بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سوالاتی از قرآن ۳
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: قرآن

بر سر شوق آمدم که باز بپرسم

۱)   لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ...
سوره بقره آیه ۲۵۶ :ترجمه استاد فولادوند: در دین هیچ اجبارى نیست‏. و راه از بیراهه بخوبى آشکار شده است‏.

 سوال: وظیفه‌ی پیامبران فقط رساندن پیام است و مردم خودشان باید راه درست را از نادرست تشخیص بدهند. آیا دینداران می‌توانند کسی را به خاطر ایمان نیاوردن یا عمل نکردن به  بخشی از دین مجازات کنند؟

 ۳)وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِـی الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَـکِن لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی
سوره بقره آیه ۲۶۰ : ترجمه آیت اله مکارم : و [به خاطر بیاور] هنگامى را که ابراهیم گفت‏: (خدایا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى‏کنى‏؟) فرمود: (مگر ایمان نیاورده‏اى‏؟!) عرض کرد: (آرى‏، ولى مى‏خواهم قلبم آرامش یابد.)

مگر ابراهیم کسی نبود که ملکوت آسمانها و زمین را دیده بود٬ پس چرا هنوز قلبش مطمئن نشده بود؟ اگر مثل علامه معتقد باشیم که ابراهیم دنبال دیدن کیفیت زنده شدن مردگان بود پس چرا خدا از او می‌پرسد مگر ایمان نیاورده‏اى‏؟

با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست
وز ر فیقان ره استمداد همت می‌کنم


 
سوالاتی از قرآن ۲
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: قرآن

بر سر شوق آمدم که باز بپرسم:
۱- در سوره بقره آیه ۱۴۶ می فرماید:
الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ وَإِنَّ فَرِیقاً مِّنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ 

 (ترجمه آیت اله مکارم) کسانى که کتاب آسمانى به آنان داده‏ایم‏، او [= پیامبر] را همچون فرزندان خود مى‏شناسند؛ [ولى‏] جمعى از آنان‏، حق را آگاهانه کتمان مى‏کنند!

آیا به این معناست که در زمان پیامبر اسلام نام پیامبر اسلام در این کتابهایی که در دست مردم بوده وجود داشته؟
 
۲- جزء ۲ سوره البقرة آیه ۲۱۳
کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ یَهْدِی مَن یَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیم

 (ترجمه آیت اله مکارم) :مردم [در آغاز] یک دسته بودند؛ [و تضادى در میان آنها وجود نداشت‏. بتدریج جوامع و طبقات پدید آمد و اختلافات و تضادهایى در میان آنها پیدا شد، در این حال‏] خداوند، پیامبران را برانگیخت‏؛ تا مردم را بشارت و بیم دهند و کتاب آسمانى‏، که به سوى حق دعوت مى‏کرد، با آنها نازل نمود؛ تا در میان مردم‏، در آنچه اختلاف داشتند، داورى کند. [افراد باایمان‏، در آن اختلاف نکردند؛] تنها [گروهى از] کسانى که کتاب را دریافت داشته بودند، و نشانه‏هاى روشن به آنها رسیده بود، به خاطر انحراف از حق و ستمگرى‏، در آن اختلاف کردند. خداوند ، آنهایى را که ایمان آورده بودند، به حقیقت آنچه مورد اختلاف بود، به فرمان خودش‏، رهبرى نمود. [امّا افراد بى‏ایمان‏، همچنان در گمراهى و اختلاف‏، باقى ماندند.] و خدا، هر کس را بخواهد، به راه راست هدایت مى‏کند.

حضرت آدم که از همان ابتدا پیامبر بود، هابیل و قابیل هم که از همان ابتدا با هم اختلاف داشتند پس منظور این ایه چیست؟


 
سوالاتی از قرآن
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: قرآن

(۱) فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّیْطَـٰنُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا کَانَا فِیهِ ۖ وَقُلْنَا ٱهْبِطُوا۟

پس شیطان آن دو را فریب داد و آن دو را از آنچه در آن بودند (بهشت) خارج ساخت و به همگی گفتیم فرود آیید

آیه فوق در ادامه‌ی داستان آفرینش آدم و ماجرای هبوط است. پس از آنکه آدم و همسرش از میوه‌ی ممنوع٬ که بعضی ها (مسلمانان) می‌گویند گندم بوده و بعضی (یهود) می‌گویند سیب بوده ٬ خوردند خدا آنها را به زمین فرستاد.

