بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تاولستان است در اقلیم رفتن پای ما
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم

این شعر را در لابه لای یادداشت های قدیمی‌ام پیدا کردم. باید ۱۱ ساله شده باشد!

عالمی غرق است در عصیان ناپیدای ما
صد نیستان را به آتش می‌کشاند نای ما

دست در دست جنون داریم و پا در راه دل
هر که دل در سینه دارد می‌شود شیدای ما

هرکجا رنگی از آن یار است آنجا می‌رویم
تاولستان است در اقلیم رفتن پای ما

در نفسهامان طنین نام مستی‌زای اوست
جذبه‌ی او جای خون جاریست در رگهای ما ....

بیابان


 
آزادی مجسمه
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، کتاب ، سفرنامه ، دکتر ندوشن

کتاب آزادی مجسمه مجموعه‌ی تحلیل های دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از سفرهایی است که درسالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۰ به آمریکا داشته. نام کتاب رویکرد انتقادی آن را نشان می‌دهد اما نویسنده معتقد است بدون حب و بغض و با رعایت بی‌طرفی برداشت های خود را به نگارش درآورده است:

در مقدمه‌ی چاپ نخست کتاب (سال ۱۳۵۶) می‌خوانیم:

«آنچه نوشته ‌ام ناشی از کمبود حسن نظر به این کشور بزرگ نیست. برای مردم آمریکا و آزادی پسندی و نیرو و تحرکی که دارند احساس تحسین داشته‌ام منتها آنگونه که بسیاری از افراد دریافته تر از من نیز دریافته‌اند٬ چنین می‌بینم که نیاز به آزادی در این کشور بیشتر در سطح و در جهت گرایش‌هایی جریان می‌یابد که «ابزار و مصرف» باید فرونشاننده‌ی آن بشود در حالیکه آزادی بدون آزادگی و غنای مادی بدون غنای درونی برخلاف سیری است که بتواند مورد آرزوی بشر باشد و به همین سبب این کتاب را آزادی مجسمه نامیدم. »

به نظر من اهمیت این کتاب در آنجاست که بیشتر متن‌های آن پیش از انقلاب اسلامی و به ویژه ماجرای گروگان‌گیری نوشته شده‌اند و به همین دلیل از تعصب و جانبداری در امان مانده ‌است. آزادی فکری نویسنده‌ی محترم و دلبستگی او به میهن خویش باعث شده که در مواجهه با تمدن آمریکایی -مثل آنهایی که هیچ چیزی از خود ندارند- تنها به چشم تحسین به تمدن عظیم آمریکا نگاه نکند و در پشت آسودگی‌ها و رفاهی که محصول پیشرفتهای شگفت انگیز یانکی هاست به جستجوی نقاط ضعف و شکنندگی ها باشد.

برخی از نوشته‌های این کتاب دقیقا ۴۰ سال قبل یعنی در ماه جولای ۱۹۶۷ نوشته شده - زمانی که به روایت نویسنده ۸ کانال تلویزیونی در هتل او وجود داشته- اما تحلیل های نویسنده حتی امروز هم برای کسی که با چشمهای شرقی دنیای غرب را می‌بیند مصداق دارد.

در بخش اول کتاب که نام کتاب را بر پیشانی دارد با استفاده از کتابهای منتقدین داخلی آمریکا مثالهای جالبی از صحنه سازیهای دولتمردان آمریکا در دنیا برای اجرای سیاستهای خود و همینطور کلاههایی که سرشان رفته در پیش روی خواننده قرار می دهد. می گوید حکومتهایی در دنیا هستند که وابسته به کمکهای آمریکا هستند و خوب بلدند که چگونه جیب آمریکای پولدار را خالی کنند.

