بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سودای جنگ
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

پیرمرد با پالتوی گشادش سوار مترو شد و روی صندلی خالی کنار دستم نشست. داشتم کتابی را روی کیندل (کتاب-خوان الکترونیکی) می خواندم. پیرمرد سرش را خم کرد طرف من و نگاه کنجکاوش را خیره کرد به صفحه کیندل. می دانستم که می خواهد سر صحبت را باز کند. سرم را بالا آوردم. گفت چشمت اذیت نمی شه؟ به نظرم لهجه آلمانی داشت. گفتم می شه درشت نمایی صفحه را بیشتر کرد و به او نشان دادم. عینکش را در آورد. نگاهی کرد و گفت باز هم برای من راحت نیست، تازه اینها خیلی هم گرونه. گفتم نه دیگه الان قیمتش حدود 100 دلار شده. گفت من کتاب کاغذی رو ترجیح می دم چون همیشه دارمش. گفتم درسته ولی مثلا این کتابی که من الان دارم می خونم (تاریخ کامل ابن اثیر) 16 جلده و جابجایی اش آسون نیست. سرش را به علامت تاکید تکان داد و در نهایت غافل گیری گفت : تو ایرانی هستی، نه؟ گفتم درسته. گفت قراره حمله کنن به ایران؟ قراره جنگ بشه؟ گفتم سی ساله گوش ما پر از این حرف هاست. گفت بادمه سال 2003 هم جورج بوش می خواست به ایران حمله کنه. پر از اطمینان به او گفتم: حالا هم دوباره نزدیک انتخابات شده و به سر و صدا احتیاج دارن.

به ایستگاه یونیون رسیده بودم. باید پیاده می شدم اما دلم می لرزید از سودای جنگ... 


 
حاجیان آمدند با تعظیم
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حج

 

امروز حاجی ها برگشتند، به قول ناصر خسرو " حاجیان آمدند با تعظیم ..." سرفه، سرهای تراشیده، عرق چین، آب زمزم، مستقبلین رنگارنگ ... حاجیان آمدند، پراکنده، تک تک، بر خلاف رفتن که همه با هم بودند، گروه بودند، می رفتند که تمرین کنند برای امت شدن. (امت(1) چه مفهوم قشنگی است در اسلام) رسم روزگار انگار همین است. یکی تند آمده بود، یکی کند آمده بود، یکی چمدانش نیامده بود، یکی که سبک بار بود چمدانهای دیگران را آورده بود.

رفیقم از برج هایی می گفت که دارند تمام اطراف کعبه را پر می کنند، از ساعت اذان گو که رقص نور داشت. بزرگترین ساعت دنیا! از آن همه تجمل که دارند تزریق می کنند به مکه و مسجد الحرام. از آن همه اسباب حواس پرتی. یادم افتاد به داستان اصمعی و امام سجاد. که اصمعی برای حج آمده بود ... که نیمه شب رفت کنار کعبه... که مسجد تاریک بود، که هیچ کس نبود، که پرهیب جوانی را دید که ناله جانسوزی داشت، که در آن خلوت خالی با صاحب بیت زمزمه می کرد:

الهی و سیدی! قد نامت العیون و غابت النجوم و أنت حیّ قیّوم

إلهی غلقت الملوک أبوابها و قام علیها حجابها و حرّاسها

 و بابک مفتوح للسائلین فها أنا ببابک أنظر برحمتک لی یا ارحم الرّاحمین...

 

یعنی روزگاری این قدر خلوت بوده خانه ی خدا و فضا مناسب بوده برای اتصال. لابد می گویی آدم باید خودش حواسش جمع باشد؟

پی نوشت:

یاد سفر کربلا افتادم. کاروان خوبی داشتیم. دو تا پیرمرد بودند در کاروان ما که نسبتی با هم نداشتند . در همان سفر با هم آشنا شدند. یکی پایش لنگ بود، دیگری چشمش نمی دید. همه جا با هم بودند . این چشم او بود او پای این.


 
روز آب ... روز باران
ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حج ، سفرنامه

 

روز هشتم ماه ذی الحجه را یوم الترویه می نامند یعنی روز سیراب کردن. حکمتش هم این بوده که در این روز آب می بردند به صحرای خشک عرفات برای حاجیانی که قرار است فردا -روز نهم- در آنجا وقوف کنند. در این روز حاجیان محرم می شوند برای حج تمتع. از هر جای مکه می توان محرم شد، از همه جا بهتر هم مسجدالحرام است که این هم ظرافتی دارد برای خودش (1). بهترین وقت احرام هم بعد از خواندن یک نماز واجب است.

روز هشتم، خیلی دلمان می خواست از مسجدالحرام  محرم بشویم اما آقا سعید، مسوول کاروان، اجازه نداد. قرار بود شب عرفه را در منا باشیم (2) و او می ترسید که ما در ترافیک گیر کنیم و همه معطل ما بشوند. ناچار قبول کردیم. ساعت 3 قرار بود راه بیفتیم به سمت منا اما اتوبوس ها تاخیر داشتند. یک دفعه باران بارید. بارانی درشت و یکریز آنقدر که سیل راه افتاد. از پنجره رستوران در طبقه 18 هتل می شد منا را دید و ماشین هایی را که در سیل گیر کرده بودند. خبر آمد که چادر های منا خیس شده و امکان خوابیدن در آنها نیست. قرار شد حجاج در هتل استراحت کنند و شب بعد از نماز مستقیم به عرفات برویم. آقا سعید اجازه داد که به مسجد الحرام برویم. گل از گل ما شکفت!

خانه خدا خلوت تر از همیشه بود آن قدر که می شد پشت مقام ابراهیم نماز خواند و مماس بر حجر اسماعیل طواف کرد و بی دغدغه با خدا دو کلمه حرف زد. حتی با خانه اش عکس یادگاری گرفت. دو سه تا کاروان ایرانی هم دسته جمعی آمده بودند محرم بشوند. آقا سعید می گفت شما چه کار کردید که خدا دعایتان را مستجاب کرد و برنامه همه را عوض کرد.

یادم نیست که چطور رسیدیم به عرفات. به گمانم تمام راه را خواب بودم. نیمه شب رسیدیم. خیلی جاها هنوز نم داشت . بهانه ی شیرینی بود برای بیدار ماندن و خواندن دعایی که بیست سال پیش امام جماعت محل شب احیایی گفته بود که باید این دعا را در شب عرفه خواند: اللهم یا شاهد کل نجوی (3)...

نزدیک سحر که شد از کاروان بیرون آمدم. گشتم در اطراف صحرا. هوا لطیف بود و پر از شمیم سحر. تپه ای پیدا کردم و خلوتی. نماز صبح را همانجا خواندم و دعای عهد را. بعد از صبحانه گفتم سر بزنم به کاروان های ایرانی و برادرم را که از شیراز آمده بود پیدا کنم. کاروان های ایرانی در دورترین نقطه عرفات نسبت به جبل الرحمه بودند. مسافتی طولانی را طی کردم. از بعثه ایران، مناجات امیرالمومنین در مسحد کوفه از بلندگوها پخش می شد: مولای یا مولای ... مداح صدای دل نشینی داشت. کاروان شیرازی ها هم در میان ایرانی ها دورترین بود. آنقدر رفتم تا رسیدم به مرز عرفات! برگشتم و بالاخره کاروان برادرم را پیدا کردم. بنده خدا خوابیده بود. شب قبل اذیت شده بودند. حال و احوالی کردیم. همسفر شوخی داشت اما من حال شوخی نداشتم. کمی که حرف زدیم گفتند باید بروند برای مراسم برائت. من خداحافطی کردم چون برای اذان ظهر می خواستم در کاروان خودمان باشم ما روحانی نداشتیم. نگران بودم که همسفرها نیت وقوف یادشان برود. ...

وقتی رسیدم به کاروان مدتی بود که آقای تهرانی آنجا بود و دیگر آماده رفتن بود. آمده بود برای دیدن من و همسفرانم. او را از سال ها قبل می شناختم، از مراسم ایام فاطمیه در شیراز. سی سفر به زیارت دوست آمده بود. ما در مدینه همدیگر را پیدا کرده بودیم. چند نوبت آمد برای ما حرف زد، حرف های خوب. جای ثابتی در مسجد پیامبر قبل از اذان صبح محل دیدار ما بود. همانجا برایم گفت : الحج عرفه. و اشتیاق عرفات را در من جاری کرد. وقت رفتن دعوت کرد عصر دعای عرفه را در خیمه آنها بخوانیم ...

 نماز را با برادران اهل سنت خواندم. اهل سنت روز عرفه نماز ظهر و عصر را با هم می خوانند (4). بعد از نماز شیخ شان به زبان انگلیسی صحبت کرد. حرف های قشنگی می زد درباره اهمیت روز عرفه و صحرای عرفات، شبیه همان چیزهایی که در کتاب های ما شیعیان هم هست. جالب بود که  جملات زیبایی از امام علی (ع) هم نقل کرد. بعد از نماز رفتم به خیمه آقای تهرانی. دعای قشنگی خواند ...

* * *

امروز عصر رفتم به مسجد. وقتی رسیدم داشتند این فراز دعای عرفه را می خواندند:

اللهم اجعلنی اخشاک کانی اراک  

از آن موقع تا حالا یک خط در میان دلم در صحرای عرفات است. گاهی می روم روی همان تپه که نماز صبح را خواندم، گاهی هم می روم به خیمه آقای تهرانی.

پی نوشت:

(1) -برای ورود به مکه و زیارت خانه خدا حاجیان از 7 نقطه خارج از شهر مکه باید محرم شوند اما برای ورود به عرفات باید از خود مکه و بهتر آن که از خانه خدا محرم شوند . ین نکته ی ظریف اهمیت والای صحرای عرفات را نشان می دهد.