سوال: دو فعل اول این آیه همراه با ضمیر مثنی هستند اما فعل سوم به صورت جمع آمده بدون اینکه کسی وارد ماجرا شود؟ اگر کسی می داند لطفا جوابم را بدهد.

(۲) ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُم مِّن بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿البقرة: ٧۴﴾

سپس دلهای شما بعد از این جریان سخت شد، همچون سنگ، یا سختتر! چرا که پاره‏ای از سنگها می‏شکافد و از آن نهرها جاری می‏شود، و پاره‏ای از آنها شکاف بر می‏دارد و آب از آن تراوش می‏کند، و پاره‏ای از خوف خدا (از فراز کوه) به زیر می‏افتد (اما دلهای شما نه از خوف خدا می‏تپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانی است) و خداوند از اعمال شما غافل نیست.

سوال: فرق شکافتن اول با شکافتن دوم چیست و چرا شکافتن اول بر شکافتن دوم شرف دارد؟ شباهت هبوط سنگ با انشقاق و انفجار سنگ که با خروج آب توام است چیست؟


 
یادداشت‌های اتوبوسی ۲
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، شعر معاصر

۱- دیروز یک پسر هندی بغل دستم بود. به اندازه‌ی همه‌ی این چندماه رفت و آمد با هم حرف زدیم. اهل دهلی نو بود و مدتی هم در نیویورک زندگی کرده بود. حالا به واترآباد آمده بود تا فوق لیسانس مهندسی مدیریت بخواند٬ گرایش تازه ای که امسال تاسیس شده. از زندگی در مرکز شهر و آپارتمان نشینی خوشش می‌آمد با هم قدری در مرکز شهر تورنتو قدم زدیم. گفت شما به این می‌گویید مرکز شهر؟ به این جمعیت می گویید شلوغ؟ گفتم تو از شهر ۳۰ ملیونی به شهر۳ ملیونی آمده‌ای و حق داری تعجب کنی. یکی از دوستانم که در ژاپن درس می‌خواند به اینجای دنیا آمد بود. همه چیز به نظرش پهن و بزرگ جلوه می‌کرد. مثلا خیابانهای عادی را که می‌دید می پرسید اینها بزرگراه هستند؟ یا تعجب می‌کرد که چرا اینقدر پیاده روهای شما پت و پهن هستند؟

۲- به دوست هندی‌ام می‌گفتم. هند در ادبیات ایران سرزمین رازها و شگفتی هاست سرزمین طوطی و شکر. می‌گویند مردی در پی عمر جاودانه بود از حکیمی پرسید راز جاودانگی چیست؟ حکیم گفت: به هند برو درخت زندگی را پیدا کن و از میوه ی آن بخور. مرد شال و کلاه کرد راه افتاد و به هر شهری می رفت سراغ داناترین مرد آن شهر را می‌گرفت تا ادامه‌ی راه را از او بپرسد. روزها و ماهها سپری شدند تا اینکه مرد به هند رسید و به جایی رفت که گمان می‌کرد درخت زندگی آنجاست اما از دار و درخت اثری نبود. مرد حیران و پرسان در جستجوی درخت بود که پیرمردی را دید و داستان خودش را برایش تعریف کرد. پیر گفت: درخت زندگی همان درخت دانایی است تو در این مسافرت طولانی آبدیده شده ای و با دانایان هم صحبت شده ایی و هر که دانا شد جاودانه می شود.

۳- هفته‌ی گذشته استاد محمد خلیل جمالی پیر شاعران شیراز درگذشت. خدا رحمتش کند بر گردن بسیاری از ما حق استادی داشت. یک روز پنچ شنبه 14 سال قبل در انجمن دلگشای شیراز شعر تازه ای را که سروده بودم برایش می‌خواندم:

گاه گاهی که می آیی از دور
می شود چشمهایم پر از نور
دست و پا می زنم بیقرارم
مثل ماهی که افتاده در تور...

خوب گوش می‌داد تا اینکه رسیدم به بیت آخر:

آشنایی تو را می‌شناسم
مثل یک سیب یک خوشه انگور

زد زیر خنده٬ گفت باید می‌گفتی:

آشنایی تو را می خورم من
مثل یک سیب یک خوشه انگور

۴- مرا خلیل شفیعی به انجمن آورد و آن روزها (سالهای۷۱-۷۳) انجمن دلگشا بهترین انجمن شیراز بود. جمالی هم پیر انجمن بود. پیرمرد کوتاه قد ریش سفیدی که چشمهایش فدری ضعیف بود به همین دلیل شعرهایش را با قلم نی روی کاغذ می‌نوشت. به شاعران جوان روحیه می‌داد و اگر در جلسات انجمن شاعر با سابقه‌ای به شاعر جوانی حمله می‌کرد یا نقد تندی می‌کرد فورا فضا را تلطیف می‌کرد. بعد به علت برخی زیاده خواهی ها و کم تحملی ها که در ذات ما شاعران است انجمن رونق خودش را از دست داد و جمالی را هم خانه نشین کردند. بعد از آن دیگر سالی یک بار در شب شعر عاشورا جمالی را می دیدم. شعرهایی که از جمالی در ذهن دارم غالبا آنهایی است که با صدای خودش شنیده‌ام. این شعر که به نظرم بسیار زیباست از اوست:

آبشار از کمر کوه فرو می‌ریزد؟
یا که از سر به سر دوش تو مو می‌ریزد

و این شعر

پیراهن سپیده به تن دارم
حال و هوای صبح شدن دارم


 
یادی از هاتف اصفهانی
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، عرفان

اگرچه هاتف اصفهانی را به ترجیع بند معروفش می‌شناسند:

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو


اما غزلیات دلنشینی هم دارد از جمله غزل زیر که فکر می‌کنم با ساز و آواز (ابوعطا) هم اجرا شده باشد.

چه شود به چهره‌ی زرد من نظری ز برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و ملک جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را، که نظر به حال گدا کنی؟

ز تو گر تفقد(۱) و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ(۲) مدعیان دون
شکنی پیاله‌ی ما که خون به دل شکسته‌ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همه‌ی غمم بُوَد از همین، که خدای نکرده خطا کنی(۳)

تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟

پی نوشت:

(1): تفقد: نوازش دلجویی
(2) ایاغ بر وزن کلاغ ! ساغر شراب
(3) این بیت مثال خوبی است برای یکی از آرایه های ادبی که جناس شبه اشتقاق می نامند. کمان و کمین

زندگینامه: پدران سید احمد هاتف اهل اردوباد آذربایجان بودند که در زمان پادشاهان صفوی از آن دیار به اصفهان هجرت کردند . تولد هاتف در نیمه اول قرن دوازدهم در شهر اصفهان اتفاق افتاده . او به تحصیل ریاضی و حکمت و طب همت گماشت . این شاعر قسمت پایانی عمر خود را در اصفهان و قم و کاشان بسر برده و غالباً بین این سه شهر در رفت و آمد بوده است . آخرعمر در قم مستقر شده و در اواخر سال 1198 در آن شهر مرحوم و بخاک سپرده شده. او پسری بنام « سید محمد سحاب » داشته که از شعـرای عهد فتحعلیشاه قاجار
بوده . به نقل از :آوازه


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۳)
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

(بخش اول سفرنامه را در ماه فروردین و بخش دوم را در ماه اردیبهشت نوشتم که این یکی را در ادامه‌ی همین نوشتار دوباره آورده‌ام.)

اگرچه آلبوکرکی با نیم میلیون جمعیت بزرگترین شهر ایالت نیومکزیکو است اما در میان شهرهای آمریکا هیچ رتبه ای ندارد. اصلا انگار هیچ وجهه‌ی شاخصی ندارد. تا قبل از این کنفرانس حتی اسمش را نشنیده بودم و با اینکه دانشگاه نیومکزیکو را می‌شناختم نمی‌دانستم که در این شهر قرار دارد. هتل من در بافت قدیم شهر آلبو کرکی بود که شاید قابل تحمل ترین جای شهر باشد برای کسی با روحیه‌ی شرقی من و درباره‌ی آن بیشتر خواهم نوشت. پیاده از هتل تا محل کنفرانس ۴۰ دقیقه راه بود و همان ساختمان بلند کمک می‌کرد که بی منت نقشه و راهنما راهم را پیدا کنم.

وقتی که وارد شهر شدم معلوم بود که تازه باران باریده و زمین تر شده بود و پای آدمی به گِلزار فرو می‌شد. وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم که حاشیه‌ی خیابان ها پر از چاله‌چوله‌های پر آب است. خودروها که با سرعت رد می‌شدند بی هیچ مبالاتی آب را بر سر و روی پیادگان می‌پاشیدند. انگار که پیادگان هیچ حق حیات ندارند. در وسط خیابان بساط ساخت و ساز و تعمیرات پهن بود. در روزهای بعد که وزش باد خاک بر سر و صورتم می‌پاشید تازه فهمیدم که آن باران چه نعمتی بود.

با محمد سعید دوست ترکم که مرد نازنینی است در خیابانها قدم می‌زدیم به جایی رسیدیم که در نوع خودش حلبی‌آباد بود. خانه‌هایی دیدم که تا به حال در غرب ندیده بودم. دیوارهای آجری ویران...

به شوخی گفتم نکند از مرز خارج شده‌ایم و به مکزیک وارد شده‌ایم. البته این شوخی چندان هم دور از واقعیت نبود. مهاجران مکزیکی که بعضی‌هایشان بصورت غیر قانونی به سرزمین رویاها آمده‌اند زندگی خفت باری دارند. وضع سرخپوستان بومی هم تعریف چندانی ندارد. البته مراکز پیشرفته (های‌تک) هم در این شهر یافت می‌شوند که شاید معروفترین آنها آزمایشگاه ملی لوس آلاموس باشد: مرکز تحقیقات سلاحهای اتمی آمریکا که در جنگ جهانی دوم تاسیس شد و امروز ۲/۲ میلیارد دلار بودجه در سال دارد و بیش از ۱۲۰۰۰ دانشمند. همانجایی که فیزیکدان بزرگ و نابغه‌ی محبوب ریچارد فاینمن مشغول انجام پروژه‌ی مانهاتان بود که تا آخر عمر از عذاب وجدان رهایی نیافت.

 

من احترام خودم را حفظ کردم و اصلا آن دور و برها آفتابی نشدم. حتی در پرسه‌های عصرگاهی‌ام موزه‌ای در شهر دیدم که در ورودی آن موشک بزرگی کاشته بودند. حدس زدم که موزه‌ی فضایی باشد و مسیرم را عوض کردم.

بخش دوم:

ایالت نیومکزیکو به شکل یک مربع است با ابعاد ۵۵۰ در ۵۹۵ کیلومتر که شهر آلبوکرکی تقریبا در مرکز هندسی آن قرار دارد. جمعیت این ایالت ۲ میلیون نفر است و جمعیت مرکز آن نیم میلیون که بیشتر آنها اسپانیایی٬ مکزیکی و سرخپوستی هستند. کلا تابلوهای دوزبانه (انگلیسی- اسپانیایی) در سطح شهر فراوان بود.

علامت اختصاری شهر آلبوکرکی (ABQ) است و من در سیصد سالگی شهر وارد آن شدم (تاسیس ۱۷۰۶). فرودگاه ABQ با سازه‌های خشتی و سفالی تزیین شده بود و در بدو ورود به انسان می‌فهماند که قدم در شهری تاریخی گذاشته و نباید دنبال ساختمانهای مدرن و پر زرق و برق باشد. اتفاقا شهر دو برج ۲۲ و ۲۱ طبقه بودند که به ترتیب متعلق به بانک آمریکا و هتل Hyatt بودند و از همه جای شهر دیده می‌شدند. هتل ارزان قیمتی که در آن ساکن بودم در بافت قدیم شهر بود و پیاده تا محل هتل اصلی کنفرانس که همان Hyatt بود ۴۵ دقیقه فاصله داشت. خوشبختانه بدون احتیاج به نقشه و پرسش از کسی می‌توانستیم راهمان را پیدا کنیم.


بافت قدیمی شهر به نظرم تنها جای دیدنی و به درد بخور ABQ بود. البته من هم فرصت چندانی برای گشت و گذار نداشتم.


 
طلوع ماه
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مولانا

بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد

خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو

ای جان بی​آرام رو کان یار٬ خلوت خواه شد

مبارک