بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بی خوابی ها
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران

بارالها !

مردم وطنم را از گزند مصون بدار.

پروردگارا !

مپسند که برادر به روی برادر آتش بگشاید!

آفریدگارا !

به جاهلان، علم و به اصحاب قدرت، حلم عطا بفرما!

عزیزا !

سرنوشت مردم را با راستی و نیکی پیوند ده.

مهربانا !

جان های ناآرام ما را با گوهر یادت مطمئن و گامهای ما را استوار بفرما!


 
مرثیه ای برای دانشگاه
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، سیاست

این شیفتگان قدرت هر روز دسته گل تازه ای به آب می دهند. دیروز لباس شخص ها و نیروهای ضد شورش به کوی دانشگاه تهران ، دانشگاه صنعتی اصفهان، دانشگاه شیراز، و چند دانشگاه دیگر حمله کردند.

عکس و فیلمهای متعددی از حمله به دانشگاهها و تیراندازی عوامل حکومت در محیط مجازی منتشر شده که جگر انسان را خراش می دهد

دلم برای کسانی که تنها منبع اطلاعاتشان صدا و سیمای حکومتی است و این تصویرها را نمی بینند و ادعا می کنند که اوضاع سیاه نیست می سوزد.

تا کی می توانید سرتان را در برف فرو کنید؟ جواب وجدانتان را چه می دهید؟ کدام دین، کدام مکتب، کدام ایدئولوژی به شما اجازه ی سکوت می دهد؟

مراجع معظم که به خاطر  ورود زنان به ورزشگاه فریاد واسلاما سر دادند کجا هستند؟ چرا صدای هیچکدامشان در نمی آید؟ استقلال حوزه را هم نابود کردند...

با دلی غمگین و جانی سوخته فاجعه هتک حرمت علم و دانشگاه را تسلیت می گویم.


 
امید هیچ معجزی ز مرده نیست /زنده باش
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ابتهاج

به سان رود/ که در نشیب دره سر به سنگ می زند/ رونده باش.... امید هیچ معجزی ز مرده نیست /زنده باش


 
اثر پروانه ای
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، سیاست

«اثر پروانه‌ای نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوب‌ناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود. این پدیده به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوب‌ناک چون جو سیاره‌ی زمین (مثلاً بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود.»  به نقل از ویکی پدیا

 

زنگ می زنم به مادرم. شیراز است و تازه از جهرم برگشته. از حال و هوای انتخابات در جهرم می پرسم. می گوید همه طرفدار آقای رییس هستند. می گویم از شیراز چه خبر؟ می گوید خانمهایی که دوست او هستند به شدت از آقای رییس دفاع می کنند (دوستان مادر من بیشتر از قشر مذهبی و سنتی هستند.) می گوید  به بچه های بسیج هم گفته اند که فقط به آقای رییس رای بدهید. مادرم اما نظر دیگری دارد.

 

می بینم که مسنجر دوستی روشن شده. روزگاری هم اتاقی بودیم در شرکتی در تهران که به ثمن بخس از ما کار می کشید و یک قران ته کاسه ی ما می گذاشت. رفیق من هنوز هم آنجاست. از حال و هوای انتخابات می پرسم می گوید همانکه می خواهند انتخاب می شود. می گویم مگر خرداد 76 یادت نیست؟  که را می خواستند و که انتخاب شد؟ می گوید الان زمانه عوض شده. می پرسم حالا نظرت با کیست؟ می گوید سید آدم خوبی است ولی کابینه ی شیخ از کابینه ی او بهتر است ولی شیخ بلد نیست حرف بزند. می گویم سید که کابینه اش را هنوز اعلام نکرده! می‌گوید چرا! اعلام کرده...

 

وارد فیس بوک می شوم یکی از دوستان المپیادی لینکی گذاشته از وزیر کشور خاتمی که گفته سید  با 70 درصد آرا در دور اول انتخاب می شود. برایش می نویسم ما به 51% هم راضی هستیم، 70 درصد پیش کش. یک نظرسنجی اینترنتی هم می بینم که می گوید سید  64 درصد شیخ 22 درصد و آقای رییس 12 درصد. تعداد شرکت کنندگان هفتاد هزار نفر.

