بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه‌ای به دوست (۸)
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران ، نامه ، امام علی

نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم.

 

نور دیده ام و یار شوریده ام،

نامه ی پر شور شما رسید و شراره بر شب تاریک من پاشید. جای شادمانی است که  در این ایام نومیدی کسی از ساختن کشتی نوح و فرصت کم، دم می زند.

 

برای کسی که با دنیای نهج البلاغه آشنا باشد تحمل این دنیا گاهی بسیار دشوار می شود. آدم تا دماوند را ندیده باشد همین بابا کوهی برایش بلندترین قله ی دنیاست. وقتی قرار باشد انسان از غصه ی زن یهودی که خلخال از پایش بیرون کشیده اند بمیرد با اندوه بانوی پزشک مسلمانی که جان از کالبدش بیرون کشیده اند چه باید بکند؟ یا با ماجرای دختر دانشجویی که در زنجان ...

 

استادان ما به ما می گفتند اگر هر کس خودش و اطرافیانش را اصلاح کند جامعه اصلاح می شود و حتی از مصحف شریف نشانه می آوردند که قو انفسکم و اهلیکم نارا که با این دیدگاه تفسیر خودمانی اش این است که کلاه خودت را بچسب و می گفتند که جامعه باید از پایین به بالا اصلاح شود اما این چند سال تفکر و تدبر در این گوشه ی بی رنج عالم به من آموخت که این تفکر راه غیر مستقیم حل مساله است ...

 

به یاد آن روز افتاده‌ام که شما را در حیاط دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران ملاقات کردم. من از آن سر دنیا و شما از آن سر تهران، خودمان را رساندیم کنار مجسمه‌ی فردوسی پاکزاد. تو خط سیرت را می‌گفتی که از اوستا  آغاز کردی و تورات و انجیل را خواندی و بعد به قرآن رسیدی و جواب سوالهایت را در آنجا یافتی. ساعت خوشی با هم داشتیم تو مثل کودکی بودی که در لحظه‌ی آغاز دانایی زاده شده بود. صفای هر سخن از دل برآمده ای، نم اشکی بر چشمانت می نشاند و اسب نگاهت را در چمنزار اندیشه های دوردست رها می کرد،

 

یک نفس با دوست بودن هم نفس

آرزوی عاشقان این است و بس...

خسته ام از دست دلهایی چنین

پیش پا افتاده تر از خار و خس

ارتفاع بالها: سطح هوا

فرصت پروازها: سقف قفس

خسته از دل،خسته از این دست دل،

ای خوشا دلهای دور از دسترس!

 

از همین امروز به فکر آزادی خودت باشد  که هرچه بگذرد زنجیرها سنگین تر می شوند و دیوارها بلندتر... تا کم کم کشتی ات ساخته شود

 

این نامه را بارها در خیالم نوشتم و پاک کردم و پردازشگرهای موازی ذهنم هنوز هم مشغول کارند اما ترجیح می دهم زیاده ننویسم چرا که درخانه اگر کس است همان بیت اول برایش بس است و

باقی بقایتان

 

۲۹ خرداد

 

پی نوشت:

۱-بابا کوهی نام کوه کوتاهی است در شمال شیراز

۲-در این غرب لامذهب قانونی هست علیه آزار جنسی  se xedual harrasment  که فلسفه ی بسیار ساده ای دارد: می گوید قانون باید مدافع انسان ضعیف باشد. نمره در دست استاد است پس او قوی است و دانشجو ضعیف. این قدرت نباید ابزار سوءاستفاده شود. اگر استادی پیشنهادی به دانشجویی بدهد چنان پدرش را درمی آورند که مجبور شود استعفا دهد و به ایالتی دیگر کوچ کند...


 
مستان سلامت می​کنند
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، مولانا

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می​کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می​کنند

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می​کنند

(مولانا)


 
تشخیص مصلحت...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: طنز ، شعر کلاسیک ، حافظ

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار

بگذارند و خم طره ی یاری گیرند !

لبخند


 
یادداشت های اتوبوسی(۶)
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم...

از این که مدتی است لحظه‌های ناب اتوبوسی را صرف تایپ کردن مقاله و اجرای برنامه کرده‌ام شاد نیستم. امشب بنویسیم برای دلمان!

 

۱-آخرین روزهای ماه می یادآور سالگرد آمدنم به تورنتو و شروع زندگی شیرین در این شهر درندشت است. چند روز پیش هوا آفتابی بود و راننده به جای بزرگراه گاردنر، خیابان ساحلی Lake Shore را انتخاب کرده بود. دریاچه‌ی بیکران انتاریو به شدت آبی بود به همان غلظتی که پیش از آمدن به این گوشه‌ی عالم در رویایم دیده بودم وحتی در داستانی نوشته بودم. دورترها سطح دریاچه پر از قایق های کوچک بود با بادبانهای رنگارنگ یا یکدست سفید. با خودم گفتم انگار تورنتو هم شهر قشنگی است. آپارتمانهای هرمی شکل نزدیک دریاچه مرا به یاد ساختمانهای قشنگی انداخت که در ونکوور (حوالی پل گرانویل) دیده بودم. در نوار ساحلی همه‌ی مردم در حال ورزش بودند یکی می‌دوید یکی رکاب می‌زد یکی اسکیت سواری می‌کرد. حتی چندتا پیرمرد را دیدم که با ویلچرهایشان بیرون آمده بودند... کاش مردم سرزمین من هم اینقدر به ورزش و سلامتی تن اهمیت می‌دادند...

 

 ماه می همیشه برایم ماه خوبی بوده. اولین ماه می من در کانادا با سفر به اتاوا شروع شد دقیقا اول ماه آنجا بودم یادم می‌آید در کنار رودخانه‌ی زیبای اتاوا این شعر را سرودم:

 

ماه می آمد و میخانه حرام است هنوز

گرچه تصویر تو در جلوه ی جام است هنوز...

 

یک سال است که بین واترآباد و تورنتو رفت و آمد می‌کنم از قرار هر بار ۲۵۰ کیلومتر. یک بار در ماه فوریه – و تو چه می دانی که ماه فوریه چیست! - توفان آمده بود و ۵ ساعت طول کشید تا این فاصله را طی کنم. یک سال گذشت و هنوز نه آسمان به زمین آمده نه زمین به هوا رفته... شهر همان شهر هست و کوی همان کوی... به قول بزرگی (شاید آلبر کامو باشد) آدم همین که به چیزی عادت کرد برایش آسان می شود. به کارنامه‌ی سال گذشته که نگاه می‌کنم می‌بینم چندان سیاه نبوده و "رفت و آمد" اگرچه فرصت برخی تجربه های عملی را که لازمه ی آنها حضور مدوام در آزمایشگاه است از من گرفته، مرا به سمت تحلیل و تئوری سوق داده که دوست تر می‌دارم.

 

۲- گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سربه‌زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند...  (قیصر)

 

 

راست گفته‌اند که زبان ما دُرّ دری و قند پارسی است. گاهی از اینکه ایرانی هستم و به زبان پارسی سخن می گویم احساس غرور می‌کنم به ویژه وقتی ترانه ی زیبایی می‌شنوم یا شعر سحرآمیزی می‌خوانم. کدام زبانی این همه معنی و زیبایی را در یک جمله جمع تواند کرد؟  

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها...

 

ای قبله‌ی من خاک در خانه‌ی تو

در دام توام بی زحمت دانه‌ی تو ....

 

دوش دل عربده جو با که بود؟

مشت که کرده است دو چشمش کبود؟ ... این ام پی تری پلیر هم چیز خوبی است خدا اموات مخترعش را –با اجازه‌ی علمای اسلام- بیامرزد.

 

۳- این روزها به یاد یکی از دوستان خیلی قدیمی‌ام افتاده‌ام. کنکور که داد برای تحصیل به تهران رفت. از دور با هم در ارتباط بودیم و می‌دانستم به او خوش‌ نمی‌گذرد. یک روز، نامه‌ای نوشت. گفته بود که دو ترم مشروط شده و نزدیک است که ... در جوابش نامه‌ای نوشتم پر از نصیحت‌های عاقلانه و دلسوزی‌های مادرانه. جواب داد:

آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را (مولوی)

 

از سادگی خودم خنده‌ام گرفت... درس و مدرسه را ول کرد. یادم نیست دیگر او را دیده‌ام یا نه.  شاید یک بار تلفنی... خانه‌های ما خیلی از هم دور بود. در ایام وصال هم به ندرت همدیگر را می‌دیدیم اما هروقت یقه‌ی تقدیر را می‌گرفتیم و چرخ را برهم می‌زدیم و قراری و دیداری تازه می‌کردیم دیگر تا دل شب سخن از سلسله‌ی...

 

یک بارساعت ۵ عصر تابستان از فلکه‌ی ستادfel-key setaaad  پیاده رفتیم تا حافظیه... مزار خواجه را زیارت کردیم. بعد رفتیم خواجو و از زیر دروازه‌ی قرآن راه افتادیم به سمت بیرون شهر. اینقدر پیاده رفتیم تا هوا تاریک شد. جنونمان ول کن نبود... پریدیم روی چمن های وسط بزرگراه. بارش کلمات سراپای ما را خیس کرده بود و خستگی؟ به پشیزی خریدارش نبودیم.

آن همه انرژی، آن همه شعر و شور و شعور، کجای این شب تیره گم شد؟ درمحاسبه‌ی آمارگان کدام فرایند ایستان؟  در انحنای چندمین معادله‌ی ماکسول؟

یکی از بدیهای غربت این است که دوستانی را که به عمری فراچنگ آورده‌ای به آنی ازتو می‌گیرد. گاهی دلم لک می‌زند برای قدم زدن با یک دوست، دوستی از این دست. ایمیل و تلفن و چت و اُرکات هم قرتی بازی است. صفای عالمِ نگاه را عشق است:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست (سایه)

 

شاید استعداد دوست یابی ام را در گرمای سرزمین برف (!) از دست داده‌ام، شاید هم شهر خالیست ز عشاق؟ دوستان خوب اینجایی خیلی عاقل‌اند و کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما؟ مخلص همه‌ی دوستانم، وحشتناک!

 

۴-  چندتا از آدمهایی که از دور یا نزدیک می‌شناسم  درگیر مشکلات روحی و معیشتی شده‌اند. خواندن وبلاگ هایشان یا دیدن ایمیل هایشان پریشانم می‌کند. پریشان می‌شوم که می‌بینم  کاری از دستم برنمی‌آید. آدمی که در مشکلات غرق شده، گوشش شنوای نصیحت بر ساحل نشستگان نیست. خدایا به حق آن خوبان که سه شب غذایشان را به مسکین و یتیم و فقیر بخشیدند و با آب افطار کردند ...  به حق آن پیامبری که داشت جانش را برای هدایت مردم می‌داد و تو بر او بانگ زدی که لعلک باخع نفسک... به حق آنکه درنماز هم زکات می‌داد...

مگر ای سحاب رحمت تو بباری...

 

۵- دوست همیشه شاعرم عادل عزیز، پدر شده. اسم پسرش را گذاشته  صدرا. گفتم مواظب باش این یکی را هم از اصفهان بیرون نکنند!  خدا را شکر گاهی خبر شادی هم می‌رسد!

تولد- این عکس تزیینی است


 
داستانی از زندگی اخوان
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، دنیا

دیروز در جلسه‌ی ادبیات مان صحبت از مهدی اخوان ثالث بود و نقش پررنگ او در تکامل مکتب نیمایی و اینکه اشعار او از لحاظ موسیقایی بسیار قوی است. اخوان پیش از شروع شاعری تار می‌نواخت که با نهی پدر مواجه شد. خاطره‌ی زیر که به قلم خود اوست و از اینجا برداشته‌ام علاوه بر بازگویی آن ماجرا نقبی است به وضع اسفناک هنرمندان در گذشته ای نه چندان دور.

«... پنهانی برای خودم چندی بود که تار می‌زدم و پیش استادی مشق و تمرین می‌کردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانه‌های آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمی‌آوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملی‌مان آشنا بودم... دستم با پرده های ساز کم کم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود. چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمی‌آورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند.

یک روز جمعه، در خانه‌ی باغ مانندی که در محله‌ی سراب داشتیم مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمی‌دانی،نمی‌فهمی، عاقبت کار را نمی‌بینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها. 

نتیجه‌ی نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن، دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد. چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بی‌سر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی. می گفت من خودم از موسیقی لذت می‌برم و هوش از سرم می‌رود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور می‌شنوم، ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی.

چند روز بعد هم در سایه‌سار کوچه‌ی پهلوی، آن دکه‌ی عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاه سوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پاره پوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایه‌ی کوچکی نشسته بود. در کنارش یک استکان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانه‌ی نزدیک دکان، و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده می‌شد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما می‌نواخت. اسم این مرد خود سوخته‌ی پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازنده‌ی دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجه‌ی شیرینکار او را می‌پرداختند، تار می‌نواخت.

آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایه‌‌سار ان کوچه نشسته بود و تار می‌نواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجه‌ی افسونکار آن نوازنده‌ی دوره گرد مشهدی شده بودند.  من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و می‌دیدم و می‌شنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شده‌ی کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پرده‌های آشنای ساز بیرون می‌خواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌کرد».

 یک دو ساعتی با فواصل کوتاه – که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگاره‌ای روشن می‌کرد و دودی می‌گرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در می‌آورد، حبی به دهان می‌انداخت و جرعه‌ای چایی بر روی آن می‌نوشید -– من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته‌ی آن سرود بودم، و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند.

او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقت‌باری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشه‌ی ویرانه‌ای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیه‌روزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش  برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا).

می‌گفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر می‌برد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت، که او توانست در خانه‌ای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود. من که همین را نیز نداشته‌ام و نتوانسته‌ام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشه‌ی خانه‌ای اگر چه بی‌سامان، بلکه در گوشه‌ی کوچه‌ای، خیابانی، یا خرابه‌ای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم. همینطور هم شد. گویا دو سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطره‌ی اشکی در گوشه‌ی چشم که از من می‌پوشید، اما دیدم.

باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را  برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بی‌اثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فی‌الفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمی‌خواهد جز به آستانه‌ی هنر به هیچ آستانه‌ای سرفرود آورد، چیست و چگونه.»

منبع: زندگی نامه ی مهدی اخوان ثالث