بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

... تا می شود انگور ما
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، اسلام ، علامه طباطبایی
 

یک کتابچه خیلی کوچک در کتابخانه دارم به نام حدیث عنوان بصری1 که پشتش عکس آقای قاضی (استاد علامه2) است و توصیه ایشان به شاگردان که همیشه این حدیث را با خودتان داشته باشید. امام صادق (ع) در این حدیث درباره علم می گوید: علم در گفتمان اسلام این چیزی نیست که ما محققان علوم تجربی یا انسانی (حتی فقیهان) می خوانیم بلکه از جنس نور و هدایت است که خداوند در دل هر که بخواهد می تاباند. یادم افتاد به آن کلام امیرالمومنین خطاب به کمیل در توصیف بندگان خوب خدا که می فرماید: هجم بهم العلم علی حقیقة البصیره؛ یعنی این علمی که اسلام از آن سخن می گوید اکتسابی نیست و به جد و جهد حاصل نمی شود.

انما هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک و تعالی ان یهدیه

(علم نوری است که در دل کسی که خداوند اراده هدایت او را کرده است قرار می گیرد)

 اما اینکه این علم دقیقا چیست شاید نتوان جواب این سوال را داد اما شامل معرفت کردگار می شود که امیرالمومنین در آن خطبه ی سنگین3 (خطبه 1) می فرماید

 اول العلم معرفة الجبار و ...

 و این معرفت چنانکه در حدیث عنوان بصری آمده از راه عبودیت و بندگی خداوند و عمل به دانسته ها حاصل می شود.

پی نوشت:

1-عنوان اسم کسی بوده اهل بصره که آرزوی شاگردی امام صادق را داشته اما امام زیاد تحویلش نمی گیرند تا اینکه روزی به مسجد النبی رفت و ...

 2-دوست دارم لفظ علامه را انحصارا برای علامه طباطبایی رحمه الله علیه به کار ببرم.

 3-من در فهم این خطبه فراوان مشکل داشتم (دارم)  تا اینکه شرح آیت الله منتظری (ره) را دیدم. ندیده ام کسی به زیبایی ایشان نهج البلاغه را شرح کند.

یک آرزویم این است که این خطبه را با صدای خود حضرت علی بشنوم.


 
یا من یعطی من لم یساله و من لم یعرفه
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:
این دعاهای ماه رجب عجیب دیوانه می کنند آدم را. کوتاه هستند و پر معنا.

یا من یملک حوائج السائلین

و  یعلم ضمیر الصامتین 

لکل مساله منک سمع حاضر

و جواب عتید ...

 سلام به ماه رجب! ماه دوستی با خداوند.

 

پی نوشت:

مملکته داریم؟ یه دقیقه نمی ذارن اعصاب آدم آروم باشه...


 
توصیه هایی به یک دانشجوی جوان که شاید به خارج بیاید
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

من درباره ادامه تحصیل در خارج از کشور قبلا نظراتم را گفته ام و هنوز هم بر همان عقیده ام. البته ظاهرا شرایط برای ادامه تحصیل در ایران بهتر شده و نوعی RA به دانشجویان دکترا می دهند امیدوارم این پول کافی باشد و از لحاظ امکانات و آزمایشگاهها هم پیشرفتی حاصل شده باشد. استادان بزرگواری هم در ایران هستند که مخلصانه زحمت می کشند.

 

 

اگر قصد آمدن به این طرف آب را داری، تا جایی که می توانی در مورد استاد آینده ات تحقیق کن. من در همین جا دوستانی دارم که در سال چهارم دکترا مجبور شدند استادشان را عوض کنند چون حضرت استاد سر سازگاری نداشت و دانشجوی بیچاره کارد به استخوانش رسیده بود.

