بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گالیله و جهل و نبوغ بشر
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایتالیا ، انسان ، انجیل

در کنار ساحل رودخانه زیبای آرنو در شهر فلورانس- که هر از گاهی عبور قایقی سکوت نقره ای اش را آشفته می کند- موزه ی تاریخ علم قرار دارد. این موزه اگرچه در نزدیکی موزه معروف اوفیزی واقع شده، چندان مشتری ندارد و لازم نیست ٣ ساعت در صف بایستی تا بلیت تهیه کنی. قسمتی از این موزه به نگهداری آثار علمی و ابزار آزمایشهای گالیله دانشمند معروف ایتالیایی اختصاص یافته و انگشت میانی دست راست جناب گالیله هم در این موزه نگهداری می شود.

گالیله که او را پدر علم مدرن می نامند در سال ١۵۶۴ میلادی در شهر پیزا به دنیا آمد و ٧٧ سال بزیست. آنچه باعث معروفیت گالیله بین مردم  شد این بود که نشان داد زمین مرکز عالم نیست و به گرد خورشید می چرخد البته او کارهای ارزنده ای در زمینه ریاضیات، نجوم، مهندسی و ... انجام داده.

گالیله پس از انتشار نظریه معروفش از طرف کلیسا به دادگاه تفتیش عقاید فراخوانده شد و به او هشدار داده شد تا از انتشار عقایدی که مخالف کتاب مقدس است دست بردارد. گالیله تا مدتی خاموش بود تا اینکه در سال ١۶٣٢ کتاب معروف خود "گفتگو" را چاپ کرد. در این کتاب دو نفر- که یکی طرفدار نظریه مرکزیت زمین و پیرو فلسفه ارسطویی است و دیگری پیرو نظریه کوپرنیک- با یکدیگر به بحث می پردازند. در واقع گالیله سعی کرده بود به عنوان نویسنده اظهار نطر مستقیمی نکند و نتیجه گیری را به خواننده واگذار کند.

انشار این کتاب سرو صدای زیادی به پا کرد تا آنجا که پاپ که از دوستان گالیله بود دست از حمایت از او برداشت و گالیله در سال ١۶٣٣به اتهام ارتداد به دادگاه کلیسا فراخوانده شد. دادگاه حکم کرد که گالیله شدیدا مظنون به ارتداد است و باید عقاید خود را انکار کند. دادگاه دستور داد که گالیله زندانی شود. همچنین کتاب گفتگو  را به عنوان کتاب ضاله معرفی کرد و اعلام شد که کتابهای دیگر گالیله اجازه تجدید چاپ ندارند و در آینده هم حق نگارش هیچ کتابی ندارد. بعدها حکم زندان به حصر خانگی تبدیل شد و گالیله مدتی بعد نابینا شد و تا آخر عمر در حصر بماند. وقتی که مرد می خواستند او را در کلیسای سانتا کراس در کنار پدر و اجدادش دفن کند اما شخص پاپ و برادر زاده اش مخالفت کردند. به ناچار گالیله را در اتاق کوچکی در کنار نمازخانه راهبان نوآموز در انتهای راهروی جنوبی ... دفن کردند.

گالیله کتاب دیگری دارد به نام دو علم جدید (درباره مقاومت مواد و علم کینماتیک). سیصد و چند سال بعد از حکم دادگاه جناب آلبرت اینشتاین بالاترین تمجید را از این کتاب کرد و به همین خاطر گالیله را پدر فیزیک مدرن هم می نامند.

من گمان می کنم نبوغ بشر هیچ حدی ندارد همان طور که جهل بشر.


 
مسوول کرامات سازی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر خودم ، طنز ، مولانا

 زمستان اولی که دانشگاه شریف بودم آنفلونزا در خوابگاه  شیوع پیدا کرد و هر روز می شنیدم که یکی دو نفر از رفقا مبتلا شده اند. تا اینکه یک روز خیاط در کوزه افتاد و احساس کوفتگی و بی حالی کردم.

