بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سال های قحطی
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ایران

 

سالهای جنگ بود و جیره بندی. سال های برنج تایلندی و پنیر کوپنی. به جای برنج و گوشت ماکارونی و سویا قوت غالب خانواده ها شده بود. شب دور سفره شام ما بچه ها ایراد می گرفتیم از غذا. بیچاره مادر مستاصل شده بود از دست ما دو تا.

یک بار پدر به ما عتاب کرد که "شما قحطی ندیده اید و الا این غذا را روی چشمتان می گذاشتید من قحطی دیده ام. روزگاری بود که ما سالی یک بار برنج و گوشت می خوردیم آن هم شب عید نوروز. مادرمان پیاز با دنبه بو می داد که بوی گوشت بگیرد. گاهی که غذا نداشتیم، برگ توله (پنبرک) آب پز می کرد و به ما می داد".

من آن روزها به عقلم نمی رسید که بیشتر درباره سالهای قحطی از پدر بپرسم. بعد ها که تاریخ را خواندم دیدم دو قحطی بزرگ در قرن اخیر در ایران رخ داده مقارن با دو جنگ جهانی. آن قحطی که پدر از آن حرف می زد قحطی دوم بود که در سالهای ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۲ رخ داد یعنی زمانی که او هشت ساله بود و تازه پدرش را از دست داده بود. می گویند قیمت غله و نان در این سالها ۴ تا ۸ برابر شد (منبع).

اما قحطی اول که مقارن سالهای ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ رخ داد بسیار وحشتناک تر بود و بزرگ ترین قحطی تاریخ ایران بود (منبع). آمارهای مختلف می گویند بین یک سوم تا نیمی از جمعیت ایران در این قحطی تلف شد. در کتاب کلیدر اثر محمود دولت آبادی اشاره ی تلخی به این قحطی و نحوه دفن مردگان شده اما به نظرم چنین واقعه ی هولناکی باید بازتاب گسترده تری در ادبیات ایران می یافت. 


 
افسانه
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

چند روزی بد اخلاق بودم. البته به نظر خودم رفتار من عادی بود1! نمی دانم؟ شاید تاثیر مسمومیت چند روز پیش بود که برنامه های تعطیلات را به هم ریخت، یا شاید به خاطر فکرهایی است که در ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهم جریان دارند.

گفتم امروز پیاده بروم سر کار تا حال و هوایم عوض شود، این روزها هوا هم خوب است. گاهی چهار تا آدم هم ببینم بد نیست. مسیر خانه تا محل کارم پر رفت و آمد است. شاید در این فاصله هزار آدم ببینی. بالاخره بعضی از این ها می توانند شخصیت های داستان های نانوشته تو باشند. بعضی از اینها در چشم هایشان شاید رازی باشد از آن ستاره قطبی ...

غرق شدم در دنیای آدم ها و تصویرها ... به خودم که آمدم دیدم دارم بیت هایی از افسانه نیما را زمزمه می کنم (در حال و هوای آهنگ های محلی خراسان):

ای فسانه! خسانند آنان

که فرو بسته ره را به گل زار

خس ز صد سال توفان ننالد

گل ز یک تندباد است بیمار

نمی دانم سلسله کدام فکرها مرا به افسانه رساند؟!

شب که به خانه آمدم، وقتی فراغتی پیدا کردم نشستم و افسانه نیما را خواندم پس از سالها!

 

حالا دارد باران می زند. صدای اش را دوست دارم و ردش را بر شیشه، اما با برگ های هزار رنگ چه می کند این باران؟ برگی باقی می ماند تا فردا؟

 

پی نوشت

1- شعر معروفی از قیصر "رفتار من عادی است"


 
دست های سیاه
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، انسان ، واتر آباد

 

چشمم به دست های سیاه اش افتاد که با پوست سفیدش تناقض خنده داری ساخته بود. بار اول که دیدمش فکر نمی کردم چهار پنج سال از من بزرگتر باشد و پدر دو فرزند، بس که چهره اش جوان می زد. یک بار تعریف می کرد دکترایش ناتمام مانده بود (هم کار می کرد هم درس می خواند). سه ماه کار را ول کرد رفت به مزرعه تا تمرکز کند روی پایان نامه. اما مگر می شد کار کرد؟ بچه ها مدام از سر و کول اش بالا می رفتند. کیف کردم  وقتی فهمیدم خانواده اش در مزرعه زندگی می کنند نه در شهر.

بر خلاف خیلی از اینجایی ها که مزخرف ترین حرف ها را با چنان اعتماد به نفسی بیان می کنند که تو گمان می کنی -زبانم لال- وحی منزل است و حالت آن پادشاهی را داری که لباس نامرئی برایش دوخته بودند، هیچ اصراری در بزرگ نمایی کار خودش ندارد و قبل از همه خودش از کارش ایراد می گیرد.

دیروز رفته بودیم واترآباد با جناب رییس. جلسه داشتیم با کریس و دار و دسته اش در محل کارش. او مشغول نشان دادن نتیجه تحقیقاتش بود. من در این زمینه شاید خبره تر از او باشم. ایرادی اساسی از او گرفتم. لحظه ای فکر کرد ... بعد نگاهم کرد و با همان لحن دل نشین اش گفت: راست می گی  That's True! هیچ تلاشی نکرد برای ماله کشی و بازسازی اعتبار خودش ...

اما راز دست های سیاه اش؟! هفته قبل داشته گردو می شکسته برای بچه هایش


 
در هوای سادگی
ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، برگزیده ها

دلم می خواست سرک بکشم به خلوت راهب بودایی. می خواستم  بی حجاب کتاب و کلام، خودم کشف کنم این دنیای ناشناخته را. گفتم در لحظاتی از این سفر که مال خودم است بروم به تماشای معبد بزرگ شان. اما، راستش را بخواهی مدتی است که از خدای کاخ نشین خسته شده ام ...

در اروپا آن همه کاثدرال۱ دیدم، مجسمه طلایی مسیح، مریم طلایی، ستونهای بلند مرمر، صلیب جواهر نشان، شمعدان های نقره، قبای زربفت اسقف ها و ... ما خودمان بدتریم: گنبد طلا، گلدسته طلا، ایوان طلا، سقاخانه طلا، درهای نقره، قالی های ابریشمی، آینه کاری ها ،.... بین این همه تجمل خدا کجاست؟ مسیح بهره اش از دنیا چه بود؟ کاسه و جامه و سوزنی... علی از دنیا چه بهره ای داشت؟ کفش صد وصله! سیذارتا مگر قصر و شاهزادگی را رها نکرد؟ حالا دوباره او را برگردانده اند به قصر ...

قید معبد بزرگ را زدم. رفتم به کوه. دلم هوای سادگی کرده بود. به یاد مسجد فاطمه الزهرا (س) افتادم در مدینه. اتاق کوچکی که سقف نداشت و فرش اش تکه ای حصیر فرسوده بود. درختی که در حاشیه دیوارش رسته بود آسمان را هاشور می زد. گلهای قرمز نازک اش خوب یادم هست.

تابلوی معبدی را دیدم که بر بالای کوه بود. معبد از پایین دیده نمی شد. رفتن به آن بالا همت می خواست. در خیالم تصور کردم معبد را. راه افتادم و شعری که ناظری آن شب در تورنتو خواند ورد زبانم بود: آنجا روم آنجا روم، بالا روم بالا روم ...

بالا رفتم، بالاتر از آسمان خراش 101 طبقه که تا همین چند ماه پیش بلندترین سازه بشری بود. پلکان مارپیچ، سکوت وهم انگیز جنگل، خیالم پرواز کرد به خلوت راهبی بودایی که هر روز این راه را قدم می زند. چه چابک می کند آدم را بالا رفتن از این کوهها، چه آدم را به فکر می برد تنهایی این جنگل تنگ! جایی در چند قدمی شهر پر هیاهو که هیچ کسی نیست.۲

 چقدر ظرافت پاشیده بودند بر این راه باریک! گاهی که خسته می شدی از صعود، گلی سرخ، گلی صورتی با پنج گلبرگ ظریف در حاشیه راه به تو لبخند می زد و پروانه ها!

پروانه ها گلهای متحرک این باغ اند،

به دو راهی رسیدم. اینجا دیگر هیچ تابلویی نبود، پلکان سیمانی هم مدتی قبل به پایان رسیده بود. رد گامهای عابران سالهای دور در هر دو سوی راه پیدا بود. پروانه ای زرد رنگ پرواز کرد دنبالش کردم، بلند شد، نشست، تا به پروانه رسیدم دیدم که یکی از دو راه را انتخاب کرده ام. پیش رفتم. راه باریک و تاریک شده بود از انبوهی درخت ها. اما جا به جا بر شاخه های درختان نوشته ای به زبان چینی آویزان بود. گوش ات که عادت کند به صدای جیرجیرک ها و جغدها تنهایی را لمس می کنی، ترسیدم ... و درد... برگشتم.

قبل از دو راهی آن پروانه زرد دوباره پیدایش شد و شروع کرد به پرواز از این سو به آن سو... پروانه جان! پروانه زیبا! شاید تو ماموری که مرا به معبد ببری اما درد زانوها در گوشم داد می زند. دردی که هر از گاهی پیدایش می شود تا به من یادآوری کند سن و سال رو به فزونی ام را... باید برگردم و بیش از پانصد پله پیش پای من است.