 

اینکه گفتم کار کردن با استاد جوان را توصیه نمی کنم به خاطر این است که در دوره دکترا استاد باید به نوعی مرشد تو باشد و نوع رفتار او بر آینده علمی تو و شکل دهی شخصیت تو تاثیر فراوانی خواهد داشت. علاوه بر این دوره دکترا بر خلاف دوره فوق لیسانس که معمولا ١ سال  است ۴ سال یا ۵ سال است. تجربه استاد، معروفیت و شخصیت او می تواند این دوران را برای تو بسیار شیرین و لذت بخش کند. استاد جوان معمولا دنبال ارتقا و اثبات خود است و گاهی تو را رقیب خود می بیند. اما کسی که به بالاترین درجه علمی رسیده و دیگر دغدغه مقاله و رتبه ندارد تو را شاگرد و گاهی فرزند خود می بیند. این ها که گفتم البته از ظرائف کار است و ممکن است همه با هم فراهم نشود.

 

خیلی از دانشجویان ایرانی کورکورانه برای ادامه تحصیل اقدام می کنند. انگار فقط دنبال پذیرش گرفتن و فرار از مرز پر گهر هستند.  بعضی هایشان به هر کلکی متصل می شوند. رزومه های تقلبی، توصیه نامه های جعلی، مقاله های بی ارزش ... گاهی ایمیل هایی برای من می آید که خنده دار است. دانشجوی یکی از دانشگاههای تهران که وبسایت مرا به طریقی دیده بود و خیال کرده بود استاد دانشگاهم در روزمه اش نوشته بود که  ٢٣ مقاله در یک سال تولید کرده. من اسم او را در گوگل جستجو کردم و هیچ پاسخی نیافتم ... در مورد استادی که نامش را در مقاله ها ذکر کرده بود تحقیق کردم و دریافتم که مدتی است سکته کرده و اصلا به دانشگاه نمی آید!

 

و کم نیستند این خاطره های پریده رنگ

 

تو داری کالای با ارزشی را با خودت به خارج می آوری آن کالا عمر توست و جایگزینی ندارد.

 

انتخاب شهرهای بزرگ یا شهرهایی که در آن گروه های ایرانی فعالی وجود دارند به شدت توصیه می شود چرا که تو را از افسردگی و درد غربت تا حدودی می رهاند و احتمال یافتن دوستانی که مشترکاتی با هم داشته باشید را بالا می برد.  خود من هم با این همه کلفتی پوست گاهی دلتنگ می شوم دلتنگ بوی مادر. دلتنگ رفیق با معرفت. امروز یکی از آن با معرفت هایشان زنگ زده بود. آدم خیلی مهمی شده. یک پایش لندن است یک پایش تهران. رفیق دوران دانشجویی من بود. می گفت یادت هست با هم نان و پنیر گردویی رامک می خوردیم . دلش لک زده بود برای صفای بی پیرایه ی آن سالها و همین یک جمله اش مرا پر داد به خیابان اردیبهشت شیراز  و از آنجا تا باغ ارم با یادش قدم زدم ...

 

نام و آوازه ی دانشگاه هم البته بسیار مهم است می دانم که تو رتبه بندی دانشگاهها را از حفظی و لذا ادامه نمی دهم.

 

یک فایده مهم خارج آمدن که گمان می کنم در این زمینه استاد شده باشم کشف دنیا و آدمهاست.  فاینمن بزرگ می گوید وقتی دوران کارشناسی را در دانشگاه ام آی تی به پایان رساندم برای ادامه تحصیل با استادم مشورت کردم او گفت ما به تو پذیرش نمی دهیم دانشجویان ما باید بروند و دنیا را کشف کنند. این شد که فاینمن به پرینستون رفت و چقدر این دانشگاه شلخته با روحیه ی او سازگار بود و موجب پیشرفت او شد!

 

من هم در اندازه خودم تجربه مشابهی دارم و از اینکه هر مقطع را در دانشگاهی گذراندم بسیار خوشحالم. البته هر چه همت تو بیشتر باشد از این دریای رنگارنگ مروارید بزرگتری صید توانی کرد.

 

زیاد نوشتم. نگران خانم دکتر هم هستم. آجرهایش روی هم تلمبار شده و الان است که بسوزد!


 
تو هــم؟
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، انسان

در سراسر این اتوبوس معظم و در میان تمامی مسافران محترم، خانوم دکتر تنها کسی است که سابقه اش از من بیشتر است . قدبلند و گندم گون است موهایش را رنگ نمی کند و اگرچه برف پیری بر سرش نشسته بسیار با نشاط و بشاش به نظر می رسد.