از قول نویسنده ی کتاب «ملت گوسفند وار» می گوید آمریکایی ها خواستند یک تیم متخصص به تایلند بفرستند تا ببینند کمکهایی که به این کشور می کنند در مسیر صحیح خرج می شود یا نه؟ قرار شد استادان رشته ی مردم شناسی را به مدت یک سال و نیم به یکی از روستاهای تایلند بفرستند. دولت تایلند روستایی را از سکنه خالی کرد و کارمندان آموزش دیده ی خود را به آنجا فرستاد تا نقش دهاتی ها را برای استادان آمریکایی بازی کنند و ... [ص 33] بدین ترتیب وقتی دانشمندان آمریکایی تایلند را ترک کردند همان چیزی را در گزاریشهایشان نوشتند که حکومت تایلند می خواست


 
یادداشت‌های اتوبوسی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، حسب حال

مدتی است که ۴ روز در هفته بین تورنتو و واترلو رفت و آمد می‌کنم. وقتی خبر نقل مکانم را جداگانه به استادان راهنمایم گفتم یکی از آنها که بیگانه بود گفت۲ یا ۳ روز در هفته بیایی کافیست و استاد دیگرم که آشنا بود گفت لازم است هر 5 روز هفته بیایی. من هم از آنجا که دانشجوی مهندسی‌ام و مهندسی یعنی یافتن بهترین تقریب برای حل مساله، ۴ روز در هفته مجموعا معادل ۱۰۰۰ کیلومتر رفت و آمد می‌کنم.

این آمد و شد الان که هوا خوب است و سر مردم آزاری ندارد حدود ۴ ساعت در روز وقت مرا می‌گیرد. خودم را به انواع وسایل مجهز کرده‌ام تا عمر گرانمایه بیهوده از دست نرود. چند روز پیش دوستی در اتوبوس با من همسفر شد. ظاهرا در مسیر ترمینال مرا دیده و از پشت صدا زده بود و من که هدفون در گوشم بود و به داستان‌گوی آمریکایی(۱) گوش می‌دادم صدایش را نشنیده بودم. سوار اتوبوس که شد تازه او را دیدم. اول از هم جدا بودیم تا اینکه بغل دستی‌اش را بلند کرد و مرا دعوت کرد. این کار خیلی دل و جرأت می‌خواهد از بس که این تورنتویی ها سردمزاج و گوشه گیر و کم حرفند.

دوستم داستان صدا زدنش را گفت و با کنایه اشاره کرد به مطلبی که مدتی پیش در بهشت‌دل نوشته بودم و نسل جوان آمریکای شمالی را نسل هدفون نامیده بودم(۲) و می‌گفت دیگر به جوانهای بیچاره گیر نده. این دوست که به بنده بسیار لطف دارد زمانی در واترآباد همسایه‌ی ما بود و گاه می‌شد که موقع رفتن به خانه در اتوبوس خط ۸ هم‌مسیر می‌شدیم. یک دیوان حافظ کوچک در کوله پشتی‌اش داشت که فورا در می‌آورد٬ غزلی را که علامت زده بود باز می‌کرد و سوالاتی که داشت می پرسید. آن روز هم تا دانشگاه با هم گپ زدیم و از هر دری سخنی گفتیم.

حالا که ساعت ۸ عصر است و در اتوبوس -به سوی تورنتو- این سطور را تایپ می‌کنم رنگین کمان بسیار بزرگی در سمت راست جاده شکل گرفته. مدتی سعی کردم با گوشی همراهم از آن عکس بگیرم اما این دوربین ۱ مگا پیکسلی از این عرضه ها ندارد.

من گدا و تمنای وصل او ؟ هیهات !
چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش

آخرین وسیله ای که برای گذران این سفرهای روزانه به آن مجهز شدم٬ کتاب است و دلیل به ذوق آمدن امروزم علاوه بر غوغای باران و تماشای رنگین کمان، کتابی است از استاد ندوشن که هم اکنون در دست دارم و درباره‌ی آن به زودی خواهم نوشت. البته امیدوارم این وعده مثل شرح مطرب مهتاب رو و پاسخ به استفتائات برادر سیاوش، مشمول مرور زمان نشود.

