بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

عطر نارنج
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

شیراز، در هر خانه ای درخت نارنجی است. میوه نارنج تمام سال بر سر شاخه می ماند بی آنکه خراب شود. شادی کودکان خانه این است که وقت ناهار بروند در حیاط نارنجی بچینند و آبش را بچکانند روی کباب. وه که چه مزه می دهد نان و کباب و آب نارنج! درخت نارنج سراسر سال سبز است و ترکیب رنگ نارنج با سبزی برگ تصویر چشم نوازی می سازد که صدها سال پیش از این سعدی را هم به تحسین وا داشته1. نارنج مرا به یاد سفر هم می اندازد، وقتی عزیزی به سفر می رود پشت سرش یک کاسه آب که در آن چند برگ نارنج است می پاشند که زودتر از سفر برگردد. 

 داشتیم در یکی از کوچه های قدیمی گرانادا قدم می زدیم. رسیدیم به یک کلیسای قدیمی که درش باز بود. روز یکشنبه بود. وارد حیاط شدم. بله، کلیسا حیاط داشت، حیاطی بزرگ. داخل حیاط باغچه های کوچکی بود. در هر باغچه ای درختی سبز، بر هر درختی میوه های نارنجی رنگ. گفتم شاید پرتقال باشد. نزدیک تر رفتم، یکی از میوه هایی را که روی زمین افتاده بود، بو کردم. نارنج بود. باز هوای وطنم وطنم آرزوست! در آب و هوای کانادا -جایی که من ساکن ام- نارنج نمی روید.

 چیزهای زیادی در گرانادا مرا به یاد شیراز می انداخت. مثلا حالت کوههایش که نه چندان بلند و نه چندان سبز بودند. گرمای قابل تحمل هوا در روز و لطافت هوا در شب و باغ های زیبایش، با درختان بلند و شاخه های سر به هم کشیده که قدم زدن شبانه را برایت دلپذیر می کرد و سروناز هایش. با این حال و هوای شاعرانه هیچ تعجب نکردم وقتی فهمیدم بزرگترین شاعر اسپانیا اهل این شهر بوده. دیدم که لورکا هم از غمناکی قصر الحمرا گفته و بارها غروب خورشید را از آنجا تماشا می کرده. گفته بود گرانادا ترانه اسرار آمیزی در جان من نهاد ...

گرانادا شهریست که باید دوباره دید.

 

1- گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین

ای که باور نکنی فی الشجر الاخضر نار


 
مسجدی در کلیسا، کلیسایی در مسجد
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

 

من آب را، رود را، فراوان دوست دارم. می توانم ساعت ها خیره بشوم به مسافرت آب، موجهایی را که گردن می کشند و نیست می شوند دنبال کنم، چشمهایم را ببندم و صدای یکنواخت آب را، باد را، پرندگان مجاور را، مرور کنم یا پاهایم را بسپارم به خنکای آب، آنقدر که کرخت شوند. 

نشسته ام روی دیوار کنار رودخانه کردوبا (قرطبه). می گویند روزی این شهر پر جمعیت ترین شهر دنیا بوده. جواهر دنیا بوده، همان ایامی که خاندان مروارید از این شهر بر بیشتر اسپانیا و پرتغال حکم می راندند.

نگاه می کنم به آبی که از زیر پل جاری است. این پل مرا یاد اصفهان می اندازد، یاد سی و سه پل. ساعتی است که از مسجد بیرون آمده ام. مسجدی که روزگاری از بزرگترین، زیباترین و پر رونق ترین مساجد دنیای اسلام بود. وقتی مسیحیان قرطبه را بازپس گرفتند، مسجد را خراب نکردند اما درست وسط مسجد کلیسایی ساختند با سقفی بلند و پنجره هایی بزرگ که نور آسمان را به درون کلیسا می پاشد، در تضاد با فضای تاریک و سقف نسبتا کوتاه مسجد. حالا، قرن هاست که کسی در این مسجد نماز نمی خواند اما برنامه های مسیحیان برقرار است.

