بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جبر
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

 

عاشق از بوی خوش پیرهنت

پیرهن را ندراند چه کند؟

----

گل خندان که نخندد چه کند؟!

علم از مشک نبندد چه کند؟!

نار خندان که دهان بگشادست

چون که در پوست نگنجد، چه کند؟....

تن مرده که بر او برگذری

نشود زنده نجنبد، چه کند؟

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ

نخروشد نترنگد، چه کند؟!


 
این کاروان سحر
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: هنر ، ایران

 

یک چیزهایی هست که باعث می شود آدم به ایرانی بودن خودش افتخار کند. یکی شعر حافظ است و کلا این کاروان سحر که از رودکی تا بیدل ادامه دارد. این قند پارسی که گاهی یک بیت اش ساعت ها تو را مشغول خودش می کند..

دیگر هنر خوشنویسی است به خصوص خط شکسته نستعلیق که انگار هر چه لطافت و ظرافت در شعر پارسی است با این خط دو برابر می شود. شاید آزادی بیشتری که خطاط در این سبک دارد باعث این همه زیبایی باشد. نوعی بداهه یا بارقه ای از الهام، در این خط دیده می شود.  انگار در انحنای حروف موج موج احساس ریخته اند.

یکی هم همین که الان استاد دارد یک نمونه اش را می خواند

دل بردی از من به یغما

ای ترک غارت گر من ...


 
پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۳)
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طبیعت

بخش سوم -  گفتنی های سفر

چشمه ی بزرگی هست به اسم گراند پریزماتیک. به نظر من باید آن را چشم خدا بنامند. طیف رنگ ها از آبی سیر تا قرمز روشن گسترده است. آب از گوشه های آن به مساوات سرریز می کند. چشمه را باید از بالا دید. ما که پایمان در زنجیر زمین بود.

دو دور کنار چشمه طواف کردم. پشت مقام فال زدم به خواجه شیراز:

بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست

زانکه کنج اهل دل باید که  نورانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباش....

در دل طبیعت که هستی زمان به آهستگی می گذرد. فکر و نگاهت تصفیه می شود. یک بیت شعر، یک حنجره آواز، یک تصویر تابنده بهانه ای می شود برای تمرکز و جاری شدن سیل اندیشه ها در ژرفای خیال. مادر طبیعت شیر می دهد به طفل ناخودآگاه درون...

خرس دیدیم! خرس سیاه. ما ایستاده بودیم آرام آرم از جلوی ماشین رد شد. از کنار پنجره مان پیچید به حاشیه جاده و رفت درون دره. ما را به هیچ انگاشت. به بند کفشش هم نگرفت! حتی سرش را بلند نکرد که ما را بترساند.

 آب بود و تک درخت و کوه و برف بر قله کوه و ابر بالای کوه و آسمان آبی... و شجریان داشت جامه دران برایمان می خواند:

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

چه عکسی! چه خیالی!

 

شهر پر از آهو بود. در چمن های جلو خانه ها آهو ها می چریدند. با آن چشمهای درشت و لیلی وار شان. شهری است پر ظریفان ...

از یلوستون بیرون آمدیم.

پی نوشت:

۱- چشم خدا نام یک سحابی است.

 ۳- سفر البته ناگفتنی هایی هم داردناگفتنی هایی از جنس فکر و از جنس اتفاقات شاید ساده. دیگر اینکه سفرنامه نویسی به سبک قدیم را قصد ندارم ادامه بدهم. شاید نوشته ها بریده بریده به نظر بیایند اما درج همه جزئیات ملال آور می شود و وقت زیادی از نویسنده و خواننده می گیرد. خواننده وب‌گرد هم که حوصله متن های طولانی را ندارد!   


 
پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۲)
ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طبیعت

بخش دوم - جغرافیای سفر

یلو استون چیست؟

یلو استون Yellowstone (زرده سنگ) اولین پارک حفاظت شده دنیاست با ۱۴۰ سال سابقه. جایی است که سه ایالت آمریکا به هم می رسند. قسمت عمده آن در ایالت ویومینگ است (۹۶%). درگاه شمالی آن در ایالت مونتاناست و از غرب به آیداهو می رسد. مساحت پارک ۹۰۰۰ کیلومتر مربع است تقریبا به اندازه کشور لبنان (۱۰۴۵۲). دریاچه بزرگی هم در پارک است در ارتفاع ۲۳۵۰ متر.

حالا نکته اش چیست؟

این که درون گدازان زمین را به تو نشان می دهد. پرده از دل خاک بر میدارد. آنجا آتش فشانی است که اگر بیدار شود شاید نیمی از کشور آمریکا را ببلعد یکی از بزرگترین آتش فشان های جهان.

وجود این آتش فشان جلوه های بدیعی از طبیعت را به وجود آورده: آب فشان ها: فواره های طبیعی آب (Geyser) که گاه تا ۵۰ متر بالا می روند و چشمه های آب گرم با طیف رنگی شان. اکوسیستمی که به خاطر این آتش فشان در این منطقه به وجود آمده وسیع، بی نظیر و خانه ی صدها گونه گیاه و حیوان است، انگار یک آزمایشگاه طبیعی بزرگ. گرگ خاکستری، خرس سیاه، بوفالو (بایسن)، آهوی وحشی، قوچ کوهی, ... از ساکنان این سرزمین اند. اگر بخت با تو یار باشد بعضی از اینها را از نزدیک خواهی دید...

 ما برای رسیدن به یلوستون سه ایالت واشینگتن، آیداهو و مونتانا را پشت سر گذاشتیم.


 
پا به پای دل - سفرنامه یلوستون (۱)
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه

بخش اول - رفیق سفر

من و بی لنگر راه افتادیم به سمت آیداهو. آیداهوی رویایی من، با آسمان آبی و بلندش و ابرهای نرم و سفیدش.

بی لنگر دیوانه‌ی کوه و کمر بود. باهوش و شر بود. آخر هفته ها که می شد از خوابگاه پر می کشید به توچال، به درفک، به الموت، به شاه البرز. من کلا ۳ بار بی لنگر را دیده بودم که آخربن بارش بهار ۴ سال قبل بود در جشن فارغ التحصیلی دانشگاه شریف. اولین بار هم زمستان ۸ سال قبل، که دلی جوینده و توفانی داشت. همان شب نامه ای عجیب و قشنگ نوشت که قسمت نبود پیش من بماند. در قطار خرمشهر جا ماند...

می دانستم که بی لنگر عوض شده. آدم چهارسال قبل نیست. کدام ما عوض نشده ایم؟ اصلا اگر عوض نشده بود جای تعجب داشت. بی لنگر از غمهای چهارسالی که نبود می گفت، من از پیش خدمت خوب آن رستوران ایتالیایی که غذای اش تعریفی نداشت.  هیجانی توام با نگرانی داشتم برای شنیدن حرف هایش و ترسی آمیخته به ابهام برای شنواندن حرف هایم.

البته یک شب هم دعوای مان شد و بعد زبان همدیگر را بهتر فهمیدیم. من او را جزء نسل پرانتزهای باز می دیدم و او مرا جز نسلی که می خواهند نقطه ی پایان جمله باشند. آخرش توافق کردیم که آسایش دو گیتی تفسیر همان دو حرف است...

تمام طول سفر، در همه این دو هزار کیلومتری که با هم بودیم، موسیقی من و او را به هم نزدیک می کرد، گرچه او شور بود و من ماهور... حالا آیداهوی رویایی من تمام شده بود و در ماهورهای مونتانا بودیم که عجیب به دامنه های زاگرس خودمان شبیه است.  بی لنگر آهنگی گذاشت که انگار تا آن وقت نشنیده بودم. سودای عاشقانه ی آهنگ که منتظر حرفی تازه بود تا قشنگ ترین قصه دنیا را بسازد دیوانه ام کرد. گفتم بزن کنار من باید داد بزنم.  پیاده شدیم. گوشه ای در محاصره ی چمن ها و گلهای زرد رنگ. رودخانه همسایه و آسمانی که بوی غروب گرفته بود و  ابرهایی که  هر لحظه بر تنوع طیف شان افزوده می شد.

