بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گندم نچیده
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

 

 با خنده ای بریــــد نخ اتصال را

از ما گرفت شادی عشقی محال را


از دست های آدم و حوا گرفته بود

زن، تاجی از صفات جلال و جمال را


می شد کنار چشمه ی اشکش وضو گرفت

با خنده اش شناخت سرآغاز سال را


قوی سفید از قفس ذهن من پرید

سیمرغ قاف واقعه وا کرد بال را


حالا کسی نمی خرد از من - که شاعرم-

این گندم نچیده  و این سیب کال را ...



 
دو گوش دل
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه

داشتم تفسیر نامه٣١ نهج البلاغه او را گوش می دادم. هر فراز این نامه دوست داشتنی است و با صدای دلنشین او خواستنی تر. جلسه چهارم رسید به این فراز 

احْىِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ اَمِتْهُ بِالزَّهادَةِ،

دلت را با موعظه زنده کن، و با بى رغبتى به دنیا بمیران،

 و بعد حدیثی خواند با این مضمون که دل انسان دو گوش دارد بر سر یکی فرشته ای است راهنما و بر سر دیگری شیطانی است فتنه انگیز. شیطان آدمی را به گناه فرمان می دهد و فرشته باز می دارد ...

باید یک پاره از دل‌ات را بمیرانی و پاره ای دیگر را زنده کنی...

اصول کافى ج : 3 ص : 366 روایة :1


 
نخبه کشی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، پدربزرگ

پدر بزرگ من طرفدار دو آتیشه ی دکتر مصدق بود. پدر بزرگ از قبل از ملی شدن صنعت نفت در پالایشگاه آبادان کار می کرد و کلی خاطره داشت از انگلیسی ها و کلک های آنها و پاتک های اینها... گروه سرودی هم سازمان داده بودند و زمانی که دکتر حسین مکی و مهندس بازرگان به آبادان آمدند در جلوی آنها برنامه اجرا کرده بودند. بعد از ۵٠ سال هر وقت می خواست از آن روزها بگوید از جایش بلند می شد ژست رسمی می گرفت و آن سرود را با لحن حماسی برای ما می خواند:

نخست وزیر مصدق ای مرد دلیر

حق ایرانی رو از انگلیس بگیر

مبارزه مصدق با استعمار انگلیس، الهام بخش مردم مصر بود در ملی کردن کانال سوئز و گویا خیابانی در قاهره به نام اوست.  وب سایت تاریخ ایرانی از قول فرزند دکتر محمد مصدق که در سفر مصر همراه پدرش بود می نویسد:

 «هزاران نفر از مردم مصر برای استقبال از پدرم در فرودگاه قاهره اجتماع کرده بودند و باشعار «یحیی مصدق، یحیی ایران» مصدق و هیأت ایرانی را خوش آمد می‌گفتند. به محض پیاده شدن پدرم از هواپیما مردم هلهله‌زنان او را از زمین بلند کردند و در یک چشم به هم زدن او را روی دست به طرف اتومبیل بردند.»

خبرگزاری‌ها، همان زمان استقبال کنندگان از نخست وزیر ایران را بیش از دو میلیون نفر تخمین زده بودند و این به خودی خود خبر مهمی بود که جهان را تکان داد.

این هم چند نکته تاریخی که عینا از ویکی پدیا نقل می کنم:

  • دکتر مصدق پس از شهریور ۲۰ و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره ۱۴ مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد.در انتخابات دوره ۱۵ مجلس با مداخلات قوام‌السلطنه (نخست وزیر) و شاه و ارتش نتوانست قدم به مجلس بگذارد.
  • دکتر مصدق (در سال ١٣٣١) برای جلوگیری از کارشکنی های ارتش و دربار درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. این درخواست از طرف شاه رد شد.  مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از مقام نخست‌وزیری استعفا کرد. مجلس قوام السلطنه را به نخست‌وزیری انتخاب کرد و او با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود. مردم ایران که از برکناری دکتر مصدق خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات در پشتیبانی از دکتر مصدق، که به کشته شدن چندین نفر انجامید، موفق به برکنار کردن دولت قوام گردیدند. در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دکتر مصدق بار دیگر به نخست‌وزیری ایران رسید.
  • مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد رانده شد و تا پایان زندگی زیر نظارت شدید بود.
  • در سال‌های حکومت محمدرضا پهلوی برگزاری مراسم بزرگداشت دکتر محمد مصدق از سوی حکومت وقت ممنوع اعلام شد اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تاریخ 15 اسفند 57 یکی از بزرگترین گردهمایی‌های سیاسی در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملی نفت بر مزار وی در احمدآباد برگزار شد. در این مراسم که آیت‌الله طالقانی سخنران آن بود، به نوشته روزنامه اطلاعات یک میلیون نفر به احمدآباد رفتند.

در سی سال اخیر در صدا وسیما و رسانه های رسمی از مصدق به عنوان یک مهره وابسته، سلطنت طلب، زیاده خواه، فراماسون١ و ... یاد می شود. در مقابل گروه دیگری مصدق را محبوب ترین سیاست مدار تاریخ معاصر ایران٢ می دانند.

١- روزنامه کیهان سه شنبه 18 آبان 1389- شماره 19785
2-جامعه شناسی نخبه کشی- علی رضاقلی


 
تفاوت ره
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا

تا الان که ساعت ١٠ شب است هنوز در محل کارم هستم، در حال تحویل گرفتن سیستمی که برای اندازه گیری آنتن در فرکانس خیلی بالا طراحی کرده ام. بچه های شرکت طرف قرار داد مشغول نصب سیستم برای نمایش نهایی (دمو) هستند. خودم هم هیجان دارم. ما نیاز به اندازه‌گیری دقیق آنتن داشتیم. با چند آزمایشگاه در آمریکا، کانادا و بلژیک تماس گرفتم اما هیچ کدام شرایط ما را برآورده نکردند. نا امیدانه پیش رییس رفتم. گفت: چرا خودمان سیستم را نسازیم؟ چقدر هزینه‌اش می شود؟ از روحیه‌اش و اعتمادی که کرد خوشم آمد. یک فرق مهم غربی ها با بعضی از ما شرقی ها این است که خیلی دیر تسلیم می شوند و شاید یک دلیل این همه پیشرفت‌شان همین باشد.

کاش یک دوربین داشتم و از مراحل تخلیه سیستم تا نصب آن فیلم می گرفتم. سیستم حدود ٢٠٠ کیلوگرم وزن دارد با ابعاد تقریبی  ١/٢ در ١/٧ در ١/٨ متر . کارگاه سازنده ١٢۵ کیلومتر تا ما فاصله دارد. اگر در ایران بود احتمالا ۴ تا کارگر دور و بر سیستم را می گرفتند و آن را پشت یک نیسان باری می انداختند. راننده آن را تا اینجا می آورد بعد دو سه تا کارگر می گرفتیم برای تخلیه و ... اما کارگاه سازنده با یک شرکت متخصص حمل و نقل تماس گرفته بود. چهار تا چرخ زیر سیستم نصب کرده بودند تا امکان تحرک داشته باشد. کامیون آنها مجهز به نوعی بالابر بود با تسمه های مخصوصی سیستم را بسته بودند تا لق نخورد و در عین حال با شل کردن تسمه سیستم به سمت خروجی کامیون منتقل شود. غیر از راننده که اسمش حسن بود و فکر کنم ترک بود و کارگری که همراهش بود سوپروایزر (مدیر) آنها که بیش از ۶٠ سال سن داشت با ماشین خودش همراه کامیون راه افتاده بود و در تمام مراحل جابجایی و تخلیه سیستم تا پای آسانسور نظارت می کرد و اجازه نمی داد تشتت آرا پیش بیاید. تا یک طرف اندکی کج می شد فورا به سمت مقابل دستور لازم را می داد. غیر از آن ٣ نفر من و ٣ نفر دیگر از کارگاه سازنده جمعا ٧ نفر کمک می کردیم و ...

به هر کاری باید نگاه تخصصی داشت حتی تخلیه بار!


 
یکی بیاید
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

یکی بیاید و امشب دل مرا ببرد

نفس ندارم ... از این چاه بی هوا ببرد

مرا

- که ساکن این شهر بی کلام شدم -

به روستای صداهای آشنا ببرد ...


 
سگی بگذار ما هم مردمانیم
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

صفحه اینترنت را باز می کنم. قذافی مشغول سخنرانی است. به معترضین اخطار کرد که در صورت نیاز، از زور استفاده خواهد کرد. گفت که عده ای از مردم بیمار که مواد مخدر و اسلحه در اختیار جوان ها قرار می‌دهند می‌خواهند که وقایع تونس و مصر رابرای ساقط کردن او از حکومت تکرارکنند .

رسانه ها می گویند این چند روزه ٨٠٠ نفر از مردم لیبی به دست نیروهای طرفدار قذافی کشته شده اند. نمی توانم بفهمم چطور یک نفر که خودش را رهبر مردم می داند به این سادگی مردمش را می کشد؟

صفحه ی دیگری باز می کنم. نقشه آفریقا را نگاه می کنم. لیبی: کشوری پهناور بین مصر و تونس. شهرهای این کشور در حاشیه دریای مدیترانه قرار دارند. معلوم است که بیشتر مساحت این کشور بیابان بی آب و علف است. از آنجا پایین می روم تا کنگو. کشوری پهناور در مرکز آفریقا. معلوم است که آب و آبادی دارد چون شهرها به صورت یکنواخت پراکنده شده اند.

یادم می افتد که دیروز از رادیو مصاحبه ای پخش می شد با یک کودک ١٢ساله کنگویی. پسرک در ۵ سالگی پدر و مادرش را از دست داده و حالا ٧ سال است که گوشه خیابان یا پشت کامیونهایی که پارک کرده اند می خوابد. می گفت بارها از راننده ها کتک خورده و حتی او را مجبور به کارهای بد کرده اند. می گفت گدایی می کند و شیشه ماشین ها را پاک می کند. درآمدش در حد یک دلار در روز یا کمتر است که فقط برای سیر کردن شکمش کافی است. اما گاهی پلیس کودکان خیابانی را می گیرد. آنها را به شدت کتک می زند پولهایشان را می گیرد و گاهی آنها را به کار بد وادار می کند.

صفحه ی دیگری باز می کنم. یکی از وب سایت های اصول گرا مطلبی نوشته با نام نبرد روز ولنتاین . یک برادر بسیجی نحوه کتک زدن معترضین تهرانی یا به قول خودش منافقین و لجن های سبز در روز ٢۵ بهمن را با آب و تاب تعریف کرده. نوشته :

"اکبر صباغیان فرمان‌ده یکان حاشیه‌ی میدان است ... خوش‌حال است که سبزها آمده‌اند و او بعد از ظهر سر کار نمانده است؛ جمع کردن سبزها برای اکبر بیش‌تر یک تفریح است".

 در ادامه توضیح داده که باتوم نداشته و با زنجیری که موتورش را قفل می کند مردم را کتک می زده. نمی دانم تا حالا خودش را با این زنجیرها زده اند یا نه؟

"جای مدارا نیست؛ زنجیرم را دوتا می‌کنم؛ موتورها را راه می‌اندازیم؛ تکبیر می‌دهیم، حیدر می‌کشیم، و تا ته کوچه همه را می‌زنیم."

پایین این نوشته یکی از خوانندگان همفکر نویسنده پیامی گذاشته:

"اینقدر قشنگ توصیف کرده که آدم دلش می خواست آنجا می بود و به اون جونورای سبز رنگ یک درس حسابی میداد . خدا قوت به همه بسیجی های زیرک و با بصیرت که خوب فهمیدند خط مقدم جبهه الان کجاست . و امام حسین کدام طرف است و یزید کیست و کربلا کجا است . خداوند توفیق درگیری با مزدوران اجانب امریکا و اسرائیل را به ما هم روزی نماید . الهی آمین ."

از میان خوانندگان سایت، 36 نفر به نظر بالا رای مثبت و 377 نفر رای منفی داده اند.

سرم درد می گیرد تمام صفحه ها را می بندم.

ساعت هایی که از اخبار و اینترنت دورم و سرگرم کارم، ساعتهای بهتری هستند.