خاموشم اما در اندرون من خسته دل غوغایی است. غم مبهم دارم. در حال خودم هستم که مردی به من نزدیک می شود و با انگلیسی دست و پا شکسته ای از من می پرسد شما مسلمان هستید؟ فهمیدم که اسپانیایی است. به اسپانیولی  جوابش می دهم. گفت که خودش کاتولیک است

گفت تو وقتی اینجا را می بینی چه احساسی به تو دست می دهد؟ از اینکه یک بنای مقدس شما را گرفته اند ناراحت نمی شوی؟

یاد این آیه قرآن می افتم و تلک الایام نداولها بین الناس ... (و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانیم) و باز یادم می آید که گفته بودند اینجا قبل از اینکه مسجد پر شکوهی بشود گویا کلیسای کوچکی بوده .. ساعتی با هم حرف می زنیم. برایش می گویم که به نظرم همه آنهایی که به خدا اعتقاد دارند برادرند، اهل یک خانواده اند. غرورها و خودخواهی ما را از هم دور کرده. زمین، خشکی پیوسته ای بود که تیغ داران آن را تکه تکه کردند.

حرفمان که تمام شد. دو دست مرا در دست گرفت گفت من مسیحی کاتولیک هستم اما خودم را برادر تو می دانم.

او رفت و غم نیز.

 


 
نسیم آندلس
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

 

این سطوری که شش ماه است نوشته نمی شوند راه نفس را بر من بسته اند.

من نشسته ام در بلندترین نقطه قصر الحمراء پای پله های آب رو به روی من حوض سنگی کوچکی است و پشت آن راهرویی که دو اتاقک را به هم وصل می کند، راهرویی بی دیوار به شکل محرابی تهی، گویی آسمان را قاب گرفته اند. چه بی نهایتی، چه ابدیتی پیش چشمهایم نقش بسته.

پله های آب، صدای پیوسته ی پای آب. آفتاب، گرمایش از جنس شهریور ماه ایران است. هوا خشک، خالی از شرجی. نسیم آندلسی سایه صمیمی برگ ها را نوازش می کند.

نشسته ام و این تمدن به خواب رفته را نگاه می کنم. به روزگاری فکر می کنم که خلیفه از این قصر پر شکوه بر سرزمین آندلس حکم می راند. حال خاقانی را دارم وقتی ایوان مدائن را دید.

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر ما نه، اشکی دو سه هم بفشان

دندانه: کنگره

 
وقت آن شیرین قلندر خوش
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

با این سن و سالتان، با پاهایی که درد می کند، وقتی پله ها را یکی یکی پایین می آیید و قبل از همه خود را به کلاس می رسانید من آب می شوم.

وقتی شما که خودتان در رشته ادبیات تحصیل کرده اید و سالها معلم ادبیات بودید ( و از لحن کلامتان و نکات شیوایی که به ندرت بیان می کنید سالها تجربه و مطالعه بیرون می تراود) دو ساعت پای حرف های این مهندس جوان می نشینید من آب می شوم.

وقتی بعد از کلاس، بی آنکه به کسی زحمت بدهید سرتان را پایین می اندازید و آرام آرام به ایستگاه مترو می روید و بعد در ایستگاه شپرد با پاهایی که درد می کند آن فاصله طولانی را طی می کنید تا خط مترو را عوض کنید و دوباره ... من آب می شوم.

ابتدای جلسه ناراحت بودم که جوان ها نیامده بودند. وقت برگشتن (بی آنکه مرا ببینید) پشت سر شما آهسته آهسته حرکت می کردم. بعد، فهمیدم که خیلی دنیا را یک بعدی دیده ام.

شما به من انگیزه دادید برای ادامه ی این راه بی همراه...


 
نیام
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شطحیات

 

دوست دارم خیال کنم وقتی من خواب شما را می بینم شما هم خواب مرا می بینید. این طوری آن پیوستگی  و با هم بودنی که در عالم ارض میسر نیست در عالم رویا بی دغدغه حاصل می شود و الّا این رابطه ارتباط نیست، ربط است؛ اتصال نیست، وصل است.

 آدم دلش می گیرد از این همه فاصله ی خود ساخته، از این همه قاعده، از این همه فرصت هایی که می پژمرند.

