بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خوش آمد گل ...
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

تا نشست توی ماشین، در کیفش را باز کرد. یک روزنامه مچاله شده را بیرون آورد. من متعجب بودم از این کارش. شروع کرد تاهای روزنامه را از هم باز کرد. لبخندی زد و گفت: سالم مانده!

بعد عطر نرگس پیچید همه جا ...

اشک در چشمهایم حلقه زد. این همه راه مادر این دسته گل را تازه نگه داشته بود، از شیراز تا تورنتو.


 
یاران چه غریبانه ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

حالا که عکس چند سال قبلش رو دیدم شناختمش. بارها دیده بودمش. ما هر دو ساکن خوابگاه زنجان دانشگاه شریف بودیم. تقریبا هم سن و سال. مصطفی اهل همدان بود. پسری خوش اخلاق، مومن و مهربان.

چرا ترور ... ؟

دلم گرفته ای دوست ...

 

به یاد شهید مصطفی احمدی روشن


 
ما و آدم ها (2)
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: انسان

 

اصالتا اهل پنجاب هند بود اما سال ها در کره زندگی کرده بود. آنجا درس خوانده بود و در شرکت معظم سامسونگ کار کرده بود. قرار بود موقتا یک هفته همسایه من باشد و بعد برود به ساختمان دیگری.

نامش را پرسیدم و بعد گیر دادم به اسمش که مثل اسم چینی هاست. او هم که جدی گرفته بود قسم و آیه می خورد که این یک اسم اصیل هندی است. مرا نمی شناخت، وقتی از کسی خوشم بیاید گیر می دهم به اسمش. بعد که رییس او را به همه معرفی کرد، همکارهای دیگر هم به اسمش گیر دادند. کم کم باورش شد که اسمش مشکل دارد!

تنها بود و نا آشنا با شهر و کشور. دعوت کردم که یکشنبه با هم برویم به رستوران لاهور و غذای هندی بخوریم. خیلی خوش حال شد. صبح یک شنبه ساعت 9 و 58 دقیقه زنگ زد که: "سلام من دوست چینی تو هستم!" برای ساعت 1 قرار گذاشتیم نزدیک ایستگاه یونیون. گفت که تا به حال در این شهر سوار مترو نشده، حتی در سئول هم که بود هیچ وقت سوار مترو نشده بود. گفتم که مترو سئول را با این جا مقایسه نکن آنجا 9 خط دارند و هر خط 50 ایستگاه دارد و ... متعجب بود از اطلاعات من. برایش گفتم که پارسال کره بودم و از سامسونگ هم بازدید کردم. حالا یک دنیا حرف مشترک بین ما متولد شده بود ...

چیکن تیکا سفارش داد با نان. غذا را خیلی دوست داشت و به من هم پیشنهاد داد که بریانی ام را با سس ماست بخورم. نتیجه بسیار عالی بود! وقت برگشتن گفت که سرگرمی اش آشپزی است من هم گفتم که آشپزی را دوست دارم و تازگی زده ام توی خط غذاهای هندی و بعد در مورد آشپزی حرف زدیم و کلمات مشترک هندی و فارسی که به امورات شکم مربوط اند و اینکه هندی ها به سیب زمینی می گویند آلو و شیرازی ها هم ... گفت که شغل رویایی اش این است که روزی رستوران بزند و دوستانی دارد که سرآشپزند. گفتم اتفاقا من هم فکر کرده ام به این موضوع اما یک رگ روشنفکری دارم که زیر بار نمی رود و فعلا به گل فروشی راضی اش کرده ام و ...

بعد، از سالهایی گفت که در سامسونگ کار می کرد. با اینکه جوان بود سمت بالایی داشت. من هم چیزهایی را که در  سفر پارسال دیده بودم برایش می گفتم و برخی ایرادات کارشان را که او هم قبول داشت و گفت که شرکت سامسونگ مثل یک اداره دولتی بزرگ است ... و بعد پرسیدم پس چرا اینقدر موفق اند؟ گفت کره ای ها آغاز کننده های خوبی نیستند اما ادامه دهندگان خوبی هستند و نکات جالبی گفت از فرهنگ و زبان کره ای ها. گفت در زبان کره ای ضمیر "من" وجود ندارد فقط "ما" دارند ...

رسیده بودیم به ایستگاه نزدیک خانه من. گفتم که می تواند ادامه بدهد یا پیاده شود و اطراف را ببیند. پیاده شد و از زنده بودن شهر در عصر یکشنبه متعجب بود. محله را دوست داشت . پیشنهاد داد که قهوه بخوریم و حرف های مشترکی که انگار پایانی نداشتند ...