به رفقای اتاق: حسن آقای عندلیب، جواد آقای کلاغ و میرزا رضا اعلام کردم که من آنفلونزا گرفته ام و رفتنی ام و به هر کدام وصیت کردم که بعد از من چه بکنند. در این میان به آقا رضا که از روز اول دبیرستان تا شام آخر فوق لیسانس ملازم ما و رفیق گلشن و گرمابه و گلستان ما بود و بیش از هر کس با مکارم اخلاق ما آشنا بود وصیت کردم که شما مسوول کرامات سازی هستی و برای نمونه همانجا چند تا کرامات برای خودم ساختم. از جمله شعری را که دو ماه قبل گفته بودم:

ای کبوترهای زیبای بهشت

خسته ام از زندگی از سرنوشت

روح من روزی پریدن یاد داشت

آشیان بر شانه های باد داشت...

برای میرزا رضا خواندم و گفتم من که ارتحال فرمودم شما بگو که ما این آخرین شعر را در جانماز آن برگوار پیدا کردیم و چه بسا که جناب ایشان اندک زمانی پس از سرودن این شعر باده ی ارجعی را نوشیده باشند...

***

یکی از عادات مورد علاقه ما ایرانیان این است که وقتی آدم مهمی به رحمت خدا رفت هرجا می رویم کرامات او را برای دیگران تعریف کنیم و گاهی هم به اقتضای حال مخاطب نمکش را زیاد کنیم. یکی از مریدان مولوی کتابی درباره او نوشته به نام مناقب العارفین. من با همه ارادتی که به مولوی دارم نمی توانم برخی از حرفهای افلاکی را باور کنم. مثلا درباره این شعر مولوی:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

اگر اشتباه نکنم می گوید که آن جناب به حمام رفته بود و شیرجه زد داخل خزینه آب گرم و بعد از هفت روز از زیر آب بیرون آمد در حالیکه این شعر را می سرود.

چندسالی است دوباره رسم شده وقتی عالمی یا عارفی ارتحال می کند مریدان کتابی چاپ می کنند که پر است از کرامات آن مرحوم!


 
صائب و بیدل و حافظ
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حافظ ، شعر کلاسیک

صحبت از بیدل دهلوی بود و اینکه او بیشتر شعر گفته یا صائب تبریزی؟ تخمین می زنند که هر دو بزرگوار بیش از صد هزار بیت سروده باشند!

  گفتم: تعداد غزلهای حتمی حافظ ۴۹۵ غزل است. اگر عمر شاعری حافظ را ۴۰ سال در نظر بگیریم (چل سال بیش رفت که من لاف می زنم!) یعنی تقریبا در هر ماه فقط یک غزل گفته. یک تعبیر دیگر که شاید صحیح تر باشد این است که بگوییم حافظ بیش از این مقدار شعر گفته اما دست به پالایش شعرهایش زده و آنچه امروز به ما رسیده برگزیده اشعار اوست به انتخاب خود او، یا دوستان نزدیک او مثلا محمد گل اندام. کاش صائب و بیدل هم این کار را کرده بودند...


 
افرایم
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان ، سعدی ، برگزیده ها

... تا اینکه صحبت از شغلش شد و گفت با دوچرخه نامه جابه جا می‌کند. گفتم در تهران هم آدمهایی هستند که با موتور نامه و بسته جابه جا می‌کند. گفت: "آه! من عاشق دیدن تهرانم. شنیده‌ام آنجا بازار طلا دارد و مغازه ها تا ساعت ٣ صبح طلا می‌فروشند."

متعجب گفتم: البته ایران جاهای دیدنی زیاد دارد. مثلا، مساجد اصفهان معماری و کاشی‌کاری بی نظیری دارند.

-اوه اصفهان را می‌شناسم. وصف قالیهای اصفهان را زیاد شنیده ام.

- راستی تو چرا از موتور استفاده نمی کنی؟

- موتور بیمه و گواهی نامه و هزار جور دردسر داره اما دوچرخه نه... ضمنا مرکز شهر تورنتو که حیطه فعالیت منه صاف صافه. اما مثلا تل آویو پر از ناهمواریه و باید حتما موتور داشته باشی.

- تو فلسطین رو دیدی؟

- آره! اسرانیل پر از جاهای تاریخی و دیدنیه.

- من واتیکان و مکه را دیدم اما  فلسطین رو نه ...خیلی دوست دارم بیت المقدس رو ببینم اما نمی‌تونم.

- تو اون سنگ سیاه رو هم دیدی که از ماوارای آسمانها اومده؟

-آره!

- و اون جایی که هاجر اسماعیل رو گذاشت و دنبال آب می‌گشت؟   من عاشق ابراهیمم...

... تا اینکه از شغل من پرسید و از بی ثباتی بازار کار و به من توصیه کرد تا می‌توانم نقره جمع کنم چون آینده‌ی خیلی خوبی دارد و سرمایه‌ی همیشه نقد است و اگر پناه بر خدا مُردم مالیات بر ارث ندارد... و از نقره بهتر پلاتینیوم است اما دمای ذوب آن دو برابر طلاست و خلاصه نمی‌شود به این راحتی آبش کرد "و انصاف را از این مالیخولیا چندان بگفت که طاقت گفتنش نماند ١" بعد دستش را به سمت من دراز کرد:

- راستی اسم من اِفرایم Ephraim هست. از دیدار شما خوشحالم!

-  اِفرایم یعنی چی؟

- نام یکی از 12 قبیله یهوده...

و بعد در دو ساعتی که با هم بودیم تا اتوبوس بیاید و به شهر سنت کاترین برسیم جهت بحثمان عوض شد. از آدم و حوا شروع کردیم و به داود و دانیال نبی و یوسف رسیدیم... از او پرسیدم:

- آیا در کتابهای مقدس شما صحبتی از آخرالزمان شده؟

- آره. گفته شده که در آخرالزمان همه ی هفتاد ملت علیه قوم یهود متحد می شن.

 

 اِفرایم پسر خوبی بود و در مجموع از صحبت با او لذت بردم.

پی نوشت:

(١) از گلستان سعدی


 
او که زنگ می زند
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حج

"او" که زنگ می‌زند خوش‌حال می‌شود آنقدر خوش‌حال که می‌خواهد پرواز کند و من هیچ احساس حسادت نمی‌کنم چرا که می‌دانم آدم چقدر به یک دوست خوب احتیاج دارد آن هم دوستی مثل "او" که داشتن اش هدیه‌ای است...

امسال "او" هم به حج آمده بود. این هم یکی دیگر از آن کارهایی بود که فقط خدا می‌تواند جور کند. وقتی آن دو را - که همه فکر می کردند خواهرند- در چادر سفید می دیدم انگار فرشتگان خدا را می دیدم که به زمین آمده بودند تا سلام خدا را برسانند و دعای بندگان خدا را به آسمان ببرند. می دانستم که این دو فرشته باید با هم باشند... شاید سایه‌ی بالهایشان من راه نشین را هم از خاک بردارد.

"او" همیشه لبخند می‌زند آن طور که از دور خیال می‌کنی هیچ غم و غصه ای ندارد.  به یاد آن دخترک داستان می‌افتم که هرجا می رفت پشت سرش باران شکوفه‌ می‌بارید!


 
خانه‌ی نو
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

مرد نقاش! دلم خـانه‌ی نـو می‌خواهد

سقف را بشکن و در پنجره‌ها نور بریز ...


 
چون بگذریم دیگر ...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ابتهاج ، قیصر امین پور

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

به قول ابتهاج: می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی؟! فقط به فکر این هستی که فردایت بگذرد و به این امید هستی که بعدا فرصت می شود. خیال می کنی این زندگی دایره وار فرصتی به ما خواهد داد؟ فکر می کنی این اتوبوس بی ترمز به خاطر من و تو خواهد ایستاد؟

به قول قیصر که این روزها زیاد به یادش می افتم:

کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد ...

همین و مابقی ناگفتنی است!

 


 
از ذهنیت تا عینیت
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، سیاست ، یادداشت های اتوبوسی ، ایران

یک مشکل آدمهای خوب، آدمهای درس خوانده، آدمهایی که تربیت سالمی داشته اند، این است که در ذهنیت زندگی می کنند نه در عینیت. انتظار دارند که همه چیز ایده آل و بدون نقص باشد و اگر واقعیت با دنیای آرمانی آنها زاویه پیدا کرد بدجور سرخورده، عصبانی یا افسرده می شوند. بعضی از این آدمها با افزایش سن و در اثر اصطکاک با محیط بیرونی عوض می شوند و می فهمند که در این دنیای نه چندان جالب ما نیش خار و  نوش گل به هم آمیخته اند.