شاید بفرمایید خواب عینیتی ندارد و لذا اتصال در آن معنا ندارد. اما مگر مرتضی نفرمود که مردمان دنیا کرکب یسار بهم و هم نیام سوارانی هستند که آنها را می برند و خوابند؟مگر این حیات ما غیر از خواب کوتاهی است؟ تحسبهم ایقاظا و هم رقود (کهف 18) پس هر اتصال و ارتباطی که در این عالم عینی باشد هم با بیداری ما از بین می رود که فرمود یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه و صاحبته و بنیه

 

پی نوشت:

برو ای فقیه دانا! به خدای بخش ما را ...


 
قاصد یار
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شهریار تبریزی

 

من متاسفانه زبان ترکی بلد نیستم. زمانی که دانشگاه شریف بودم قرار بود مصطفی، رفیق تبریزی من، آن قدر ترکی به من یاد بدهد که حیدر بابای استاد شهریار را درک کنم. اما هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکنند.

فهم شعر به زبان اصلی لذت دیگری دارد. بسیاری از زیبایی ها و ظرافت های شعر در ترجمه می میرد. علاوه بر این، از بسیاری از دوستان ترکم که به شعر علاقه دارند شنیده بودم که شعرهای ترکی شهریار از سروده های فارسی او قوی تر و لطیف تر هستند.

تا اینکه چند روز پیش شعری ترکی با صدای خود شهریار شنیدم به نام یار قاصدی. شنیدن صدای زیبای استاد محمد حسین شهریار که با بغض و گریه توام بود کافی بود که این شعر را بارها گوش کنم. از حال و هوای شعر اینقدر فهمیدم که شهریار دارد با خیال یار سفرکرده گفتگو می کند.

کسی زیر آن شعر نوشته بود: محال است کسی زبان ترکی بداند و با شنیدن این شعر گریه نکند. به یکی از دوستان تبریزی ام در این گوشه عالم که قرار بود به زودی همدیگر را ببینیم ایمیل زدم که وقت ملاقات این شعر را برایم ترجمه کن. جواب داد که نابودم کردی... گوش می کنم و گریه می کنم.

اما خلاصه‌ای از این شعر:

ابتدای  شعر شاعر می گوید بس که آه و زاری کرده ام یار خیالش را به سراغم فرستاده. بعد خیال یار را دعوت می کند که: بنشین برایت چای آماده کرده ام و شروع می کند به بیان خاطره ها:

سن یاریمین قاصیدی ســـن

ایلن سنه چای دئمــــیشم

آخ که چه شب ها نخوابیدم و (تو را خواباندم) برایت لالایی گفتم. وقتی تو خوابیدی به چشمهایم گفتم که ستاره ها را بشمارد . 

هر کس تو را ستاره بخواند من خودم تو را ماه می خوانم...

شعر با این بیت جان سوز پایان می یابد:

عمر سورن من قارا گون

آخ دمیشم وای دمیشم

عمر سپری می شود و من سیاه بخت (از سر درد و حسرت) آخ می گویم وای می گویم

روحش شاد.

پی نوشت:

برای ترجمه از این وب سایت کمک گرفته ام اگر در ترجمه و تلخیص شعر اشتباهی رخ داده پیشاپیش عذر می خواهم


 
یک فنجان چای
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نزار قبانی

 

سال نو شده اما فرصتی نکرده ام که به نو شدن فکر کنم. در این روزهایی که به سرعت شب می شوند پنج دقیقه فرصت دارم برای نوشتن. به قول نزار قبانی  در قصیده تناقضات قلبی:

 

بین قطاری که می آید و قطاری که می رود

پنج دقیقه فرصت هست

تا تو را به فنجانی چای پیش از سفر دعوت کنم

پنج دقیقه تا با تو اندکی آرامش پیدا کنم

پنج دقیقه تا اندکی دردهایم را با تو بگویم ...

پنج دقیقه تا تو زندگی ام را زیر و رو کنی

 

زندگی حاصل جمع همین "پنج دقیقه"هاست.

سال نو مبارک