فرباد زدم به قدر همه سالهای عاقل شدنم. به اندازه همه فریادهایی که در این سالها در سینه ام حبس شده بودند. این طور نگاهم نکن! پیش تر، من دیوانه تر از این حرفها بودم. آموزگار سخت گیر روزگار یادم داد که باید بزرگ بشوم. شاید همان روز پرهای من افتادند...

وقتی به خودم آمدم داشتم این بیت حافظ را فریاد می زدم ( شاید در مایه افشاری):

من از دیاااار حبیـــــــــــــــب ام

من از دیاااار حبیــــــــــــــب ام

من از دیاااار حبیب ام... نه از بلااااد غریب

من این همه راه را به دنبال جنون آمده بودم. به دنبال اندکی آشفتگی. باید باقی مانده خودم را پیدا می کردم و حفظ می کردم از انقراض ... و حالا همین روز اول، جنون مرا صدا زده بود.

این سفر قرار است چیز دیگری باشد. اگرچه جای آن نازنین که یادش همه جا همراه من است خالی است.

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم...


 
آمدی!
ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

مقاله ی من در آخرین قسمت کنفرانس بود. خیلی ها رفته بودند. شب قبل کلی روی اسلایدها کار کرده بودم و امروز صبح هم مشغول مطالعه چند مقاله بودم تا اگر حضار سوال سختی پرسیدند آماده باشم. اما حالا سالن خلوت بود و من هیجانم را از دست داده بودم.

اسلاید اول را که رد کردم دیدم استاد بزرگ وارد شد. استاد خودم هم در کنارش بود.

 آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم!

 

پی نوشت:

1- استاد بزرگ استاد استاد من است که بیش از 80 سال سن دارد. آدم کار درستی است.

2- ارائه دهنده آخرین مقاله کنفرانس آقایی بود از دانشگاه حسن الدین اندونزی. چون مقاله آخر بود دیگر رئیس جلسه کاری به کارش نداشت و او هم هر چقدر دلش خواست حرف زد. حتی یک بار وسط ارائه، عکس هایی از ولایت خودشان را نشان داد و گفت که اینجا خیلی قشنگه حتما به ما سر بزنید. یک دفعه دیگر هم دیواری را نشان داد و گفت که این دیوار را درسال 1524 فلان پادشاه ساخت و بعد شروع کرد به گفتن تاریخ پادشاهان آن دوره دیگر کم مانده بود اسامی کسانی را که روی دیوار یادگاری نوشته بودند برای ما بگوید. یگ بار هم عکس خانمی محلی را از دور نشان داد (از همان هایی که یک روسری سفید بلند دارند) و گفت حیف که من نمی توانم چهره زیبای او را به شما نشان بدهم. خلاصه آنقدر خندیدیم که خستگی یک روز طولانی از تن مان رفت


 
سفر به شرق صمیمی (3)
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه

شب چهارم مهمان رابرت و رابرتا بودیم در روستایی به نام cow head یا گاوسر (بر وزن رامسر!) که در شمال پارک جنگلی گراس مورن قرار دارد. آنها مهمانخانه بسیار زیبایی ساخته بودند که بهترین سوییت اش را به ما داده بودند. مساحت این سوییت به اندازه آپارتمان ما در تورنتو بود، یا یک تلویزیون مسطح 52 اینچ، جکوزی و ...

دلیل اصلی که باعث شد مهمان خانه آنها را انتخاب کنم نام زیبای آن بود : نسیم دریا. چون هوا بد بود ما زودتر از موعد وارد نسیم دریا شدیم. از رابرت که مرد تنومندی بود درباره جاذبه های آن منطقه پرسیدم. گفت: شام با تئاتر! در روستایشان هر شب یک گروه تئاتر حرفه ای اجرا دارند. برنامه آن شب هم رونمایی یک تئاتر جدید بود. اصرار داشت سریعا بلیت بخریم چون احتمالا همه ظرفیت سالن 150 نفره به زودی پر می شد. اما برنامه تا دیر وقت طول می کشید و ما خسته بودیم. فردا صبح هم می خواستیم زود بیدار شویم چون قرار بود هوا خوب باشد. به جایش به تنها رستوران روستا رفتیم که باز هم پنجره ای رو به دریا داشت. پیشخدمت رستوران بسیار راحت و مودب بود و بر خلاف برخی رستورانهای تورنتو به دنبال غالب کردن نبود. روستای گاوسر یک کتابخانه هم داشت مجهز به اینترنت.

یک زن و شوهر جوان اهل آلبرتا با پسر دو ساله شان (رایلی) مهمان رابرت و رابرتا بودند که خیلی با میزبان صمیمی شده بودند. آنها می خواستند 3 هفته در نیوفاندلند بمانند . خوش حال شدم وقتی دیدم با کودک خردسال هم می شود 3 هفته به دامان طبیعت رفت. از ادمونتون شاکی بودند و بسیار سرخوش از سفر. یکی از ماشین های رابرت هم زیر پایشان بود. پسرک خیلی خوب حرف می زد پای میز صبحانه مادرش به او که بازیگوشی می کرد گفت یا صبحانه ات را بخور یا از پشت میز برو بیرون! پسرک هم با صراحت گفت میرم بیرون! به مادرش گفتم: تمام اقتدارت را زیر سوال برد!

رابرت در خانه اش انواع فیلمها را داشت ما وقت تماشا نداشتیم اما رایلی به جای همه ی ما فیلم تماشا می کرد. رابرت از آن آدم هایی بود که هیچ کاری را دست کم نمی گیرند و می خواهند در هر کاری بهترین باشند. به نظر من می تواند یک روز شهردار یا نماینده پارلمان بشود!

وقت ورود، موقعی که رابرت داشت کلید اتاق را به ما می داد گفت: ما در اصلی را قفل نمی کنیم چون در اینجا دزد نداریم...

 

پی نوشت: مابقی این سفرنامه را دیگر نمی نویسم!

جمعیت گاوسر بین 400 تا 500 نفر است


 
سفر به شرق صمیمی (2)
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

در خانه‌ی هاری و ماری مشغول صرف صبحانه بودیم. غیر از ما 4 مهمان دیگر هم سر میز بودند که اتفاقا از تورنتو آمده بودند. حسابی اهل سفر و طبیعت گردی بودند و بیشتر نقاط زیبای کانادا را دیده بودند. حالا هم به سمت سنت آنتونی می رفتند تا یخ های قطبی (کوه یخ) را تماشا کنند.

ترکیب شان جالب بود خانمی با شوهرش و دو مرد که دوستان دوران بچگی شوهرش بودند. همه حدود 50 سال یا بیشتر سن داشتند. خانم که بیشتر از دیگران صحبت می کرد گفت 17 ساله بوده که با شوهرش آشنا شده و سالهاست  هر کجا می روند این دو تا هم با آنها می آیند. البته خوش حال بود از همراهی آن دو مرد چون دیگر لازم نبود او بار بکشد.

یکی از آن دو، تا مرا دید با لهجه فصیح عربی گفت: " سلامٌ علیکم" بعدا اشاره کرد که به غذاهای عربی به ویژه شاورما علاقه دارد و به همین دلیل با برخی آداب مسلمانی آشناست. مرد دیگر که بسیار کم حرف بود راننده کامیون بود و در طول آن مدت فقط یک جمله گفت...

داشتم داستان دخترک چرب زبانی را می گفتم که در فرودگاه سنت جان موقع کرایه ماشین نوعی خدمات امداد خودرو به من پیشنهاد داد که هر جای نیوفاندلند اگر مشکلی پیدا شد تنها با یک تماس تلفنی یک ماشین نو در اختیارم می گذارند. 200 کیلومتر از مرکز اایالت دور نشده بودیم که متوجه شدم تلفن همراه من دیگر سیگنال نمی دهد.

مرد راننده این را که گفتم تلفن همراه قلمبه اش را درآورد و بالا گرفت و گفت اینی که می بینی همه جا آنتن میده حتی توی یو اس. من همه جا باهاش رفتم. تلفن اش اپراتور دیگری داشت: شرکت بل که شرکت دوم کاناداست. خانم یک دفعه سرش را پایین انداخت و گفت مایه ی شرمندگی من است چون من برای شرکت راجرز کار می کنم که بیشترین تعداد مشترکین را دارد اما در بیشتر این ایالت پوشش ندارد.

به نظرم تلفن همراه وصله ناجوری بود برای طبیعت زیبای آن منطقه. این بازیچه های الکترونیکی آدم را فریب می دهند. چشمی که باید کتاب طبیعت را ورق بزند خیره می شود به نیم متری خودش غرق می شود در فیس بوک و یوتیوب و ...

ماری برای صبحانه کیک ماهی درست کرده بود که به نظرم خوش مزه بود. با ماهی و خرچنگ در این ایالت غذاهای متنوعی درست می کنند. ماهی محبوب شان هم کادفیش است. 

ظهر همان روز هم به رستورانی محلی در روستای وودی پوینت رفتیم که ادعا می کرد متخصص غذاهای دریایی است. رستوران پنجره بزرگی داشت که رو به دریا بود. مردی که سفارش غذا می گرفت آدم شوخ و شلوغی بود. گفت ما یک هفته است که نهنگ ندیده ایم تا غذا حاضر می شود شما مراقب دریا باشید شاید نهنگ ببینید.

می خواستم بپرسم در هفتاد سال گذشته چی؟ اصلا نهنگ دیده اید؟


 
زمانی برای خودم
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سالینجر


داشتم مقدمه احمد گلشیری بر نه داستان سالینجر را می خواندم. از احوال و خلقیات عجیب سالینجر نوشته بود. از علاقه اش به انزوا و گمنامی. می گوید به این انزوا احتیاج دارد تا خلاقیت اش دست نخورده بماند. کسی نباید در طول سالهای کار آرامش او را بر هم بزند. نوشته بود خانه ای بزرگ دارد بر فراز تپه ای با دیوارهای بلند که کسی را به آن راه نمی دهد جز دوستان نزدیک و رازدارش را. اتاقی در حیاط این خانه ییلاقی هست با پنجره ای رو به آسمان که در آن میز بزرگی است و یک ماشین تحریر. سالینجر گاهی ساعت ها درسلول اش می نشیند و کنده های چوب را در بخاری می اندازد تا واژه ای مناسب را پیدا کند.

 احساس سرکوب شده ای در من سر باز کرد. حسودی ام شد به خلوت و آرامشی که دارد. گاهی فکر می کنم باید بخشی از زمان من متعلق به خودم باشد که ساعت ها تنها باشم، که ساعت ها راه بروم، که ساعت ها فکر کنم ...

چند روزی است اگر هوا خوب باشد از سر کار تا خانه پیاده می‌آیم. در طول راه یکی از داستانهای کتاب را می خوانم.



 
تولدت مبارک آقای بازیگر!
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

انتخاب بهترین بازیگر مرد سینمای ایران کار دشواری نیست. در میان نامهایی چون پرویز پرستویی، رضا کیانیان، خسرو شکیبایی، علی نصیریان و ... نامی هست که درخششی دیگر دارد. هزار دستان،حاجی واشینگتن، کمال الملک، اجاره نشین ها، روسری آبی، روز فرشته،...

تولدت مبارک آقای بازیگر!

عزت اله انتظامی