برخی دیگر البته زندگی شان به گونه ایست که با بدنه جامعه تماس چندانی ندارند. در یک دانشکده یا انستیتوی تحقیقاتی نشسته اند و نظریه ریسمان می بافند. یا آنقدر وضع مالی شان خوب است که جزء خوشه ٣ هستند! و نیازی ندارند که در صف کالاهای یارانه ای هدفمند نشده بایستند تا واقعیت را لمس کنند.

متقاعد کردن این آدمهای عزیز به تحمل نقص های یک جامعه حتی دشوارتر از بحث کردن با احمق است چرا که اینها باهوش هستند و به ماله کشی تن نمی دهند!  بعضی هایشان که اهل دین و دیانت هستند مثلا وقتی می بینند جایی ظلمی رخ داده و فلانی و فلانی و فلانی سکوت پیشه کرده اند، داستان خلخال پای زن یهودی را برایت  می خوانند و تو لقماطون (١) هم که باشی نمی توانی جواب محکمی به آنها بدهی و اگر جوابی هم داشته باشی می ترسی کل بنایی که ساخته اند در هم بشکند و ...

من برای این گونه آدمها احترام قائلم چرا که درد را حس می کنند و هنوز دست و پای وجدانشان خواب نرفته یا سبیلشان با دنبه مال و مقام چرب نشده. یک تار موی اینها صد شرف دارد به ابوهریره های شریعت نداری که بوی نفت دماغشان را پر کرده ... که این درد بیدردی علاجش آتش است و بس.

اما حرف من این است: رسیدن به برخی از این تصویرها و آموزه هایی که در ذهنیت ماست نیازمند قرنها تلاش توام با بصیرت است. متاسفانه اسوه های ما آن قدر بزرگ و دست نیافتنی شده اند که به اسطورگی رسیده اند. باید پله پله این فاصله را طی کرد. ابتدا باید قدری کوتاه آمد و زمینی تر به مساله نگاه کرد تا راه حل ملموس را پیدا کرد. بعضی ها تا می بینند یک نظام، یک جامعه نقایصی دارد به فکر شخم زدن آن می افتند انگار که جامعه سیستم عامل ویندوز است که بشود روزی ده بار آن را ری استارت کرد. آن هم جامعه ایرانی که به علت تاریخ طولانی و پیچیدن در سنتها، ثقل فراوانی دارد و حتی تکان دادنش دشوار است. 

١۴٠٠ سال قبل حضرت امیرالمومنین علی (ع) به شهر ایرانی انبار رفت مردم به صورت خودجوش به استقبال ایشان رفتند و پیاده جلوی اسب ایشان دویدند. حضرت فرمود این چه کار بی فایده ایست که می کنید؟ گفتند رسمی است که از زمان شاهان [ساسانی] باقی مانده . حضرت جمله تکان دهنده ای فرمودند: به خدا سوگند که امیران شما از این کار سودى نبردند و شما در دنیا با آن خود را به زحمت مى افکنید و در آخرت دچار رنج و زحمت مى گردید (٢). بعد از ١۴٠٠ سال امروز هم که یک مسوول مهم به شهری می رود مردم جلوی او صف می کشند و گاو و گوسفند قربانی می کنند. حالا شما هی بگو مردم به خاطر ساندیس آمده اند یا اینها را با اتوبوس آورده اند. نه خیر عزیزم! این رشته سر دراز دارد (٣)...

پی نوشت:

١- این لقماطون داستانی دارد یک روز من می خواستم این شعر مولوی را برای عزیزی بخوانم:
              گر تو افلاطون و لقمانی به علم /  من به یک تعلیم نادانت کنم،
که یک دفعه زبانم پیچید و گفتم گر تو لقماطون و افلانی به علم .... خلاصه این کلمه لقماطون یک چیز خیلی خوب و مفیدی است درست مثل مردم سالاری دینی.

٢- نهج البلاغه, حکمت ٣۶

٣- من این متن را توی اتوبوس نوشتم. اولش خواب بودم یکهو این آقا که قیاقه اش شبیه کارل مارکس است آمد بغل دستم نشست و من از خواب پریدم. اگر پریشان نوشته ام تاثیر این زلف پریشان و خم اندر خم است. این هم عکس مارکس برای مقایسه با این آقا: