بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

هنرمند نامیرا
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایتالیا ، هنر

این شب ها در فراغت بین کارها فیلمهایی درباره میکلانژ (١۴٧۵-١۵۶۴ میلادی) ، مجسمه ساز، معمار و نقاش معروف عهد رنسانس، تماشا می کردم. چهار اثر معروف او از شاهکارهای هنری جهان محسوب می شوند: مجسمه مریم و مسیح معروف به پی تا، تندیس داوود، نقاشی سقف و دیوار کلیسای سیس تین و گنبد کلیسای اصلی واتیکان (باسیلیکا سن پیتر). میکلانژ دو اثر اول را پیش از ٣٠ سالگی به پایان برده.

چند نکته‌ در زندگی او توجه مرا جلب کرد: یکی سخت گیری او در انتخاب و انجام کارهای هنری بود. مثلا وقتی می خواست مجسمه پی تا را بسازد خودش به بهترین معدن مرمر در شمال ایتالیا رفت. تکه‌‌ای از کوه را که هیچ رگه ناخالصی نداشت انتخاب کرد. خودش مراقب کارگرها بود تا در مرحله برش، سنگ آسیب نبیند. سپس روشی پیشنهاد کرد تا آن تکه سنگ سنگین را از بالای کوه به بندر برسانند و از آنجا سوار کشتی کنند و به رم برسانند.

محسمه پی تا اثر میکلانژ

نکته دیگر روحیه پرفکشنیست (کمال طلب/ غایت گرا) او بود که می خواست هر کاری می کند بهترین باشد. به همین دلیل زمان نسبتا زیادی را صرف آفرینش آثارش می کرد.از این روست که هنوز آثار او با گذشت پانصد سال بر قله هنر جهان می درخشند. همین روحیه باعث شد که در اواخر عمر طولانی اش بسیاری از کارهایش را که ناقص می دانست از بین برد. در برابر نقد بسیار انعطاف ناپذیر بود و نظر خوبی به رقیبان هنری اش، مانند داوینچی و رافائل، نداشت.

در زمانی که او زنده بود دو بیوگرافی از او به چاپ رسید لذا میکلانژ مستند ترین هنرمند دوره رنسانس به شمار می رود.

پی نوشت

سال گذشته در سفر به فلورانس، زادگاه میکلانژ، تندیس داوود را ندیدم چون دخترکی استرالیایی گفت که ممکن است بدل مجسمه را نمایش داده باشند اما پی تا و گنبد باسیلیکا را چند روز بعد در سفر به واتیکان که از گرمای تابستانی رم سرشار بود از نزدیک دیدم و تا نوک گنبد که ١٣٠ متر ارتفاع داشت بالا رفتم.

 


 
پنجره
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

سالهای بی پنجرگی گذشت. اتاق کار جدیدم یک پنجره بزرگ دارد. حالا تماشای رقص دانه های برف با باد بهتر یادم می آورد که کجای دنیا هستم...

 

من پرده ها را می کشم بالا

تا آسمان گاهی بخنداند دلم را


 
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طبیعت ، حسب حال ، سعدی
همین نقش هاست که باقی می ماند از سفر، و صداها ...

 ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی

آدمی که دور مانده از ساحل خودش و گیر کرده در تکرارها و اجبارها باید جدا بشود از خیابان ها و دیوارها. برای همین است که "دل بی دست و پا و سر به زیرت" را آهنگ یک موسیقی زیبا هوایی می کند. لبت از گفتن باز می ایستد و سراپا گوش می شوی...نه! سراپا چشم می شوی، سراپا تماشا.

این کفش های هر روزی را بکن مرد! شهر تو اینجا نیست! تو خلوتی دیگر می خواهی! برو آنجا که هیچ کس منتظرت نیست.

پرنده ات هوا می خواهد برای بال زدن.

چشمت فضا می خواهد برای تماشا.


 
برای تو
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عاشقانه

همان شبهای اولی که همراه شدیم شعری برایش خواندم که خیلی خوشش آمد. هیچ وقت از من نپرسید شاعرش کیست تا امشب که پس از چهار سال و یک شب فهمید این شعر از من نیست.

...

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

...

حرف بزن، حرف بزن سالهاست

تشنه یک صحبت طولانی ام

***

باز هم برایم حرف بزن

                                         من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

                                        قال و مقال عالمی می کشم از برای تو      


 
رکاب زن
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

از همان اوایلی که من و او همکار شدیم، احساس کردم که روحیه خاصی دارد. ما میزهایمان کنار هم بود. اوایل بدقلق بود و تکه هم می انداخت. مثلا یک روز که نیم ساعت دیر رسیدم گفت فکر کردم امروز را مرخصی گرفتی! ناراحت شدم چون دیرآمدن من به او ربطی نداشت.. اما  سعی کردم با بی اعتنایی یا برخورد مثبت جوابش را بدهم که موثر بود و رابطه اش با من خوب شد. به تدریج حس کردم که از شرایطش راضی نیست. خیلی پشت سر بچه های دیگر و یکی از رئیس ها حرف می زد. یک بار گفت یکی از رفقایش پیش از آمدن به اینجا به او گفته با آن رئیس بیش از 6 ماه کار نکن.

امروز گفت که از اول ژانویه کارش را ول می کند. یعنی کلا 4 ماه بیشتر اینجا نماند. فهمیدم از همان روز اولی که آمده داشته دنبال کار تازه می گشته این عادتی است که خیلی ها در آمریکای شمالی دارند به قول دکتر ندوشن گویی خانه به دوش اند. نا امنی شغلی یا جاه طلبی باعث می شود که آدم مدام گزینه های تازه را بررسی کند. من زیاد او را مقصر نمی دانم چون گروهی که با انها کار می کرد گروه بسته ای بود و  به نوعی او را داخل خودشان راه ندادند. یعنی کار جدی ای به او واگذار نکردند. او هم که اوایل خیلی تلاش می کرد و صبح ها قبل از همه سر کار می آمد به تدریج از شور و شوقش کاسته شد طوری که این روزها یک ساعت دیرتر پیدایش می شود.

خاطره خوبی که از او در ذهنم باقی می ماند خاطره مرد دوچرخه سواری است که هر روز، حتی در سرمای منهای ۲۰ درجه، نزدیک ١٨ کیلومتر رکاب می زد. مردی که در روزگار جوانی اش یک بار با دوچرخه از دانمارک به سوئد رفته و ۱۲۰۰ کیلومتر رکاب زده...