بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بددینی خطرناک تر از بی دینی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اسلام ، قرآن

دیشب صحبتهای دکتر اسدی خیلی به دلم نشست. مدتها بود این مقدار مطلب تازه و نظام یافته در یک جلسه از کسی نشنیده بودم. موضوع صحبت این بود که چرا در طول تاریخ یک جامعه آرمانی شکل نگرفته؟ چرا با وجود نزول کتاب های آسمانی، بعثت پیامبران و حضور امامان در جامعه این هدف هنوز حاصل نشده؟ در پاسخ به این سوال کمک گرفت از آیه ۲۵ سوره حدید  

 لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ

و نتیجه گرفت که در کنار پیامبر (معلم) کتاب (قانون) میزان (مجری قانون، امام) باید گروهی از مردم بخواهند و برخیزند برای برپایی عدالت. اشاره کرد به اینکه فهم نادرست از دین باعث شد که مصیبت عاشورا شکل بگیرد ...  و بعد به صورت فشرده تاریخ امامان شیعه را مرور کرد و ماموریت هر کدام را بازگو.

امشب آخرین جلسه است و فردا شب پرسش و پاسخ.


 
عاشق بندگان خدا باش
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 ابن عباس گفت: من و حسین بن على علیه السلام در مسجد الحرام بودیم و او در حال اعتکاف بود و خانه خدا را طواف مى‏کرد. یکى از شیعیان به خدمتش رسید. عرضه داشت: یا ابن رسول الله: من به فلانى قرضى دارم اگر مى‏خواهى آن را ادا کن. حضرت فرمود: به خداى این خانه هیچ چیزى ندارم. عرضه داشت: اگر مى‏خواهى از او مهلت بخواه! زیرا مرا به حبس تهدید کرد.

ابن عباس گفت: دیدم حضرت طواف را قطع کرد و با او روانه شد. عرضه داشتم: یا ابن رسول الله! آیا فراموش کردى که معتکف هستى؟ فرمود: خیر! ولى از رسول خدا (ص) شنیدم که مى‏فرمود: هر کس حاجت مؤمنى را برآورد همانند کسى است که نه هزار سال همه روز روزه دار باشد و هر شب براى عبادت قیام کند


 
من از بیگانگان هرگز ننالم
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشورا

 

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند


این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند...

 

ع. قزوه


 
دل بی آرزو کم آفریدند
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، انسان

حرفی دارم برایت اگر گوش می کنی. سربسته می نویسم. تو خود حدیث مفصل بخوان. باید کاری کنی به جای غصه خوردن و به جای تن دادن به تقدیر و طالع. کمی خودت را نبین کمی خودت را مقصر بدان تا تحمل اشتباهات دیگران برایت آسان شود. مشکل اینجاست که عقل گرایی ما یا خود بزرگ بینی ما جایی برای گذشت و مدارا باقی نگذاشته.

دلهای ما دیگر اهلی نیستند. رم می کنیم از هم. اگر بدانی که مسافری اگر بدانی که سالها چه سریع و بی رحم می گذرند، اگر بدانی پیری به چه آسانی سراغت می آید. دست بر می داری از این همه "من".  آن وقت در این دوران گذار می روی به دنبال سودمندترین تجارت: تجارت دل!

این شعر بیدل را هم هدیه می کنم به تو:

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من نم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توام آفریدند

عرق گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی آرزو کم آفریدند

جهان خون ریز بنیاد است هش دار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون گل کرده آدم آفریدند...


 
پیرزن خودکارفروش
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، زندگی در غرب
 

این پیرزن خودکارفروش حکما داستانش غم انگیز تر می شود از دخترک کبریت فروش.

همان خانمی را می گویم که هر روز نزدیک غروب در پیاده رو غربی خیابان یانگ جایی بین دانداس و جرارد که راهی پر رهرو است می ایستد و با چهره ی رقت انگیزش عاطفه به خواب رفته رهگذران را صدا می زند، شاید یکی دستش را در این سرما از جیب پالتوش بیرون بیاورد و خودکاری از او بخرد.

صورتش سفید است آنقدر سفید که انگار هیچ خونی در مویرگ هایش جاری نیست و چشمهای آبی کمرنگ اش مثل چشم روس ها خالی از احساس... هر بار دیدنش  مرا از این خیابان پر زرق و برق می برد به کوچه های گل آلود و مه گرفته سن پیترز بورگ و مرا می کشاند به تعقیب راسکل نیکوف۱

یک روز قصد کردم سکه ای به او بدهم وقتی به او رسیدم سکه را در دستش گذاشتم و به سرعت دور شدم. داد زد که : خودکارتان! آقا خودکارتان! پشت سرم را نگاه نکردم، سرعت قدمهایم را بیشتر کردم اما عذاب وجدان دنبالم آمد... خوب، آخر من رهگذر هر روز این راهم، نمی خواستم چشمهایش در چشمهایم گره بخورد.

یک روز دیگر او را چند خیابان بالاتر دیدم جایی حوالی ولسلی. دیدم که از مغازه ای بیرون می آید، یک تکه پیتزا دستش گرفته و مشغول است. تعجب کردم که اینجا چه می کند؟ تا اینکه چشمم به تبلیغ جلوی مغازه افتاد که نوشته بود هر تکه پیتزا فقط یک دلار و نیم. ارزان ترین خوراکی که در این خیابان دراز می توان یافت...

من می ترسم. می ترسم از فردا که برف تازه ببارد بر این زمین. با اینکه یک کلاه پشمی روی سرش دارد و کاپشنی پف کرده بر تنش، هر وقت می بینمش انگار که دارد می لرزد، حتی صدای به هم خوردن دندانهایش را انگار می شنوم. دخترک کبریت فروش لااقل با کبریت هایش تا دم صبح دوام آورد، این بیچاره با خودکارهایش چه می تواند بکند؟

 پی نوشت:

۱- راسکل نیکوف: قهرمان جنایات و مکافات داستایوسکی.


 
بال خیال
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه


خنده هایت،

                  آبشار شوق

چشمهایت،

               آفتابی در خیال من

دستهایت،

             در غبار غربت اندوه،

                                           بال من!


 
به یاد علامه امینی ره
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از قول فرزند علامه امینی نقل شده است :


بعضی ها خیال می کنند کتاب الغدیر به راحتی تألیف شد است. مرحوم علامه امینی سختی ها متحمل شد که توصیف آن از عهده زبان خارج است. مقابل خانه ما کتابخانه مرحوم کاشف الغطاء قرار داشت ایشان یک مدرسه ای هم داشتند که در جنب این کتابخانه بود و دارای ده، دوازده حجره بود. کتابهای این کتابخانه از پدرشان شیخ علی کاشف الغطا به ایشان رسیده بود و هیچگونه امکانات رفاهی نداشت.

مرحوم امینی از این کتابخانه به لحاظ نزدیکی، خیلی استفاده می کردند. ایشان از صبح می رفتند برای مطالعه و آن چنان غرق در مطالعه می شدند که حتی گذشت زمان را هم فراموش می کردند.

یک بار مدیر کتابخانه هنگام عصر از کتابخانه بیرون می آید و در کتابخانه را قفل می زند. غافل از اینکه علامه امینی داخل کتابخانه است.
آن روز سپری می شود. روز بعد او وقتی به کتابخانه می آید می بیند علامه در حال مطالعه هست.
به ایشان می گوید: شما کِی آمده اید؟
علامه پاسخ می دهد: از دیروز که من را در این کتابخانه زندانی کردی تا الآن در اینجا به سر می برم