و الان که این سطور پایانی را می نویسم به حومه‌ی تورنتو رسیده‌ام و مثل اسب باران می‌بارد و من نه چتر دارم نه کاپشن و از همه‌ی شما حلالیت می‌طلبم و از خدای احد و واحد می‌خواهم که مرا تا نوشتن شرح مطرب مهتاب رو زنده بدارد(۳) و در دل لیلی بیندازد که بر مجنون گذار آرد و چتری را که یکشنبه در خیابان یانگ به قیمت 4 دلار خریدیم و دوشنبه گم کردیم پیدا کند و با خودش بیاورد...

 

پی نوشت:

(۱) American Storyteller. آقای نلسون لور که وبسایت جالبی دارد و  ۴۰۰ داستان کوتاه را با صدای خودش در آنجا قرار داده که استفاده از آنها برای تقویت Listening بسیار مفید است. لینک

(۲) این مطلب مورد اشاره را شنبه ۱۳ آبان ۸۵ در بخش سوم سفرنامه ادمونتون٬ شهر آفتاب نوشته بودم.

(۳) البته این حداقل خواهش من از «کریم» است و می دانم که با کریمان کارها دشوار نیست!


 
سالگرد 18 تیر
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سیاست ، ایران

امروز سالگرد 18 تیر بود. داشتم برخی خبرگزاریهای داخلی را مرور می‌کردم که داستان وقایع 18 تا 23 تیر را نوشته بودند. دیدم همه‌ی تقصیر را به گردن چند روزنامه انداخته بودند که دانشجوها را تحریک کرده بودند. گفته بودند که نیروی انتظامی فقط 20 دقیقه در دانشگاه حضور داشته. حتی قصه‌ی آن ریش تراش را هم که به اقرار قاضی محترم تنها اشتباه ماموران بود ذکر نکرده بودند!
به یاد جمله‌ای از مرحوم شریعتی افتادم: «من از تاریخ بدم می آید چون تاریخ را اصحاب قدرت می‌نویسند...»


 


 
باسوادترین راننده
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، سیاست

در هاوایی اتفاقی برایم افتاد که به یکی از سوالهای مهمی که در ذهنم بود پاسخ داد. داشتم برای دیدن تپه‌ای که به سر الماس(۱) مشهور است پیاده می‌رفتم به تونلی رسیدم که در دل تپه ساخته بودند. از راننده‌ای که در آن حوالی اتوبوسش را پارک کرده بود ادامه‌ی مسیر را جویا شدم. گفت که باید داخل تونل بروم.
هنوز دور نشده بودم که صدایم زد. پرسید اهل کجایم گفتم ایران. تعجب کرده بود که چطور با صراحت می‌گویم ایران و مثل بیشتر هموطنانم نمی‌گویم پرشیا(۲) . گفتم با همه‌ی مشکلاتی که هنگام ورود به آمریکا به خاطر ایرانی بودن دارم، از اینکه ایرانی هستم و وارث یک فرهنگ غنی خوشحالم.
راننده‌ی اتوبوس گفت در زمانی که در دانشگاه واشینگتن درس می‌خوانده دوستان ایرانی زیادی داشته و با ایران آشناست. بحث شیرین و مفصلی بین ما آغاز شد که الان وقت نوشتن آن را ندارم. در حین بحث به او گفتم که وقتی رسانه‌های کشور شما را می بینم تصور می‌کنم که فقط به دنبال سرگرمی و تبلیغات هستند و آشغال به خورد مخاطبانشان می‌دهند. نتیجه‌اش هم این است که مردم آمریکا جزء ناآگاهترین مردم جهان هستند. پس چرا آمریکا سقوط نمی‌کند و برعکس روز به روز پیشرفته تر می‌شود؟
گفت در کشور ما رسانه های آزادی هستند که هیچ کس کاری به آنها ندارد و تو می‌توانی هر عقید‌ه‌ای را که داری در آنها چاپ کنی. در سراسر کشور ما نخبگانی پراکنده شده‌اند که با حساسیت مشکلات و مسایل روز را در این مجلات و رسانه ها مطلب می‌نویسند و حکومت نمی‌تواند نسبت به آنها بی اعتنا باشد (۳)...

