بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سه جرعه از عرفه
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: اسلام

دیروز عصر رفته بودم یه جایی. پنج شش نفر جمع شده بودند و دعای عرفه می‌خواندند. سه جمله از اواخر این دعا را که می‌خواندم سرم سوت کشید.

۱- اِلهى تَرَدُّدى فِى الاْثارِ یُوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ
خدایا تفکر من در آثار تو مرا از دیدار تو دور می‌دارد

۲-اِلهى اَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ اِلَى الاْثارِ فَارْجِعْنى اِلَیْکَ بِکِسْوَةِ الاْنْوارِ وَهِدایَةِ الاِْسْتِبصارِ
خدایا فرمان دادى که به آثار تو رجوع کنم پس مرا با پوششی از انوار هدایت و بینایی به سوی خود باز گردان

۳-اَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ اِلَىَّ فى کل ِّشَىْءٍ فَرَاَیْتُکَ ظاهِراً فى کلِّ شَىْءٍ وَاَنْتَ الظّاهِرُ لِکُلِّ شَىْءٍ
تو آنی هستی که خود را در هرچیز به من شناساندى پس من تو را آشکار در هر چیز دیدم و توئى آشکار بر هر چیز  ... تا آخر دعا که شامل جملات عجیب و پر مغزی است.

عجب توحیدی در این دعا موج می‌زند.

عید قربان مبارکباد، شب یلدا هم شیرین!


 
سادبری : شهری با یک خیابان - سفرنامه‌ی انتاریوی شمالی (۱)
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

مساحت انتاریوی شمالی ۸۰۲ هزار کیلومتر مربع یعنی تقریبا نصف ایران است اما جمعیت بسیار اندکی در آن ساکن است حدود۷۵۰هزار نفر. یعنی در هر کیلومتر مربع ۹دهم نفر زندگی می‌کند و در مقایسه با کل ایالت انتاریو ۸۷ درصد مساحت و ۷درصد جمعیت را داراست.

 


 چنانکه در نقشه می‌بینید دریاچه‌ی هوران که یکی از ۶ دریاچه‌ی شمالی است انتاریوی شمالی را از مابقی ایالت جدا می‌کند. بزرگترین شهر این ناحیه سادبری Sudbury است که ۱۵۸ هزارنفر جمعیت دارد و در ۵ سال گذشته تنها ۲۵۰۰ نفر به جمعیت آن افزوده شده است. سادبری ۴۰۰ کیلومتر تا تورنتو فاصله دارد.

در آگوست سال ۲۰۰۶ در حاشیه‌ی سفر به پارک کیلارنی Kilarney اقامت نیم روزه‌ای در سادبری داشتیم.  عمده‌ی جمعیت این شهر سفید هستند و از چینی و سیاه در آن خبری نیست. شهر یک خیابان اصلی دارد به اسم Brody که تقریبا همه‌ی شهر در کناره‌ی آن گسترده شده. در شهر دریاچه‌ای هست به اسم دریاچه‌ی رامزی که ادعا می‌کردند بزرگترین دریاچه‌ی درون شهری جهان است. در جنوب غربی این دریاچه موزه‌ی علم شمال Science North قرار دارد: موزه‌ی بسیار زیبایی که معماری آن به شکل دو دانه‌ی برف است. گفته‌اند که سالی ۴۰۰ هزار نفر از این موزه بازدید می‌کنند. این موزه را ستاره‌ی سادبری یا جواهر سادبری هم می‌نامند. بودجه‌ی سالانه‌ی این موزه ۵/۷ میلیون دلار است و ۷۵ نیروی تمام وقت دارد. علاوه بر دولت انتاریو، مردم و صنایع محلی سخاوتمندانه برای توسعه‌ و تجهیز این موزه کمک می‌کنند. مثلا  سال ۱۹۹۳ مردم منطقه مبلغ ۷۵۰ هزار دلار برای توسعه‌ی سینمای سه بعدی ‌Imax اهدا کرده‌اند.
شهر سادبری با همه‌ی کوچکی‌اش ادعا دارد که پایتخت سرگرمی های علمی است.

 

نکته‌ی بسیار جالبی که آدم از سفر به شهرهای کوچک منطقه می‌آموزد این است که ساکنان هر شهر برای رشد و پیشرفت و معرفی سرزمینشان بسیار تلاش می‌کنند. این نشان می‌دهد که هر کس به خانه‌ی و سرزمین خود تعصب دارد. جالب است بدانید یکی از ساکنان همین شهر سادبری -که یک خیابان بیشتر ندارد- در المپیک ۱۹۸۴ مدال طلا گرفته است.

دیگر اینکه هر شهر سعی می‌کند به چیزی شاخص شود. اگر اثر باستانی یا جاذبه‌ی طبیعی یا حسن خدادای هم در شهر نباشد جشنواره‌ای، موزه‌ای یا مسابقه‌ای راه می‌اندازند تا شهر خود را معروف کنند و در کنار آن توریست های بیشتری را جذب کنند و درآمد سرانه را بالا ببرند. حضور سالانه ۴۰۰ هزار نفر در یک شهر ۱۵۰ هزار نفری به نظر من بسیار چشم‌گیر است و همین بهانه‌ای می‌شود برای جذب بیشتر اعتبارات ایالتی و کشوری.

 

ادامه دارد...


 
پور سینا (ابن سینا)
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: کتاب ، ابن سینا

امشب سری به کتابفروشی نزدیک خانه زدم. از صبح بی تاب بودم و حوصله ی درس و بحث نداشتم. دلم تشنه بود. دنبال چیزی می‌گشتم که آرامم کند. هزاران کتاب در دهها موضوع مختلف پیش روی توست از داستانهای تخیلی fiction -که باور نمی‌کنید چقدر این نوع کتابها در آمریکای شمالی فراوانند- تا انجیل شناسی -که باز هم باور نمی‌کنید چقدر این نوع کتابها فراوانند- اما عناوین کتابها مرا فریب نمی‌داد... تا رسیدم به بخش تاریخ آسیا و از آنجا به قفسه‌ی خاورمیانه... کتابی بود که تمام جلدش یک مینیاتور ایرانی بود. بخش دوم کتاب درباره‌ی پور سینا (ابن سینا) بود و در این میان یک جمله از او -درباره‌ی آوارگی ها و خانه به دوشی‌هایش- خواندم که برایم تازه بود:

آنقدر بزرگ شدم که هیچ شهری نتوانست مرا در خود نگه دارد
و آنقدر بهای من بالا رفت که هر خریداری مرا فروخت!

به خانه برگشتم.

پی نوشت:
تصویری که این کتاب از پسر سینا نشان می داد قدری متفاوت با آموخته هایم بود که بیشتر متاثر از سریالی بود که سالها پیش در سیمای ایران نمایش داده شده بود. از جمله نقل می‌کرد که زمانی در همدان مردم بر سرش می‌ریزند تا او را که قرار بود فرمانده سپاه با مدیر عملیات جنگ بشود بکشند (؟). همین طور نوشته بود که پورسینا کتابی درباره‌ی مدیریت نیروهای نظامی ُTroop Management دارد. البته در پایان هم گفته بود که کتاب شفای او پاسخ تمام سوالاتی را که امروزه درباره‌ی خداوند مطرح می‌شود و حتی جوابهای معتقدان به Intelligent Design را  در بر می‌گیرد.