 

پی نوشت:

مخاطب خوب می داند که نمی شود ما یک متن قشنگ بنویسم و بالاخره یک جایش اسم شیراز را نیاوریم!


 
ما و آدم ها (1)
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: انسان

 

توی رستوران الطیب نشسته بودم منتظر غذا. جوانی هم سن و سال خودم شاید، از جلوی چشمم رد شد و رفت توی آشپزخانه. چهره اش به عرب ها نمی خورد، شاید لبنانی بود. چند بار نگاهش کردم . داشت توی یک پاتیل بزرگ چیزی مثل سوپ می پخت. بعد آمد بغل دست من نشست، یک دیوار کوتاه البته بین ما فاصله بود و در تیررس هم نبودیم. سرش را کرده بود داخل آن پاتیل گنده و مشغول خوردن بود. شاید اگر آدم ده سال قبل بودم سر صحبت را با او باز می کردم. هزار بهانه می شد پیدا کرد برای گشودن قفل لب ها. ولی نخواستم. کتم را برداشتم و رفتم.

فردا شب که در خیابانهای مونترال قدم می زدم چهره اش آمد توی ذهنم. معما حل شد! قیافه اش شبیه عادل بود، رفیق شفیق سال های دور. با خودم گفتم حالا اگر دوباره ببینمش بهانه ای دارم برای آغاز کلام. اما دیگر به آن رستوران نرفتم و او را هم منگنه کردم به پرونده خیال های فراموش.

رفتم به پیتزافروشی که همان نزدیکی بود. سفارش که دادم مردی که آن طرف دخل بود و پشتش به من بود برگشت. خودش بود! نگاههای مان گره خورد در هم برای چند لحظه. حالا هزار و یک بهانه داشتم...

اما من دیگر آدم ده سال قبل نبودم. پیتزا را برداشتم و رفتم.


 
راه را می شمارم
ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

قدم می زنم، راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم

 

اگر روزی از سن و سالم بپرسی

غزل های ناگاه را می شمارم

 

ورق می زنم صفحه ی روزها را

خبرهای دلخواه را می شمارم

 

سر هر دو راهی، رفیقی جدا شد

رفیقان همراه را می شمارم


دلم وقتی از بی وفایی بگیرد

دل زخمی چاه را می شمارم

 

قدم می زنم تا تماشای خورشید

شب خالی از ماه را می شمارم ...

 

مونترال

1 ژانویه 2012

پی نوشت: چهارده کیلومتر قدم زدم تا این شعر را گفتم.

 

 

 


 
قدم می زنم
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

یکی از خوشی های کوچک دنیا این است که وقتی به شهری رفته ای که در آن غریبی یک دفعه یک آشنا به تو سلام می کند.

***

امروز رفتم کنار رودخانه. در سردی و سکوت روز اول سال روی برف ها قدم می زدم و آن ترانه زیبای تاجیکی ورد زبانم بود

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی ...

به خودم که آمده ام  چند ساعتی گذشته بود و مشغول سرودن بودم:

قدم می زنم راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم

 

پی نوشت:

بعدا حساب کردم دیدم حدود 12 کیلومتر قدم زده بودم (از خیابان شربروک تا اسکله)


 
زیارت امامان - گفتگو با مردگان
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دوست محترمی چند روز پیش سوالی مطرح کردند:

"همیشه برایم این سئوال مطرح بوده که چرا باید  یک انسان را که از دنیا رفته و خود بنده خداست مستقیم خطاب نیازهای خود قرار دهیم  و آیا این به نوعی شرک نیست. اگر بگوئیم خدایا  بخاطر این فرد ما را ببخش , قابل قبول تر است  واز شرک دورتر .ولی در بسیار ی از موارد اصل را فراموش کرده ایم. برایم همیشه این سئوال مطرح است که جایی که میتوان یا الله گفت یا زهرا و یا ابوالفضل  گفتن ,  شرک نیست؟ این به معنی بی ارزش کردن این بزرگان نیست و شاید اگر خود این بزرگان دین نیز الان بودند ما  را منع میکردند. پناه میبریم به خدا و از او هدایت می طلبیم"

 

سوال خوب و مهمی است. این سوال به زبانهای مختلف مطرح شده و خیلی از دانشمندان شیعه به آن جواب داده اند. من به احترام این دوستمان در حد توانم مطالبی می نویسم و به تدریج لینک هایی برای تحقیق بیشتر معرفی می کنم. از خوانندگان محترم هم تقاضا می کنم نظرات ارزشمند خود را دریغ نکنند.