استاد دانشگاه واترلوست و اصالتا اهل آمریکاست این را روزی فهمیدم که اوباما انتخاب شد و گفت که این روز شادترین روز عمرش در 8 سال گذشته بوده. و اهل نیو جرسی است این را روزی فهمیدم که می خواست برای بی بی شاور1 خواهرزاده اش به نیو جرسی برود و شاد بود که دارد خاله ی بزرگ می شود. شوهرش را بارها دیده ام آدم محترمی است که هر روز به دنبالش می آید دختری دارد که عکسش را روی دسک تاپش قرار داده و ... این بود تمام اطلاعات من از خانوم دکتر در طول این 3 سال و اندی زندگی اتوبوسی.

خانم دکتر یک لپ تاپ مک نقره ای شیک دارد از آن لپ تاپ های نازک 3000 دلاری. در تمام این 3 سال یک بار ندیدم که چرت بزند از لحظه اولی که می نشیند شروع می کند به کار کردن تا لحظه آخری که پیاده می شود.

 من هم اوایل این طوری بودم اما یواش یواش بریدم. همیشه غبطه می خورم به پشت کار خانوم دکتر و دلم می خواهد روزی راز این سخت کوشی اش را از او بپرسم. انگار ما شرقی ها نمی توانیم در استقامت و پشت کار به این آمریکایی ها برسیم. امروز از حسن اتفاق در ردیف موازی هم بودیم. من البته کنار دست خانوم دکتر نمی نشینم چون می دانم دوست دارد تنها باشد و کلا دم و دستگاه زیادی دارد. یک مسافر مجهز و مجرب است.

امروز هم مثل همیشه مک بوکش را باز کرد و مشغول کار شد من هم سینا را روشن کردم و بعد از اندکی مطالعه و تماشای تبلیغ یک فیلم تازه (شاتر آیلند) رفتم سراغ عالیجناب فاینمن که حالا به لس آلاموس رفته و مشغول ساخت بمب شده. اواسط کار مجبور شدم سینا را که به خواب زمستانی2 رفته بود بیدار کنم تا معنی کلمه ای را در لغت نامه جستجو کنم یک دفعه چشمم افتاد به صفحه لپ تاپ خانوم دکتر که با دقت خاصی کله ی مبارکشان را توی آن فرو برده بودند و مسحور آن پرده جادویی شده بودند.

 

دیدم که جناب ایشان مشغول بازی کردن هستند همان بازیی که یک مشت آجر از آن بالا می افتد و شما باید با آنها دیوار درست کنید و به ازای هر چند تا ردیف کاملی که درست کنید امتیاز بیشتری می گیرید!


 1-baby shower یکی از رسم و رسومات این خارجی ها.  جشن می گیرند و هدیه می دهند به خانمی که پا به ماه است

2- hibernate



 
یافتمش!
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، زندگی در غرب

توی عالم خودم بودم. داشتم تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس برای پسرک ایتالیایی (که دیشب از فرودگاه تا توی مترو با هم بودیم و قیافه اش مثل کپل مدرسه موشها بود) قصه می ساختم که صدایی مثل صدای نی شنیدم. نمی دانستم خواب و خیال است یا...؟ سرم را به اطراف گرداندم تاکسی قرمزی را دیدم که سی چهل متری از من دور شده بود. داشتم فکر می کردم شماره تلفن یا شماره پلاک تاکسی را بردارم و بعد یک جوری راننده اش را پیدا کنم و تحقیق کنم ببینم خودش هست یا نه ... که یک دفعه با سرعت دویـدم دنبال تاکسی با آن کفشهای خشک ناهمراه

 عقل تا یابد شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

 قبل از خیابان جرارد به تاکسی که پشت چراغ قرمز مانده بود رسیدم. بانگ بلند نی می آمد، خودش بود! راننده  پیرمردی بود شصت و چند ساله با ریش سفید کوتاه و کلاه حصیری که بندش را زیر چانه اش بسته  بود. کله ام را بردم توی پنجره و با دستپاچگی گفتم

Are you Persian؟

- آره !

با ذوق زدگی ابلهانه ای گفتم: این... این نی هست! گفت می دونم! - چراغ سبز شده بود - گفت من صداش رو بلند می کنم که بره تو گوش این مردم. گفتم: دمت گرم! گاز داد و رفت. اشک توی چشمام جمع شده بود.

 


 
صد پارگی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، زندگی در غرب ، دنیا

من مون بلان را دوست دارم مثل الوند

دانـــوب را آشفته ام مانند ارونـــد

 

هرچند شهری در جهان شیـراز من نیست،

با اینکه کــوهی نیست در چشمم دماونـد،

 

رم حالتی دارد برایم مثل تبـــریز

در بنف عاشق می شوم آن سان که دربند :)

 

دنیــــای ما را تیـــغ داران تکه کردند

ای عشق! این صد پارگی ها را بپیوند

 

هالیفاکس 7 خرداد

مون بلان: Mont Blanc : بلندترین قله آلپ

بنف :Banff: شهری زیبا و پارکی جنگلی در دامنه کوههای راکی در کانادا


 
برقع
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

گاهی مثلّث است و زمانی مرّبع است:

تقریب ماه روی تو - تا زیر برقع است -

 

... اما تو در خیال من آغاز می شوی

هر گوشه از تصوّر رویت مشعشع است

 

 من دشت تشنه می شوم  و چشمت  آسمان

باران بیت های من از این دو مصرع است

 

یک لحظه می درخشد و خاموش می شود،

هر ماه غیر روی تو مـاه مقنـع است

 

فردا دوباره نام تو می جوشد از لبم

نامت برای هر غزلم حسن مطلع است

 

واترلو - ۵ خرداد ٨٩


 
دو کلمه حرف خصوصی
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طنز ، مادر ، عاشقانه

من از جناب کرام الکاتبین و رقیب و عتید و کلیه ی سازمانهای نظارتی و جاسوسی خواهش می کنم برای دو دقیقه بنده را تنها بگذارند چون می خواهم با خود خدا به عنوان رییس ارشدم در کارگاه آفرینش دو کلمه حرف بزنم. بالاخره یک کارگر که بدون اختیار خودش به اردوگاه کار اجباری آورده شده حق و حقوقی دارد، حتی اسرای جنگی هم طبق عهدنامه ژنو حقوقی دارند چه برسد به بنده که ظاهرا اشرف مخلوقات هستم و تاج کَرّمنا هم بر سرم نهاده اند.

جناب خدا!

اینجا یک سری آدم هستند که ادعا می کنند نماینده شما یا نشانه شما هستند. خوب اینکه نمی شود هر که از راه رسید یک نمایندگی باز کند. ایران خودرو هم این طوری نیست!  سایپا دیزل هم برای خودش قانونی دارد! شما قبلا به نماینده هایتان مدرکی به اسم معجزه می دادید. ظاهرا مدتی است که صدور مدرک را متوقف کرده اید و کار برای ما خیلی مشکل شده. البته یک خانمی در تهران هستند که مدرک هزار ساله صادر می کنند. من جرأت ندارم با ایشان حرف بزنم به شما هم توصیه می کنم خیلی با ایشان روبرو نشوید. اما از شما می پرسم: آیا شما به ایشان و امثال ایشان نمایندگی صدور مدرک داده اید؟ به عنوان یک ارادتمند عرض می کنم خیلی مواظب باشید. یک آقایی که الان باید در قسمت سردخانه یا گرمخانه آن دنیا باشد از یکی از این دانشگاههای قلابی مدرک گرفته بود و خیلی ضایع شد. خلاصه برای پرستیژ شما خوب نیست که به اسم شما مدرک قلابی صادر کنند.

حضرت ولی امر! این نماینده ها و نشانه های شما بدجوری به جان هم و به جان مردم افتاده اند...

جناب رییس!

بنده به مقدار زیادی از شما می ترسم. یعنی حقیقتش بدجوری ما را از شما ترسانده اند. یعنی تصورم این است آن دنیا که خدمت شما برسم و پرده ها کنار برود مجبورم می کنید که روی همان پل معروفتان بندبازی بکنم و بعد به یکی از نوچه هایتان امر خواهید کرد که یک قیف توی دهنم بگذارد و از آن طرف قیر داغ تویش بریزد. یا با گرز آهنی توی سرم بزند. یا خورشت زقوم به خوردم بدهد. 

