بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

Yes we can.
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا

عصری، داشتم در خیابان یانگ قدم می زدم. دنبال تکه ای از خاطراتم می گشتم که نمی دانم فریب کدام خیابان فرعی را خورده و گم شده بود.

پایین تر از خیابان کالج، نقاش هنرمند بساطش را پهن کرده بود. تنها ده دقیقه باید به او وقت بدهی تا پرتره ات را برایت نقاشی کند.  لابه لای بساطش غیر از تصویر آدمهای معمولی، دو تا پرتره سیاه قلم از اوباما با زمینه ی کنگره ی آمریکا دیدم. کمی جلوتر دو سه تا مغازه دیدم پر از چفیه فلسطینی و تی شرت اوباما. چفیه  البته چند ماهی است که در اینحا مد شد و دخترها و پسرهای زیادی را می بینی که دور گردنشان چفیه انداخته اند.

من هنوز داشتم دنبال خاطرات خودم می گشتم و نمی فهمیدم که اینجا چه کاره ام و میان این همه جوزف و جوزفین چه می کنم؟

به یاد سخنرانی اوباما در نیوهمپشایر افتادم. جمله‌هایش را با خودم زمزمه می‌کردم و با خودم می‌گفتم که یک روز اینها را در کتابهای درسی خواهند نوشت و معلم ها با غرور در کلاس ها خواهند خواند:

It was a creed written into the founding documents that declared the destiny of a nation.

Yes we can.

It was whispered by slaves and abolitionists as they blazed a trail toward freedom through the darkest of nights.

Yes we can.

It was sung by immigrants as they struck out from distant shores and pioneers who pushed westward against an unforgiving wilderness.

Yes we can.

 تندتر از همه راه می رفتم و به تخته سنگی فکر می کردم که کتیبه‌ای روی آن نوشته شده ... و چیزهایی  که جوان آمریکایی دارد و جوان ایرانی ندارد

It was the call of workers who organized; women who reached for the ballot; a President who chose the moon as our new frontier; and a King who took us to the mountaintop and pointed the way to the Promised Land.

چقدر شعر در این جمله هاست...

اندکی بیش از یک سال پیش، با خانمی اهل نیویورک که در دانشگاه تورنتو جغرافیای سیاسی می خواند در باره انتخابات آینده صحبت می کردم. معتقد بود جولیانی شهردار نیویورک و هیلاری کلینتون سناتور ایالت نیویورک رقیبان اصلی هستند و باراک اگرچه قشنگ حرف می زند شانس زیادی ندارد.

صبح چهارم ماه نوامبر امسال، دوستی اهل فرانسه که از پرینستون آمده و خیلی هم به ملیت خودش تعصب دارد رفت شیکاگو. این اواخر می شد حدس زد که باراک رای خواهد آورد. می خواست در آن لحظه‌ی تاریخی در جشن پیروزی حضور داشته باشد...

Yes we can heal this nation. Yes we can repair this world. Yes we can.

خدا کند این همه امید سرانجام خوشی داشته باشد.


 
همسایه ی چینی (2)
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

ظاهرا این همسایه ی عزیز ما بالاخره فهمیده که در آشپزی استعدادی نداره ... چون مدتی هست که رو آورده به تمرین ترومپت!


 
تا ماورای آبی
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی ، طبیعت

دیروز که از واترآباد بر می‌گشتم از پشت سر آفتاب بود و از روبرو باران. پیوند شیرین باران و خسروی خاور رنگین کمان بی نظیری در چشم انداز من ترسیم کرده بود. مهندس فلکی نیمدایره‌ی کاملی ساخته بود  که مرا  از روی صندلی برداشت و پل زد به خاطرات گذشته:

احساس می کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سال هاست که باران گرفته است

می سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز

رنگین کمان خاطره ها می‌برد مرا

تا ماورای آبی شهر شما هنوز...

وقتی به خودم آمدم٬ دیدم دارم در پیاده رو قدم می‌زنم و در دستگاهی که نمی‌دانم چیست و گوشه‌ای که نمی‌دانم کجاست٬ زده ا م زیر آواز:

هوای منزل یار آب زندگانی ماست...

انگار کاسه‌ی کوچک دلتنگی‌ام پر شده

                                           صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم


 
یادی از گذشته...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم

امشب پس از چند ماه پرفشار و بیقرار فرصتی حاصل شد. تصمیم گرفته بودم یک روز کامل سراغ کاغذ و کتاب نروم... نشستم دفتر شعرم را پس از مدتها ورق زدم. غرق شدم در سالهای دور... خیلی دور... ١۵ سال پیش بود

باور نکنی که جز تو یاری دارم

غم دارم و جز تو غمگساری دارم

باور نکنی که صبح و شب، شام و سحر

جز فکر تو، جز ذکر تو کاری دارم

***

آرام مرا به باغ رویا بردی

خاکستر من به دشت و صحرا بردی

یک عمر به جستجوی راهت بودم

یک لحظه رسیدی و .... دلم را بردی!

***

در دفتر گل ورق ورق گوهر بود

از اشک، سرانگشت نگاهم تر بود

چیزی که به من توان زاری می‌داد

قنداقه‌ی خون گرفته‌ی اصغر بود

                   رامسر- مرداد ۷۲

پی نوشت: یک سال از سفر قیصر گذشت... زمان با شتابی فراتر از تصور ما پیش می رود. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...