 

با یکی از آشنایان صحبت می‌کنم. دور قبل به آقای رییس رای داده و تعداد زیادی را هم تشویق کرده به ایشان رای بدهند. سوالاتی از او می ‌پرسم و مستنداتی ارائه می کنم از  کاستی‌ها و ناراستی‌ها. به فکر فرو می رود و می گوید می‌خواهد مناظره ها را ببیند و بعد تصمیم بگیرد. فعلا نظرش با سردار است.

 

با دوستی گپ (چت) می زنم. شاکی است که همه جو زده شده اند و رنگ سبز پوشیده اند و به همین دلیل نمی خواهد به سید رای بدهد. می گویم پس شما هم تحت تاثیر جو، تصمیم گرفته ای! چهار سال گذشته را ببین و بعد قضاوت کن که چه دوست داری و کدام روش را می‌پسندی؟ به فکر فرو می رود و چند روز بعد می بینم که عکسش سبز شده.

 

به تعدادی از دوستانی که می دانم سبز نیستند ایمیل می‌زنم. تنها متن سخنان آقای رییس درباره غم انگیز ترین روز زندگیشان و عکسهای استقبال از آقای خاتمی در فرانسه را می فرستم بدون هیچ دخل و تصرفی و از آنها خواهش می کنم که کلاهشان را قاضی کنند.

 

خانم جوانی در وبلاگش متن تندی علیه سید نوشته که چرا درصد اصلاح طلبی اش کم است و چرا در فیلم تبلیغاتی اش روی زمین نشسته و غذا خورده. و چرا مدام از امام راحل دم می زند؟ در ادامه  نوشته  که جام زهر را می‌نوشم و به شیخ رای می دهم. برایش نوشتم: بنوش نوش جانت!


کانادا دومین کشور پهناور دنیاست اما در سراسر این کشور تنها یک صندوق رای وجود دارد که در اتاواست و 500 کیلومتر از ما فاصله دارد. عده ای از دوستان پول روی هم گذاشته اند و اتوبوسی اجاره کرده اند. به همت و غیرتشان آفرین می گویم اما متاسفانه رای گیری در روز جمعه است که روز کاری ماست و گرفتاریهای دیگر...

 

دوستی می گفت با این بعد مسافت شاید تنها کاری که ما –خارج نشینان- می توانیم بکنیم این است که مثل پروانه بال بال بزنیم... شاید که

 


 
باز شناسی اسلام
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: اسلام

ابن ابی العوجا زندیق بود یعنی خدا را قبول نداشت و آیات قرآن را مسخره می کرد. رفتارهای اجتماعی او هم بهنجار نبود. او در موسم حج به مکه رفت و سوالهایی از امام صادق پرسید. هدف او از طرح این سوالات جستجوی حقیقت نبود بلکه به قول امروزی ها بیشتر می خواست حال امام صادق را بگیرد و ایشان را ناتوان جلوه بدهد.

امام با حوصله و خوش رویی به سوالات کفرآمیز او پاسخ می دادند و حتی او را تشویق به پرسیدن می کردند...

روزی ابن ابی العوجا در مدینه بین محراب و منبر پیامبر در مسجدالنبی نشسته بود و با دوستانش بحث می­کرد به انکار خداوند پرداخت. در این هنگام مطالب او به گوش مفضل بن عمرو -از یاران امام صادق- رسید و وی نتوانست تحمل کند و با عصبانیت به او خطاب کرد که ملحد شده ­ای! در پاسخ او ابن ابی العوجا از شیوه برخورد امام صادق(ع) با خودش یاد می­کند که چگونه این سخنان را با متانت شنیده و دشنام نداده  و بعد با استدلال مختصر و محکم، کلام او را پاسخ می­ دهد.

شیوه برخورد امام با منکران و معاندان این گونه بوده: با متانت، احترام آمیز و به دور از دشنام و تحقیر.


 
توهّم دین داری
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قرآن ، اسلام

هم قفس من در خوابگاه زنجان شریف جناب میرزا رضا این آیه را زیاد می خواند:

«آیا به شما خبر دهم که زیانکارترین (مردم) در کارها، چه کسانی هستند؟ آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم (و نابود) شده؛ با این حال، می پندارند کار نیک انجام می دهند!» ﴿١٠٣ کهف﴾

این دو  آیه پشت آدم را، که چارستون تن آدم را، می لرزاند. به عقل ناقص من معنایش این است که بدبخت ترین آدمها خیال می کنند خیلی کارشان درست است اما هر چه کشته اند بر باد داده اند.

عالمان اخلاق می گویند هرچیزی آفتی دارد و آفت دین داری عُجب است. عجب یعنی اینکه باورت شود تو هم کسی هستی! کم کم کار به جایی می رسد که آدم خودش را حق مطلق می بیند،بهشتی می بیند رجایی می بیند و از آن بالاتر حسین می بیند  و هرکس با او مخالف بود شمر است، یزید است، عمر بن سعد است... آه !!

کاش دستی آب به صورت ما بپاشد و از این خواب گران بیدارمان کند. دین و دینداری را یادمان بدهد. به ما بگوید که امام صادق که بود و برخوردش با ابن ابی العوجا و سفیان ثوری چگونه بود. کاش کسی به ما یاد بدهد که گناهی بزرگتر از دروغ نیست. امروزه غیرت دینداری ما با چهار تار موی دختری به لرزه در می آید و ارشاد واجب می شود اما بزرگترین دروغ ها خم به ابروی کسی نمی آورد. عادتمان داده اند به دروغ... کوچکمان کرده اند... خیلی کوچک...

می صوفی افکن کجا می فروشند؟

که در تابم از دست زهد ریایی 



 
شب بیداری
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، حسب حال

یکی از نادلپذیرترین کارها در عالم بیل زنی، پاسخ به نظرات داوری است که مقاله ات را تا ته خوانده و 16 تا ایراد گرفته، 12 تایش را جواب داده ای و  4 روز است که گرفتار 4 ایراد باقی مانده ای و دلت می خواهد یقه ات را جر بدهی که داور محترم گفته مقدمه ی مقاله را دوباره بنویس تا من بفهمم لیلی مرد بوده یا زن ... و داور محترم نمی داند که نوشتن مقدمه چقدر سخت است... و دلت می خواهد یقه اش را جر بدهی... و استاد محترم نهی کرده اند از اینکه به تندی جواب داورها را بدهی و همین که مقاله ی ما را برای این مجله پذیرفته اند زهی منت... و البته رعایت احترام استاد، ممد حیات است و اجبارا دلت می خواهد یقه ی خودت را جر بدهی که چرا در عالم علم هم باید باندبازی و دار و دسته بازی باشد و نتیجه اینکه ساعت 1 بامداد است و  فقط دو خط از مقدمه را نوشته ای و تعطیلات پایان هفته را بر باد داده ای برای این دو خط...

و دو خط موازی به هم نمی رسند...

و تو تمام عصبیتت را در یکی دو بیت شعر حواله می کنی و خدا این شاعرانگی نیم بند را به مقتضای حکمتش به تو داد که سوپاپی باشد مر طبع لطیف را

به خاک تیره نشاندند سربداران را

بهار معجزه خواندند این زمستان را

کدام حنجره ی سبز مرد میدان است

که بشکند شب خاموش نا امیدان را؟

و این حنجره ی سبز، تو را به 12 سال قبل می برد و شور و نشاط آن روزها و طنز معروف گل آقا و کارناوال عصر عاشورا و بازی ایران و استرالیا و ...

و از برکت دنیای مجازی، مستقیم، صدای آن حنجره ی سبز را از نصف جهان می شنوی که از پاسپورت ایرانی می گوید و همردیف شدن با سومالی

و نذر می کنی برای این حنجره ی سبز ... و تاریخ پتکی بر سرت می کوبد که با این یک گل بهار نمی شود و اگر بشود هر 9 روز یک خزان از راه می رسد و کشوری که به شدت پلاریزه شده و حتی امام زمان هم در آن مصادره شده برای منافع یک جناح، با این نوارهای سبز گلستان نمی شود...

اما اگر بشود، چه شود!

پی نوشت

حتما یادداشت محسن مخملباف در حمایت از میرحسین را بخوانید.(متن)

صدا (قسمت دوم)