بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بودن یا...؟
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، مرگ

 

فکر کن امشب بمیرم، فرض کن فردا نباشم

فرق چندانی ندارد اینکه باشم یا نباشم...


 
یادداشت های اتوبوسی 12+1
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، پدربزرگ ، واتر آباد

امشب پس از مدتها با اتوبوس رفتم واترلو گفتم به شکرانه این موهبت یک یادداشت اتوبوسی بنویسم هدیه‌ی اصحاب را!

١- کاغذین جامه: حتما این قصه را شنیده اید که می گویند در زمان نوشیروان عادل وقتی به کسی ظلمی می شد و دستش به هیچ جا نمی رسید جامه کاغذین می پوشید و در منظر شاه ظاهر می شد و شاه شخصا به شکایت او رسیدگی می کرد. حالا یک جایی هست کنار شورای شهر تورنتو که همچین حالتی دارد. یعنی کسی که داد و هواری در دلش جمع شده می آید آنجا و بیرون می ریزد. چند روز پیش یک نفر آنجا بود که با صدای بلند می گفت پلیس او را دستگیر کرده و غذای مسموم به او داده و حالا هر شب که دستشویی می رود مشکلاتی دارد. امروز هم که می رفتم به سمت ترمینال یک آقایی پلاکارد دستش گرفته بود و با دست دیگرش بلندگو و داد و هوار می کرد. خیلی سریع دیدم که اعتراض کرده به یک سازمانی که برای کودکان فعالیت می کند. جالب این بود که یک سر پلاکارد را بسته بود به تیر چراغ برق. به نظرم داشت تظاهرات یک نفره می کرد.

 

٢- یکی از مهم ترین فواید سفر با اتوبوس که این چند وقته از آن محروم بودم حالت خلسه بین خواب و بیداری است که عجیب حال می دهد و روح را سبک و خیال را فربه و عقل را تعطیل می کند. با این حال، قسمتی از مغز بیدار است و برای خودش بازیگوشی می کند: شعر می گوید، داستان می سازد، آدمها را توصیف می کند:

                            با دست هاش دایره ای در هوا کشید

                            مرزی میان شادی و تقدیر ما کشید ...

 ٣- به واترلو که رسیدم لشکر پاییز همه برگها را غارت کرده بود اما دانشگاه پر از جنب و جوش و هیجان بود. این دانشگاه همیشه ممنتوم بالایی دارد. تازگی ها رییس سابق دانشگاه واترلو فرماندار کل کانادا شده و حالا یک آقایی که پدرش ایرانی است رییس شده. از کنار دیوار شیشه ای کتابخانه رد شدم و از کنار گلخانه ای که میان ذهن چمن  فاصله ایجاد کرده.  قرار بود با استادم درباره چند پیشنهاد کار مشترک بحث کنیم. تا وارد اتاق استاد شدم دیدم همان دانشجوی چینی مهربان و سمج ریخته روی سرش. حدس زدم استاد باید عمیقا از دیدن من خوشحال شده باشد! استادم می گفت که برخی از مقاله هایمان با استقبال مواجه شده و شرکتهای مختلفی به او مراجعه می کنند و سفارش کار مشترک می دهند. استاد مشاورم را هم دیدم خوشحال بود از شرایط  تازه ام و با هم گپ زدیم.

۴- استاد وارد 60 سالگی شده و همچنان پر شور و هیجان کار می کند. اخیرا هم آزمایشگاه ١۵ میلیون دلاری‌اش افتتاح شده. دنبال ویزای هند بود و مرا به یاد همان حکایت معروف سعدی انداخت که در جزیره کیش ... استاد استاد من که برای جلسه دفاع من هم آمده بود 81 ساله است و هنوز دانشجو می گیرد و هر سال دهها مقاله می دهد. چند وقت پیش خانم دکتر 87 ساله ای مهمان ما بود باورتان می شود یک آدم 87 ساله پشت کامپیوتر بنشیند و به شما ایمیل بزند و تازه عکسی را که با هم گرفته اید برای شما ضمیمه کند؟ حافظه عحیبی دارد این خانم که مرا یاد پدر بزرگ مرحومم می اندازد. چند ماه پیش مخترع  لیزر و یکی از برندگان نوبل که 96 ساله بود به دانشگاه تورنتو آمده بود برای سخنرانی . هنوز دانشجو می گیرد و مقاله می دهد... باز هم بگویم؟

 

۵- ساختمان جدید مهندسی را افتتاح کرده بودند. من همیشه پشت قدمم خیر است.  درست روزی که از شریف رفتم ساختمان جدید دانشکده برق را افتتاح کردند... و دیدار چند تا از دوستان قدیمی و قدری بحث علمی درباره کارهای ناتمام مان. من نمی توانم از این شهر و از این همه خاطره دل ببرم.

 

۶- ساعت ٧ شب شد که یادم آمد ناهار نخورده‌ام به فروشگاه کنار ترمینال رفتم که صاحبش افغانی است و آدم باصفایی است. کلا افعانی ها از ما ایرانی ها بهتر و مسلمان ترند! دو پسر دوقلو هم دارد یا لااقل خیلی به هم شبیه‌اند. یک غذا فروشی هم در فروشگاهش باز کرده. من بادمجانهای پخته‌اش را خیلی دوست دارم. یک بار از یکی از پسرها پرسیدم چطوری این بادمجانها را می پزید گفت: من نمی دانم مادرمان می‌پزد. آه! یاد غذای مامان پز به خیر!


 
نهادم دست بر دل تا نپرد
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا

این غزل را با آرامش و آهستگی بخوانید. این شربت را یابد جرعه جرعه نوشید:

 

بیا ای یار کامروز آن مایی

چو گل باید که با ما خوش برآیی

خدایا چشم بد را دور گردان

خداوندا نگه دار از جدایی...

نهادم دست بر دل تا نپرّد

تو دل از سنگ خارا در ربایی!

نه من مانم، نه دل ماند، نه عالم

اگر فردا بدین صورت درآیی!

بیا ای جان ما را زندگانی!

بیا ای چشم ما را روشنایی!

به هر جایی ز سودای تو دودی است

کجـــایی تو؟ کجـــایی تو؟ کجـــایی؟

یکی شاخی ز نور پـــاک یزدان

که جان جان جمله میوه‌هایی

اگر کفر است اگر اسلام بشنو

تو یا نور خدایی یا خدایی

خمش کن چشم در خورشید درنه

که مستغنی است خورشید از گدایی

مولوی


 
شعر عارفانه (٣)
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعدی ، عرفان

سعدی را شاعری عاشقانه سرا و استاد "غزل" می شناسند. انصافا چه کسی زیباتر از این می تواند بسراید:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

اما باید توجه کرد که سعدی در عصری پس از شاعران بزرگی مثل عطار و سنایی می زیسته که شکل دهندگان ادبیات عارفانه هستند و مسلما با کارهای آنها آشنا بوده. به همین دلیل اشعار عارفانه او هم کم نیستند. مثلا در بوستان سعدی باب سوم در عشق و مستی و شور نام دارد که با این بیت زیبا آغاز می شود:

خوشا وقت شوریدگان غم اش

اگر زخم بینند و گر مرهم اش

تعدادی غزل عارفانه در دیوان او دیده می شود که بسیار استادانه است. یکی از آنها این غزل معروف است که بر دیوار آرامگاه او نیز نقش بسته:

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست

زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم ازوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

این سوال مطرح می شود که ملاک تعیین شعر عارفانه و تشخیص آن از عاشقانه چیست؟ این موضوع تا حدی ذوقی است اما می توان شاخص هایی ارائه داد: شعر عاشقانه به بیان زیبایی معشوق، درد و داغ فراق و داستان اشتیاق می پردازد. اما شعر عارفانه با معانی عمیق تر و نتیجه گیریهای دقیق تر همراه است. جستجو و طلب، صبر و رضا، مبدا و معاد، از مضامین عمده اشعار عارفانه هستند که در همین غزل سعدی به خوبی دیده می شوند. چون عشق یکی از مراحل سلوک عرفانی است و شاید اوج گیرایی و زیبایی عرفان در تکیه آن بر عشق باشد بسیاری از عارفان شعر عاشقانه هم سروده اند. تشخیص این دو نوع شعر از هم گاهی غیر ممکن و بی حاصل می شود به خصوص اگر شاعر رند هم باشد!

شعر عارفانه (٢)

شعر عارفانه (١)