بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سفر به شرق صمیمی
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

 

گاهی نمی نویسی از بس که حرف داری برای نوشتن و حیران می شوی که از کدام شان شروع کنی و به نتیجه نمی رسی و عاقبت هیچ نمی نویسی.

چند روزی را در سفر بودم و چند روزی با خیالات و خاطرات سفر سرگرم. حالا مثل قایقی که به ساحل رسیده اما هنوز پیچ و تاب امواج دریا را در حافظه دارد تصویرهای سفر در ذهنم موج می زنند.

مقصد ما، شرقی ترین ایالت کانادا (نیوفاندلند Newfoundland ) بود که قسمت اصلی آن جزیره ی پهناوری است. این سفر یک فرق اساسی با گشت و گذارهای دیگر داشت.

 در تضاد با طبیعت سرد این ایالت، مردم روحیه ای گرم و طبعی مهمان نواز داشتند که مرا به یاد شهرهای جنوبی ایران می انداخت که میزبان انگار می خواهد همه چیزش را با مهمان قسمت کند. به همین دلیل از برجستگی های این سفر اوقاتی بود که با مردم محلی سپری می کردیم. حتی مسافرانی که آنجا بودند، توریست نبودند. همه به گمان من گم شده ای داشتند و چیزی بود که ما را به هم نزدیک می کرد

پاتریشیا معلم بازنشسته ای که اولین شب را در خانه او صبح کردیم، کلکسیونی از عروسک های قدیمی داشت. قدیمی ترین عروسک او 120 ساله بود که به گمانم متعلق به مادر مادربزرگش بود. با هیجان درباره هر کدام از عروسک هایش حرف میزد. دو نوع شیرینی خانگی هم با میوه های محلی برای مهمان هایش درست کرده بود که با آب و تاب به خورد آنها می داد. مرا به یاد مادرم می انداخت وقتی که به زور چایی به خورد ما می داد! کلکسیونی ار اشیا عتیقه هم در خانه داشت از اولین مدل چرخ خیاطی تا گرامافون.

شب دوم پانصد کیلومتر دورتر از خانه پاتریشیا، مهمان ماری و هاری بودیم به گمانم هر دو 60 ساله بودند. در حیاط خانه دور آتش نشستیم و برایمان از خاطرات سالهای دور و طبیعت زیبای منطقه گفتند. طعنه می زدند به تبلیغاتی که برای جذب توریست در منطقه راه انداخته بودند. ماری نگاه عمیق و مادرانه ای داشت. از ایامی می گفت که جوان بود و با کوله 25 کیلویی اش کوه و تپه های گراس مورن (Gros Morne) را درنوردیده بود. آرزویی که برای ما در این سفر محقق نشد.  

از بناویستا (Bonavista) که بر می گشتیم از پیرمردی که مشغول چمن زنی بود آدرس جایی را پرسیدیم. پیرمرد کارش را رها کرد پرید توی ماشین اش و به ما گفت که دنبالش راه بیفتیم .

نمونه ها زیادند و شاید نوشتن همه آنها در اینجا برای خواننده ی احتمالی خسته کننده باشد.

و صخره های سحرآمیز تویلین گیت، ساحل خلوت وست بروک،دریاچه وست بروک، گوزن های شمالی، خانه های رنگارنگ تری نیتی و طلوع خورشید در کیپ اسپیر و ...


 
تذکار
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، زندگی در غرب

 

پریروز پیرزن خودکار فروش را دیدم، بعد از ۶ ماه. چندماهی است که به ساختمان دورتری رفته‌ایم و من به جای پیاده روی مترو سوار می شوم. هیچ وفت او را اینقدر بالا ندیده بودم. بین ما نگاهی رد و بدل شد نگاهی که عمق داشت و آن قدر طول کشید که سرش با عبور من چرخید.

او حرفی نزد، من هم خودکاری نخریدم. فقط در چهره‌اش عمیق شدم. دیدم آن قدر ها هم پیر نیست به قول معروف شکسته شده.

از آن روز تا الان که ساعت ٣ بامداد است. ذهنم درگیرش شده. پیرزن، نقش عجیبی در ذهن من دارد. تکه ای از وجدان من است انگار. مثل هنرپیشه‌ی معروفی که کارگردان بزرگی نقش کوچکی به او می دهد، نقشی در حد یک نگاه یا یک دیالوگ کوتاه.

خاصه که این روزها رمانی از داستایوسکی را می خوانم که بدجور مرا به فکر برده. بعد از اینکه پر حرفی های دویست صفحه اول کتاب را (که پر بود از تحلیل های روان کاوانه و جامعه شناسانه مخصوص نویسنده) تحمل کردم حالا سیر حوادث داستان آهنگ عجیبی پیدا کرده. امروز که در مرکز خرید وان میلز در استراحتی کوتاه مشغول خواندن ادامه ماجرا شدم، جوان خام که راوی داستان است چنان اشتباه ابلهانه‌ای کرد که عصبانی شدم و کتاب (کتابخوان) را محکم بستم. شاید تا یک ساعت این عصبانیت ادامه داشت. فکر نمی کردم همچین آدمی باشم؟!

استنتاجات فردی ما انسان ها بر پایه شنیده هایمان استوار است. زنجیره‌ای معقول بین پاره‌ای از شنیده‌ها پیدا می کنیم، از کشف خودمان ذوق زده می شویم، و همین مبنای قضاوت ما و تنظیم رفتار ما (درباره انسان های دیگر) می شود. وقتی پرده‌ای بیفتد، شمعی روشن شود، پی به اشتباهمان می بریم اما عبرت نمی گیریم و اشتباه از سر می گیریم.

آرمان گرایی آمیخته با هیجان و احساسات جوانی ما را به قضاوت های عجولانه وا می دارد.

اذان گفتند ...