابل ما رد می شد به هر زبانی که می توانست ابراز محبت می کرد. مهرش در دل ما جا کرد.

 شب شده بود و مهتاب بالا آمده بود. در کوچه های قدیمی گرانادا قدم می زدیم کوچه های باریکی به عرض یک ماشین و جویبار آبی که به موازات ما جاری بود و مرا را به یاد دربند می انداخت. در میدان نو معرکه گیرها مشغول هنرنمایی بودند و سر توریست ها را گرم می کردند. هوا مسیح نفس بود و باد نافه گشای.

دلمان برای آن پیش خدمت تنگ شد. دوباره رفتیم به همان قهوه خانه عربی. می خواستم چای مخصوص عربی بخورم از آن چایی هایی که یک شب خانه استاد فلسطینی ام نوشیده بودم، چای هل. نمی دانستم هل به اسپانیولی چه می شود یک دفعه گفتم الشای مع الهلّ! پیش خدمت فهمید و خندید. مدتی بعد با یک قوری چینی بزرگ و دو استکان کمر باریک لب طلایی برگشت. عطر خوش چای هوش از سر ما می برد. به او گفتم که برایمان کمی باقلوا هم بیاورد. یک ساعتی طول کشید تا قوری چای را تمام کردیم. وقت حساب کردن گفت که 5 یورو شده من تعجب کردم و گفتم شما فقط به اندازه 5 یورو هل داخل این قوری ریخته بودید تازه باقلوا... پیش خدمت که دید من راضی نمی شوم رفت و مدیرش را آورد. مرد می گفت رگالو رگالو منظورش این بود که باقلوا هدیه ما به شما بوده و حساب نمی کنیم ...

دستی به هم دادیم و با لبخند از هم جدا شدیم.

 

پی نوشت:

در فرانسوی هم به انار می گویند گرانادا (grenade) در انگلیسی هم می گویند پوموگرانت یعنی سیب (میوه) گرانادا.