 بنده قبول دارم که اشتباهاتی دارم و شما را اذیت کرده ام، از شما هم بسیار ممنونم که تا به حال آبرویم را نبرده اید. اما جناب ارباب! من مادرم را هم زیاد اذیت کرده ام اما با او از این حرف ها ندارم. هر وقت پیشش می روم می بینم از محبتش هیچ کم نشده بلکه بیشتر هم شده. مادرم  تا حالا دست روی من بلند نکرده، حتی آن روزها که جوانتر بود، چه برسد به قیر داغ و قیف... خدایا! من در این دنیای عجیب و غریبِ شما زیاد گم می شوم. آنقدر که حتی خودم را هم گم می کنم. در کودکی والده محترم هر وقت که بر اثر بازیگوشی گم می شدم همه جا را دنبالم می گشت وقتی مرا پیدا می کرد اول دعوای مختصری می کرد بعد مرا بغل می کرد و با چشمهای گریان می بوسید.

خدایا آیا تو هم مثل مادرم با من رفتار می کنی؟ من گم شده ام آیا تو هم دنبال من می گردی؟

 


 
باید خودم را بیشتر بشناسم
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، نهج البلاغه

تا امشب فکر می کردم شخصیت من دو قسمت دارد یکی طفل بازیگوش درونم و دیگری "خودم". این طفل بازیگوش را خیلی خوب می شناسم و می توانم دقیقا  برایتان نقاشی کنم. حدودا سه ساله است. چشمهای درشتی دارد که برق می زنند. زود زبان باز کرده و راه افتاده، طبعا شیطان است اما زود رنج هم هست. عاشق هواخوری است. تنها تفاوتش با کودکانی که شما می شناسید این است که کمی استعداد دارد برای عاشق شدن. خوبی اش این است که چون بچه است می توانم خیلی از اشتباهاتم را گردن او بیندازم.

 اینکه "خودم" دقیقا چیست توصیفش سخت است . حداقل می دانم که کانت و دکارت هم نتوانسته اند این خود را به خوبی توصیف کنند. خود همان چیزی است که مردم می بینند. راننده ای که صبح سوار اتوبوسش می شوم "خودم" را می بیند همینطور همکاران من در دانشکده و دوستان معمولی من . "خود" همان کسی است که درس می خواند و درس می دهد. کار می کند و پول در می آورد. بحث سیاسی می کند و به فوتبال علاقه دارد. مایحتاج روزانه را خریداری می کند و اول ماه اجاره آپارتمان را می دهد. اما شخصیت سوم:

 این بعد سوم تازه است و نمی دانم آن را چه بنامم؟ به نظرم مثل یک پدربزرگ است دنیا دیده و لجباز یا مثل یک مشاور مدرسه که می خواهد هر طور شده مشکلات دانش آموزانش را حل کند، یا یک "عمو" که خیلی احساس مسوولیت و دلسوزی می کند اما معلوم نیست که طرف مقابلش به این همه دلسوزی احتیاج داشته باشد. این بعد سوم حرف های بزرگ می زند و دوست دارد تجربه هایش را برای دیگران بازگو کند. کلا شاد نیست و غمی در درون خود دارد.

بعد از این اکتشاف، دیدم که من الان دارم ۳ کتاب را به صورت تقریبا موازی مطالعه می کنم. یکی خاطرات فاینمن فیزیکدان مشهور که در واقع شرح خلاقیت ها و شیطنت های اوست. یکی کتاب جامعه شناسی کانادایی و دیگری ترجمه انگلیسی بعضی از شعر های مولانا. دقیق تر که شدم دیدم که هر یک از این ۳ کتاب یکی از این ۳ شخصیت درونی را سیراب می کند.

دومین باری که دکتر سنگری را دیدم (سال ۷۲) دفترم را به او دادم تا چند جمله به یادگار در آن بنویسد. برایم این کلام مولا را نوشت

کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره

 باید بیشتر خودم را بشناسم.