بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادداشتهای اتوبوسی (۴)
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، ایران ، قیصر امین پور ، شعر خودم

۱- خیلی وقت می‌شود که یادداشت اتوبوسی ننوشته‌ام. معمولا یادداشتهای اتوبوسی را عصر جمعه می‌نوشتم که بزرگراه شلوغ بود. حالا مدتی است استادم اذن فرمودند که سفرهایم را کمترکنم  و  دیگر جمعه ها در تورنتو می‌مانم. روزهای دیگر هم اگر خواب مرا نبرد مشغول قال و مقالات دیگرم. اما امشب که ۵ شنبه شب است هوس نوشتن کردم. هوا تقریبا سرد شده ولی هر از گاهی در این شیب منفی نقطه‌ی تکینی ظاهر می‌شود مثل۴شنبه که هوا تا ۱۵ درجه بالا رفت. ماه اکتبر امسال گرمترین ماه اکتبر تاریخ واترلو بوده. ظاهرا این پدیده‌ی گرمایش جهانی جدی شده و خیلی سر و صدا به پا کرده و حتی وارد دعواهای سیاسی شده. ال گور -معاون کلینتون رییس جمهور سابق آمریکا- سال گذشته در همین باره فیلم مستندی ساخت به نام یک حقیقت تلخ که بسیار مورد استقبال واقع شده و هم جایزه‌ی اسکار را برایش به ارمغان آورد و هم صلح نوبل را. یکی از شعارهای اصلی دموکراتهای آمریکا و لیبرالهای کانادا برای بازپس گیری قدرت از جمهوریخواهان و محافظه کاران تمرکز بر مساله‌ی محیط زیست خواهد بود. شخصا از اینکه محیط زیست دستاویز بازیهای سیاسی شود خوشنود نیستم درست مثل دین ...

۲-خوب... درگذشت قیصر خبر تلخی بود. دیدم استاد هم مرثیه‌ای برای قیصر سروده بودند: مبارک است سفر، رفت این برادر هم... دو بار او را از نزدیک دیده بودم و هر دوبار فرصتی ایجاد شد که شعرهایم مرا هم بشنود. بار اول بهارسال ۷۷ بود در دومین جشنواره‌ی شعر دانشجویی، ۱۹ ساله بودم.  دکترحسنلی –استاد باذوق دانشگاه شیراز- با کلی مصیبت او را راضی کرده بود که به شیراز بیاید. برای ما هم چه خبری از این خوشتر. اتفاقا من آن سالها تا حدی تحت تاثیر قیصر و آینه‌های ناگهانش بودم. بیشتر شعر نو می‌گفتم و شعرهایی از آن دوره دارم که هیچ جا چاپ نشده، حتی در بهشت هم ننوشته‌ام و به همین خاطر خیلی دوستشان دارم. دو تا از آن شعرها را (به نام "و مرد باید باشی" و "مرثیه‌ای برای پایتخت") برای جشنواره فرستادم. می‌خواستم نظر دیگران را هم درباره‌ی کارهایم بدانم (۱). معمولا در این جشنواره ها و مسابقات داوری بر عهده‌ی دو سه شاعر خاص و شناخته شده بود که حق دوستی را خوب رعایت می‌کردند و دراین میان آدمهای گمنامی مثل من که بیرون دایره بودند حداکثر مورد تقدیر هیات داوران واقع می‌شدند...
وقتی فهمیدم قیصر داور جشنواره است بال در آوردم، برای ما آدمهای کوچولو قله‌ی بلندی بود. روز سوم جشنواره دکتر حسنلی مرا دید و گفت که دیشب با قیصر شعرهای تو را می‌خواندیم و بعد حرفهای شیرین دیگری زد که انگیزه پیدا کردم  قیصر را تنها گیر بیاورم و برایش شعر بخوانم. انتظارم چندان طولانی نشد. شعر نویی به نام "خدا دوست صمیمی من است" را برایش خواندم. در قسمتی از شعر به عطار و برخی از عارفان تاخته بودم و به اینکه خدا را که از رگ گردن نزدیک تر است در پشت هفت شهر زندانی کرده‌اند اعتراض کرده بودم. قیصر گفت به فلاسفه فحش بدی اشکال نداره اما ما شاعرها باید هوای عرفا رو داشته باشیم. 
آن سال آخرین باری بود که در جشنواره‌ی شعر دانشجویی شرکت کردم...