به نظرم از 5 زاویه باید به این سوال پاسخ داد. البته برخی از موارد زیر شاید مستقیما به سوال دوستمان مربوط نباشد اما با عنوان این مطلب هم خوانی دارد.

 

 1- مفهوم شرک:

شرک یعنی چیزی را همتای خدا و در ردیف او قرار دادن و البته انواعی دارد. در زیارت امامان بارها بر این نکته تاکید می شود که آنها بنده خدا هستند و به سوی خدا فرا می خوانند. مثلا در زیارت جامعه کبیره می گوییم:

الَى اللهِ تَدْعُونَ وَ عَلَیْهِ تَدُلُّونَ وَ بِهِ تُؤْمِنُونَ وَ لَهُ تُسِلِّمُونَ وَ بِاَمْرِهِ تَعْمَلُونَ وَ إلَى سَبِیلِهِ تَرْشُدُونَ.

شما امامان به سوى خدا دعوت مى کنید و به او دلالت مى کنید و به او ایمان دارید و تسلیم او هستید و مردم را به راه او ارشاد مى نمایید». در این شش جمله تمام ضمیرها به خداوند باز مى گردد. با این تعریفی که از شرک ارائه شد وقتی امامان را دعوت کنندگان به سوی خدا بدانیم جایی برای شرک باقی نمی ماند.1 

2- امامان: بندگان برگزیده خدا

شکی نیست که انسان برای رسیدن به مقصد هم نقشه راه می خواهد و هم راه نما. مقصد خداست، نقشه راه، قران و راه نما و الگو پیامبر و امامان و همه اولیا صالح خدا. از ویژگی های ارزشمند مکتب شیعه این است که نوعی رابطه عاطفی با امامان شکل می گیرد، مثلا نگاه کنید مردم ما چه ارادتی به امام علی (ع) دارند. این رابطه عاطفی برای آنها که اهل عمل باشند زمینه ساز تلاش برای پیروی و شبیه شدن به امامان می شود.

 

3- زیارت مردگان

بزرگان دین ما خود به زیارت مردگان می رفتند. مثلا حضرت فاطمه زهرا(س) ، هر جمعه به زیارت قبر عموى خود حضرت حمزه مى رفت ودر آنجا نماز مى خواند و گریه مى کرد. احادیث متعددی از پیامبر اکرم نقل شده مبنی بر ثواب زیارت قبر پیامبر پس از مرگ ایشان. احادیث زیادی هم وارد شده که انسان را دعوت به زیارت درگذشتگان کرده تا یاد مرگ در دل ها زنده بماند.

 

4- مردگان شنوا هستند

پیامبر اکرم (ص) در جنگ بدر وقتی که اجساد مشرکین را در چاهی انداخت بالای آن چاه ایستاد و شروع کرد به گفتگو با مردگان. یکی از صحابه گفت یا رسول‌الله با مردگان حرف می‌زنی؟ پیامبر فرمود: آنها از شما شنواترند. هم چنین پیامبر اکرم(ص) بارها به قبرستان بقیع می‌رفت و به مردگان سلام می فرمود. 

 

5- مراکز آموزش علم:

در طول تاریخ قبور امامان و اولیا خدا تبدیل به مراکز تجمع شیعیان و آموزش علم شده. مثلا حوزه نجف 1000 سال است که رونق دارد و دانشمندان بزرگی را تربیت کرده. عده ای از بزرگان هم مجاورت قبور امان را برای تهذیب نفس برگزیده اند. بسیار افرادی بوده اند که در یک سفر زیارتی با یکی از این انسانهای خوب ملاقات کرده اند و متحول شده اند:

دست به دامان توکل زدند

بر همه واسطه ها پل زدند

دیدن شان دیدن باغ بهشت

خوب ترین خاطره سرنوشت

 

 پی نوشت (به تدریج کامل می شود):  

1- توسل به پیامبر و امامان از مصادیق عمل به دستور خداوند است که در قرآن فرموده وابتغوا الیه الوسیله. ما را امر فرموده به پیدا کردن رابطه اى که بین ما و او اتصال کند. (توسل و وسیله از یک ریشه هستند.) ترجمه المیزان آیه 35 سوره مائده و بحث روایتی در پایان صفحه (ترجمه تفسیر المیزان جلد 5 صفحه : 546) را ملاحظه بفرمایید.

 

احادیث مربوط به زیارت اهل قبور در کتب اهل سنت


حاکم نیشابورى مى گوید : سند و راویان این حدیث تماماً ثقه هستند. مصنف عبدالرزاق 3: 572 - مستدرک حاکم ، ج 1 ،377 - السنن الکبرى 4 ، 131 - تمهید شرح مو طا ، 3 ، 234 - و از خلیفه ثانى و عبدللَّه بن عمر نیز نقل شده که به هنگام بازگشت از سفر ، ابتداء قبر پیامبر ( ص ) را زیارت مى کردند شفاء السقام ، ص44 وفاء الوفاء 4 ،


 
تشنه تر
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

نشسته ام کنار پنجره. قطار، می وزد میان دشت های درو شده.

کیف دستی ام را پر کرده ام از ابزار نوشتن. یک دفتر صدبرگ آورده ام برای این سفر. از همان دقیقه اول شروع کرده ام به نوشتن. جمله ها همدیگر را پیدا می کنند و از دل این ربط ها اندیشه ها متولد می شوند.

ساعتی گذشت و رسیدم به یک مصراع از مولوی. به گمانم اگر تنها همین یک مصراع از مولوی باقی مانده بود برای اثبات عظمت فکر و روح اش کافی بود:

آب کم جو تشنگی آور به دست...

آمده ام برای تشنه تر شدن.

این سال ها -سالهایی که سرم به درس و دفاع گرم بود- فکر های خام زیادی در پستوی ذهنم جمع شده بودند. چند شب قبل که شروع کردم به نوشتن دیدم این فکرها، آرزوها، دغدغه ها، ... در قالب چهار گروه می گنجند. در واقع نمای کلان مساله را توانستم ترسیم کنم. حالا مانده جزئیات و برنامه ریزی.

برخی از این فکرها، آرزوها، دغدغه ها،... را می شود یک تنه دنبال کرد اما برخی از آنها نیاز به یک جمع همدل دارد. 

خلاصه خواب هایی دیده ام برای خودم ...


 
سی و سه
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، خیام

 

به قول قیصر دیشب نشستم "جوراب هایم را اتو کردم ..." در خلوتی ایام کریسمس رفتم به کافه نزدیک خانه. بعد از مدتها قلم و کاغذ برداشتم و خارج از دنیای مجازی، بی واسطه لپ تاپ و ورد و لی تک، نوشتم و نوشتم. شب تولد مسیح و من بود. سالهای گذشته را مرور کردم تا رسیدم به امروز ... از روزهای دبیرستان و مسابقات شعر رامسر و کنکور و دانشگاه شیراز و دانشگاه شریف و اهواز و سالهای واترآباد تا جلسه دفاع دکترا و مابعد آن. دوره کردم همه چیزهایی را که به دست آوردم در این سالها، چیزهایی را که به آنها نرسیدم و چیزهایی که در ذهن و خیالم نبود و نصیبم شد.

تا رسیدم به  امروز ... یک دفعه یکی از این خل و چل ها آمد کنار میز جلویی من جعبه بزرگ دستمال کاغذی را برداشت و گذاشت روی میزی که دور تر بود. چند تا دستمال در آورد و خودکاری از جیبش، و انگار که تصویر آینه وار من باشد با همان ژست مشغول نوشتن روی دستمال ها شد. گفتم شاید شاعری باشد که به او الهامی شده. یادم افتاد به آن شاعر بزرگ که شعرهایش را روی پاکت سیگار می نوشت و خودم که در لحظه بعثت شاعری1 روی پاکت نامه شعر می نویسم.

سرم را پایین آوردم و از امروزم نوشتم. از شادی هایی که دارم، از خانواده ام، از کارم، از کتابهایی که می خوانم. حالا می خواستم از فردا بنویسم سرم را بالا آوردم و به شاعری که رو به رویم نشسته بود نگاه کردم. مردک خل و چل خودکارش را راست راست کرده بود توی دماغش و زل زده بود به من ... خنده ام گرفت و بی خیال نوشتن از فردا و آینده شدم. برگشتم به خانه.

* * *

عمر دست خداست و کسی از آینده اش خبر ندارد. به قول خیام:

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

اگر متوسط عمر بشر را ملاک قرار دهیم من شاید به همین اندازه که تا به امروز زندگی کرده ام بیشتر زنده نباشم. یعنی تقریبا نیمی از پیمانه عمر پر شده. البته نیمه ای که بیشترش به آموختن و جبر و کسب مدرک گذشت. نیمه دوم نیمه عمل است . اگر طرحی دارم باید اجرا کنم، اگر اندیشه ای دارم باید مکتوب کنم، اگر حرفی دارم باید بزنم. باید همان تک دانه آجری را که حداکثر سهم من از بنای بزرگ و جاری زندگی است سر جایش بگذارم وگرنه زمان خیابان یک طرفه ای است که راه بازگشت ندارد.

 

دیشب شروع کردم به سرودن غزلی تازه:

دریا صدایم کرد، ساحل ول نمی کرد

ساحل مرا از ریشه ام غافل نمی کرد

من خانه ام آنجاست در آبی ترین آب

ای کاش صیاد آب ها را گل نمی کرد ... 

 

 پی نوشت:

این تعبیر را در یکی از نوشته های بلند و شیرین اخوان ثالث دیدم.


 
من کشته تو، تو حیـدر من
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا

 

رسیده بود مشهد. پیش مادر بود و حالا داشت می رفت زیارت، زنگ که زدم گفت الان دم بست شیخ طبرسی است. چشم هایم را بستم. رفتم به صحن کهنه. سقاخانه، کاسه های برنجی، کبوترها ... عطر عود و بخور نفسم را گرم کرد. ایستادم و سلام کردم ...

پرسید کاری نداری؟ گفتم به آقا بگو خودت که می دانی...

 

آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من

تو سرو و گلی من سایه تو
من کشته تو، تو حیــدر من

 

گفتا نشود قربانی من 
 جز نادره‌ای ای چاکر من

اسحاق نبی باید که بود
قربان شده بر خاک در من

من عشقم و چون ریزم ز تو خون 
زنده کنمت در محشر من

هان تا نتپـی در پنجـه من! 
 هان تا نرمی از خنجر من!

اسحاق تویی من والد تو
کی بشکنمت ای گوهر من؟!

این گفت و بشد چون باد صبا
شد اشک روان از منظر من ...

 با صدای شهرام ناظری


 
ماه قشنگ دی
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

آمدن ماه دی به تنهایی آن قدر اتفاق مهمی هست که آدم را تشویق کند به نوشتن با همه خستگی ها و پر بستگی ها. آن هم این ماه دی1 که در آن من، 33 ساله می شوم، بهشت دل 10 ساله می شود و مادر ... می آید: آب زنید راه را!

ماه دی مثل سرو می ماند که ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است. نه عطر و بوی فروردین و اردبیهشت را دارد نه طعم میوه های تابستانی را و نه جادوی رنگ های پاییزی را. این است که حواس آدم را پرت نمی کند.

شب های طولانی اش فرصتی می دهد برای فکر کردن و گاهی بودن با دوستان جانی بی آنکه مدام به عقربه های حیران ساعت نگاه کنی. 

می دانی؟ دلم هوس سفر کرده، سفر با قطار و نشستن کنار پنجره و نگاه کردن به دور دست ها و اینکه یک مداد دستم بگیرم و تکه ای کاغذ و هر از گاهی چند کلمه روی آن بنویسم و دوباره نگاهم را خیره کنم به دوردست ها تا شبح کلمات در نگاهم جان بگیرد، "تا پرهیب پرنده ای در من پای بگیرد" 2

می دانی؟ دلم می خواهد بروم به یک کافه خلوت که اتفاقی کشفش کرده باشم، که ساعت ها پشت پنجره بنشینم به بارش دانه های برف نگاه کنم، فنجان قهوه را، گوشه های لب هایم نگه دارم و نفس عمیق بکشم و کلمات را از لابه لای بخار قهوه انتخاب کنم و استنشاق کنم.

می دانی؟ دلم می خواهد به شهری بروم که رودخانه داشته باشد، که آسمانش ابری نباشد، که ساعت ها موازی آب قدم بزنم و وزن شعرم را با آهنگ موج ها هماهنگ کنم.

امروز بلیت خریدم، نوک مدادهایم را تراشیدم ، خودنویسم را پر جوهر کردم و ساک کوچکم را از پستو در آوردم.

 

پی نوشت:

1-  آدمهای خاص زندگی من در این ماه به دنیا آمده اند. تولد هر چهار نفر مبارک.

2- شعری از شاعری کرمانشاهی که یک بار همدیگر را در جشنواره ای در شیراز دیدیم و عجیب فضای ذهنی مان به هم نزدیک بود. نه آدرسش را دارم نه نام کوچکش را. می دانم که از ایل کلهر بود.