آن مرد که اسمش تیم بود و 48 سال داشت باسوادترین راننده‌ی اتوبوس در هاوایی بود و شاید یکی از همین نخبگان پراکنده که می‌توانی ساعتها با انها حرف بزنی و بیاموزی و خسته نشوی.

پی نوشت:

(۱)- Diamond Head . تپه ای آتشفشانی در انتهای منطقه‌ی وایکیکی در هانولولو.

Diamond Head Honolulu Oahu, Hawaii

(۲)- راننده می‌گفت مردم آمریکا با شنیدن نام Persia یا Persian اول به یاد گربه ی ایرانی می‌افتند Persian Cat! و باید برای آنها توضیح بدهی که پرشیا نام یک کشور قدیمی است.

(۳) قدرت از آنجا که یک امر زمینی است موجب غرور و تمامیت‌خواهی حاکمان می‌شود و کار به جایی می‌رسد که ممکن است یک انتقاد ساده به براندازی تعبیر ‌شود. وجود رسانه‌های آزاد در هر کشوری بیش از هرچیز مزاحم حاکمان آن کشور است چرا که اعمالشان همواره زیر ذره‌بین منتقدان است و نمی‌توانند دست از پا خطا کنند. به همین دلیل است که رسانه‌های آزاد را یکی از ستونهای مردم‌سالاری می‌دانند.


 
جامی از نهج البلاغه
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نهج البلاغه

دلم می‌گیرد از گردش روزگار و در گوشه‌ی تنهایی یادم می‌آید که نهج البلاغه هست و بعد... سیل کلمات امام جاری می‌شود و مرا که در این کویر کور و پیر تشنه تر از زمین های خشکیده‌ام سیراب می‌کند:

بار الها! هنگامی است که خشکسالی پی در پی به ما هجوم آورده، و ابرهای باران‌زا به ما پشت کرده‌اند... در این هنگام که یاس و نومیدی بر مردم چیره شده و ابرها از باریدن باز داشته شده، ... تو را می‌خوانیم ...

پروردگارا! بارانی زنده کننده، سیراب سازنده، کامل، فراگیر، پاکیزه، پر برکت، گوارا و رویاننده بر ما نازل فرما! بارانی که گیاهان پر برکت و شاخه‌های پر ثمر به بار آورد و برگهایش سرسبز و خرم باشد چنان که بندگان ضعیف را به توان رساند و سرزمینهای مرده را زنده گرداند.

خداوندا! آبی ده که تپه‌ها و کوههای بلند ما را پر گیاه سازد و در دامنه‌ها و دشتهاجاری گردد و سرزمین ما را برکت بخشد...




(خداوندا!) بارانی دانه درشت و پی در پی برای سیرابی گیاهان ما فرو فرست، آنچنان که قطراتش یکدیگر را برانند و دانه هایش به شدت بر هم کوبیده شوند، نه رعد و برقی بی باران و ابری بی ثمر و نه ابرهای کوچک و پراکنده، و نه دانه هایی ریز همراه بادهای سرد، (بلکه بارانی مرحمت کن) که قحطی زدگان به نعمت فراوان رسند، و به برکت آن خشکسالی زدگان زنده گردند، زیرا تویی که: «بعد از نومیدی مردم باران را فرو می فرستی و رحمتت را بر آنها گسترده می سازی». خطبه‌ی ١١۵


چه خوب است که هنوز بارانی هست.
-------------------------------------------------

شتک خیزاب امواج

تنها

یک دو قطره

بر دیواره شفاف جام می‌چکاند؛

وعطارد در جام من است.

نهج البلاغه را می بندم.

(موسوی گرمارودی)