بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ای بسا هندو و ترک همزبان
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

آب در بانک بزرگ کنار خانه طغیان کرده بود. در ورودی نیم باز بود و هیچ کارمندی پشت باجه نبود. آقایی که آنجا بود عذر خواهی کرد و آدرس شعبه های دیگر بانک را به من نشان داد. نزدیکترین شعبه جایی در مسیر سابق پیاده‌روی های صبحگاهی من بود تقریبا همانجایی که تاکسی نی نواز را کشف کردم. راه افتادم. باد نامردی مرا به هم می‌پیچید و قطرات درشت باران مرا مورد عنایت قرار می دادند. نی‌دانم چرا به یاد فلان خطبه نهج‌البلاغه افتادم که علی (ع) می‌فرماید با هر قطره باران فرشته ایست که به خاک می آید ... قدری آرام شدم. 

به بانک که رسیدم دیدم بسیار کوچک است و فقط یک باجه فعال دارد. به یاد شعبه خودمان افتادم که حداقل ٨ کارمند آنجاست و یکی از آنها هم اسمش علی است که پسر با ادبی است. خوشبختانه فقط یک نفر جلوی من بود که کارتش را دیشب گم کرده بود و ... تا نوبت من شد. مشکل ثبت نام یکی از دوستان در یکی از این آزمون های زبان مرا به بانک کشانده بود. خانم کارمند فکر کرد که خودم می خواهم در امتحان ثبت نام کنم. گفت نگران نباش من خودم هم دوبار در فلان امتحان نمره نیاوردم بعد معلم سرخانه گرفتم و حسابی کار کردم... دل شکستن اش را روا ندیدم تا اینکه در حین عملیات بانکی دچار مشکلی شد و رییس‌اش را صدا زد. رییس آمد و گفت برای کدام دانشگاه می خواهی اقدام کنی؟ مطمئن هستی که نمره این امتحان را قبول دارند و بعد به تفصیل داستان برادرزاده اش را گفت که از فلان کالج تورنتو پذیرش گرفته بود و وقتی از اروپا به تورنتو آمد نمره زبانش را قبول نکردند و مجبور شد دو ترم کلاس زبان برود و ۶٠٠٠ دلار خرج کند و ... خانم کارمند هم در حاشیه صحبت های خانم رییس نکات کنکوری مفیدی را به بنده گوش‌زد می کردند.

بالاخره بعد از ده پانزده دقیقه اقامت در بانک از توصیه‌هایشان تشکر کردم و برگشتم به خانه. توصیه های این دو خانم هیچ کدام مفید به حال من نبود اما احساس خوشی داشتم از انسان دوستی آنها.


 
ایستگاه آخر و درباره الی
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

این سه روزه دو فیلم خوب دیدم.

ایستگاه آخر که روزهای آخر زندگی لئو تولستوی نویسنده و فیلسوف شهیر روس (١٨٢٨-١٩١٠) را روایت می کند و بیشتر نگاهی به زندگی خصوصی او دارد. بخش زیادی از فیلم به نمایش مشکلات تولستوی با همسرش سوفیا می پردازد که علی رغم عشق سوزانش قادر به درک افکار او نبود آنقدر که خانه را برای لئو غیر قابل تحمل می کند. پیرمرد به ناچار خانه را رها می کند و در ایستگاه قطاری در جنوب روسیه می میرد. همان ایستگاهی که سالهاست ساعتش روی لحظه مرگ تولستوی متوقف شده. در جایی از فیلم پیروان متعصب تولستوی را نشان می دهد که کاتولیک تر از پاپ شده اند و او را به خاطر کشتن یک حشره ملامت می کنند. پیروانی که یک قلم به همراه ندارند...

درباره الی، شروعی آهسته اما پایانی میخکوب کننده داشت. تقلای آدم را در برابر وجدانش نشان می داد. تقابل اخلاق با منافع انسان. انسانهایی که می خواهند ماشین در گل مانده ی خودشان را بیرون بیاورند. هر کدام از ما می توانیم بخشی از خودمان را در این فیلم پیدا کنیم.

من که بعد از تماشای به رنگ ارغوان و به همین سادگی از سینمای ایران ناامید شده بودم باید این فیلم را دوباره ببینم.


 
تاریخ
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

تاریخ مرا غرق می کند در خودش. اگر کاری به کارم نداشته باشند ساعت ها می خوانم و متوجه گذر زمان نمی‌شوم. تاریخ حتی بیش از شعر مرا دچار می کند.

دارم جلد هشتم تاریخ طبری را می خوا‌نم که با ماجرای مختار آغاز می شود. مختار قیام می‌کند و عبید‌الله بن زیاد کشته می‌شود. مصعب پسر زبیر مختار را‌ می‌کشد، حجاج و عبدالملک مروان، مصعب و عبدالله زبیر را می‌کشند (قاتل مصعب- زائده بن قدامه- او را به انتقام مختار می کشد) و ... جالب تر از همه مطالعه حال افرادی است که در سپاه دو یا سه فرمانده بوده‌اند!

در حدود سال ٧١ هجری، یک دسته صد نفری از خوارج به فرماندهی شبیب بن یزید شیبانی، بارها موی دماغ حجاج فرمانده سنگ دل عراق می‌شوند و حتی لشکری چهل هزار نفری را فراری می دهند١. شبیب یک گرز آهنی داشته که پانزده رطل شامی٢ وزن داشته و با آن مغز چند فرمانده حجاج را متلاشی می کند. دو بار هم در اوج اعتماد به نفس با یاران اندکش وارد کوفه می شود که مرکز حکومت حجاج بوده. یک بار هم گرزش را به در دارالاماره می کوبد که به رویش بسته بودند! این گروه مرا به یاد سریال جنگجویان کوهستان و لین چان می اندازند٣. عاقبت هم کسی حریف شبیب نمی شود تا اینکه در یکی از جنگ ها اسبش بر روی پل رم می کند و او را به آب می اندازد و غرق می شود.

 

پی نوشت:

١- به عدد‌های بزرگی که در کتاب های تاریخی گفته می شود اعتماد چندانی ندارم. به تجربه دیده ام که عرب ها در شمارش اغراق می کنند و عددها را به سمت بالا گرد می کنند مثلا ۵٠٠ را ١٠٠٠ می گویند و ١٠٠٠ را ٢٠٠٠ و الخ ..

٢- دهخدا می نویسد: "رطل شامی وزنی معادل دوازده اوقیه است که هر اوقیه ۴٠ درهم است." احتمال می دهم یک رطل شامی حدود ٢ کیلوگرم بوده باشد.

٣- سریالی که تقریبا ١٧ یا ١٨ سال پیش پخش می شد و داستان ١٠٨ قهرمان را روایت می کرد که برای مبارزه با ظلم و بی عدالتی در منطقه کوهستانی لیان شامپو جمع می شوند.


 
نامه ای به دوست
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نامه ، عاشقانه

حتما این روزها سرتان شلوغ است که خیلی پیدایتان نیست. دلتنگی ما هم البته گناه نیست، چیز تازه ای هم نیست.

اگر از احوال ما بپرسید ملالی نیست جز سرمای نابهنگامی که دوری و غربت را بیشتر از هر وقت به رخ ما می کشد. امیدوار بودم که این روزها بهانه شیرینی شما را به شهر ما بکشاند. حالا بماند که چشمی کنار پنجره انتظار خشکید.

احتمال قوی می دادم که بیایی و ساعتی دیدار با شما مرا جدا کند از دیدار آدم های تکراری و حرف های تکراری و تکرارهای تکراری ... که تازه، شمایید و ایام از شما تازه می شود. شما که رشته ی پیوندتان از جنس این نخ های پلاستیکی درس و کار نیست، ابریشمی است که در عمق دو نگاه ریشه دارد و درک اش برای دیگران دشوار.

به ابن نتیجه تلخ رسیده ام که آدم از سنی به بعد استعداد دوست یابی اش را از دست می دهد. دوستی که دستش بر شانه ات باشد، دوستی که وقتی دنیا با همه بزرگی اش برایت تنگ می شود، شنیدن صدایش، بالهایت را برویاند ... و الا با هر کسی می شود یک فنجان قهوه خورد.

شاید در انتهای شب این نوشته را بخوانی. آرام بخواب و زیباترین خواب های جهان را ببین و در گوشه ی خلوتی از خواب هایت جایی برای من بگذار تا برایت شعر بخوانم. شعرهایی که برای هیچ کس نخوانده ام.


 
نسیمی بوی فروردین نیاورد
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ٥ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ابتهاج

حال امروزم شاید این شعر ابتهاج باشد:

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد...

چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
...
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو...

بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان



 
طلوع ماه
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طبیعت ، گارسیا مارکز

دیشب از شبهای دیگر بود!

ماه به نزدیک ترین فاصله نسبت به زمین در ٢٠ سال اخیر رسیده بود ... و تمام بود. شکوهی داشت تماشای طلوع ماه در ساحل دریاچه انتاریو.

وقتی به تپه‌ای مشرف بر ساحل دریاچه رسیدیم خنجر سرخرنگی در انتهای افق در آب فرو رفته بود. من گمان کردم آخرین لحظات غروب است و به رفقا غر زدم که اشتباه آمده‌ایم و طلوع ماه را از اینجا نمی شود دید.

اما ده پانزده ماشین دیگر هم آنجا توقف کرده بود و مردم دوربین هایشان را به سمت آن خنجر خونین نشانه گرفته بودند. زمان کوتاهی گذشت و قرص قرمز ماه از آب درآمد. تا به حال ندیده بودم طلوع ماه تمام را.

وَالْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ

سوگند به ماه، آن گاه که فروغ‌اش کامل گردد (انشقاق- 18)

پی نوشت:

داشتم آخرین رمان گارسیا مارکز را می خواندم دیدم برای صحنه مشابهی تعبیر طلوع ماه مسین را به کار برده بود که جالب بود

Photo Posted by Derek Flack / March 20, 201