 
فقط سعدی
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، سعدی ، حسب حال

دوستانی که مدتی با حقیر هم‌قفس بوده‌اند و حشر و نشر داشته‌اند (امثال حسن آقای عندلیب و میرزا رضا(۱) ) بارها در حالیکه انگشت اشاره‌ی دست راست را به علامت تاکید تکان می‌داده‌ام این جمله را شنیده‌اند که:
فقط سعدی می‌تواند همچنین شعری بگوید:

لاابالی (۲) چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را (۳)

دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را (۴)

من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید(۶) شدم آن دلبر یغمایی را

گر برانی نرود ور برود بازآید
ناگزیرست مگس دکه‌ی حلوایی را (۷)

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را (۸)

سعدیا نوبتی(۹) امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

پی نوشت:
(۱) این میرزا رضا یک میرزا رضای دیگه است و با مرحوم پدربزرگ تومنی ۹ قرون فرق می‌کنه
(۲) لاابالی در اینجا یعنی بی باک و کسی که در قید تعلقات نیست
(۳) آب و آتش متضاد هم هستند. یعنی شاید تو با افسون بتوانی آب و آتش را در یک جا جمع کنی اما نمی‌توانی عشق و صبر را باهم سازگار کنی
(۴) این بیت محشر است و فقط سعدی ...
(۵) یک بیت بالای ۱۸ سال داشت که ممیزی کردیم!
(۶)مقید: گرفتار - در بند- دلداده
(۷) این بیت هم خیلی زیباست مثل مگس که از دکان حلوا (شیرینی)فروش دور نمی‌شود حتی اگر او را برانند، من هم عشق تو را رها نمی‌کنم.

(۸) شاعر در اینجا مختصری خودش را تحویل می‌گیرد که اشکالی ندارد!

(۹) نوبتی یعنی پاسبان یا نقاره‌چی که به نوبت پاس می‌دهد و زمان را اعلام می‌کند.


 
نامه ای به دوست (۷)
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، زندگی در غرب ، شعر خودم

برادر مفخّم جناب دن توپولف خفّف ا... اثقاله

هرکه او از همزبانی شد جدا
بی نوا شد گرچه دارد صد نوا

امیدوارم این هفته های پایانی به خیر و خوشی بگذرد  و به بوی خوش آن زلف پریشان راه به مقصد و مقصود ببرید.
نامه ی شما حکایت آن طوطی دورافتاده از یاران را به یادم آورد که در قفس بازرگان بود. طوطی اسیر بند بازرگان بود و شما هم گرفتار رشته ی بازرگانی! می‌دانید که سطر سطر نامه‌ی شما را تجربه کرده‌ام و استثنائا در این یک مورد ناگفته را هم می‌بینم و نانوشته را هم می‌خوانم.

از مردم پیرامونت گفته بودی و دم سردی آنها که اولین زشتی غرب متجدد است در نگاه شرقی متمدن و تا روزی که همرنگ آنها نشوی همین آش است و همین کاسه. شاید شما هم دوستانی داشته باشی که به غرب آمده‌اند و در چشم به هم زدنی مسیر تکامل را طی کرده اند و مثل من انگشت به دهان مانده باشی که حلقه‌ی مفقوده را چگونه پیدا کرده‌اند!
 
«عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو»، بله غرب خوبی های بسیاری دارد که من و شما می دانیم و دلیل آمدن ما به این سوی دنیا همین هاست. اما چیزی که اینجا مرا بسیار آزار می‌داد و می‌دهد و شاید یکی از مشوق های اصلی من برای بازگشت به مرز پر گهر خودمان باشد احساس مفید نبودن است یا به قول عزیزی اینکه حس می‌کنی فقط پیچ و مهره‌ای هستی در یک دستگاه بزرگ که به راحتی قابل جایگزینی هستی (چه جمله‌ی سختی شد یا من فارسی یادم رفته یا واقعا واژه کم داریم منظورم این است که you are easily replaceable  استاد من هم جمله‌ی بی رحمی دارد که : Nobody is irreplaceable) در همان تجربه‌های کوچکی که در ایران داشتم دیده بودم که انسان می‌تواند بخشی از وقتش را برای کمک به دیگران اختصاص بدهد و از این رهگذر احساس کند که عمرش به بی حاصلی و بولهوسی نگذشته اما اینجا انگار پر و بال آدم بسته یا اینکه راهها را به رویش بسته‌اند. با اینکه اینجا بساط خیریه و اعانه بسیار پهن است و اگر در ایران یک کمیته‌ی امداد بود اینجا صدها موسسه‌ی خیریه وجود دارد اما آیا بشر جز پول به چیز دیگری احتیاج ندارد و آیا -به قول یکی از تبلیغات تلویزیونی- اگر آدم روزانه به اندازه‌ی پول یک قهوه کمک کند وجدانش آسوده می شود و وظیفه‌اش تمام؟

فکر می کردم (و تا حدی می کنم) که در ایران می توانم مفیدتر باشم تا اینکه چند روز پیش اتفاقی افتاد که قدری نگاهم را عوض کرد: برف نسبتا سنگینی باریده بود. داشتم در برف و سرما  قدم می زدم که پیرمردی را دیدم که سوار اسکوتر(ویلچر خودکار) بود و توی برف ها گیر کرده بود. اجازه خواستم به او کمک کنم و با گشاده رویی پذیرفت... با خودم گفتم چقدر از این آدمها را هرروزه می بینم؟ محتاج نیستند، پول و پله دارند اما فرزند و پرستاری ندارند و برای خرید حداقل مایحتاج مجبورند خودشان از خانه بیرون بیایند. به یاد پیرمردی افتادم که سال قبل در واترآباد دیده بودم که ۲۳ سال بود از محله‌اش بیرون نرفته بود و نمی‌دانست امروز چندشنبه است و این ماه چه ماهی است و مابقی داستانش برای اینکه هرکسی را از زندگی در غرب متنفر کند کافی است. دور نیفتیم از بحث، می‌خواهم بگویم شاید بتوان کاری کرد که در اینجا هم مفید بودن را حس کرد...

 پیرمرد

حقیر یک شعرهایی دارم که وقتی به اسم خودم می‌خوانم مردم تحویل نمی‌گیرند (شاید چون هنوز زنده ام) اما باید یک روز آنها را به اسم  یک آدم درست و حسابی مثلا ابوالسعید ابوالخیر یا اگر نشد وحشی بافقی یا اهلی شیرازی به امت هنردوست غالب کنم و از جمله‌ی آنها این رباعی است: 

بسیار شدم؛ به حیله‌ای کاست مرا
از حلقه‌ی دوستان جدا خواست مرا
آورد میان برف و عریانم کرد
آنگه به لباس صبر آراست مرا

گاهی آموزگار روزگار ما را به ترکه‌ی هجرت ادب می‌کند تا شناخت بهتری از خودمان پیدا کنیم.
تا همین چند وقت پیش عارف بزرگی در شیراز بود که مجتهد مسلم بود و از شاگردان مرحوم قاضی. در ایامی که صدام نامرد بی همه چیز میهن ما را مورد عنایت قرار داده بود سیدی از عراق به دیدن ایشان آمد که هم هیبت شما بود. سید آوازه‌ی این عارف بزرگوار را شنیده بود و با جان کندنی از کوهستان و کردستان خودش را به ایران رسانیده بود. آن بزرگوار از زور بازو نان می‌خورد. حوزه‌ی درسی هم داشت و همه‌ی طلبه هایش موظف بودند کار کنند و بیل بزنند. سید عراقی قدری از رزومه‌ی خودش برای عارف گفت و گفت که من برای خودم شخصیتی بودم و شاگرد داشتم و دم و دستگاهی و نماز جماعتی و ... حالا این همه راه با جان کندن آمده‌ام که شما را ببینم و کسب فیض کنم. عارف گفت این طلبه ها را می‌بینی دارند خربزه سوار وانت می‌کنند برو به آنها کمک کن.
فصل تابستان بود و هوا گرم سید عراقی هم با آن هیکلش عرق می‌ریخت و هن و هن می‌کرد. خلاصه مدتی گدشت. هربار که خدمت آن عارف می‌رفت همین آش بود و همین کاسه. دید که انگار اینجا جز حمّالی خبری نیست... تصمیم گرفت برگردد به عراق. برای خداحافظی خدمت عارف رفت: گفت آقا من این همه راه آمدم و حالا من می‌خواهم بروم اگر ممکن است یک ذکری به من یاد بدهید که یادگاری از شما داشته باشم. عارف گفت. هر روز صبح بعد از نماز صدبار بگو استغفرا... و بعد صدبار بگو " من هیچ ... نیستم!" به سلامت!

به امید دیدار
مسیح 


 
شبانه
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: پدربزرگ ، حسب حال ، حج

سه ساعت از نیمه شب گذشته. دارم روی موضوعی کار می‌کنم.تا برنامه‌هایی که نوشته‌ام جواب بدهند فرصتی دارم برای چند خط نوشتن. دلم زیاد هوای مادر کرده...

امروز با یکی از استادهای دانشکده حرف می‌زدم. تنها کسی است که می‌شود با او چند خط درد دل کرد. به او می‌گفتم که از دکترا خسته شده‌ام و فکر می‌کنم باید نگارش پایان نامه را کم کم شروع کنم. چند کار ناتمام دارم و دلم می‌خواهد آنها را به نتیجه برسانم اما دست تنها هستم. قرار شد روی یکی از موضوعات با هم کار کنیم. گفت تو را هل می‌دهم و اگر دانشجوی تیزی پیدا کردم به تو معرفی می‌کنم.

مادر الان دیگر باید به مدینه رسیده باشد. این سفر را به نیت مرحوم پدرش - همان پدربزرگ معروف بنده- عازم شده. پدر بزرگ نابینا بود. درآمد چندانی هم نداشت اما حقوق بازنشستگی اش را جمع کرده بود و می‌خواست برای حج ثبت نام کند (آن روزها ثبت نام حج ارزان بود). هرچه می‌گفتیم شما مستطیع نیستید قبول نمی کرد. می‌گفت وقت مردن که جناب ملک‌الموت سراغم بیایند می‌گویند: مٌت یهودیاً او نصرانیاً یعنی چون حج نرفته‌ای باید به دین یهود از دنیا بروی یا دین نصاری...  تشویقش کردیم تا برود پیش امام جمعه‌ی جهرم -مرحوم حسین آقای آیت اللهی- که با پدربزرگم رفیق بود و هر وقت سراغش می‌رفت سیگاری برایش آتش می‌زد. حسین آقا پدربزرگ را مجاب کرد که استطاعت بدنی ندارد و حج بر او واجب نیست اما تا آخرین روزهای زندگی‌اش نگران بود.

بعد از فوت پدربزرگ مادر که تنها فرزندش بود برای حج ثبت نام کرد تا اینکه امسال نوبتش شد. دیروز که تلفنی صحبت می‌کردیم مادر می‌گفت دو نفر از فامیل -عموی من و پسر عمه‌ی خودش- مرحوم پدربزرگ را در خواب دیده‌اند. عمو دیده  که میرزا رضا -عنوان رسمی پدر بزرگ- کت و شلوار پوشیده کلاهش را هم کج روی سرش گذاشته و عازم حج بوده. پسرعمه هم خواب دیده که مادر چادر سفید پوشیده و دارد به خانه‌ی قدیمی پدربزرگ که از مکه برگشته می‌رود... خلاصه مادر دلش روشن بود و می‌گفت دعا کن بتوانم اعمال را به جا بیاورم.

بچه که بودم جزوه‌ی قهوه‌ای رنگ زیبایی در خانه‌‌ی پدربزرگ بود که روی جلدش عکسی از صحرای عرفات بود و با خط نستعلیق زیبایی نوشته بود: به سوی خدا برویم با حج.  


 
شرح دو بیت حافظ
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، حافظ ، عرفان

قبل از شرح دو بیتی که دوستی پرسیده بود اجازه بدهید اول همه ی غزل را بخوانیم و  لذت ببریم (آن دوبیت مورد نظر را برجسته کرده ام) :

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟  
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار   
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟
(۱) معنیّ آب زندگی و روضه ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟
(۲) مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
ما دل به عشوه که دهیم؟ اختیار چیست؟
راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست؟
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست

اولین گام در درک شعر حافظ آشنایی با صورت شعر اوست یعنی خواندن صحیح اشعار او و دانستن معنای واژه ها. متاسفانه گذر زمان و تغییرات زبان بین منظور حافظ از برخی  کلمات  با برداشت امروزین ما فاصله انداخته.  این موارد چندان زیاد نیست اما می تواند به اشتباهاتی منجر شود که مثلا یکی از آنها را در همین بحث خواهیم دید. ابتدا معنی برخی از کلمات هر  بیت را بررسی می‌کنیم و بعد معنای آن را:

بیت اول :

آب زندگی: آب حیات که عمر جاودان با نوشیدن آن حاصل می شود در باور عامه خضر و الیاس از این چشمه نوشده اند و سرچشمه ی آن هم در ظلمات است.

روضه‌ی ارم: استعاره برای بهشت است.

طرف (tarf): کنار.

خوشگوار: چیزی که سریع هضم می شود

معنی:
 ۴ بیت اول این غزل که بیت مورد نظر آخرین آنهاست همه به یک مضمون واحد اشاره می‌کنند که ناپایداری دنیا و کوتاهی عمر و دعوت به غنیمت شمردن وقت است. اغتنام وقت Carpe diem یکی از اصول فکری حافظ است که از این لحاظ بسیار به خیام شباهت دارد. دکتر ندوشن هم مقاله‌ای در زمینه‌ی مقایسه‌ی خیام و حافظ دارند که روی همین شباهت انگشت گذاشته‌اند. حافظ معتقد است که نباید فرصت عیش و خوشی و خوبی را به امید فردا از دست داد. ما همین یک امروز را داریم و هیچ اعتمادی به فردا نیست.

شرح عرفانی
 می اصطلاحی عرفانی است و نزد صوفیه به معنی ذوقی است که از دل سالک برآید و او را خوشوقت گرداند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). بهشت و عمر جاودان با اعمال ما در همین دنیا به دست می‌آید پس باید لحظه لحظه‌ی حیات را برای خوبی و ذوق و ذکر غنیمت شمرد. حتی می‌توان گفت: بهشت در همین دنیا به دست می‌آید.

بیت دوم
مستور: یکی از معانی مستور پارسا و عفیف است، چنانکه در این بیت نظامی می بینیم:

ز ریحانی چنان چون درکشم دست؟
که دی مستور بود و این زمان مست

عشوه: ناز و حرکت معشوق که دل عاشق بدان فریفته شود. (غیاث اللغات ). ناز و کرشمه . (آنندراج ). حرکت نازنینان که بدان دل عاشقان را مجذوب کنند.

اختیار : یکی از معانی اختیار صلاح، صواب و کار درست است مثلا در تاریخ بیهقی آمده: چون خدای عزوجل بدان آسانی تخت ملک بما داد اختیار آن است که عذرگناهکاران بپذیریم. در این بیت هم حافظ اختیار را به همین معنا به کار برده و ربطی به جبر و اختیار ندارد.

معنی:یکی پوشیده دلبری می‌کند و یکی پیدا و آشکار. ما باید به کدامشان دل بدهیم کار درست کدام است؟

شرح عرفانی:

 در اصطلاح صوفیه ،مکتوم و مستور  کنه ماهیت الهی است، که از ادراک کافه عالمیان مستور است . (از فرهنگ مصطلحات عرفا) و به نظر می‌رسد در این بیت مست در مقابل مستور آمده و بنابراین باید کنایه از نشانه‌های آشکار خداوند باشد. عشوه هم در اصطلاح عاشقان ، تجلی جمال معشوق است (از کشاف اصطلاحات الفنون). به این ترتیب معنای بیت بسیار زیبا می‌شود: بعضی از جلوه‌های معشوق (خداوند) و صفات او  از چشم عام مستور است و برای خواص است و برخی از جلوه ها و صفات او برای همگان اما هر دونوع سرچشمه و مبدا یکسانی دارند حال ما باید به دنبال درک کدام دسته از صفات و آثار الهی باشیم؟