بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حواسمان پرت است
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، قیصر امین پور

امروز حس نوشتن دارم...

از چه بنویسم؟ از هوا که چند روزیست بالای صفر لنگر انداخته؟ از باران نرمی که برفها را شسته؟ از خاطرات سفر که آنقدر زیادند که در فرصت کوتاه من نمی گنجند؟ از سیاست؟

بگذار از خودم بنویسم. بگذار از خودم برای تو بنویسم. دیشب که از اتوبوس پیاده شده ام صحنه ای از فیلم هفت جلوی چشمانم آمد. بازرس از قاتل روانی می پرسد: چرا تو این همه قریانی هایت را با خشونت می کشتی؟ قاتل جواب می دهد: " الان اگر بخواهی مردم به تو گوش بدهند دیگر نمی توانی آرام روی شانه هایشان بزنی. باید با چماق توی سرشان بزنی تا به تو توجه کنند."

به خشونتی که در این واژه هاست کاری ندارم. به این فکر می کنم که چرا فقط زلزله ای می تواند ما را تکان بدهد؟ چرا اینقدر سنگین، یکنواخت، روزمره، ... شده ایم؟ به نظرم حواسمان پرت است خیلی پرت! چسبیده ایم به دیواره ی قفسی که هر روز تنگ تر می شود. نه جوشی، نه خروشی... گردش بی عقبگرد عقربه ها را نگاه می کنیم و صفحه های تقویم را ورق می زنیم.

این روزها زیاد این شعر قیصر را زمزمه می کنم:

ای شما!
ای تمام عاشقان هرکجا!
از شما سوال می‌کنم:
«نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می‌کنید؟»


 
اقیانوس و مهتاب
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، آمریکا و کانادا

شب باشکوهی بود، ماه کامل بود. آسمان را ابرهای گریزپای ناانبوه پر کرده بودند. مهتاب بر پیشانی موجها تابیده بود. صدا .. 

صدای موج و اقیانوس و مهتاب

تمام شهر مست از باده ی خواب

طلوع صبح می گوید که برخیز!

دل من بر زمین افتاده بی تاب

 

Palm Beach Gardens


 
کلید غرب
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا

اینجا که من هستم اسمش کلید غرب است. جنوبی ترین نقطه‌ی قرتی‌لند! زمین سبز و استوایی است و اقیانوس ها قبای اطلس پوشیده‌اند. می‌گویند غروب زیبایی دارد


 
بیستون یا چهلستون مساله این است!
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران

امشب بعد از مدتها وبگردی کردم و به چندتا وبلاگ سرزدم. الان هم که در خدمت شما هستم بر عمر از دست رفته افسوس می خورم!

وبلاگ چندتا از خانومهای ایرانی را می خواندم که با حجاب مشکل دارند ... نوع نگاهشان به آدمهای با حجاب و نفرت و تحقیری که در کلامشان و پیامهای خوانندگانشان موج می زد مرا به یاد این مثل معروف انداخت که ما ایرانی ها یا بیستون می سازیم یا چهلستون. یعنی تعادل و میانه روی در میان ما جایی ندارد.

من امید چندانی ندارم که تا چهل سال دیگر هم تحولی در این مملکت رخ بدهد. چراکه تحول وقتی رخ می دهد که آدمها متحول بشوند و آدمها وقتی متحول می شوند که به ضعف ها و ایرادهای خود پی ببرند و نیاز به تحول را حس کنند. با این چشمهای بسته و گوشهای ناشنوا، با این همه هیحان و احساسات بی منطق، با جیب خالی و تاج پوشالی تمدنی تاریخی... با این همه تنبلی و هیچمدانی و ادعای همه دانی ... به کجا خواهیم رسید؟

 یا محوّل القلوب و الاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال