بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

غروب در فلورانس
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شطحیات

من با دلی که انگار همه عاشقی های جهان را در آن ریخته اند،

و زبانی که انگار سنگین ترین قفل های عالم را بر آن نهاده اند،

رو به رود ایستاده ام و تو را نگاه می کنم، معلق و بلا تکلیف.

با زبان بی زبانی به تو می گویم گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو ...

هیچ احساسی از لابه لای خطوط نگاه تو قابل خواندن نیست. راهی نمی دانم تا رازی را که در دل دارم به تو برسانم.

تو تندیس جان داری هستی رو به غروب، که خورشید با گیسوان تو بازی می کند و من از پشت سر رنگ آمیزی باد و نور و گیسو را تماشا می کنم.

تا خورشید هست تو برنخواهی گشت. خورشید هم که برود مرا نخواهی دید.

تپه های فلورانس دم غروب عجیب هوایی می کنند آدم را.

photo : Florence Sunset by


 
زنی بود بر سان گرد سوار
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

دیشب خوابم نمی برد. شروع کردم به مطالعه درباره داستان سیاوش که موضوع دوره بعدی کارگاه شعر و ادب است. یک دفعه یاد خانم سیمین دانشور افتادم که با شاهکارش سووشون نام سیاوش را دوباره بر سر زبان انداخت. دیدم مدتی است خبری از او نشنیده ام. وب سایت ها را جستجو می کردم آخرین چیزی که دیدم این بود که در سال 86 مدتی به خاطر مشکلات تنفسی بستری شده و بعد مرخص شده اند. خبر دیگر هم این بود که آخرین کتاب ایشان -کوه سرگردانی- پیش از انتشار گم شده!

امروز با کمال تعجب و تاسف خبر درگذشت بانوی داستان ایران را شنیدم.

زنی بود بر سان گرد سوار   همیشه به جنگ اندرون نامدار

سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز -درگذشته در  ۱۸ اسفند سال ۱۳۹۰ خورشیدی در تهران)  نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت. روحش شاد!

هرچه به ذهنم فشار می آورم یادم نمی آید که این سال ها در صدا و سیما تصویری یا مصاحبه ای از او دیده باشم.


 
نردبان آسمان است این کلام
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا

 

گویند مولانا بر پشت مثنوی نوشته که:

مثنوی را جهت آن نگفته ام که حمائل (آویزان) کنند و تکرار کنند بلکه تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی نردبان معراج حقایق است نه آنکه نردبان را به گردن گیری و شهر به شهر گردی ، چه هرگز بر بام مقصود نروی و به مراد دل نرسی که :

نردبان آسمان است این کلام                       هر که از این بر رود آید به بام

نی به بام چرخ کو اخضر بود                           بل به بامی کــــــز فلک برتر بود


 
همدلی از هم زبانی خوش تر است
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

رفته بودیم به فروشگاهی برای خرید. مادر می خواست برای دختر دردانه اش سوغاتی بخرد. مدل لباس را پسندیده بود اما رنگش را دوست نداشت. برای خانم فروشنده توضیح دادم که مادر دنبال چیست. او هم رفت و بعد از مدتی جستجو چیزی را که مادر می خواست برایش آورد. مادر خیلی خوش حال شد از دیدن لباس. همانی بود که می خواست. گفت به فروشنده بگو وقتی رفتم امام رضا برایش دعا می کنم. من به مادر گفتم این خانم کانادایی چه می فهمد امام رضا چیست. اصلا شاید به خدا و دعا اعتقادی نداشته باشد ... از مادر اصرار که برایش ترجمه کن و از من انکار.

خانم فروشنده گفت مادرت چه می‌گوید؟ برایم ترجمه کن. گفتم در شهری که مادر زندگی می کند زیارتگاهی است. مادر می گوید وقتی برگردد برای شما دعا می کند. ساکت شد، بعد آهی کشید و گفت: من چقدر این روزها به دعا احتیاج دارم. حرفش را برای مادر ترجمه کردم. پرسید اسم خانم چیست؟

- سوزان!

مادر گفت چه اسم آسانی! یادم می ماند. سوزان اهل کجاست؟

-اهل آلبانی.

برای مادر توضیح دادم که آلبانی کشوری مسلمان است در اروپا نزدیک به بوسنی. خلاصه مادر شروع کرد به فارسی حرف زدن با سوزان، سوزان هم با اشتیاق به مادر نگاه می کرد. آخرش شنیدم که مادر گفت ان شا الله مشکلت حل می شود. سوزان هم گفت: ان شا الله!

امشب مادر بر می گردد به ایران، یک راست می رود به مشهد.

سلام علی آل طاها و یاسین....


 
اصغر و اسکار
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

 

دیشب اصغر آقای فرهادی بالاخره سینمای ایران را صاحب اسکار کرد. حالا خیلی ها شادند. در این جهان پر آشوب این شادی های کوتاه غنیمت است. به نظرم این فیلم زبانی جهانی دارد و نیشتری می زند به مخاطب، آب می ریزد در خوابگه انسان، انسانی که بین وجدان و منفعت گرفتار است.

مخاطب خارجی وقتی آن را نگاه می کند به تنها چیزی که فکر نمی کند این است که نادر سمبل مرد ایرانی باشد و سیمین نماد زن ایرانی. فطرت انسان اهل هر کجا که باشد دروغ را بد می داند (فِطْرَ‌تَ اللَّـهِ الَّتِی فَطَرَ‌ النَّاسَ عَلَیْهَا ۚ لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّـهِ) و نفس انسان اهل هر کجا که باشد به دنبال سود و راحتی خویش است ( إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا).

تبریک می گویم به آقای فرهادی که از شهر زیبا همراه او هستم.

 

پی نوشت:

بعد از نوشتن این متن دوست عزیزی نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی را برایم فرستاد. نامه بسیار خواندنی ست . جایی از آن اشاره می کند به جمله ای از فرهادی در نشست مطبوعاتی گلدن گلوب: تفاوت‌های مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهت‌هایشان است، اما به نفع سیاست است که تفاوت‌ها و فاصله‌ها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند.


 
سکندر شاه بر سر شاخ دارد
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

یعنی رازی داری و نمی توانی به کسی بگویی و همین حبس راز در سینه تو را به پیچ و تاب می اندازد و فکرت را در گیر و اخلاقت را بد می کند ... باید زمان بگذرد.

پی نوشت: 

آورده اند که اسکندر دو شاخ روی سرش داشته که آنها را زیر کلاه خود پنهان می کرده. هر کس را هم از این راز با خیر می شده می کشته. روزی در بیابان چوپانی را می بیند که سرش به خوبی تراشیده شده بود. چوپان روش تراشیدن را برای اسکندر توضیح می دهد. اسکندر او را تنها به چادر خود می برد و به او می گوید سر مرا به همین خوبی بتراش اما اگر راز مرا به کسی گفتی سرت را از تن جدا می کنم.

چوپان سر اسکندر را می تراشد اما راز بر دلش سنگینی می کرد و ترس مرگ او را از سخن گفتن باز داشته بود. تا اینکه روزی در گوشه ای دور چاهی پیدا کرد. سرش را فرو برد توی چاه و داد زد: "سکندر شاه بر سر شاخ دارد" 

در کنار آن چاه نی هایی روییدند. چوپانی از آن نی ها نی ساخت. هر وقت در نی می دمید آهنگی از نی برمی خاست که: سکندر شاه بر سر شاخ دارد. عاقبت همه از راز اسکندر با خبر شدند.