(2)- اهل سنت مقید هستند که شب عرفه را در منا باشند و صبح عرفه وارد عرفات شوند. اتفاقا در منابع شیعی هم همین نکته توصیه شده اما کاروان های ایرانی برای راحتی کار و رعایت حال حجاج شب عرفه مستقیم به عرفات می روند. فاصله مرز منا تا عرفات حدود 6 کیلومتر یا بیشتر است اما پیمودن این مسیر در ایام مخصوص حج ساعت ها زمان می برد.

(3) دعای زیبابی است که برخی از  نعمت هایی را که خداوند به پیامبران برگزیده خود عنایت فرمود نام می برد. خواندن آن در شب عرفه و نیز در شبهای جمعه توصیه شده.

(4) برخی برادران اهل سنت به علت ناآگاهی جمع بین دو نماز را از بدعت های شیعیان می دانند...


 
لن ترانی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم.

 

دو رکعت نماز معمولی دارد این شب ها. تنها نکته‌اش قرائت یک آیه قرآن است، آیه 142 سوره اعراف. آیه بعدی در سوره اعراف آیه بسیار معروفی است همان آیه لن ترانی که در ادبیات ما بازتاب گسترده ای داشت:

صد ره ات لن ترانی ار گوید

باز می دار دیده بر دیدار  ( هاتف اصفهانی )

اما خود این آیه (142)

و موسی را 30 شب وعده کردیم و آن را با 10 شب دیگر تمام کردیم


 
عباسجان کربلایی خداداد
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

 

در تقاطع تیز خیابان های یونیورسیتی و فرانت، پای تیر چراغ راهنما صندوق پلاستیکی سفیدی معکوس روی زمین گذاشته شده. میانه روز مردی روی صندوق می نشیند. پیداست که قدی بلند و تنی ترکه ای دارد، با ریش های سیاه ژولیده، موهای چرکمرده و چشمانی باز و درشت که انگار می خواهند از حدقه در بیایند. با این نشانی ها که گفتم مرا به یاد عباسجان کربلایی -خداداد یکی از شخصیت های منفی و جاسوس داستان کلیدر- می اندازد. شاید تنها فرق آشکارش این است که به جای کلاه نمدی، کلاه بیس بال بر سرش می گذارد. حالت چشمهایش طوری است که انگار با نفرت به عابران نگاه می کند و مترصد حمله است. یک لیوان خالی هم دست اش گرفته بلکه عابران سکه ای نثارش کنند اما با این همه ناز و ادا که دارد بیشتر وقت ها کشکول اش خالی است.

رسیده ام به جلد دهم داستان کلیدر دیگر به پایان ماجرا نزدیک شده ایم. بوی مرگ و خون می آید، دارند گل محمد را از هر طرف محاصره می کنند. سه ماهی است که کلیدر وقت های خالی ام را پر می کند. قصد داشتم هفته قبل کتاب را تمام کنم که نشد. باید یک بار مفصل بنویسم درباره این کتاب.

پی نوشت

بخش مفصلی از جلد نهم کتاب به بازگویی حالات عباسجان اختصاص داردو شخصیت روان پریشی که مکالمه هایش با خودش آدم را به یاد شخصیت های آثار داستایوسکی می اندازد


 
و اذن فی الناس بالحج
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حج

دیشب رفته بودیم فرودگاه بدرقه دوستانی که عازم حج بودند. دو ساعتی آنجا بودم. آدم هایی با زبان های مختلف، ترک، عرب، فارس، پاکستانی اما همه همدل رو به یک مقصد واحد.

و دلم تنگ شد برای دو سال قبل، برای عرفات و عرفان عمیق اش، برای آن حس رهایی و سبکی که در حامه احرام به انسان دست می دهد، و برای آن پیر با صفا که سی سفر او را طلبیده بودند و  قصد کرده بودیم غروب پیاده با هم راه بیفتیم از عرفات تا مشعر و تمام طول راه را .. که ضعف سراغم آمد و شدم رفیق نیمه راه.

دلم تنگ شد برای مشعر و ابهام و اسرار و سرگشتگی هایش، به یاد تنی بی رمق افتادم که غرق تب بود و در زیر حوله احرام می لرزید بی هیچ پوشش دیگری. یک وجب زمین سهمش بود و بس، نه سقفی، نه تختی، ...

به یاد منا افتادم که پاهایم دیگر از تاب و توان افتاده بودند و هر قدم تا جمرات راهی طولانی و بی انتها بود. به یاد لحظاتی که از ضعف بر زمین نشستم، ناتوان از رفتن، نا امید از رسیدن و اندوهگین و شرمسار از ناتمام ماندن اعمال ... که ناگهان پرنده ای در من بال وا کرد، آهویی در پاهایم جان گرفت ...

نگاه می کردم به مسافران که در صف تحویل بار ایستاده بودند، می گفتند و می خندیدند، شوقی در نگاه شان بود اما شاید بیشترشان نمی دانستند به کجا می روند. سه هفته بعد که برگردند تازه می فهمند حسرتی را که من دیشب دچارش بودم.

حج، تجربه ای است منحصر به فرد. اللهم ارزقنا...