کنار پله دویست و پنجاه سکویی ساخته اند. می نشینم و نگاه می کنم به گلهای بنفش رو به رو. مرا به یاد گلهای دامن کدام ماهرو می اندازند این گل های بنفش؟ چه دوست دارم تماشای شان کنم.

 

به اولین ساعت که می رسم می بینم یک ساعت و نیم در این عالم نبوده ام. سوار تله کابین می شوم و غبطه می خودم به حال آن راهب بودایی که در کوه های آسمان سای تبت خلوتی دارد برای خودش، خلوتی دست نیافتنی.

پایین می روم.

 

۱- کاثدرال Cathedral کلیسای جامع هر شهر که پایگاه اسقف است.

۲-تنها انسانهایی که دیدم سه کارگر بودند در میانه راه. غذای شان را بار گذاشته بودند و مشغول کار روی پله ها بودند. یکی از آنها تا مرا دید شروع کرد به حرف زدن، خون گرم و صمیمی بود. مردم تایپه عمدتا این گونه اند.


 
زمام مراد
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حافظ

 

تا ده پانزده سال پیش عکاسی در حافظیه بود که ادعا می کرد از نسل حافظ است مردم هم به او می گفتند آقای حافظ. دختری هم داشت به اسم غزل: غزل حافظ! آدم شوخ و خوش مشربی بود. برای خودش میزی داشت کنار یکی از ستونهای ایوانی که قبل از آرامگاه است. نمی دانم هنوز زنده است یا نه. چند بار اخیر که ندیدمش.

یکی از دوستان از قول آقای حافظ تعریف می کرد که رییس جمهور وقت در سفری که به شیراز داشته اند با مدیر کل ارشاد می آیند به زیارت آرامگاه حافظ. زیر گنبد، که به شکل کلاه قلندران است، تصمیم می گیرند تفالی بزنند به خواجه شیراز. این غزل می آید:

دلا رفیق سفر بخت نیک خواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

مدیر کل ارشاد یا هر بزرگوار دیگری که مشغول خواندن فال بوده کلی ذوق می کند که به به حقا که حافظ لسان الغیب است و می داند که شما مساقرید و توشه راه برایتان فرستاده و ... بنده خدا حواسش نبود که چند بیت بعد  لسان الغیب می فرماید:

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد ...

راست و دروغش گردن آقای حافظ و راوی


 
پادشاه میوه ها انگور!
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

یکی از کارهایی که دوست دارم قدم زدن در میوه فروشی است، تنوع رنگ ها و شادابی میوه ها و سبزی ها مرا از دنیای شلوغ دور و برم جدا می کند. اگر یادت باشد یک میوه فروشی بود در بازار امام زاده صالح تجریش، که میوه ها را مرتب و تمیز چیده بود، رفتن به آنجا را خیلی دوست داشتم هرچند هیچ وقت مشتری نبودم. امروز هم بعد از 11 ساعت کار سر راه رفتم به فروشگاه کناری. فکر کنم سه بار به قسمت میوه ها سر زدم. دست هایم عادت کرده اند به برداشتن انگور. انگار یادم نبود که تو نیستی و این انگورها می ماند روی دستم...

خسته ام این روزها. خستگی این سفر آخر هنوز از تنم بیرون نرفته. خوابم به هم ریخته و ظهر که می شود سخت می گذرد بی تو! دیدم راهش این است که روزها زیاد کار کنم تا وقتی به خانه می آیم از خستگی خوابم ببرد تا صبح. وقت و حال آشپزی ندارم. نه اینکه فکر کنی از خدا خواسته غذای آماده می خرم نه! چندان هم خوش نمی گذرد بی تو! امروز ساعت پنج و نیم عصر  یادم آمد که غذا نخورده ام. رفتم بیرون. مغازه لبنانی بسته بود. گفتم حتما مغازه هندی هم تعطیل کرده رفتم به یکی از این فلان برگر ها که نان ساندویچ شان به اندازه کف دست آبی1 شان است.

حالا من هستم و انبانی خالی و انگورهایی که جای خالی تو را فریاد می زنند.

 

پی نوشت:

آبی به گویش جهرمی یعنی مادر بزرگ (بی بی). قدیم که تازه ساندویچ روی کار آمده بود، یک بنده خدایی که قوت غالبش نان بوده وقتی می بیند نان ساندویچ این قدر کوچک است و مثل پنبه است این اصطلاح (کف دست آبی) را به کار می برد. اگر می پرسی وجه شبه اش چیست، یادم نیست! باید زنگ بزنم از مادر بپرسم.