۳- بار دومی که قیصر را دیدم  آبان ۷۹ بود. برای ادامه تحصیل به تهران رفته بودم و بین انبوه آجرهای سرخ محصور بودم. بین ملاقات اول و دوم واقعه‌ی هولناکی رخ داده بود. قیصر تصادف کرده بود. یکی از شاگردانش می‌گفت بعد از اینکه دکترایش را با نمره عالی و به راهنمایی ادیب دانشمند دکتر شفیعی کدکنی اخذ کرد، دانشگاه تهران ابتدا او را استخدام نکرد و او برای گذران زندگی  به دانشگاه الزهرا و قزوین می‌رفت. یک بار در همین رفت و آمدها در جاده‌ی شمال تصادف کرد. چند ماه در حالت کما بود. شاعران کشور به پایمردی سید حسن حسینی نامه‌ای به آقای خاتمی نوشتند که " قیصر نور چشم ماست نگذارید خاموش شود" دکتر مهاجرانی که وزیر ارشاد بود خودش به بیمارستان رفت و هزینه ها را-از طرف دولت- تقبل کرد. ظاهرا طحالش را درآوردند و چند عمل دیگر هم رخ داد. بیهوده نبود که حافظ پایش را از شیراز بیرون نگذاشت.  آبان ۷۹ قیصر تازه از بستر بیماری برخاسته بود. در جمع شاعران کشور بودیم و او اولین کسی بود که شعر خواند:
می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را ... وقتی نوبت به سید حسن حسینی رسید گفت من غزلی را می‌خوانم که نذر سلامتی قیصر کرده‌ام.

۴- حالا که به گذشته نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم: در آن دو سال و اندی که در تهران بودم چه کار کردم؟ چیز زیادی یادم نمی‌آید جز جلسات ۷ نفره‌ی عصرهای دوشنبه که از هر دری سخنی می‌گفتیم و آن جلسه‌ی شعر خوانی با قیصر و یک نامه‌ی خیالی ۴ صفحه‌ای- که خیلی دوستش داشتم و همان را هم گم کرده‌ام- و دوستی با جناب ابوالحسن و برادر سیاوش و سید حامد و البته یک استاد راهنمای خوب و... آهان! یادم آمد یک بار هم پیاده تا پارک ساعی رفتم ... چه چیز تهران به من نساخت؟ چه شد که فرار کردم به اهواز و مستعد شدم برای آن همه اتفاقهای شیرین و تلخ؟ اگر دوباره زندگی مرا به سمت تهران و آن آجرهای سرخ ببرد تکلیفم چیست؟ کجای دنیا را برای من ساخته‌اند؟ شهر من کجاست (۲)؟

خدا روستا را
بشر شهر را
ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند

پی نوشت:
۱- در آن جشنواره داستان کوتاهی هم داشتم با عنوان "یک ساعت تا باران"  که اولین داستانم بود و در سال ۷۵ نوشته بودمش. شهریار مندنی پور داور مقدماتی بخش داستان بود و اثر مرا هم برای مرحله‌ی نهایی انتخاب کرد. اتفاقا آن روزها مسافر "شرق بنفشه ی" او بودم. با اینکه ساکن شیراز است اما متاسفانه هیچوقت فرصت آشنایی با او برایم فراهم نشد. ای دریغ و حسرت همیشگی!

۲- شعری دارم با همین عنوان:
شهر من کجاست؟
شهر من،
در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه ام
باغ ِ بی پرنده
موجِ بی کناره 
دشتِ بی بهار

انتظار . . . انتظار

کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت،
یک وجب پریدن از
                  سیم خاردار سرنوشت بود

از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق

صبحها : خمار
شب : جنازه‌ای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقاله‌ها
در میان برگه‌ های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ....


 
شعری از دستور زبان عشق
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، شعر معاصر

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

* آخرین کتاب قیصر امین پور- به نقل از سایت آفتاب


 
سخنرانی دکتر سیدحسین نصر درباره هنر اسلامی
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: اسلام ، هنر ، سید حسین نصر

در میان اندیشمندان و فلاسفه ی معاصر ایران هیچ یک از لحاظ تحصیلات آکادمیک به پای سید حسین نصر نمی رسند. او در سال ۱۳۱۲ در تهران به دنیا آمد و از ۱۲ سالگی به آمریکا رفت. او نخستین دانشجوی ایرانی بود که در مقطع لیسانس در MIT تحصیل کرد و برای تحصیلات تکمیلی به هاروارد رفت. سپس به ایران برگشت و در دانشگاههای تهران و آریامهر سابق به تدریس و ریاست پرداخت.
زندگی نامه ی کامل دکتر نصر در لینک زیر آمده است:

http://www.nasrfoundation.org/bios.html بنیاد سید حسین نصر

seyyed hossein nasr  سید حسین نصر عکس

ایشان گذشته‌ی پر فراز و نشیبی داشته‌اند از شاگردی علامه ی طباطبایی گرفته تا ارتباط با دربار. بیشتر مخالفان ایشان هم بیش از آنکه به اندیشه‌هایش معترض باشند به گذشته اش می‌تازند مثل سخنان نیشداری که آقای دکتر سروش سال گذشته در همایش دین و مدرنیته با کنایه به دکتر نصر بر زبان راندند. اما ما به عنوان یک مسلمان موظفیم که سخنان را بشنویم و بهترینش را انتخاب کنیم. در این نوشتار هم من تنها راوی سخنان ایشان هستم نه مدافع یا مخالف. آنچه می نویسم خلاصه ای از یادداشتهایی است که از سخنرانی ایشان در روز شنبه ۵ آبان در تورنتو برداشته‌ام و ممکن است قدری پراکنده به نظر برسد.

عنوان سخنرانی هنر اسلامی بود. دکتر نصر در ابتدای سخنرانی ساعت بند دارش را از جیبش درآورد که درست مثل ساعت سویسی مرحوم پدر بزرگم بود. سخنرانی به انگلیسی بود و در ابتدا گفت به خاطر بیماری دو سال قبل کمتر در مجامع ظاهر می‌شود و کمتر دعوتهای این چنینی را پاسخ می‌گوید. در طول سخنرانی بارها به ایران و هنر ایرانی اشاره کرد و تقریبا کلمات شیراز و اصفهان را هرچند دقیقه یک بار بر زبان می‌آورد. اگرچه سالن تقریبا پر بود اما نکته‌ی تاسف برانگیز حضور اندک ایرانیان بود. اما خلاصه‌ی سخنان دکتر:

در آمریکای شمالی اسلام ناشناخته باقیمانده است و نیاز به بیداری اسلامی و معرفی اسلام دارد. ما به عنوان مسلمان وظیفه داریم که از اسلام پیروی کنیم تنها اعتقاد و علاقه کافی نیست چرا که دین بدون پیروی و تجلی در فرهنگ خواهد مرد. در آسیا اسلام به هرجا که پا گذاشت فرهنگ ها را دگرگون کرد. در قلب چین هنر خطاطی اسلامی هنوز زنده است در آنجا به جای نی با قلم مو خطوط را می نویسند.

سوال مهمی است که هنر چیست؟ هنر همان زندگی است زندگی روزانه اما با غلبه ی ماشین و تکنولوژی ما هنر را در زندگی روزانه نمی بینیم. امروزه هر اثر دست سازی گرانبهاست و هنری محسوب می شود اما پیش از این همه چیز دست ساز بود و بشر هنر را در خیابان و خانه و مسجد می دید. بالای هر خانه بسم الله بود و خدا در زندگی جاری بود. قدیمی ها همه خوش خط بودند اما حالا دست خط ما را اگر در آفتاب بگذارند راه می رود. امروزه زیبایی در میان مسلمانان هم فراموش شده. وقتی سفرنامه ی مارکوپولو شاردن و دیگر اروپایی ها را می خوانیم از تمیزی و زیبایی شهرهای اسلامی با شگفتی یاد می کنند اما وضعیت امروزی شهرهای اسلامی اسفناک است. خدا زیباست و هرچه چهره ای رو به خدا دارد زیباست اما انسان امروزی هر چیز زشت را عادی می بیند و هر زیبایی را تجمل یا تصادف. نگاهی به اطراف خود بیندازید دنیا هیچگاه اینقدر زشت نبوده.. معنویت از زیبایی جدا نیست.

سالها تلاش گردیم تا غرب مفهوم هنر اسلامی را بپذیرد. هنر اسلامی موجودیت دارد و منعکس کننده ی روح اسلام است. هنر اسلامی پیامی است بدون سخن بدون سیاست. هنر اسلامی فراتر از دعوای شیعه و سنی است و می تواند بین آنها آشتی ایجاد کند.

سپس به نمونه هایی از هنر اسلامی در مراکش، مصر، ایران، ترکیه و هند اشاره کرد و معتقد بود که پس از ظهور مسیح 400 یا 500 سال طول کشید تا مسیحیت در هنر جلوه کند. اما در اسلام این اتفاق بسیار سریع رخ داد. هنر اسلامی نیاز عمیق انسانی برای تجلی خداست. برای درک زیبایی باید زبان ان را دانست چنانکه موسیقی باخ برای یک شرقی آشنا نیست و صدای شجریان در دستگاه سه گاه برای یک غربی.

اسلام خطاطی را به عنوان یک هنر معرفی کرد. نخستین کسی که خط را ابداع کرد به شهادت شیعه و سنی علی بی ابی طالب بود (خط کوفی) خطاطی پاسخ جان مسلمان به تحولاتی است که ریشه در قران و معنویت آن دارد.

دکتر نصر مثالهای زیادی زد از آثار هنر اسلامی و پشتوانه ی علمی (مهندسی) آنها و نحوه ی انتقال آنها که بیشتر به صورت سینه به سینه بوده . آخرین سخن دکتر هم این بود

ما به بیداری تازه درباره ی اسلام و هنر اسلامی نیاز داریم و هنری که از دست همه ی ما برمی آید این است که در درون خود جان خود را زیبا کنیم.

کتاب دکتر نصر


 
شکرخواب صبوح
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حافظ ، عرفان ، شعر کلاسیک

دیشب بسیار از این بیت حافظ لذت بردم. حیفم آمد برای دوستان ننویسم:

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم باز آید

شکرخواب صبوح یعنی خواب شیرینی که پس از خوردن شراب در بامداد حاصل می‌شود . کنایه از سرخوشی و بی‌غمی و شادخواری است.

می‌گوید حیف که سر و صدای چنگ یا خواب شیرین بامدادی مزاحم دلدارم شده‌اند و الا او باوفاست و اگر صدای آه سحرگاهی مرا بشنود و بداند از غصه بیدار بوده‌ام به سراغم می‌آید!


 
کاروان مرگ
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مرگ ، قیصر امین پور ، شعر خودم

دارم به بیداد شجریان گوش می‌دهم. گاهی مرهم بسیار خوبی است:

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

رفتن قیصر در ۴۸ سالگی با آن همه امید که به آینده ی او بود بدجوری مرا به یاد مرگ انداخته. حس می‌کنم مرگ خیلی نزدیک تر از چیزی است که خیال می‌کنیم. تا اینجای زندگی ام همیشه به امید آینده بوده‌ام اما چه کسی از فردا خبر دارد؟

دارم شعری به یاد او می‌گویم

روزها زخمی تر از دیروزها
سازها در انحصار سوزها

ردی از خون بر جبین جاده است
کاروان مرگ راه افتاده‌ است...

می‌رسد بانگ درای کاروان
بار باید بست کم کم رهروان

زندگی انگار خوابی بیش نیست
خواب کوتاهی که بی تشویش نیست


 
به یاد قیصر
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: قیصر امین پور

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود.


اگر قرار بود شاعری تحولی در فضای ساکن شعر معاصر ایران ایجاد کند آن یک نفر قیصر بود و روزگار امانش نداد.
چه روز تلخی بود امروز ...

درباره ی قیصر:
درنگی در اشعار قیصر امین پور (۱)
درنگی در اشعار قیصر امین پورر (2)
شعر معاصر ایران: قیصر امین‌پور


 
دیدار با دکتر سید حسین نصرس
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سید حسین نصر ، اسلام ، هنر

دیشب دکتر سید حسین نصر، فیلسوف و اسلام شناس مشهور، در مرکز اسلامی یورک در شمال تورنتو سخنرانی کردند. محل سخنرانی 37 کیلومتر از منزل ما فاصله داشت. انشا الله به زودی درباره ی صحبتهای ارزشمند ایشان می نویسم. در پایان سخنرانی فرصتی شد که چند دقیقه ای با ایشان حرف بزنم. گفتم که ما هرچه در ایران منتطر ماندیم شما نیامدید، خدا را شکر که توفیق شد در اینجای دنیا شما را ببینیم. گفتم که دانشجویان ایرانی مشتاق دیدار شما هستند. دکتر گفت که بارها خواسته به ایران برود و از برخی نامهربانی ها گله کرد. در طول سخنرانی هم که به زبان انگلیسی و به شیوایی ایراد کرد بارها از هنر ایران و حتی ایران معاصر با افتخار و غرور یاد کرد.


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (5)
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

اما قدری هم درباره کنفرانسی که به خاطر آن به آلبوکرکی رفته بودم بنویسم.

در این کنفرانس باید چند مقاله ارائه می کردم زیادی سرم شلوغ بود و به همین دلیل فرصت نکردم در شهر بگردم. از طرفی بار اولی بود که در چنین کنفرانس بزرگی شرکت مِی کردم و دلم می خواست با آدمهای معروفی که آمده بودند آشنا بشوم و چند کلمه ای با آنها حرف بزنم. غیر از این٬ دو نفر از دوستان دوره‌ی فوق را هم بعد از چند سال پیدا کرده بودم و خلاصه بد نمی‌گذشت. البته حضور هر دو استاد راهنما و استاد مشاورم در این کنفرانس هم نکته‌ی قابل تاملی بود که ضریب سربه‌راهی مرا بالا می‌برد!

خوبی کنفرانسهایی که گردهمایی سالیانه (Annual Meeting) در رشته های تخصصی محسوب می شوند این است که بیشتر بزرگان و کسانی که کتابها و مقاله ها یشان را خوانده ای در آنجا دور هم جمع می‌شوند و می‌توانی رو در رو با آنها صحبت کنی و سوالهایت را بپرسی. بیشتر نامهای بزرگ آدمهای بسیار متواضعی هستند و به راحتی با یک د انشجوی گمنام قهوه می‌خورند. این که می‌گویند درخت هرچه بارش بیشتر باشد شاخسارش افتاده تر است در همه جا حرف درستی است. دو نفر از بزرگان الکترومغناطیس و آنتن در یکی از جلساتی که مقاله داشتم حضور داشتند یکی از این دو نفر هم که هفتاد و چند ساله است(۱) و استاد استاد من است خودش آمده بود و از دیگری دعوت کرده بودم یعنی همین جوری رفتم جلو و گفتم آقای پروفسور! من فلان ساعت مقاله دارم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید.

مزیت دیگر این است که صدها مقاله در زمینه های مختلف ارائه می شود که بالاخره از میان آنها می توانی چندین مقاله ی خوب پیدا کنی. در این کنفرانس نزدیک به ۱۷۰۰ مقاله در ۵ روز و در ۱۳ نشست موازی ارائه شد. مثلا یک روز ۴ جلسه ی موازی درباره متامتریال و مواد چپگرد که از مباحث داغ رشته ی ماست برقرار بود. یکی از استادان ایرانی(۲) که روی این موضوع کار می‌کند و معروفیت جهانی دارد با گروهش 21 مقاله در این کنفرانس داشت.

مزیت سوم این گونه همایشها مسابقات دانشجویی است. مقالاتی که نویسنده‌ی اول آنها دانشجوست و اصل مقاله حاصل تحقیق اوست در صورت تمایل وارد مسابقه می شوند و دو داور در مرحله ی مقدماتی مقالات را بررسی می کنند و ۱۰-۱۵ مقاله‌ی برتر به مرحله ی نهایی راه می یابند. در سال۲۰۰۶هم ۱۲۳ مقاله وارد مسابقه شده بود . یکی از مقالات من هم برای رقابت نهایی برگزیده شده بود. از ما خواسته بودند که یک پوستر بزرگ حاوی نکات مهم مقاله آماده کنیم و به مدت ۳ ساعت در یک سالن مجزا از کار خود در مقابل بازدید کنندگان دفاع کنیم. در بین بازدید کنندگان ۱۱ داور وجود داشتند که ۶ نفر آنها از دانشگاه و ۵ نفر از صنعت آمده بودند. هر داور حدود ۱۰ دقیقه برای ارزیابی حضوری هر مقاله فرصت داشت. رقابت پر هیجانی بود و اولین بار بود که این مدل ارزیابی را تجربه می کردم. در میان داورانی که از دانشگاه آمده بودند یکی کنستانتین بالانیس بود که دو کتاب معروف او (تئوری آنتن و الکترومغناطیس پیشرفته) در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود یکی هم زیلکوفسکی بود که سردبیر مجله آنتن و تشعشع بود و دیگرانی که بردن نامشان شاید در حوصله ی این متن نباشد... شاید این واقعه برایم شیرین ترین رخداد دوره ی دکترا باشد

اتفاق بانمکی هم افتاد: کسی که پوسترش از همه به پوستر من نزدیکتر بود از قضا ایرانی بود. استادش هم ایرانی بود(۳) که آدم معروفی است. در طول مسابقه هر وقت فراغتی حاصل می شد چند کلمه ای با هم حرف می زدیم اما به انگلیسی چون زبان رسمی برنامه بود. وقتی مسابقه تمام شد با هم فارسی حرف زدیم، طرف شیرازی از آب درآمد و خلاصه با لهجه ی شیرین خودمان کلی اختلاط کردیم که در آن غربت آلبوکرکی غنیمتی بود. شب هم با هم به رستوران رفتیم.

پی‌نوشت:

(۱) Raj Mittra. ایشان سالها استاد دانشگاه ایلی نوی بودند و الان در دانشگاه پنسلوانیا خدمت می‌کنند٬ ۸۴ دانشچوی دکترا ۸۵ دانشجوی فوق و ۱۰۰ دانشجوی پسا-دکترا تربیت کرده‌اند و نزدیک به ۷۰۰ مقاله و ۳۵ کتاب نوشته‌اند. در همین کنفرانس بزرگترین مدال الکترومغناطیس را به ایشان دادند.گفتگوی شیرینی بعد از نشست داشتیم درباره ی دانشجوهای ایرانی که هوای خارج رفتن دارند.

(2) Nader Engheta. ایشان استاد دانشگاه پنسلوانیا هستند و بسیار انسان نازنینی هم هستند.

(3) Yahya Rahmat Samii. ایشان استاد دانشگاه َUSLA هستند