بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

فرصت سوز
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، سیاست

رنج فراوان دیده‌ام در چشم‌ها در چهره‌ها
ای شمع فرصت سوز ما از خواب خرگوشی در آ

هر روز محشر می‌کنی هر خیر را شر می‌کنی
این کاروان را می‌بری ای ساربان آخر کجا؟

از چار سو دزد دغل رو کرده با مکر و حیل
تا دزد را بیرون کنم می‌ترسم از این کدخدا

شد بیشه از شیران تهی، ننگ است ما را روبهی
ای رادمردان کوتهی بر باد داد این خانه را...

 

تورنتو - ۱۲ اکتبر


 
یادداشتهای اتوبوسی (۳)
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، حسب حال ، نوبل

۱- روزهای اول رفت و آمد وقتی صبح سوار اتوبوس می شدم هوا روشن بود وقتی هم به تورنتو رمی گشتم همینطور. حالا طلوع و غروب آفتاب را در اتوبوس می بینم. اتاقم در دانشگاه واترلو پنجره ندارد و در این سه سال، در طی روز چندان متوجه تغییر زمان نمی شدم. من تنها کسی نیستم که هر روز رفت و آمد می کند در همین اتوبوس ۷:۱۵ بامداد دست کم ۵ نفر هستند که هر روز با من بوده اند. بدون اینکه با آنها حرفی زده باشم  در تخیلم برایشان اسمها و داستانهایی ساخته ام مثل: خانم دکتر، آقای مک دونالد، پدربزرگ دانا، پیرزن مرموز و از همه جالب تر آقای مهندس با آن کیف سامسونت سیاه رنگ بزرگش و اصرارش برای نشستن در ردیف اول. لابد فکر می کند در طول این مدت حق آب و گل پیدا کرده شاید هم سند ردیف اول را به اسمش زده اند! یک بار یک دختر چینی، بی خبر از همه جا، ردیف اول را غصب کرده بود و داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. آقای مهندس که دیر آمده بود کفری شد، همان سامسونت سیاه رنگ بزرگش را روی صندلی گذاشت طوری که به بدن دختر بخورد و چند بار پشت سر هم گفت:Excuse me!  تا اینکه دختر چینی خودش را جمع و جور کرد و به آقای مهندس جا داد.

۲- دیشب سحر بیدار نشدم و فیض خوردن آخرین سحری را از دست دادم (همین الان فهمیدم کلید اتاقم را هم جا گذاشته ام). دفتر مقام معظم بنده شنبه را عید سعید فطر اعلام کرده و نباید فردا روزه بگیرم حتی اگر لازم باشد به سفر می روم. خوبی جمعه ها این است که ۴ اتوبوس در۴ زمان از دانشگاه واترلو به تورنتو رهسپار می شود و اگر جلسه ام با استادم زود تمام شود با اولین اتوبوس برمی گردم و در خانه ولو می شوم تا وقت افطار. قدری خستگی در تنم مانده از هفته های قبل و محتاج کمی استراحت و تفریحم. دکتر ندوشن در کتاب آزادی مجسمه می نویسد: انسان آمریکایی به دنبال استراحت تن است نه استراحت روح ولی به گمان من جسم آدم هم -که مرکب روح است- آسایش می خواهد، آمریکایی و ایرانی هم ندارد. در این ماه کمی لاغر شدم و اهمیت کمربند را درک کردم. حالا وزنم درست به اندازه ی روز اولی است که به این سرزمین آمدم: شصت و سه کیلو و پانصد گرم با نفس یا به قول دوستی نیم نفس! 

۳- این هفته انتخابات ایالتی برگزار شد و برای اولین بار یک آقای ایرانی الاصل به اسم دکتر رضا مریدی به پارلمان  راه یافت و به قول اینها تاریخ ساخت. جامعه ی مهاجران ایرانی کم کم دارند  در کانادا هویت پیدا می کنند و از این بابت خوشحالم. داشتن نماینده باعث می شود که یک نفر از حق ایرانی ها دفاع کند به ویژه در شرایط فعلی که به دلایلی موقعیت ایران و ایرانی در سطح جهان ضعیف شده و ما دیگر آن قوم تاریخ سازی نیستیم که بر گردن تمدن بشری حق دارد (به نقل از سر هنری کمپل وزیر امورخارجه ی بریتانیا در سال ۱۹۱۹). امیدوارم در ونکوور و مونترال هم ایرانی ها به جنب و جوش بیفتند. شنیده ام که در ایالت کبک یک ایرانی فعالیتهایی دارد. با این روند تند مهاجرت ایرانی ها بعید نیست که تا چند سال دیگر یک درصد جمعیت کانادا ایرانی الاصل باشند.

۴- هفته گذشته خانم دوریس لسینگ که۸۸ سال پیش در ایران متولد شده و ۵ سال بعد از ایران رفته برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد و موجب ذوق زدگی مفرط رسانه های دولتی ایران. یکی تیتر زده بود لسینگ نام ایران را به نوبل برد. انگار یادشان رفته که یک برنده ی نوبل هم داریم که ایرانی است و تابعیت ایرانی دارد و در ایران زندگی می کند و بلد است فارسی حرف بزند اما ایراد کارش این است که حرف می زند! اتفاقا امروز صبح در روزنامه‌ی Toronto Star مقاله‌ای درباره‌ی خانم لسینگ می‌خواندم با نمک بود! نوشته بود که وقتی خبر برنده شدن را به او داده‌اند روی پله‌های خانه‌اش نشسته و همانجا با خبرنگاران مصاحبه کرده و گفته برایم خیلی اهمیتی ندارد. نام من دهه‌ها در لیست نامزدهای نوبل ادبیات بوده و چون جایزه‌ی نوبل را نمی‌توان به مرده‌ها داد لابد با خودشان گفته‌اند تا طرف نمرده جایزه را به او بدهیم. خانم لسینگ پیرترین برنده‌ی نوبل ادبیات است.

۵- عید شما مبارک!


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۴)
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

بافت قدیمی آلبوکرکی که پیش از این درباره‌ی آن سخن گفتم ترکیبی از خشت و گچ بود و آدم را به یاد معماری شهرهای کویری خودمان می‌انداخت و مثل همه‌ی جاهای توریستی پر از مغازه‌های هدیه و سوغاتی بود. بیشتر چیزهایی که می‌فروختند به فرهنگ سرخپوستها مربوط بود از جمله چاقوهای دست ساز و صنایع دستی سفالی که عمدتا گران بودند. با دو تا از دوستانم که یکی از ژاپن آمده بود و دیگری از لس آنجلس مشغول گشت و گذار بودیم. در همان ابتدا دکتر رماهی یکی از استادهای دانشگاه خودمان را دیدم که آدم معروفی است و دوستانم او را می‌شناختند. ایشان همان استادی هستند که در سفرنامه‌ی سانفرانسیسکو هم یادی از ایشان کرده بودم. هوا گرم و خشک بود حدود ۳۳ درجه که البته برای تیرماه چندان زیاد نیست.

آلبوکرکی

یکی از این مغازه های بافت قدیم آثار هنری می‌فروخت و یک سر و گردن از مغازه‌های دیگر باکلاس تر بود. داشتم از زیبایی مغازه لذت می‌بردم که صاحب مغازه خانم خوش صحبت و مودبی بود سر صحبت را با من و دو دوست دیگرم باز کرد و پرسید شما چینی هستید؟ با تعجب پرسیدم اصلا به قیافه‌ی ما می آید که چینی باشیم؟ با معصومیتی کودکانه عذرخواهی کرد و گفت من امروز از صبح کلی چینی دیده‌ام. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده؟ برایش توضیح دادم که کنفرانس بزرگی در شهر برگزار می‌شود و حدود ۲۰۰۰ نفر به آلبوکرکی آمده‌اند که طبیعتا تعدادی از آنها چینی و ژاپنی هستند. برایم جالب بود که حضور چند صد تا چینی دموگرافی و قیافه‌ی شهر را عوض کرده بود! وقتی فهمید ایرانی هستیم گفت که دخترش دوستی ایرانی به نام مینا دارد که خیلی دختر خوبی است. از او آدرس یک رستوران خوب را پرسیدیم. رستوران سیزنز (فصلها) را به ما معرفی کرد. رستوران زیبای دو طبقه‌ای بود. ما به بالکن رفتیم تا از هیاهوی بار و آهنگ دور باشیم و از هوای غروب که رو به خنکی گداشته بود لذت ببریم. پیشخدمتهای رستوران همگی دختران رعنایی بودند که لباس یک دست سیاه پوشیده بودند و خیلی هم حاضرجواب بودند. غذای دریایی خوشمزه‌ای خوردم که ۱۳ دلار بیشتر نشد. موقع شام یکی از دوستان دیگر به اسم فرهاد که اهل مشهد بود به ما پیوست. لحظاتی خوش گذشت.

کلیسایی در بافت قدیم بود به نام کلیسای سنت فیلیپ که به نظرم بلندترین ساختمان آنجا بود.

داشتم از دوستانم در صحن کلیسا عکس می‌گرفتم که خانمی با خانواده‌اش وارد کادر شد. یک لحظه نزدیک بود به انگلیسی بگویم مزاحمی وارد کادر شده اما جلوی خودم را گرفتم و به فارسی گفتم: کادر شلوغ شده صبر کنید تا اینها برن... یکدفعه اون خانم برگشت و گفت ببخشید من حواسم نبود (اینها رو به فارسی گفت!) و بعد در مقابل تعجب من خودش رو معرفی کرد و گفت که ایرانیه اما همسر آمریکایی داره. اصلا به ظاهر ایشون نمی آمد که اهل مرز پر گهر خودمون باشند.خلاصه از من نصیحت همیشه مواظب حرف زدنتون باشید و خوب حرف بزنید.


 
نامه ای به دوست (۶)
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نامه ، عرفان ، زندگی در غرب

برادر تپلم محسن عزیز
همین الان که شب قدر است و ملایکه و جناب روح پی در پی در حال تنزل هستند این سطور را خدمت شما می نویسم. متاسفانه اگرچه در دو کشور همسایه ایم اما فاصله ی من و شما به اندازه ی یک قاره است و الا حتما تلاش می کردم که این ایام را با هم باشیم. حقیقتا من هم اینجا تنهایم و یک رفیق همدل که بشود با او دهها کلمه در یک نگاه گفت یافت می نشود. دوستان همه ماشاءالله عاقل شده اند و تا شعر می خوانی می گویند اینها شعر است و تا حدیث می خوانی می گویند سندش کو و تا قرآن می خوانی می گویند باید به تفسیر معتبر رجوع کرد.


همه گرفتار قال اند و اهل حالی پیدا نیست. به یاد آن شب شمال افتاده ام درست ۵ روز قبل از آمدنم به سرزمین برف که در بابلسر بودم و با عزیزترین دوست شاعرم و شاعرترین دوست عزیزم در ساحل بابلسر آنقدر شعر خواندیم که عصر، غروب شد و غروب، شب شد.

 یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود.

باور کن ماههاست که برای کسی –جز همسفرم و همنوردت- شعر نخوانده ام و دارم از یاد می برم که روزی این تاج خار را بر سرم نهادند و

پیش و پسی بست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا

ذوق آدم کور می شود در این کویر بی مستمع.

این روزها اگرچه بر تو سخت می گذرد اما بسیار قدرش را بدان. من هم تجربه ی این روزهای تازه واردی را دارم و با یقین به تو می گویم که فاصله ی تو با آسمان دو انگشت بیش نیست و اگر شنوا باشی استجابت را در پس هر دعایت خواهی شنید. اگر دلتنگی به تو هجوم آورد تنها نگاهی به آسمان کن ........ اگر اشک در چشمانت حلقه نزد مرا بر دار کن

جز من اگرت عاشق شیداست بگو
ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو
گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو!

از این روزهای تنهایی خوب لذت ببر که به زودی گرداگرد تو شلوغ خواهد شد و در آشفته بازاری از عرب و عجم و چینی و هندی و مکزیکی غرق خواهی شد.


 
مرثیه ای برای آزادی بیان
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، آمریکا و کانادا ، سیاست

روزی که آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا سخنرانی می‌کرد از قضا من هم در ایالت نیویورک بودم البته کیلومترها آن سو تر و از طریق اینترنت و تلویزیون محلی جریان سخنرانی را پی‌گیری می‌کردم.

اگرچه عقاید من با آقای رییس جمهور تفاوتهایی دارد و نسبت به برخی رفتار و گفتار ایشان -حتی در همین سخنرانی- انتقاد دارم اما در این واقعه انصاف و اخلاق رعایت نشد. مقدمه‌ای که رییس دانشگاه به جای معرفی آقای احمدی‌نژاد بیان کرد به عقیده‌ی من شرم آور، نفرت انگیز و یک آبروریزی تمام عیار برای آن دانشگاه بود. از همه تاسف برانگیزتر اینکه این آقا همه‌ی این توهین ها را به اسم آزادی بیان نثار رییس جمهور یک کشور کرد.

فردای آن روز هم که عکس رییس جمهور در صفحه‌ی اول روزنامه‌های محلی بود به جای اینکه حرفهای او را منعکس کنند بیشتر حجم مطلب را به بازنویسی سخنان رییس دانشگاه کلمبیا اختصاص داده بودند و معلوم بود که از قبل برای این بازی، برنامه ریزی کرده بودند.

خوشبختانه آزاداندیشان آمریکا به سرعت از این گفتارهای شرم آور فاصله گرفتند. اگر به YouTube سر بزنید و پیامهای مردم را در ذیل این سخنرانی بخوانید می بینید که به جز عده ای از افراطی ها و همفکرانشان، همه این سخنان را تقبیح کرده اند.

این واقعه هشدار خوبی است که گول ظاهر فریبنده ی اینها را نخوریم و ببینیم که به اسم آزادی بیان چه کلاههایی بر سر مردم می گذارند.