بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (١٢)
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عاشقانه ، کتاب ، افلاطون

هشت سال این مثنوی تاخیر شد ... 

نمی دانستم خواندن یک کتاب کوچک که افلاطون ۲۴۰۰ سال قبل نوشته اینقدر طول می کشد بس که لازم است روی حرف های سقراط توقف کنی. حرف هایی که تو را بالا و پایین می برد. می بینی که دغدغه های درونی انسان در این همه سال عوض نشده و

همه را هست همین داغ محبت که نر÷اس÷صش13÷ض 1

ماجرا از آن جا شروع می شود که آگاثون نویسنده توانای آتن در مسابقه ای برنده می شود و رفقا را به میهمانی شادخواری (سیمپوزیوم2) دعوت می کند. قرار می شود به نوبت هر یک از حاضران در ستایش عشق سخنرانی کند ... تا نوبت به سقراط می رسد که آخرین نفر است. سقراط بحث را با روش سوال و جواب پیش می برد و به حاضران نشان می دهد که هیچ کدام وصف درستی از عشق بر زبان نیاورده اند. آگاثون از او می پرسد حالا تو بفرما که عشق چیست؟ سقراط از قول بانوی خردمندی به نام دیوتیما می گوید که عشق میل به داشتن خوبی هاست برای همیشه. عشق زیبایی را به دنیا می آورد. زیبایی دو صورت دارد یکی در جسم و دیگری در ذهن. مردم هم از جسم باردار می شوند هم از ذهن. باردار می شوند چون می خواهند جاودانه بمانند. میل به حاودانگی یک شور آسمانی است پس زیبایی هم گوهری الهی و آسمانی است.

با این وصف عشق محدود به انسان ها نیست. پرنده ها هم عاشق می شوند. دیگر  آنکه چون اندیشه جاودانه تر از جسم است و محرک عشق میل به جاودانگی است پس عالی ترین نوع عشق، عشق به خرد و دانایی است. این عشقی است مستقل از جنسیت3

ناگهان صحنه به هم می خورد و الکیبیادس- جوان زیبا و برومند آتن - با هیبتی شبیه خدایان، زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست، با حلقه‌ای بافته از پیچک و بنفشه، وارد می شود تا به آگاثون شادباش بگوید. الکیبیادس مدتی بعد متوجه حضور سقراط می شود که کنار آگاثون -که او هم جوان خوش چهره ای بوده- نشسته. آتش حسادت در درونش شعله می کشد و به تندی با سقراط سخن می گوید. پرده بر می دارد از رازی که بین او و سقراط بوده.  میگوید که سقراط عاشق او بوده. او بارها امتحانش کرده و زمینه کامیابی برایش فراهم کرده اما سقراط پا از دایره اخلاق فراتر ننهاده. او سرخورده و شرمگین شده اما عظمت روح و اندیشه سقراط در او اثر کرده. کار به جایی رسید که او با آن همه زیبایی و رعنایی عاشق سقراط می شود و صید خود در پی صیاد به راه می افتد. اینگونه جای عاشق و معشوق عوض می شود 

پی نوشت

1- این حروف در هم و بر هم را مریم تایپ کرد. پاک نکردم که یادگار بماند. اصل شعر این است:

همه را هست همین داغ محبت که مراست/ که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

ظاهرا ملک الشعرا بهار این غزل سعدی را بسیار دوست داشته

2- کتاب سمپوزیوم (سیمپوزیوم Symposium) نوشته افلاطون فیلسوف نامدار یونان باستان بین سالهای 385 تا 380 قبل از میلاد نوشته شده. سبک نوشتار افلاطون به گونه ایست که اثری از خود بر جای نمی گذارد و همه نظریه ها را از زبان استادش سقراط بیان می کند. 

3- شاید تحت تاثیر همین نوشته افلاطون باشد که این نوع عشق، عشق افلاطونی نامیده می شود Platonic Love . انسان زیبایی را دوست دارد، چه روی زیبا،  چه روح زیبا. عشقی که از زیبایی آغاز می شود پلی می شود برای صعود روح.


 
حضور
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دلم، همان قدر که خلوت می خواهد حضور هم می خواهد، حضور آشنا.

ما ماهی دور از دریا شدیم، موج سرخورده از ساحل ... جغرافیای اینجا انگار کوچکتر از آن است که آدم های بزرگ را جا بدهد. 

وطن هر ایرادی که دارد، مردانی دارد از جنس سلام، مردانی از عشق آباد. در این هشت سال و نیم فقط یک بار نسیم سلام در غربت پیچید آن هم مسافری بود که از شهر طوس، از دیار حبیب، آمده بود. وعده کرده بود که هر سال بیاید اما چشم ما کنار پنجره ی انتظار خشکید. 

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که همآواز شما در قفسی افتاده است

باز هوای وطنم، وطنم آرزوست...


 
از شادی ها
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه

 

از شادی های تازه من شانه زدن به موی مریم گلی است وقتی از حمام بیرون می آید. شانه را یر می دارم و برایش می خوانم :

خواهم که بر زلفت

هر دم رنم شانه 

ترسم پریشان کند بسی

حال هر کسی ...

 

پی نوشت:

امروز مریم گلی 9 ماهه شد.

شعر از شوریده شیرازی است


 
لطف
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حافظ

   در حق من لبت این لطف که می‌فرماید

   سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این

 

بعضی روزها آدم فقط خبر بد می شنود. ما هم که کم ظرفیت! غم دانمان فوری پر می شود. 

 ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟

 برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟!